جمعه 14 بهمن 1384
عاشقی یا خودخواه ؟

گاهی آدما خیلی عاشق به نظر می رسن اما وقتی خوب دقیق میشی میبینی که این بیشتر به خودخواهی شبیه تا به عشق. بعضی از ماها خیلی خودمونو دوست داریم و به همین علت سعی می کنیم بهترینها رو واسه خودمون داشته باشیم حالا اون بهترین ممکنه یه لباس باشه یا یه آدم دیگه. حتما میگین چی شده که سلطان بانو این حرفای قلنبه سلمبه رو میگه.این حرفم علت داره.میخوام یه ماجرایی رو واستون تعریف کنم از زندگی دوستم که اینجا اسمشو میذارم فریده

پدر مادرش اوایل اوضاع مالی مناسبی نداشتن اما نمیدونم چی شد که تو این بیست ساله موجودیه بانکیشون از این رو به اون رو شد.پدرش لوازم یدکیه ماشین های سنگین و سبک می فروخت و کم کم تو کار خودش بی رقیب شد و کارشو توسعه داد.دختر یکی یه دونه ی بابا بود .قیافشم بد نبود میشه بگی خوشگل بود.چهار تا داداش داشت.همشون ازدواج کرده بودن و رفته بودن این بود و دادش آخری که از همه کوچیکتر بود.یادمه همیشه با یه چادر گل گلی و یه جفت دمپایی تو کوچمون راه می افتاد و و خونه داداشش میرفت .آخه خونه ی همشون توی یه کوچه بود ما هم همون جا بودیم.تو محل کسی نبود که اونو نشناسه .خیلی دختر ساده ای بود.پولدار و ولخرج و بی کله.درسشم خوب بود اما وقتی دیپلم گرفت و دو دفه کنکور داد بی خیال درس خوندن شد فکر کنم چند جا هم قبول شد اما نرفت. عاشق این بود که ازدواج کنه وقتی حرف ازدواج می اومد وسط قند تو دلش آب میشد.

خواستگاراش زیاد بودن. اووووووووووووو هر کدوم یه ماجرایی داشتن.یه بار اونایی که تا حالا اومده بودن و شمرده بود گفت تا حالا هشتاد نفر اومدن اما حالا که از اون موقه میگذره فکر کنم 130 نفری بشن.گاهی وقتا میومد خونمون و شروع میکرد درباره ی خواستگارای اون هفتش حرف میزد .خیلی هم بامزه بود. بعد رفتنش هممون دل درد می گرفتیم از خنده .بعضی شبا از جلوی خونشون رد میشدیم به مامانم می گفتم اوه خونه ی فریده اینا شلوغه مامانم با خنده می گفت خوب معلومه یه خواستگار دیگه.همه جور آدمی رو میشد تو جمع خواستگاراش پیدا کرد. یکی شون خوشتیپ بود یکیشون پولدار یکیشون فقیر و عاشق ....

دو سالی به همین منوال گذشت.پدرش دیگه از دست خواستگارای فریده عاصی شده بود.پدر فریده یه داماد می خواست که پولدار باشه و خانوادشم اصیل و با مرام باشن.فریده میخواست هم پولدار باشه هم با کلاس هم خوشتیپ.بیشتر وقتا سر این موضوع با همدیگه توافق نداشتن.هر کسی که فریده می پسندید پدرش می گفت نه .هر کی رو که پدرش می خواست فریده رد میکرد.مادر فریده این وسط به فکر خودش بود همش میگفت من یه داماد می خوام که به فکر مادر زنش باشه و حداقل سالی دو بار من و فریده رو ببره مسافرت. این مادر فریده خودش یه پروژست من که خودم در تمام عمرم مادری به این عجیبی ندیده بودم بیشتر به فکر خودش بود تا فریده .به نظر من فریده در تمام عمرش کمبود مادر داشت.

