یکشنبه 28 آبان 1385
کودک فهیم در ضیاقت افطاری دانشگاه صنعتی!!!

وای وای ساعت نزدیک ۶ می باشد٬ من هنوز آماده نمی باشم٬ یعنی تقریبا می باشم٬ اما این دوست ما امیر اردلان جان هی لفتش می دهد. می گوید مگر ما سالی چند بار سعادت یافته می باشیم که در آکباریوم بدون شیشه٬ خاله جان ها را ببینیم؟!!! ولی من می دانم که درد دل امیراردلان جان خاله جان ها نیستند٬ او کسی دیگر را می خواهد.....إ إ... امیراردلان جان دستت را بردار خفه شدم٬ باشد نمی گویم!

بالاخره می رسم. وای اینجا چقدر شلوغ می باشد؟!!! مدتی می مانیم٬ بالاخره درها باز می شود و همه هجوم می آورند. یک عمو جان داد می زند: بیلیط هایتان را بدهید٬ جتون غذا دریافت کنید. آخیش از دربازه ردشدیم٬ من که ۴-۳ کیلو در این سونای طبیعی لاغر شدم!!! امیراردلان جان می گوید: من می گردم تا یک جای مناسب پیدا کنم. می دانم منظورش از جای مناسب نزدیک انیس جان می باشد. (وای ی ی لو دادم!)

می رویم و جای مناسب! مینشینیم. یک خاله می آید و می گوید: لطفا سر میزهایی که غذا دارد بنشینید! من از امیراردلان جان می پرسم: پس این جتون های غذا برای چه می باشد؟ امیراردلان جان می گوید:واء یعنی تو نمی دانی؟ این اِفِ یِ کار می باشد!!! اما به نظر من آن افطاری که خاله جان ها غذا می دادند٬ بهتر بوده می باشد. می رویم سر یک میز ۵ نفره می نشینیم٬(اما ما که ۲ نفر می باشیم!) امیراردلان جان در کمتر از نیم ثانیه٬ رانی و سالاد و ماست و جله و میوه های ۳ نفر دیگر را در کوله اش می ریزد و کوله اش می شود این هوا! بعد هم می گوید ۵۰۰ تومان پولش را داده ایم و شروع می کند به خوردن٬ و من نمی فهمم معده ی خشکیده ی امیراردلان جان که تا دیروز شکایت میکرد که یک سالی است غذای مناسب نخورده٬ چطور این طور خاصیت ارتجاعی پیدا کرده؟ جل الخالق٬ آدم می ماند!!! در حین خوردن٬ امیر اردلان جان یک چشمش به انیس جان می باشد٬ یک چشمش به غذاها٬ که مبادا من بخورم!! اما دل آدمیزاد درسته کباب می باشد... آخر انیس جان اصلا به امیراردلان جان نیگاه نمی اندازد٬ و اگر هم اشتباها نیگاه در نیگاه شوند٬ انیس جان می گوید: اه....زاقارت!!! اما امیراردلان جان پسر بسیار شکیبایی می باشد.

باور کنید در آکباریوم بدون شیشه خاله جان ها بسیار تغییر کرده اند. آخر از پشت آن شیشه ها همیشه تیره و تار بودند٬ اما الان بسیار روشن تر می باشند.

عمو جانی می آید بالای سِند(send) و می گوید: از صندلیهایتان تکان نخورید٬ برای شما برنامه ی ویجه ای داریم!!! همه رو به سند می نشینند٬ اما از شانس بد روزگار جلوی ما ستون می باشد. ما فقط صدا می شنویم و امیراردلان ترجیح می دهد صندلی اش را رو یه انیس جان بچرخاند تا رو به سند! امیرعباس حسین جان٬ که از بچه های خفن(+) روزگار است٬ و به قول امیراردلان جان از قدر مطلق درآمده٬ می آید و کنار من می نشیند٬ رو به ستون. می گوید: نمی خواهم به خاله جان ها نیگاه کنم٬ گناه دارد. من نمی فهمم خاله جان ها گناه دارند که قیافه ی امیرعباس حسین جان را تحمل کنند؟

