مگه میشه قورباغه رو قورت داد؟ کسی تا حالا این کارو کرده ؟ والا امروز داشتم از جلو کتابفروشی رد میشدم یه دفه چشم افتاد به این کتاب"قورباغه رو قورت بده " تصور کردم که ممد بیفته به جون یه قورباغه و قورتش بده بعد سلطان بانو هی جیغ بزنه اه اه اه نکبت این کارا چیه . تو این فکرا بودم که یه دفه کرکره مغازه با صدای هویییییییی اومد پایین گفتم آقا نکش پایین این کتاب رو بده من ببینم چی چی توشه بیچاره دوباره کرکره رو داد بالا رفت کتاب رو آورد خریدم اومدم خونه عجب کتابیه پیشنهاد میکنم یه دونشو بخرین بخونین بد دیگه از صبح تا شب تو جوب دنبال قورباغه میگردین که بگیرین قورتش بدین جدا میگم کار سختی نیست فقط اراده میخواد اتفاقا گوشت لذیذی داره فقط پوستشو نکنید که تمومه ویتامینش تو پوستشه
نه حالا گذشته از شوخی کسایی که فکر میکنن زمین و زمون بر علیهشون صف آرایی کردن و میخوان باهاش بجنگن با خوندن این کتاب از این رو به اون رو میشن دیگه هیچ کاری واستون سخت نیست و به خودتون ایمان میارین به قول یه بزرگی به این نتیجه میرسید که آدمی زاده ی افکار خویش است.....
خوب حالا میخوام یه داستان از کودکی بگم
یادمه بچه که بودم خیلی در مورد خدا و زندگی کنجکاوی میکردم عین همه بچه ها اما مال من یه کم دزش بالاتر بود بیچاره مادرم گاهی اوقات از دستم دیوونه میشد یه بار از خواهرم پرسیدم چرا طوطی سبزه گفت چون کاله و هنوز نرسیده
آره خلاصه یه ویژگیه دیگه هم که داشتم این بود که همیشه عاشق این بودم که برم سر وسایل خواهرم و اونا رو ازش بدزدم البته قصد بر دزدی نبود چون آدم با خدایی بودم ولی فقط اونا رو به عنوان قرض ازش میدزدیدم که بعد یه مدت برگردونمشون اما همیشه جز یه لاشه ی درب و داغون چیزی عاید خواهرم نمیشدچون هر چیزی از نگاه من نیاز به یه کالبد شکافیه دقیق داشت یادمه هیچ رادیو سالمی تو خونه وجود نداشت همشونم نگه میداشتم به امید اینکه یه روز تعمیرش کنم یه بار در تلویزیون رو باز کردم و جوری سوزوندمش که بد از 3 بار تعمیر گاه رفتن درست نشد و بابا مجبور شد بره یکی دیگه بخره یه بار حس کردم چرخ گوشت زیاد صدا میده درشو باز کردم اما نمیدونم چرا ازش دود بلند شد یه دود سفید بد بو. دیگه کاربراتور ماشین هم که هر روز باز میکردم دوباره میبستم بابا هم مجبور بود همش ببره تنظیم کاربراتور اما خبر نداشت پسرشو باید ببره دکتر
داشتم خواهرمو میگفتم که یه روز رسید که دید هیچی تو وسایلش واسش نمونده بعد هی به من نگاه میکرد میگفت اینجا غیر تو کسی نیست که از این کارا بکنه منم میگفتم به جون یه دونه آبجیم که تو باشی من روحمم خبر نداره منو این حرفا تو که منومیشناسی من بمیرمم دست به وسایل تو نمیزنم اینقدر واسش آسمون ریسمون بافتم تا بی خیالم شد البته ظاهرا تازه به چند تا از دوستاشم تهمت دزدی و افترا زدم که شکش از من برطرف شه .
بد فردا صبحش بعد از صبحانه جوری که من متوجه بشم به مامان گفت مامان میدونی فردا روز قیامته مامان هم تایید کرد منو میگی داشتم سکته میکردم با خودم گفتم دیدی بدبخت شدم دیدی اینقدر معطلش کردم که روز قیامت رسید دیدی دستی دستی خودمو جهنمی کردم دیدی چه خاکی تو سرم شد . خلاصه از ترس روز قیامت دویدم رفتم یه بغل از اجناسی که با هزار بد بختی و دوز و کلک کش رفته بودم آوردم ریختم جلو خواهرم بد به مامان گفتم مامان حالا دیگه میرم تو بهشت مامان گفت باید معذرت خواهی کنی و قول بدی دیگه از این کارا نکنی منم انجام دادم و یه نفس راحت کشیدم و از اینکه بار گناهانم سبک شده بود احساس وصف ناپذیری داشتم. بیچاره خواهرم داشت از خوشحالی پر در میاورد همش میگفت واییییییی این همونه که چند ماه دنبالش میگشتم وایییی این همونه که فکر میکردم محبوبه ازم کش رفته بیچاره محبوبه...
واین داستان ادامه داشت .....
سلی جون قربون دستت اون کرانچیا رو بیار(پذیرایی به سبک مدرن ) بچه ها گرسنن فقط به هر نفر یکی بیشتر نمیرسه ..نیما بذار سر جاش گفتم یه دونه
ماندگار به ماندنتان
ممد رضا
آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/14