آخرای سال دوم بود که یه خواستگار اومد, فریده شیفتش شده بود .پدرش زیاد راضی نبود آخه با اینکه پدر اون آقا پسر پولدار بود اما خود داماد بلیط فروش اتوبوس بود.از گفته های فریده میشد بفهمی که آدم با کمالات و با اخلاقیه.خیلی دوستش داشت و میگفت من و خوب درک میکنه. فریده روی پدرش خیلی نفوذ داشت.کم کم پدر شو راضی کرد .پدر داماد یه خونه داده بود به پسرش واسه زندگیه آیندش اما این خونه چسبیده بود به خونه ی خوشون.پدر فریده پاشو کرده بود تو یه کفش که با بی پولیه این پسره می سازم اما نمی ذارم دخترم تو خونه ای زندگی کنه که چسبیده به خونه ی مادر شوهرش. اونا هم پاشونو کرده بودن تو یه کفش که الا و بلا خونه همین طوره ما دست به ترکیبش نمی زنیم این خواستگارا انقدر اومدن و رفتن تا خسته شدن.

یه روز فریده رو دیدم که کارد بزنی خونش در نمیاد .گفت که خواستگارم رفت و دیگه نیومد.خیلی عصبانی افسرده و ناامید بود.

چند تا خواستگار دیگه هم اومدن اما فریده دوسشون نداشت افتاده بود روی دنده ی لج.هیچ کدومو قبول نمی کرد.تا اینکه یه روز سر و کله ی یه خواستگار دیگه پیدا شد ...

سلطان بانو : این دفعه خیلی طولانی شد بقیشو یه بار دیگه میگم

--------------------------------------------------------

پیوست اورژانسی از ممد رضا

عرضم به حضور انور خانومها و آقایون گرامی که ما بههمراه جناب مکافات از وبلاگ نقطه سر خط , داش نیما از وبلاگ سکته و نیکا خانوم (این تعداد بعدا امکان داره کمو زیاد شه ) به اتفاق تصمیم گرفتیم که یه وبلاگ گروهی راه بندازیم این وبلاگ یه جورایی تعلق به تموم وبلاگنویسا داره و همه توش سهم دارن سهامشم طی یک مزایده واگذار میکنیم به ملت وبلاگ نویس زیر بازارچه بلاگفا (کی تا حالا شنیده سهامو از طریق مزایده بدن دست ملت) حالا منو جناب مکافات یه مدت پیش بود که یه مناقصه( عجب مزایده تو مناقصه ای شد) برگزار کردیم که عملیات ساختمونیه این وبلاگ رو بدیم دست یه آدم خبره تو قالب سازی که یکی از دوستان برنده شد کارگراشم آورد شروع کردن به گود زنی ولی یه روز صبح که منو مکافات رفتیم سر ساختمون دیدیم بساطشونو جمع کردنو فلنگو بستن حالا ما بازم اینجا از دوستانی که حاضر به همکاری هستن دعوت میکنیم بیان جلو و یا علی

یه مشکل دیگه هم داریم که ما موندیم اسم این شورا رو چی بذاریم یه سری پیشنهاد از جانب خودم و جناب نیما و حضرت مکافات هست که الان مینویسم واستون بعد لطفی که شما در حق ما میکنید اینه که یکی از اسما رو انتخاب میکنید و پیشنهادات خودتونو در این باب مطرح میکنید تا به اسمی که بیشترین رای رو به خودش اختصاص بده ترتیب اثر بدیم و بکشیمش بالای سر در اینجا

اسمهای پیشنهادی:

زیر گذر , کلاه مخملیا , کوچه آق من گل , کش تنبون , زیر شلواری , سوتیهای خاش خاشی , انجمن نجیب زادگان , هر هر هر

حالا دیگه ریشو قیچی دست ملت شریف همیشه در صحنه

یا علی بیاین جلو

ممد رضا

در 3:44 قֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : خاطره
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   0 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/25

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید