چهارشنبه 15 شهریور 1385
موذن قلابی

بازم برمیگردیم به یه خاطره شیرین از دوران دانشجویی که خودمم تقریبا فراموش کرده بودم و با یادآوری سلطان بانو تصمیم گرفتم براتون بنویسم
این ماجرا برمیگرده به چهار سال پیش که مسابقات اذان دانشجویی تو دانشگاه اصفهان برگزار میشد
یه روز ظهر که من و علیرضا دوستم تو سلف نشسته بودیمو مشغول میل کردن ناهار بودیم (جاتون خالی یادمه کباب هم بود)حالا چرا هنوز یادمه کباب بود ؟ عرض میکنم خدمتتون
اونروز منو علیرضا چهار بار تو صف واسادیم و هر دفعه یکی از ما حواس مامور چک دستگاه کنترل ژتون را پرت میکرد و از دستگاه رد میشدیم و با چهار پرس کباب و خوشحال از این موفقیت مشغول خوردن شدیم
تو همین حین که مشغول به چپاول باقیمانده ی غنایم بدست آمده بودیم صدای چند تا از برادران بسیجی رو شنیدیم که مشغول به صحبت از یه مراسم خیلی با شکوه در اولین روز ماه رمضان بودند دقیقتر که شدیم متوجه شدیم روز اول ماه رمضان تاریخ برگزاری مسابقات اذان دانشجوییه و اینطور که شنیدیم یه مراسم افطاری باشکوه را هم تدارک دیده بودند(آخه همیشه شصت درصد بودجه ی فرهنگی دانشگاه به بسیج اختصاص داشت و ما هم که عضو شورای صنفی بودیم همیشه با این قضیه و تقسیم ناعادلانه مشکل داشتیم)
به علیرضا گفتم اگه من این افطاری رو نخورم از خود سقاییان نژاد(رئیس دانشگاه رو عرض میکنم)پست ترم
علیرضا گفت تو رو اونجا راهت نمیدن که حتی کفشاشونو واسشون جفت کنی!! بهش گفتم واسا ببین چیکار میکنم فقط باید کمکم کنی گفت من که همیشه پایه همین دیوونگیاتم
تای آستینا رو باز کردیمو دکمه بالایی یقه رو هم بستیم پیرهنمونم انداختیم رو شلوارو رفتیم جلو
سلام برادر عذر میخوام از اینکه مزاحمتون شدم من با این دوستم بدون هیچ منظوری یه قسمتایی از صحبتای شما را شنیدیم و گویا در دانشگاه مسابقات اذان برگزار میشه میخواستیم بدونیم که شرایط شرکت در این مسابقات چیه؟
برادر که ظاهرا خیلی از ما خوشش اومده بود با صمیمیت و مهربانی خاص خودش گفت برادر مرحله ی انتخاب تموم شده و تو این مرحله کسانی که قبلا انتخاب شدند با هم رقابت میکنند
ما دو تا رو میگی...عین یخ وا رفتیم پس یعنی هرچی رشته بودیم پنبه شد؟
از سلف زدیم بیرون به علی گفتم علیرضا من هرچی فکرشو میکنم میبینم باید این افطاری رو حتما بخورم علی گفت اینجاش دیگه با من گفتم چطور؟؟؟
گفت من یکی رو میشناسم که دستش تو همین کاراست بذار ببینم چیکار میشه کرد... منم گفتم ایول ببینم چیکار میکنی
چند روز بعد علیرضا اومد گفت اسممونو به ته لیست اضافه کردم پرسیدم چطوری؟
گفت لیستو کش رفتم.... یه لحظه به خودم گفتم این دیگه چه جونوریه من خبر نداشتم خلاصه کلی خوشحالی نمودیمو خودمونو واسه روز مسابقه آماده کردیم
اینجا جای تذکر داره که ما دو تا از بچگی بچه محل و رفیق گرمابه و گلستان هم هستیم و همیشه عاشق اذان شادروان موذن زاده بودیم یادمه خیلی با هم تمرین میکردیم تا عین خودش بخونیم و سر این موضوع با هم کل مینداختیم
خلاصه رسید روز مسابقه و ما هم رفتیم نشستیم ردیف دوم سالن آمفی تئاتر دانشگاه و آماده بودیم تا اسممون رو بخونن بالاخره اسم منو خوندن و رفتم بالا و شروع کردم به اذان گفتم بعد از من علیرضا رفت انصافا وقتی میخوند خودم کلی از خوندنش لذت میبردم و بعد از مسابقه هم رفتیم سر میز و شروع کردیم به خوردن خدایی دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودند فقط حیف که دیگه نمیشد بیشتر از یه پرس بخوریم ...یه کم آخه تابلو بود
چند روز بعد هر دومون توی حراست دانشگاه خواستنو ازمون تعهد گرفتن (البته واسه ما عادی بود چون اگه یه ترم بدون تعهد میگذروندیم اون ترم آخر نمیشد)
و اما قسمت هیجان انگیز و عجیب و یه مقدار غیر قابل باور داستان اینجاست که منو علی تو اون مسابقه جزو نفرات برتر از طرف هیئت داوران انتخاب شده بودیم
بازم با یه خاطره شیرین برمیگردم
موندگاریم به موندنتون
امضا : ممد رضا

حرفهاب بی ربط :


if you have a big problem,dont say
"oh god i have a big problem" . but say
"Hey problem i have a big god"


در 2:50 بֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : خاطره
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   0 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/61

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید