پنجشنبه 18 آبان 1385
جشن تولد به وسعت یک سال

يك سال از آمدنمان گذشت...

يك سال خوانديم و نوشتيم(تاكيد بر خواندن)

نميدانيم سال ديگر مينويسيم يا ميخوانيم يا هر دو ...

خواستمان بود كه هميشه پر انرژي و شاد باشيم حتي اگر دل به اندازه ي همه ي دنيا پر از درد بود ! ولي اين خانه ي خيالي را سهم خود نميدانستيم براي دلمان و تعلقش داديم به مخاطبانش تا اگر زماني غم بر دل مهربانشان نشست اينجا را براي خانه تكاني دلشان انتخاب كنند.

روزها گذشت و ايضا ماهها تا به يك سالگي رسيد .

كودك من و ممد روز به روز رشد كرد و دوست داشت كه به نسبت بزرگ شدنش بر افكار لايه گذاري كند اما نميداند كه اينگونه شد يا نشد...

امروز من و ممد كوله باريست به وسعت همه ي روزهايي كه پر است از با شما بودن هايش ...

ماحصل اين ديروزهايمان يك اقيانوس يادگاري و خاطره و درس و دوستي و عشق است به وسعت تك تك انديشه ها و نگاه هايتان.

حرفهايي زديم كه بي ربط بود اما بهانه اي بيش نبود براي فكر كردن به هر آنچه كه ميبينيم و نميبينيم...

روزهايي را شاد بوديم و روزهايي با هم به سادگي دنيا خنديديم گهگاهي هم سعي كرديم كه براي روشنايي بنويسيم كه اگر اينگونه نبود هرگز نمينوشتيم .

خواستيم كه دست در دست هم بگذاريم و خانه ي خيالي خود را آنچنان خشت بزنيم كه در روياهايمان پرواز ميكنيم، چرا كه زندگي براي ما در رويا زيباست.(شنبه پنجم آذر 84)

خواستيم مكاني داشته باشيم براي هر چه نزديكتر شدنمان، و اسم محله ي بلاگفا را روي سر درش نصب كرديم (كلوپ بلاگفا نويسان)(سه شنبه هشتم آذر 84)

خواستيم دريايي باشيم و دريايي بمانيم و انتهاي دريا را ببينيم(يكشنبه سيزده آذر 84)

خواستيم از خدايمان، كمكمان كند عاشق شويم و عاشق بمانيم(شنبه دهم دي 84)

خواستيم چالشهاي اجتماعي و شكافهاي فرهنگي موجود در جامعه را به زباني طنز آلود به قلم بياوريم تا شايد بهتر با خود بينديشيم(سه شنبه بيستم دي 84و چهاردهم ارديبهشت 85)

خواستيم به ايراني بودنمان و ايرانمان بباليم و و بمانيم و و دوستش داشته باشيم(پنجشنبه ششم بهمن 84)

خواستيم بدانيم چگونه موفق زيستن را و آرزومند آن نباشيم تا چيزي غير از آنچه هستيم باشيم و بكوشيم تا در كمال آنچه هستيم باشيم(شنبه نهم بهمن 84)

خواستيم كيميايي بيابيم تا به انديشه هايمان بزنيم براي كوه بودن ، استوار ايستادن و درست سوختن و از شما پرسيديم چگونه آن را بيابيم(سه شنبه هجدهم بهمن 84)

خواستيم چند قدمي در حياط با صفاي روح بزنيم تا بگذاريم احساس هوايي بخورد و هويت ايراني خود را بدست آوريم، ادبياتمان را بشناسيم و با آن به جنگ بدي هاي جامعه برويم حتي جامعه اي كه در آن دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم.(بيست و نهم بهمن 84)

خواستيم كلاه مخملي بر سر بگذاريم و رسم مردان و بزرگان را به ياد آوريم و به آنان كه ميگويند جوانانمان بي غيرتند نشان دهيم كه غيرت هنوز در رگهاي جوانان جاريست و شعارش را فرياد زديم كه به نام سه كس: رفيق ، ناموس ، وطن.(سه شنبه هجدهم اسفند 84)

خواستيم حتي به بهانه ي راني خوردن هم كه شده وسيع باشيم ، تنها، سربه زيرو سخت(سه شنبه نهم اسفند 84)

خواستيم فرياد بزنيم: اليوم حفظ السخن الكورش باي نحن كان واجبا(پنجشنبه بيست و پنجم اسفند 84)

خواستيم از دنياي آي تي عقب نمانيم و در دفعات زياد هر آنچه كه در چنته داشتيم و ميدانستيم به همگان عرضه كنيم.