یک عمو جان نسبتا محترم بالای سند می آید اسمش فرزاد حسنی می باشد و خیلی حاضر جواب است. اما من نمی دانم چرا یک جوری است و با آن خانم که کنارش است و اسمش عاطفه نوری است خیلی کمی زیادی خوش و بش می کند . دست هایش را زیاد تکان می دهد و بسیار این ور آن ور می رود(انگار ذوقیده!)٬ همه جیغ میزنند و میگویند خداحافظ ... من نمیدانم چرا میخواهند بروند ما که تازه آمده ایم ٬ امیراردلان جان میزند پس کله ی من و می گوید نفهم محمد علیزاده همان خواننده معروفه را آورده اند که خداحافظ را میخواند ٬ چراغها خاموش می شوند و از روی سند دود و بخار بر زمین ریزیدن می کند٬ بعد دو تا عمو جان بالا می روند و مسابقه ترشی خوران راه می اندازند. وای بسیار هیجان داشته می باشد٬ لوزالمعده ام از بطن چپ قلبم بیرون زد!!! آخ آخ٬ یکی از عمو ها سبز میشود٬ و بعد هم سرخ٬ و در یک آن هرآنچه از میوه و جوجه و جله و سالادو ماست که خورده روی زمین پخش می کند! فکر کنم رانی اش پرتقال بوده٬ آخه...

در بخش بعدی برنامه چند تا از خاله جان ها و چند تا از عمو جان ها بالا می آیند همه دست میزنند و می خندند اما آخر ما که چیزی نمیبینیم٬ فقط می شنویم٬ اما بسیار با حال می باشد! حالا می فهمم که چرا عده ای رادیون را به تیلیبیزیون ترجیح می دهند. رادیون اِند تخیل چهره می باشد!!!

مسابقه خیلی جذاب می باشد٬ خاله های کنار دستی حرکاتی موزون از خود می نمایشند و من نمیدانم چرا اینجوری میشوند٬ شاید غذایشان در سر دلشان ماندن کرده٬ همه راضی می باشند٬ فقط این امیرعباس حسین جان می باشد که مدام حرص میخورد٬ می فکرد و انگار در ذهن پوسیده اش دنبال لغت نابی می گردد٬ ناگهان بلند می شود و در حالی که قرمز می باشد می گوید:..... اختلاط منجر به فساد!!!! و همانطور که سرش رو به زمین می باشد از آمفی تئاتر دانشگاه خارج می شود٬ و من در حیرت این می مانم که چی چی منجر به چی چی؟ بی خیال٬ من دوباره به ستون نیگاه می کنم و می خندم٬ آخر همه دارند می خندند!!!

هنوز کمتر از یک دقیقه از رفتن امیرعباس حسین جان نگذشته که چند تا عمو جان ریشی که بی سیم داشته می باشند می آیند تو و ......(من فکر می کنم چرا این ها خفه نمی شوند؟ آخر تا آخرین دکمه ی لباسشان را بسته اند!!!!) تمام شد٬ برنامه تمام شد.... بعضی ها هو می کشند٬ بعضی ها هم جیغ بنفش! اه٬ داشتیم کلی به هیچی می خندیدیم ها٬ آخر چرا این الکی خوشی ها و تفریحات سالم را از این قشر بی تفریحات می گیرند؟ آخر امیرعباس حسین جان٬ تو که غیر از ستون چیزی را نمی دیدی!!! پس این چی چی منجر به چی چی! چه بود که گفتی که اینطور برنامه را به هم ریخت؟ همه در یک چشم به هم زدن می روند.

امیراردلان جان یک ناینکس خودش برداشته می باشد٬ و یکی هم دست من می دهد و می گوید جمع کن! و من تا می توانم شونکولات برای خال جان عصمتم بر میدارم. آخر دندان غذا و میوه خوردن ندارد!!! به آخر میزها که می رسیم٬ ناینکس هایمان دیگر جا ندارد. امیراردلان جان می گوید: وای انیس جان... انیس جان کجا می باشد؟ بیا بریم٬ و من مثل همیشه نقش گاری امیراردلان جان را بازی می کنم. به راه می افتم و در راه به این فکر می کنم که آخر در عرض این یک سال٬ چه چیزی تغییر کرده که افطاری پارسال با امسال این قدر تفاوت داشته می باشد؟!!! امیر اردلان می گوید رئیس دانشگاه عوض شده!!!!!!!!!

امضا :

کودک آسیب پذیر

پ ن: این ماجرا را با چشمان و ذهن تیز خود به ابعاد بزرگتر تعمیم دهید.

پ ن : به خاطر دوست مهربانی و البته تهدیداتش از سکوت خود گذشتیم.

حرفای بی ربط:

بعضی ها فرشته می شوند و بعضی فرصت آدم شدن هم پیدا نمی کنند.

ماجراهای من و ممد

در 0:03 قֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : اجتماعی
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   1 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/75

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید
نویسنده :

خيلي باحالي ؛(رضوان خاله خانباجي خانم)