عرض ادب داریم خدمت تمامی مخاطبان ریز و درشت جمع بلاگر و غیر بلاگر هم زبان مهر ورز و مهر پرور گرامی.
خوب قرار بر این بود که در پست بعدی که همان پست فعلی باشه یکی دیگه از خاطراتم را بنویسم, باشد که لبخندی هر چند زود گذر بر لبانتان و شادی مختصر در دلتان آید...
این ماجرا بر میگرده به دو سال پیش یعنی زمانی که با جمعی از دوستان برای عوض کردن آب و هوا و زیارت به مشهد رهسپار شدیم
قرارها را گذاشتیم و هماهنگیهای لازم را به عمل رساندیم و سوار اتوبوس شدیم و راهی سفر پر ماجرای خود شدیم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا جایی که اتوبوس توقف کرد و محمد آقا پسر عموی بنده چشمش به یه زالزالک فروش دوره گرد افتاد و هوس کرد یه کیلو زالزالک به عنوان توشه ی سفر بخره, زالزالک را خرید و سوار شد و با مازیار و مسعود مشغول خوردن شدند اما من چون قبلش تا خرخره غذا خورده بودم لب نزدم .
بعد از چند دقیقه که خوردند و گفتیمو خندیدیم متوجه شدم که رنگ چهره ی هر سه شون برگشت و حالشون خیلی جالب نیست وقتی علت را پرسیدم اشاره به زالزالکها کردند و گفتند دل و رودشون خیلی نافرم به هم پیچیده و چاره ای جز گلاب به روتون دستشویی رفتن ندارند خلاصه یکیشون رفت جلو پیش جناب راننده و خواهش کرد برای چند لحظه در اولین ایستگاه توقفی داشته باشیم راننده هم که پیرمرد مهربانی بود قبول کرد و ایستاد. اساتید ما هم به مانند مرغان از قفس رها شده به سمت درب خروجی حمله ور شدند و بعد از چند لحظه با چهره هایی خندان برگشتند اما این خنده ها دیری نپایید که به اخم و آزردگی تبدیل شد و مجددن مشکل تکرار شده بود , این بار از من ملتمسانه خواهش کردند که از راننده درخواست توقف کنم منم که حال و روزشان را وخیم دیدم قبول کردم و باز هم راننده ی مهربان ایستاد اما اینبار کمی شاکی و عصبانی بود , حضرات سه نفری به سمت توالت های قهوه خانه ی میان راهی هجوم بردند و بار دیگر بازگشتند اما اینجا ختم داستان نبود و حضرات دوستان با خویش اندیشیدند که اینگونه نمیتوان سفر را به مقصد رساند و مازیار خان جرقه ای به ذهن بیمارش رسید و باقیمانده ی زالزالک های ناجوانمرد را به دست گرفت و خرامان خرامان به سمت راننده رفت و پس از حال و احوال کردن و پیاده کردن رسم رفاقت با جناب راننده بسته ی زالزالک را جلو فرمان راننده ی از همه جا بی خبر گذاشت و شروع به تعریف و تمجید از خوشمزگی زالزالک ها کرد , راننده ی بیچاره که آب از دهانش جاری شده بود با تعریف های حضرت مازیار تا آخرین دانه ی آن میوه های مسموم را خورد
و تا خود مشهد اتوبوس در تمامی ایستگاه ها توقف میکرد و دوستان من فقط میدویدند اما اینبار راننده ی در به در نیز همراه با آنان میدوید و اینگونه بود که مشکل اول از سر راه دوستان اصفهانی ما برداشته شد...
