به علت اسرار بچه ها و گاهی هم تهدیدات امروز با وجود مشغله ی زیاد مجبورم داستان و تموم کنم (اینجا میتونین قسمت اول و قسمت دوم این ماجرا رو بخونین)
همونطور که گفتم تو این گیر و ویری فریده باردار شد اما همه از این ماجرا خبر داشتن به غیر از پدر بچه و خانواده ی شوهر فریده.یه مدت گذشت یه روز فهمیدیم فریده خیلی مریض احواله .می گفتن کمر درد شدید داره , بعضی می گفتن از بس شوهرش تو خونه زندانیش کرده افسره شده و افسردگی برابره با هزار تا درد دیگه یه عده هم میگفتن به خاطر بارداریه. چیزی نگذشت که همه فهمیدن اون بچه شو سقط کرده.
اولین کسی که از باردار شدن فریده با خبر شده بود مادر فریده بود مادر فریده هم اونو وادار کرده که بچه شو سقط کنه اما چرا فریده قبول کرده من فکر میکنم به خاطر اوضاع نابسامانی بوده که اون زمان گرفتارش بود (دعواهای خانوادگی , بی مهری همسر , بیفکری پدر و مادرش , مشکلات بیشماری که هر زنی در چنین مواقعی گرفتارشه و ...) شوهر فریده هم نه از بابا شدنش خبر دار شد نه از, از دست دادن بچش.فریده خیلی خسته و بیمار بود انگار همه ی جوونیشو از دست داده بود.دیگه از اون دختر شیطون و سر به هوا که وقتی وسط کوچه میخندید همه سرشونو میچرخوندن خبری نبود (اشتباه نشه من با این ادا اصولا موافق نیستما)
فریده تصمیم گرفته بود طلاق بگیره .کلی دادگاه رفت و واسه جدایی به خودش زحمت داد اما نه دادگاه و نه همسرش برای جدایی موافق نبودن.دادگاه تو این مواقع همیشه کار و کش میده که شاید طرفین با همدیگه آشتی کنن. شوهر فریده همیشه از بی بند و باری فریده شکایت داشت ,فریده هم از بد رفتاری شوهرش.البته فریده خیلی سعی کرد که همونطوری باشه که شوهرش دوست داره اما انگار شوهر فریده میخواست حتی آفتاب هم زنشو نبینه .فریده می گفت هر روز با کلی جر و بحث مجبور میشدم پرده های همه ی اتاقا رو بکشم چون که شاید ممکنه یه نفر از رو دیوار خونه من و ببینه.واسه همینه که میگم گاهی آدما عاشقی رو با خودخواهی اشتباه میگیرن
بعد از مدتی که فریده تقاضای طلاق کرد با کمک ریش سفیدای فامیل هر دو طرف اونا آشتی کردن و برگشتن سر خونه زندگیشون اما ..
اما بازم یه تقاضای طلاق از طرف اونا رفت دادگاه و اینبار نه از طرف فریده .بله درسته اینبار شوهر فریده میخواست زنشو طلاق بده .دادگاه از شوهر فریده پرسید برای چی میخوای زنتو طلاق بدی اونم گفت : این زن بی عفته و بدون اجازه ی من بچمو کشته.دادگاه هم تو یه چشم به هم زدن حکم طلاق و گذاشت کف دست شوهر فریده .
و فریده طلاق و کل مهریشو گرفت و برگشت خونه ی پدرش اما کلی با اولین باری که خونه ی پدرش بود فرق میکرد.بیمار بود و افسرده.بعد از یه مدت دوا درمون معلوم شد علت بیماری فریده سقط جنین اونم از راه غیر اصولی بوده.با وجود بیماری فریده مادرش خیلی خوشحال بود ,که لااقل بچه نداره .پدر فریده با تمام وجود مواظب اون بود و همه نوع خرجی رو تقبل میکرد برای درمان دخترش.
یک سال گذشت و شوهر سابق فریده ازدواج کرد, فریده از همیشه افسرده تر بود کمردردش به یه بیماری مزمن تبدیل شده بود و دکترا هم کاری از پیش نمیبردن.بعد از مدتی فریده با خانوادش به یه شهر دیگه رفتن و اونجا بازم درمان رو ادامه دادن در آخر همه ی دکترا به اونا پیشنهاد دادن که فریده رو به یه دکتر روانشناس معرفی کنن.فریده کمی بهتر شده بود اما بازم سیل خواستگار بود که به اون هجوم میاوردن (این خواستگار هم واسه خودش درد سریه ها).فریده مدتی به دستور دکترش بیرون از خونه کار میکرد .اون زمان یه خورده حالش بهتر شده بود به قول خودش :حتی وقت این و نداشتم که به بدبختی هام فکر کنم.پدر فریده دیگه کلا با ازدواج فریده مخالف بود و میگفت دیگه هر چی کشیدم بسمه اما این خواستگارا دست بردار نبودن (منم هنوز علت این همه خواستگار واسه فریده رو نفهمیدم اما فکر کنم این دوره زمونه مردم بوی پول که به مشامشون میرسه دیگه دست از پا نمیشناسن).انگار فریده برگشته بود سر پله ی اول.یه سال دیگه هم گذشت بازم بگو مگو های فریده با پدرش سر خواستگارا شروع شد.یادمه فریده همشونو رد میکرد یا بهشون میگفت که من مریضم اونا هم میرفتن و پشت سرشون هم نگاه نمیکردن اما مسئله اینجا بود که فریده تو خونه ی پدرش اصلا احساس راحتی نمیکرد چون اوضاع مثل سابق نبود, رفتار خانوادش هم با اون متفاوت شده بود و باز یک سال دیگه گذشت یه آقا پسر اومد خواستگاری فریده.پدرش گفت من دخترمو به تو نمیدم اما اون بازم اومد.فریده بهش گفت من مریضم اما اون بازم برگشت فریده گفت من یه بار ازدواج کردم اما بازم دست بردار نبود , پدر فریده گفت من یه قرون از ثروتم رو به فریده نمیدم اما اون گفت من نمیخوام .آخر سر بهش گفتن تو چی از جون ما میخوای اونم گفت من فریده رو میخوام.
فریده قبول کرد اما پدر فریده همچنان مخالف بود .فریده با همون پسر ازدواج کرد و اینبار به حرف پدر مادرش گوش نداد. شوهر فریده مهندس بود و حقوق مناسبی داشت حالا هم چند ماهی از ازدواجشون میگذره.فریده با شوهرش هر روز میرن سر کار (شوهر فریده یه کار واسه خانومش همون نزدیکای خودش جور کرده).امیدوارم خوشبخت بشن .اما هیچ کس نمی دونه که روزگار آبستن چه حادثه ایه....
سلطان بانو
-----------------------------
پیوست:
کلاه مخملیا رسما کار خود را شروع کردن
آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/30




