دوشنبه 16 مرداد 1385
حروم شدم

برای روشنایی است .... که می نویسم ... اگر همیشه .... و همه جا....تاریک بود.... هرگز نمینوشتم*

ده-یازده ساله بودم و از همان موقع به سبب آن که پدر بزرگمان دستی در شعر داشت همیشه بساط شعر و شاعری تو خونه به راه بود ما هم که همینطوری نخورده مست بودیم ! تا چه برسه به اینکه زمینش تو خونواده هم مهیا باشه. یه روز اومدم پیش پدر بزرگ و یک بیت شعر (طبعا در اون شرایط سنی از نوع بچه گونه) گذاشتیم جلوش و گفتیم : "چطوره؟"


بود میهن من چو جان و تنم دهم جان خود در ره میهنم

نگاهی از بالای عینک به سر تا پای ما انداخت و گفت : "مال کیه؟"

گفتم: "مال خودمه؟!"

فعلا تا همینجای مطلبو داشته باشید. از بقیش فقط همین قدر میگم موضع تشویق ایشون هنوز بعد از چهارده سال هنوز هم درد میکنه! دماری از روزگارمون در آورد که اون سرش نا پیدا. منو به یاد همون خاطره ای انداخت پدر بزرگم از پدر خود داشت. اون وقتا هنوز درس و مدرسه و سواد در جامعه جا نیفتاده بوده و اهالی محله به پدر پدربزرگمون! توصیه میکردند که نذار پسرت مدرسه بره فردا کافر میشه ها! و همون شب پدر بزرگ ما به خاطر اخذ نمره ی ۲۰ کتک مفصلی نوش جان فرموده بود. بیخود نمیگن تاریخ تکرار میشه. خلاصه این طور شد که ما تا سالهای سال دور و بر شعر و شاعری و مشاعر ! نگردیدیم و سالها گذشت و گذشت تا به سنی رسیدیم که بتوانیم خیلی کارها رو بدون اجازه انجام بدیم. باز هم دختر زیبای شعر ناز نازان ما را به سوی خود خواند* البته اینبار به عنوان خواننده و خلاصه دوباره آلوده شدیم. از طرفی چون دیگه وارد دنیای بزرگترها شده بودیم یک روز به خودمون جرات دادیم که از پدر بزرگ بپرسیم : "پدر آخه چرا در اون دوران اونطور با حدت و شدت ما را از دنیای ادبیات رماندی و ترساندی ؟ چرا توی چشمه ی جوشان احساسات ما اسید سولفوریک چکوندی!؟ طوری که رده ی زده ی زده شویم و تا مدتها دور و برش نپلکیم."

چند لحظه سکوت کرد و بعد آهی از اعماق وجود کشید و گفت :"پسر جان !دیدم مستعد هستی ترسیدم ترسیدم در این ورطه بیفتی و یک عمر مثل من بسوزی. من خودم در این راه قطره قطره آب شدم. نمیتوانستم ببینم که فرزندم هم چنین می شود با تمام شدتی که میتوانستم تو را از این وادی فراری دادم مبادا که به آتش آن گرفتار آیی."

و اما حالا پدر جون یادت باشه که تنها تنها سوختیا! یادت باشه که خودت دستی دستی ما رو از راه راست منحرف کردی تا بریم مهندس شیم ! و هیچوقت میون اون همه کتاب قطور رشته ام که بیشتر به درد بدن سازی میخورد تا اندیشه سازی! هیچوقت هیچوقت هیچوقت حتی یه جمله پیدا نکردم که بتونه روحمو به اندازه ی این دوبیت اقناع کنه :

"بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم"

"اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم"

۱.شاعر این شعر و اون شعر قسمت حرفهای بی ربط مرحوم بیژن جلالی هستند

۲.تشبیه فوق را از یکی از اشعار پدر کش رفته ام

ممد رضا

حرفای بی ربط

خداوندا!

روزهای من

چون شعله های آتش

زبانه کشیدند

و خاموش شدند

ولی در روشنی آنها چهره ی تو رادیدم

و تو مرا شعری چند آموختی که از ما به یادگار

خواهد ماند

Å ولادت با سعادت امام علی (ع) را به بلاگرای تبریک عرض میکنم.امیدوارم که بتونیم تا حدودی از عدالت ایشون سرمشق بگیریم.

Å روز پدر رو به همه ی پدرای وبلاگ نویس و پدر شوهر عزیزم و بابایی خودم تبریک میگم.و یه تبریک ویژه به پدر آینده ممد رضای جیگرم .سلطان بانو

در 3:31 بֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : خاطره
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   0 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/54

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید