شبی از شبهای مهتابی روزگار داشتم با ممد (پسر عموی آقا ممد خودمون) تو خیابون چهار باغ قدم میزدیم و از شب مهتابی لذت میبردیم که ممد خان چشمش به یه آقا افتاد و به من گفت : این کلاه گیسه رو سر این بابا. بعد من گفتم نه عزیزم این کلاه گیس نیست که و....
بعد شروع کردیم به شرط بندی کردن ممد (پسر عموم)شرط بست که بره و کلاه گیس رو برداره , بعد از من جدا شد و پشت سر طرف شروع کرد به راه رفتن نزدیکییای خیابون کوالالامپور که رسیدیم ممد با یه حرکت سریع چنگ زد تو موهای طرف و شروع کرد به کشیدن هر چی میکشید کنده نمیشد و سر طرف به این طرف و اونطرف کشیده میشد بعد که از کشیدن خسته شد پا گذاشت به فرار و در یه لحظه تو خیابون کوالالامپور غیب شد و اون مرد که شوکه شده بود با چشمای گرد شده به انتهای خیابون نگاه میکرد و هنوز نمیتونست درک کنه که چه اتفاقی واسش پیش اومده من که شاهد این صحنه بودم از زور خنده نتونستم رو پاهام واسم و نشستمو شروع کردم به خنده آخه باورم نمیشد که ممد یه همچین کاری کنه اما امان از وقتی که آدم رو دنده کل و رو کم کنی بیفته
بعد از چند دقیقه که ممد آقا رو از تو خیابون شمس آبادی پیدا کردیم بدون اینکه حتی خودش بخنده به من نگاه کرد و گفت
موهای خودش بود
حرفای بی ربط
تو زندگی سعی کن چیزی که دوست داری رو بدست بیاری
وگرنه مجبور میشی چیزی که بدست آوردی رو دوست داشته باشی
شکسپیر
----------------- پیوست 1: متاسفانه خبر دار شدیم که همسر آقا نیما (تانی خانوم)دچار سانحه تصادف شدن همگی واسش دعا میکنیم......
آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/36




