عرض ادب داریم
ایشالا که همه خوبن ؟
خوب ما دیدیم یه چند وقتیه یعنی سه چهار روزیه آپ نکردیم گفتیم بیایم دوباره خودمونو به روز کنیم (چه کنیم دیگه ما خیلی خارجی هستیم همیشه آپ تو دیتیم) تازه نوبت منم بود که آپ کنم سلطان بانو هم طبق معمول گیر سه پیچ شده بود میگفت یه چیزی بنویس ما هم نیست زن ذلیل گفتیم چشم ....
خوب امروز تصمیمی که با خود گرفتیم بر این شد که یه کم آدم وار با شما حرف بزنیم و به قولی از شما همفکری بخوایم .
امروز نیشسته بودم واسه خودم داشتم دودوتا چهارتا میکردم ببینم دنیا دست کیه که یاد یه چیزی افتادم که همیشه فکرمو مشغول خودش کرده اتفاقا به سلی هم تا حالا نگفتم ولی حالا که یادم افتاد دیگه واسه همتون میگم
ما (یعنی من که همون ممد هستم) بچه که بودیم در حدود سنین چهار پنج سالگی با خانواده رفته بودیم شمال فکر کنم اولین بار بود که دریا رو میدیدم اول میترسیدم نگاش کنم آخه یه جوری بود خیلی بزرگو آبی بود... خودمو پشت مامانم قایم میکردم تا یه وقت نبینمش ( خداییش حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی خر بودم) بعد نمیدونم کدوم از خدا بی خبری(فکر کنم بابام بود) ما رو بغل کرد برد تو آب همونجا ولمون کرد منو میگی شوکه شده بودم با خودم میگفتم دیدی آخرش این هیولا ما رو خورد(بابامو نمیگم دریا رو میگم) بعد بلند شدم خودمو نجات بدم دیدم انگار این هیولا خیلی مهربون و گرمه از تصمیم قبلی که مبنی بر فرار از دست دریا بود منصرف شدم و تصمیم گرفتم دو کلوم مرد و مردونه واسیم با هم حرف بزنیم خدا رو چه دیدی یه وقتم یه رفیق گنده و گردن کلفتی هم پیدا کردیم که بریم پیش برو بچه مهد کودک کلاس بذاریم خلاصه با هم دوست شدیم اونم چه جور در حد عشقوعاشقیو اینا
دیگه چند روزی از دوستیمون نگذشته بود که خانواده ی گرامی تصمیم به مراجعت به خاک پاک وطن که همون اصفهان باشه گرفتن حالا هر چی به باباهه میگیم دریا رو هم بردار بیار خونه به خرجش نمیرفت خلاصه طبق معمول مامان خانوم که در این مواقع هیچ گاه حقیر رو تنها نمیذاشت اومد و دلداریم داد و با هم رفتیم واسه خداحافظی کنار دریا لحظه ی بسیار غم بار و سختی بود نا خود آگاه به یاد زنده یاد عماد رام افتادم و شروع کردم به زمزمه که ... دردو نفرین دردو نفرین بر سفر باد... و اشکها بود که به پای دریا میریختم در همون اثنا بود که فکری به ذهن کوچیک ممد اقا خطور کرد و از مامان پرسیدم که مامانی آخر دریا کجاس؟ مامانم گفت همون جا که چسبیده به آسمون .
من : خوب چه جوری میشه رفت اونجا .
مامان :هیچ جوری .
من: منم میخوام بچسبم به آسمون .
مامان : نمیشه عزیزم .
من :خوب اگه دریا چسبیده خوب منم میتونم بچسبم دیگه .
مامان :واسه این کار باید خودتم دریا بشی.
من :
بابا : ای خدا دیگه غلط بکنم پامو اینجا بذارم.
حالا ما (همون من) از شما میپرسم آخر دریا کجاس؟ چه جوری میشه رفت آخر دریا رو دید ؟ من میخوام ببینم حتی اگه یه روز به آخر عمرم باقی مونده باشه
دیگه.......حرفی نیست
موندگاریم به موندنتون
یا علی
کودکی
دریا
آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/12