به مشهد رسیدیم و در هتل نسبتا ارزان قیمتی اتراق نمودیم و چند ساعتی استراحت کردیم و به سوی حرم راه افتادیم محمد آقا پسر عموی گرامی بنده که مختصری سرما خوردگی داشت و با آمدن به مشهد حالش وخیمتر شده بود همراه با ما به صف نماز جماعت در یکی از صحن های حرم ایستاد اما در بین دو نماز ناگهان وی را دستپاچه یافتیم و مشاهده کردیم که با نگرانی و عجله مشغول کند و کاو در جیبهای خود به دنبال دستمال است تا تا عطسه ای کند و محتویات کله ی مبارک را درونش خالی سازد( البته با عرض شرمندگی از حضور مخاطبان عزیز ) وقتی از وجود هرگونه دستمال , پارچه , لنگ و... در جیبهایش نا امید شد رو به ما کرد و از ما درخواست کمک کرد ما نیز جستجویی کردیم اما هیچ یک چیز مناسب بر احوال ایشان نیافتیم در آخر خودش جورابهایش را که برای وضو گرفتن از پا در آورده بود از کنار دستش برداشت و بله.... در همین حین متوجه نگاه سنگین شخص محترمی در کنارمان شدیم که با چشمهای گرد شده از تعجب و خشم به آقا محمد مینگریست , ماهم نگاهی به یکدیگر کردیمو و از طرز نگاه مرد محترم شاکی شدیم و با خود میگفتیم که حالا مگه چی شده یه نفر عطسه کرده تو جوراب خودش این چرا اینطوری نگاه میکنه؟؟ که محمد دست در جیب خود کرد و همچون روح دیده ها بر جایش خشک شد و به آرامی و با نگرانی از ما خواست تا هر چه زودتر محل را ترک کنیم ... بله جوراب های آقا محمد تو جیب شلوار خودش بود و نگاه های آن مرد بیچاره بی جهت نبود چرا که در کمال ناجوانمردی جوراب هایش دچار بلای آسمانی شده بود...
گذشتیمو خندیدیم تا چند روز بعد که باز به حرم آمدیم و در کنار پنجره ی فولاد ( همونجایی که ملت در انتظار شفا را با طناب به پنجره میبندند ) مشغول صحبت با یکدیگر بودیم که بحث منو مسعود بالا گرفت و شروع به کل کل کردن با هم کردیم . کار به جاهایی کشیده شد که به مسعود گفتم : مسعود امشب حالتو میگیرما !!! مسعود هم میگفت عمرن باز من میگفتم آقا مسعود میگیرما!! اونم میگفت عمرن ... از من اصرار و از مسعود انکار ( البته اینها همه جنبه ی شوخی داشت و در واقع هیچ مشکلی بین ما پیش آمد نکرده بود ) تا اینکه من با یک حرکت سریع جناب مسعود خان را که شخصیست با 160 سانتیمتر قد و 90 کیلوگرم وزن را ( دقیقا عین توپ فوتبال) به روی دستانم بلند کردمو فریاد زدم آیـــــــــــــی......... مردم........... آقا سلامتیشو بهش داد..... شفــــــــــــــــــــا گرفت... و انداختمش میون جمعیت و با مازیار و محمد که از شدت خنده نمیدونستیم چیکار کنیم از محل متواری شدیم فقط وقتی داشتیم فرار میکردیم مسعود را دیدیم که مردم ریختن رو سرش و دارند لباساشو تیکه پاره میکنند تا به عنوان تبرک ببرند . خودم به چشم دیدم که یه آقا با دو متر قد و هیکل پاچه ی شلوار مسعود را گرفت و تا بالا جر داد ... چند ساعت بعد مسعود با سر و پکال زخمی و یک دست لباس از خدمه ی حضرت بر تن به هتل مراجعت فرمودند و تا صبح همگی با هم میخندیدیم . در ضمن مسعود میگفت که خدمه ی حرم به دفتر برده بودنش و متهمش کرده بودند که چرا به دروغ نظم حرم را به هم ریخته ای ....
اون سفر سراسرش پر بود از ماجراهایی از همین دست که سه موردش را براتون نوشتم که فکر کنم تا همینجا هم خیلی حرف زده باشم..
سبز باشید و ستبر
امضا : ممد رضا
حرفهاب بی ربط :
بسیار خوبی هایی که روزی قصد انجامشان را داری , و منتظری تا روز مناسب فرا رسد , اما تنها فرصتی که از آن توست , یقینن همین لحظه است.
آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/63




