بعضی وقتا به چیزی که دارم میبینم هم شک می کنم چشمامو فشار میدم دوباره نگاه می کنم اما همون چیز عجیب هنوز جلو چشمه و من نمی تونم باور کنم.این یه تیکه رو تصور کن تا بفهمی من چی میگم...

وارد یه دهکده میشی که تا به حال ندیدی یعنی نزدیکای شهرتون بوده اما تا به حال اونجا نرفتی از قبل یه چیزایی دربارش شنیدی.مثل اینکه جای آروم و باصفاییه مردم خوبی داره.همه با صلح وصفا دارن کنار هم زندگی می کنن.اولین قدم و میذارین داخل دهکده اولین ساکن ده و می بینی به نظر آدم مهربون و خوبی میاد.نزدیک میشی که بپرسی جای خوش آب و هوای این ده کجاست.اونم با روی بازو گشاده میاد سراغت همینطور که داری حرف میزنی احساس می کنی این آدم داره به گردنت نزدیک میشه با خودت میگی انگار آفتاب زیاد به مخم خورده گرمازده شدم بعد یه خورده دیگه میگذره یهو دو تا دندون نیش یه خون آشام و از زیر لباش می بینی.از ترس میپری عقب و خودتو کنار میکشی پا میذاری به فرار.پشت سرتو نگاه می کنی میینی هیچ کس نیست بازم فکر می کنی که دیوونه شدی.اون طرف یه جوی آب هست آبی به سر و صورتت میزنی.یه مشت آب میریزی فرق سرت که خنک بشی و دیگه از این توهمات نبینی.یه نگا به دور و بر می اندازی .چند تا بچه تو یه کوچه باغ بازی می کنن انگار چار تاییشون دارن دنبال یه خرگوش میدون.آره انگار گرفتنش معلوم نیست این بچه ها با اون خرگوش بیچاره چیکار میکنن با خودت میگی امان از بچه های این دوره زمونه .چند وجب اونطرفتر یه باغبون کوله پشتیشو انداخته رو کولشو داره میره با یه قیافه ی حق به جانب میری طرفش که راهو بپرسی.با لبخند جوابتو میده وقتی باهاش حرف میزنی معنی چند تا از جمله هاشو نمیفهمی مثل:از انارای اون باغ بخورین خونتون صاف شه. چرا تو این گرما راه میرین خونتون به جوش میاد .با خودت میگی اخه این باغبون چرا انقد با خون من کار داره.بازم برات مهم نیست میری جلوتر از راهی که باغبون نشون داده. تشنت میشه دره یه خونه رو میزنی که آب لوله کشی بگیری.صاحب خونه زنه خودشو نمی بینی از لای در بهش میگی ببخشین من تشنمه میشه یه خورده آب بدین یه دست از لای در میاد بیرون چرا آب جونم, شما مهمون مایین بفرمایین داخل هوای خنکی که از خونه میزنه بیرون هواییتون میکنه اما با توجه به خاطرات صبح تا به حال جرات نمیکنی.میگی نه خانوم مزاحم نمیشم همون یه لیوان آب بسه.لیوان و میگیری که بخوری لیوانش کدره داخلش معلوم نیست شما تشنه ای و هیچی نمیفهمی لیوان نزدیک لبت می کنی و میری بالا اااااااااااااااااا حالم به هم خورد این دیگه چیه.همشو میدی بیرون همه جا قرمز میشه دنیا دور سرت میچرخه اون دست بازم اومده بیرون اما می خواد تو رو بکشه تو .تو با تمام ناتوانیت خودتو میکشی عقب وفرار میکنی.هیچی نمیفهمی در حال فرار همه چیزو مرور میکنی اصلا باورت نمیشه . در همون حال نزار یه نفر دیگه رو میبینی که داره فرار میکنه چند نفر دیگه هم دستشونو به طرفش گرفتن و میگن یارو خله دیونس نگاش کن چطور میدوه.اون مرد فرار میکنه و با فریاد تکرار میکنه اینجا همه خونخوارن اینجا همه خون آشامن....
اون دهکده ی کوچیک جامعه ی بی در و پیکر ماست اون مردم در ظاهر مهربون بی طمع هم مردم خوبو مهربون خودمونن.خوب البته اگه تا چهار سال پیش کسی این حرفا رو بهم میزد چند تا فش هم نثارش می کردم و می گفتم این مردم خوب ومهربون هیچ کجای دنیا پیدا نمیشن اما هر چه تو این ده گشتم دیدم تعداد خون آشاما خیلی بیشتر از اون چیزیه که من فکر می کردم حتی اونایی که فکر نمی کردم هم .....تعداد اونایی که همه فکر می کنن دیونن اما خون آشاما رو میبینن خیلی کمه خیلی کم حتی گاهی اونقدر کم که دیده نمیشن. من دهکده های زیادی رو ندیدم فقط همین جا رو دیدم شاید اونجا هم باشه.شاید تو دهکده های دیگه تعداد خون آشام کمتر از اونی باشه که ما داریم.شاید هم بیشتر باشه.میترسم میترسم از روزی که همه ی دیوونه ها از این ده کوچ کنن و برن یه جای دیگه واسه خودشون پیدا کنن اونوقت از کجا بفهمیم اون چیزی که داریم میبینیم درسته, یا اون چیری که فکر می کنیم.
سلطان بانو
Å خون آشام در این پست فقط یک تمثیل است و قصد جسارت و اهانت به کسی رو هم نداشتم منظورم از این تمثیل فقط کردار زشت و طمع به داشته های دیگران و گاهی هم ذات آگاهی است که به پلید تبدیل میشود است.
Å دفعه ی قبل ممدآقا به علت حواس پرتی ده پانزده تا از کامنت ها رو حذف کرده.حالا فکر میکنین چطوری؟؟ اول همشونو انتخاب کرده بعد به جای اینکه تایید رو بزنه دستش رفته رو حذف.شرمنده همه شدیم به خدا حواسش نبوده ببخشین..
آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/50




