سه شنبه 9 اسفند 1384
ماجرای رانی

نیشسه بودیم با همردیفیای دانشگاه دور هم . کلاس تموم شده بود و تا کلاس بعدی که بعد ناهار بود 2 ساعتی بیکار بودیم , همگی منتظر بودیم که ساعت 1 بشه و حمله کنیم به سلف ناهارو بزنیم به بدن که نمیدونم چی شد بحث رفت به اینکه خون یه آمفوتره ( یعنی هم اسید هم باز) و قضیه از اونجا کشید به سمت هیتلر که چقدر خون ریختو آدم کشت تو همون گیرو دار یکی از بچه ها گیر داد که فردا بیاین بریم خون بدیم ببینیم چه مزه ایه !!! گفتیم بیشین بابا زیاد صحبت نکن...!!!!!!حالا کی بریم؟؟؟!!!!

البته اولش من نمیخواسم برم ولی وقتی فهمیدم به ازای هر واحد خونی که بدیم همونجا به جاش یه رانی میدن نتونستم با نفسم مقابله کنم و قبول کردم باهاشون برم (خدایی امثال ما هستن که آبرو واسه اصفهونی جماعت نذاشتیم)

سر کلاس انتقال جرم همش تو این فکر بودم که چه جالبه وقتی خون من بره تو رگای یکی دیگه و جریان خون تو رگامون به جریان زندگی تو جامعه میپیونده!!! که دیدم خانوم مهر پرور که کباده ی علم و دانش رو همیشه به دوش میکشه نیشسه در مجاورت ما و محظوظ سخنان استاد شده با خودم گفتم الان بهترین موقعه که یه کم حالشو بگیرم ( البته اونموقع مجرد بودیمو جوون و همچین یه نمه با اونایی که خیلی مدعی بودن آبمون تو یه جوب نمیرفت (البته الان سلطان بانو تا حدودی آدمم کرده))

گفتم میبخشید خانوم مهر پرور...گفت خواهش میکنم بفرمایید , پرسدم شما اطلاع دارید قیمت رانی تو بازار چنده؟ نفهمیدم چی شد کلاس رفت رو هوا!! یعنی من بلند پرسیده بودم که همه فهمیدن؟؟ چشمتون روز بد نبینه حضرت مهر پرور جوری نیگا میکرد که معلوم بود دلش میخواد با اون کتابی که قطرش به اندازه ی گردن استادش کلفت بود بکوبه تو فرق سرم که استاد به دادش رسید و به من گفت : حضرت عالی بفرمایید وقتی بادی با نیروی فلان به سطح نفتالینی به جرم فلان بوزه چند تا از مولکولاش جدا میشه؟ ما مونده بودیم این که الان گفت یعنی چی؟ که رفیقم از بغل دستم گفت استاد این الان تو فکر رانیه که فردا قراره بخوره . جمعیت زنو مرد دهنو باز کرده بودنو به طرز دلخراشی میخندیدند به جای نفتالین حیثیتمون به باد رفت , ما هم خودمونو از تک و تا ننداختیم گفتیم البته اگه رانیش پرتقالی باشه ترجیحا بهتره . استاد گفت آخر ترم رانی پرتقالی بهت بدم که تا عمر داری مزش زیر زبونت بمونه گفتم استاد راضی به زحمت نیستیم تنایی به دلم نمیچسبه من از حقم میگذرم میدم به خانوم مهر پرور باز دوباره اینا زدند زیر خنده البته استاد هم اینبار سرشو انداخته بود پایینو ازخنده قرمز شده بود که گفت بشین آقا کلاسو ریختی به هم مام گفتیم چشم استاد

ساعت 8 صبح بهمن 83وقتی رفتم دانشگاه دیدم اینا رفتن با همه حرف زدن و یه اتوبوس از دانشگاه گرفتنو به اتفاق تموم بچه های "میم . شیمی" و اساتید میخوان برن خون بدن خلاصه رفتم بالای اتوبوس اتفاقا همون استاد هم بود بهش که سلام کردم گفت اومدی امروز رانیو بخوریا ...با خودم گفتم نخیر این قصه سر دراز دارد رسیدیم پایگاه مرکری انتقال خون بچه ها پیاده شدن و به طرف ساختمان مرکزی محوطه راه افتادند البته ما هم یواشکی مثلا جوری که معلوم نشه قدمامونو تند تر برمیداشتیم که نوبتمون بیفته اول صف بچه ها یکی یکی میرفتن تو و اول معاینه و مصاحبه ای و بعد میرفتند آروم رو تختای انتقال خون دراز میکشیدن . داشتم به یکی از بچه ها که قیافش داد میزد از اون سوزنی که میخوان بکنن تو دستش میترسه نیگا میکردمو بهش میخندیدم که یه دفه یه صدا اومد که آقا نوبت شماس! رفتم جلو یه نگاه به فرم پر شدم انداخت و گفت : اینجا در سابقه پزشکیتون نوشته که..., نمونه یرداری از دستگاه گوارشتون هم شده؟ گفتم : بله . گفت متاسفیم شما نمیتونید خون بدید . انگار با پتک کوبیدن تو سرم لبخندی که از صبح رو لبام بود خشکید انگارکه طرف هم فهمید ! گفت : البته تا 6 ماه , بعد دوباره میتونید بیاید. سرمو پایین انداختمو در حالی که به یکی از لکه های روی موزاییک زیر پام خیره شده بودم , آروم آروم تای آستینمو که قبلا بالا زده بودم دوباره پله پله باز کردمو و پایین آوردم . صدا بلند گفت : نفر بعدی . آروم رفتم به سمت حیاط چهره برو بچه ها که روی تختا خوابیده بودند جلو چشمم بود اولش فکر میکردم دارم به حالشون غبطه میخورم اما دیدم نخیر , اصلا حسودیم میشه ! وارد حیاط که شدم دیدم استاد همراه با دو تا از بچه ها که یکیشونم همون خانوم مهر پروره و طبق معمول داره از استاد سوال میپرسه , نیشستن رو نیمکت کنار ورودی ساختمون , زود رامو کج کردم که نبیننم آخه با اوضاعی که دیروز به پا کرده بودم خیلی ضایع بود که رانی دستم نباشه , یه دفه استاد صدام زد با خودم گفتم دیگه گیر افتادی باید تسلیم شی , سرمو انداختم پایین رفتن جلو دیدم استاد هم مثل من پنچره پنچره پرسیدم چی شده؟ گفت فشار خونم پایین بود گفتند الان نمیشه . آخیش دلم خنک شد پس من تنها نبودم ( البته تو دلم گفتم) سوار اتوبوس شدیم حسابی ضایع شده بودم آخه به من رانی نداده بودن , آروم نیشسه بودم رو صندلیمو هیچی نمیگفتم که دیدم یکی از بچه ها اومد رانیشو داد به من گفت من میل ندارم تو بخور وای داشتم از خوشحالی پر در میاوردم

حالا دیگه منم رانی داشتم

"حرفای بی ربط"

وسیع باش

و تنها

و سر بزیر

و سخت

سهراب

ممد رضا

در 10:59 بֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : طنز
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   0 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/31

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید