نشسته بودم روی صندلی و با نگاه خیره به مانیتور بی هدف دکمه های کیبورد را فشار میدادم (نویسنده داره نشون میده که در حال فکره) سلطان بانو رسید و پرسید اتفاقی افتاده؟! نگاهمو از مانیتور دزدیم و به سلطان بانو خیره شدم و دوباره به فکر فرو رفتم .صدای سلطان بانو که دوباره سوالشو تکرار کرد منو به خود آورد و گفتم: میخوام یه مطلب واسه وبلاگ بنویسم اما موندم چه طور چیزایی که تو ذهنم به هم گره خورده رو به قلم بیارم تا رضایتم رو از نوشته ام جلب کنه . برگشت و گفت این چیزایی که تو فکره تو هست و اون چیزی که رضایت تو را بخواد جلب کنه نوشتنش وقت زیادی میخواد . فعلا هر چی تو ذهنت هست و دل مشغولیهای روزانت رو بنویس تا یه کم از فشار و استرسی که از مشکلاتت روی دوشت باقی مونده رو کم کنه . بازم رفتم توی فکر . یعنی مشکلات من چیه ؟ آخه مشکلات من چه ربطی به خواننده داره؟ بادا باد! بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که بزرگترین و آزار دهنده ترین مشکل من اینه که صبحهای زود از خواب بیدار بشم .
شب ساعت ۲ و نیم بود که خوابیدم و صبح که بیدار شدم و خواب آلود به ساعت نگاه کردم عقربه های ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه را نشون میداد . بدون اینکه صبحانه بخورم سریع لباس پوشیدم و با عجله پریدم توی کوچه که ناگهان انگشتای پام یخ کرد نگاهی به پام کردم و تازه فهمیدم دمپایی های لنگه به لنگه سبز و نارنجی به پامه . از پله ها بالا دویدم و کفشهای خودم را پوشیدم و نگاهی به دستام کردم و ناخنهامو دیدم که خیلی بلندند . دوباره از پله ها بالا دویدمو ناخنگیر را برداشتمو گذاشتم توی جیبم حس کردم کاپشنم خیلی سنگینتر از همیشه است نگاهی به کاپشنم کردم و دیدم که اون را با کاپشن برادرم جا به جا پوشیدم .با عجله کاپشن را از تنم در آوردم و ناخنگیر را از جیبش برداشتم و توی جیب کاپشن خودم گذاشتم کیفم را برداشتم که ناگهان یادم اومد که کیفم پر از اسناد و مدارکی هست که دیروز به خاطر کارای اداریم توش گذاشته بودم و هیچ خبری از کتاب و جزوه ی دانشگاهی توش نیست . هرچی کتاب و دفتر روی میز بود را تو کیف چپوندم و دوان دوان خودمو به کوچه رسوندم همین که در رابستم آقای همسایه را دیدم . از رسیدن به دانشگاه نا امید شدم. سلام کردم و ضمن عذرخواهی گفتم عجله دارم و دیرمه . آقای همسایه گفت: آره عزیز آدم باید شب زود بخوابه تا صبح دیرش نشه و با خیال راحت به کارش برسه و ... وقتی ساعت مچیم رو نگاه کردم ۶ و ۵۰ دقیقه رو نشون میداد . حسابی کلافه شده بودم و گفتم دیگه باید برم خداحافظ و دیگه نموندم تا آقای همسایه جواب خداحافظیم رو بده .
توی راه ناخنای دستمو یه جور که توی سرویس کسی متوجه نشه یواشکی دونه به دونه کوتاه کردم و ساعت ۸ و ۲۰ دقیقه بود که به دانشگاه رسیدم و پشت در تالار موندم . حسابی حالم گرفته شد با خودم گفتم استاد اعتماد عمرا با این همه تاخیر منو راه بده نشستم کنار در تالار و به منظره ی سر سبز جلوم خیره شدم . بعد از چند دقیقه سکوت سنگین داخل یه کم مشکوکم کرد در رو باز کردم و دیدم هیچ کس نیست ناگهان یادم اومد که استاد جلسه ی قبل گفته بود که من قراره جلسه آینده مریض بشم. از یه طرف خوشحال بودم که کلاس تشکیل نمیشه و از طرف دیگه ناراحت بودم که چرا از همون اول حواسمو جمع نکردمو تو رختخوابم نموندمو این همه استرس رو متحمل نمیشدم .
نتیجه گیری:
اگه توی کوچه همسایه را دیدیم با اون گرم صحبت نشیم. اگه دیدی دیرت شده بی خیال شی و به خوابت ادامه بدی . اگه هم الان شبه و در حال مطالعه این مطلب هستید خواهش میکنم به جای خوندن "من و ممد" گوسفند بشمارید تا هر چه زودتر بخوابید والا...د بخوابید دیگه!
موندگاریم به موندنتون (مرسی از تذکر فنی شما خانوم کوچولو)
امضا:
ممد رضا
آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/72




