یکشنبه 9 بهمن 1384
گوش وگیر ببین چه وگووم

جمیعا سلام علیک

نوشتن پست وبلاگ هم واسه ما شده مصیبت ,چند شب که تو خواب کابوس نوشتن پست را میبینم

حالا بالاخره دستو میذاریم رو کیبورد و شروع میکنیم بالاخره یه چیزی از توش در میاد دیگه

حالا... یک...تفکر...دو...بازم فکر...سه ...زور به همه جا از جمله مخ مبارک....آهان اومد

یکی از خصوصیات بدی که من دارم اینه که خیلی کارا رو همینطوری انجام میدم منظورم از همینطوری اینه که برای انجام اونا از قواعد مشخصی که برای انجام اونا وجود داره پیروی نمیکنم .اسم این نوع کار کردنو گذاشتم همینطوری ! مثلا وقتی یه وسیله جدید میبینمم اونقدر این تکمه و اون تکمشو فشار میدم تا ببینم چه جوری کار میکنه. در حالی که هر وسیله تو جعبش کاتالوگی داره که راجع به تمام قسمتای اون وسیله و چگونگی استفاده از اون توضیح داده ولی متاسفانه بنده هیچوقت اونا رو نمیخونم(بهانم هم اینه که وقت ندارم! در حالی که به خاطر اطلاع نداشتن از طرز استفاده صحیحش کلی از وقتم به خاطر آزمون خطاتلف میشه تا عاقبت کاری رو که میخوام با اون وسیله انجام بدم) کامپیوتر رو هم همینجوری یاد گرفتم , استفاده از اینترنت هم همینطور .میرفتم تو صفحه های مختلف , اینقدر کلیدای مختلف رو فشار میدم تا یاد بگیرم کار هر کدوم چیه؟ در بحث روشهای فراگیری به این میگن :((فاجعه))!!!

وقتی به اطرافم نگاه میکنم میبینم خیلی از کارهامونو همینطور(( فاجعه ای)) انجام میدیم یکیش همین نوشتنمون واسه ملت که کلی از اهداف اولیمون دور شدیم( انتقاد سلطان بانو بود به این جانب)

دفتر خاطراتم رو که ورق میزنم میبینم دوران تحصیلم هم که دوره ای نزدیک به خیلی بوده درس خوندنم به همین روش ((همینطوری)) بوده.خیلی سال ((همینطوری))!! الان که فکرشو میکنم مغزم سوت میکشه اگه من طی اون دوره طولانی با روشهای مطالعه به صورت علمی و کاربردی آشنا بودم واصولی رو میدونستم که به کمک اونا بشه کیفیت و بازده مطالعه رو چند برابر کنم حاصل این همه خیلی سال چقدر پر بارتر بود؟

مگه عمر آدم چند تا از این خیلی سالها داره؟ (راستش را بخواین الان اینقدر عصبانیم از عمق فاجعه ای که رخ داده , دلم میخواد بلند شم و محکم سرمو بکوبم به دیوار. ولی از اونجایی که الان معتقدم هر کاری رو باید اصولی انجام داد, فعلا صبر میکنم تا یه کتابی راجع به (( روشهای موثر کوبیدن سر به دیوار))! پیدا کنم , بخونم , بعد این کارو بکنم که بازده اون بالاتر باشه)

خلاصه این که همه ی این حرفا رو زدیم تا بگیم: بابا جان, شما مثل من نباش ! و اگر چه یه بار شب دیر وقت بود, به یه بچه کوچولوی 5/5 ساله گفتم: (عزیز جان دیگه دیره برو بخواب) برگشت به من گفت: (خودت چرا بیداری, رطب خورده منع رطب کی کند!!!) و من رفتم یه دور دیگه شناسنامه این فسقلی رو چک کردم, ببینم این وروجک تو شناسنامش هم 5/5 سالشه یا.... . ولی میدونم که شما اینو به من نمیگید . اشکال نداره اگه یه انسانی که خودش از ضعفی که داشته سوخته, فریاد بزنه بر کسانی که در همون راه میروند که: (آهای, آتیش, آتیش ! )

در آخر حرفای بی ربط :

آرزومند آن نباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی , بکوش تا در کمال آنچه هستی باشی


برکت باشد..


ممد رضا

در 11:47 بֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   0 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/24

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید