یه روز آفتابی جمعه بود که من و خاله سوسکه (مامان الهام ) و الهام و امید (خواهر زادم , 18 سالشه) تصمیم گرفتیم با خشمگین (ماشین دایی) بریم بیرون.اونروز خاله رو مجبور کردیم که زودتر از خواب بیدار بشه و ناهار دایی رو آماده کنه و بعد بیاد دنبالمون.ساعت حدود 10:30 بود که هممون سوار خشمگین راهی یه جمعه بازار بودیم که تقریبا بیرون شهر بر پا شده بود.ما عادت داریم که همیشه به همدیگه تیکه بندازیم و بعد هی بخندیم و دوباره از اول شروع کنیم.معمولا وقتی خاله رو میبینیم اولین موضوعی که واسه تیکه پیدا میشه خشمگینه.خاله و الهام از یه طرف جبهه میگیرن و من و امید هم از یه طرف . البته الهام خانوم پنج شش سالش بیشتر نیست اما یه زبون داره قد خانومای مسن 90 ساله . اما چون هر چی باشه بچه ست یه جورای با نمکی با ماها کل میندازه, از همه مهمتر طرفدار پر و پا قرص مامانشم هست.امید و الهام عقب نشسته بودن من و خاله هم جلو.گرم تیکه انداختن بودیم (تیکه به خشمگین) که متوجه شدیم خشمگین داره با حرکات موزون اضافه حرکت می کنه در همین حین اخمای خاله هم رفت تو هم .
خاله : وای فکر کنم بنزین تموم کردیم
من: وا نمیشد اول اینو پر کنی بعد بیای دنبال ما خسیس خانوم
خاله : هااااان.طوری نیست بنزین دارم فقط مشکل اینه که قیف ندارم
امید : طوری نیست یه جوری میریزم توش.
امید وخاله رفتن که به خشمگین بنزین بدن.قیافه ی جفتشون وقتی داشتن بدون قیف بنزین می ریختن و به همدیگه تیکه مینداختن دیدنی بود.
امید : بچه ترک (شرمنده من مجبور شدم این لغت و بنویسم آخه این تکیه کلام امیده) آخه اینجوری بنزین میریزن
خاله : خوب, خودت بیا بریز آی کیو
امید : بده من ببینم .اینجوری میریزن
خاله : ایشششششششش تو که همشو ریختی بیرون
من : ببینم بالا خره یه قطره بنزین داخل باک ریختین یا نه؟
امید : آره تموم شد
خاله اومد و شروع کرد به استارت زدن امااااااااااااا انگاری خشمگین واقعا خشمگین شده بود و با ما قهر کرده بود .حقم داره بیچاره هیچ ماشینی انقد تیکه نشنیده که این خشمگین تو این دو ساله شنیده.خاله ده بیست تایی استارت زد .متوجه شدیم اگه بخوایم همین طور ادامه بدیم باید قید تفریح و بزنیم . در ماشین و بستیم و پیاده راه افتادیم به طرف جمعه بازار . جمعه بازار واقعا خیلی خنده داره آخه من نمیدونم اینجا محل خریده یا محل کلوپ عشاق.مردم همه کار می کنن به غیر از خرید. خرید کردیم و قدم زدیم و حسابی خسته شدیم.
دیگه نای راه رفتن نداشتیم الهام هم داشت یواش یواش نق نق و شروع می کرد .تصمیم گرفتیم دوباره بریم چند تا استارت به خشمگین بزنیم .اما خشمگین افتاده بود رو اون دندش .زنگ زدیم به دایی مثل اینکه دایی خونه نبود. بعد فکرامونو ریختیم رو هم که چی کار کنیم.بهترین کار این بود که زنگ بزنیم به داداش من که بیاد ببرتمون خونه.خشمگین و تنها ولش کردیم تو خیابون ,داداشم اومد و رفتیم خونه. عصر که شد زنگ زدم به خاله که ببینم چی کار کرده
خاله : هیچی دایی رفت سراغشو درستش کرد و گفت طوریش نبوده این ماشین روش خودشو داره فقطم خود صاحبش میتونه درستش کنه
من : انگاری واقعا فهمیده ما داریم مسخرش می کنیم
خاله : نمی دونم شاید.راستی دوباره تو وبلاگ اینا رو ننویسی آبرو ریزی کنی ها
من : چشم
سلطان بانو
پیوست یک : ببینم پس چرا جواب معما رو ندادین .من موندم چرا انقد تو این دوره زمونه هوش و استعداد زیاد شده.خوب حالا بازم یه خورده فکر بکنین.اگه به جواب رسیدین همون طور که ممد گفت تو چت روم جواب و بنویسین (این که میگیم تو چت روم دلایلی داره که با حل این معما میفهمین دلیلش چی بوده)
معما : خانومی امروز 22 سال سن دارد چهار سال بعد سن خانوم 8 برابر سن فرزندش میشود پیدا کنید پدر را...؟؟؟؟؟
ماشین
خاله
آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/19