خواستيم پرچين هاي خانه هايمان كوتاه باشد و حقيقت باشيم(بيست و چهارم ارديبهشت 84)

خواستيم شخصيت و هويت خود را در هيچ شرايطي از دست ندهيم و به آن افتخار كنيم و بكوشيم تا كامل شدنش(چهارشنبه 31 خرداد 85)

خواستيم در دوست داشتنهايمان شك نكنيم (دوشنبه بيست و سوم مرداد 85)

خواستيم ياد بگيريم چگونه در حال زندگي كنيم و بدانيم هر چه امروزمان بهتر باشد فردايمان زيباتر است(پنجشنبه بيست و ششم مرداد 85)

خواستيم جايي را با نام خبرگزاري كيلويي بسازيم براي هر چه بيشتر نزديك شدن به هدف نهايي خود كه همان لايه گذاري بر انديشه ها بود(يكشنبه پنجم شهريور 85)

روزي هم خواستيم كه محله ي عزيزمان ، بلاگفاي زخمي و بي نوايمان را با همكاري سردرگم و همه ي كساني كه خود را نسبت به آنچه از آن بهره ميبرند متعهد يافتند دوباره بسازيمش و امروز ميبينيم كه بلاگفا همان بلاگفاي قدرتمند هميشگيست(مهر ماه 85)

و خواستيمو ميخواهيم و خواهيم خواست كه بمانيد چرا كه ماندگاريم به ماندنتان.

فکر کنم ممد همه چیز و گفت .دیگه واسه من چیزی نگذاشته اما منم باید چند کلمه حرف بزنم.یک سال از اون روز که من اولین سلاممو نوشتم گذشت.چه روزایی که با همدیگه در کنار بچه ها نوشتیم و خوندیم. چقدر با همدیگه بحث کردیم. بهترین سرمایه ای که از این یک سال در کنار هم بودن بدست آوردیم فکر کنم دوستای خوب بود. دوستانی که حتی در دنیای واقعی هم داشتنشون رویا بود.

خوب خوب دیگه از این حالت عصا قورت داده بیایم بیرون برسیم به جشن خودمون.بله امروز به همه ی دلایل بالا اینجا جشن گرفتیم. میخوایم بکوبیم و بخوریم (البته مجازی) و... به جای این سه تا نقطه هر چی دوست داری بزار.خیلی چیزا رو عوض کردیم.توضیحات هم تو بخش روز نوشت نوشتم که میتونین بخونین.همین طور قسمت راهنمای وبلاگ هم میتونه کمکتون کنه.قالب وبلاگ رو تا 95 درصد با فایر فاکس منطبق کردم.به زودی همه بخشها رو منطبق میکنیم. امشب همه کارت دعوتا رو میفرستم در خونه هاتون .اگه کسی هم فراموش شد شما به بزرگواری خودتون ببخشین و تشریف بیارین. اون کیک هم گذاشتم اون بالا همگی میل کنین.

راستی ما به چند عدد خبرنگار زبرو زرنگ و کار درست احتیاج داریم .هر کی می خواد دستا بالا.یکی از خبرنگارا باید در زمینه ی سینما فعالیت کنه و بقیه باید همه فن حریف باشن.این خبرنگارا باید دست به قلمشون خوب باشه و از خبر نوشتن تفره نرن.

ادامه جشن در کامنت دونی ...

امضا

ماجراهای من و ممد

در 11:58 بֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : خانوادگی
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   0 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/73

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید