دوشنبه 4 دی 1385
آخرش ما رو هم وارد بازی کردید !!!

با اینکه علاقه ی زیاد به شرکت در این بازی نداشتم آخرش ما هم وارد بازی شدیم. خوب دلیل دارم واسه خودم.اینهمه ما در مورد خودمون تو این وبلاگا مینویسیم بس نیست؟ با اینکه بچه ها این بازی رو واسه شب یلدا در نظر گرفته بودن اما این بازی تا پایان کریسمس تمدید شد (چون اصل این جور بازیا که قبلا هم تکرار شده بوده تا پایان کریسمس ادامه داشته)

خوب حالا دیگه .. طبق دعوت چند تا از دوستان ما هم به این بازی وارد شدیم.

اول ممد آقا ( آقاشو بذار اولش) بله بله.. آقا ممد .

یک : علاقه زیاد به الف: رانی (بخصوص پرتقالی) ب : شکلاتی به نام Hoby و ج :چلو کباب چرب و چیلی با چند برگ ریحون و پیاز درشت البته پیازش باید حتما با مشت له شده باشه و ترجیحا دوغ تگری.

دو : ابراز علاقه باز گاز .مثلا بچه های فامیل نمیتونن از دست ابراز علاقه ی ممد فرار کنن. یه چیزی بگم به کسی نگینا لپم و نگا کنین .

سه : دوران طفولیت ممد با چند دوره پرورش جوجه های ماشینی (اعم از اردک و مرغ و خروس) همراه بوده و هنوز هم کماکان هست و هر از گاهی هنوز ما صدای جوجه از جیب کتش میشنویم اما به دلائل ناشناخته ای تعداد کثیری از همین جوجه ها له میشدن .دو نمونه رو خدمتتون عرض میکنم الف : ممد دوست داشته این جوجه ها رو شبا تو رختخوابش ببره واسه همین یکی از اونا پرس شده ب : این یکی رو اگه بشنوین دلتون کباب میشه.در طی یک مهمانی یکی از جوجه های ممد ناپدید میشه و کسی هم متوجه نبوده ممد هم طفلکی با اون قد وبالای کوچولو دنبال اون دو ساعت تموم گشته و آخر سر بعد از رفتن مهمونا به عمق فاجعه پی برده که یکی از فامیلای درشت هیکل نشسته روی جوجه کوچولوی بیچاره .

چهار : مسابقه ی ریس در اتوبان (البته این یکی بعد از ازدواج ممنوع شده دههههههه ه ه )

پنج : تنفر از حشرات موزی بخصوص ســـــــــــــوسک.خوبه در مورد جنجال بعد از دیدن سوسک توسط ممد زیاد حرفی نزنم که چه قیامتی به پا میشه البته خودش میگه بچه که بوده اینجوری نبوده و به طرز ناجوانمردانه ای چنانم سوسکا رو به سمت دیوار شوت میکرده که جابهجا ضربه مغزی می شدن تا اینکه یه روز صبح که چشماشو باز میکنه چشمش میفته تو چشمای یه سوسک که زل زده بوده بهش و شاخکاشو واسش تکون میداده .آخر کار هم خودش پاشو میزاره روش و غرچ .... (باید بگم ممد از این یه تیکه به شدت متنفره ) اما خوب آدم وقتی مزدوج میشه باید از خود گذشتگی کنه (دروغ میگم خواهر ؟ اگه میگم تو بگو آره)

خوب حالا خودم ( یعنی سلطان بانو دیگه چقد تو خ ن ...)

یک : دیدن کارتون در تمام دوران زندگی از دوران جنینی بگیر تا همین اواخر که فکر کنم آخریش همین گربه سگ بود که پریروز پخش شد .

دو : شروع به آشپزی وشیرینی پزی از سن 8 سالگی . این کار منجر به نابود شدن مقدار متنابهی آرد شکر و کره و .. گردید آمااا بالاخره غذاها و شیرینی های من از سن 9 سالگی قابل استفاده شدن.

سه : انجام یک سری کارهای عجیب و غریب از جمله : پوشیدن لباسهای مردونه و پسرونه که خیلی راحتن به غیر از پیرجامه(خوب کی گفته فقط مردا باید لباس راحت بپوشن). علاقه زیاد به موتور سواری با سرعت اونم در شبهای تابستانی بدون کلاه محافظ . پریدن وسط حرف دیگران و حرف زدن در مورد موضوعی که اصلا مربوط به موضوع قبلی نیست.چند تای دیگه هم هست که هم ... و هم اینکه طول و تفضیل زیادی داره.

چهار : خوب عروسک دوست دارم چی کار کنم.برنامه ی عمو پورنگ تقریبا همون اندازه ی عروسک دوست دارم.

پنج : زخمی شدن ها و شکستیگی های پی در پی به علاوه ی یک سوختگی در دوران کودکی بر اثر فعالیت های بیش از حد کودکانه.من شیطون نیستما ببینین نوشتم فعالیتها. افتاد ؟ وااا چه حرفا بچه به این مثبتی.

حالا عالیجناب ممد رضا :

ای بابا منم میخوام بنویسم خوب دیگه ...

سلام علیکی مخمول گون به حضور تک تک مخاطبان ارجمند و عزیز وار که ارادتمان نسبت به شما سر به کوی و برزن و به مراتب بیابان و کوه بیستون گذاشته

خوب به دعوت دوستان عزیزمان از جمله سحر خانوم و سهیل عزیز جان ما نیز وارد این بازی کریسمس انگلیسی های استعمار گر که البته در جامعه ای وبلاگی فارسی نویس نمیدونم چرا بازی یلدایی قلمداد شده شدیم خوب ما چون دو نفریم پس طبیعتا دو تا ژتون داریم. اول حضرت بانو سلطان خانوم عزیز چیزایی که شما در مورد ما نمیدونید را به سمع و بصر رسوندند و بعد من یه چند تا چیز دیگه میگم که مکمل شود

باور بفرمایید سراسر زندگی من فقط توی سوتی دادن خلاصه شده و به همین دلیل لقب ممد سوتی را دوستان به من نسبت داده اند فقط نمیدونم چرا هرقدر فکر کردم که کجا چیکار کردم یادم نمی اومد تا بالاخره دست به دامان دوستان و خانواده شدم و چند موردی را به خاطر آوردم

*در 20 سالگی وقتی برای عید دیدنی به خانه ی مادر بزرگم رفته بودم عمه هایم را ردیف کردم به صف و گفتم همه خبردار( "ر" آخرشو بی زحمت محکم ادا کنید) و از اول شروع کردم به بوسیدنشان تا آخر. عروس عمه ام ظاهرا برای پرسیدن سوالی از عمه ام وارد صف شده بود وقتی نوبت به ایشون رسید منم خدایی و وجدانن حواسم نبود و دو طرف صورتشو ماچ کردم ( حسابی تو مود ماچ و گاز بودیم نفهمیدیم کی به کیه) بعد تا چند دقیقه چشم تو چشم هم بهت زده شده بودیم و با جیغ بنفش من به خود اومدیمو فرار کردیم .. ولی خدا رو شکر پسر عمه ام فهمید قضیه عمدی نبوده و تا مدتها همه من رو که میبینن یاد اون خاطره میکنن و میخندند.

* در دانشگاه, دکتر اعتماد یکی از اساتید دانشگاه که صاحب کرسی در دانشگاهای دنیا هستند به بنده لطف بلاوصفی داشتند و برگه های امتحانی نیم ترم را برای تصحیح به من دادند و یک برگه هم به عنوان کلید تصحیح ضمیمه اش کردند که از روی اون سوالات را تصحیح کنم و منم به اشتباه کلید سوالات را بین بقیه اوراق تصحیح کردم و نمره ی 16 را پای برگه چسبوندم . و وقتی برگه ها را شمردم دیدم 31 برگه دستمه ولی شاگردای کلاس 30 نفر هستند به همین خاطر خیلی خوشحال پیش استاد رفتم و گفتم استاد مچ گرفتم, برگه ها یدونه زیاد بود, وقتی استاد نگاهی به برگه ی اضافه کردند تا چند دقیقه به طرز دیوانه واری میخندیدند و گفتند که این کلید سوالاته تازه نمره ی 16 هم دادی! بیچاره این دانشجوها! . و در اون امتحان به هر دانشجو 4 نمره همینجور الکی اضافه کرد...

* یکبار هم رفته بودم خرید توی یکی از پاساژای تی تیش اصفهون و غرق در تماشا و ارزیابی لباسهایی که تن مانکن ها کرده بودند بودم که یه لحظه حس کردم یکی از مانکن ها داره می افته , با عجله بغلش کردم و سر جا گذاشتمش و مشغول ارزیابی های خودم شدم که ناگهان یه چیزی گرومپ اومد تو فرق سر مبارکم بله اون چیزی نبود غیر از کیف اون دختر خانوم که سهوا بغلشان فرموده بودیم خلاصه اگه دلتون میخواد بدونید اون لحظه چه حسی داشتم؟ یه بار اینکار رو وسط خیابون انجام بدید اگه سکته کردید بدونید همون حس من بوده.

* یه بار هم وقتی فهمیدم یکی از فروشنده های فروشگاه روسری 14 تومنی را 12 تومن فروخته خیلی برافروخته و عصبانی وارد مغازه شدم و همون روسری رو از سر یکی از مانکن ها کشیدم و خیلی عصبانی رو به اون فروشنده گفتم تو واسه چی اینو 12 تومن فروختی و بعد با آرامش روسری رو تا کردم و گذاشتم تو قفسه. وقتی برگشتم یه خانوم را دیدم که کیفش رو گذاشته رو سرش و به اتفاق بقیه مشتریها داره میخنده ( البته یه جیغ خفیف هم شنیدم ولی توجهی نکردم). اون لحظه حس خیلی بدی داشتم و با شرمندگی و خجالت و عذر خواهی از مغازه اومدم بیرون.

* یه بار هم سلطان بانو به اتفاق مادر خانوم اومدند داخل مغازه (همون اوایل ) منم رفتم واسشون چند قلم جنس بیارم که هول شدم و تلپ افتادم تو ویترین و هر چی که اونجا بود ریخت رو سرم .

*یه بار هم آدامس خرسی هام تموم شده بود رفتم تو سوپری محل و چند تایی خریدم در همون حین یه آقای با شخصیتی وارد مغازه شدند که کمی روغنی بودند و رو به من کردند و گفتند آقا میبخشید میشه یه کمکی بکنید؟ منم دست کردم تو جیبم یه دویست تومنی در آوردم و دادم بهش ولی از اون سمج ها بود و هی میگفت نه آقا ! من میگفتم بازم میخوای ؟ میگفت آخه آقا ! من میگفتم بیا اینم دویست دیگه . دوباره اون گفت البته عصبانی و با فریاد گفت : منظورم اینه که یه کمکی بکنید ماشینمو هول بدید روشن نمیشه گدا هم جد و آباءته و گذاشت رفت . منو میگی یه نیگا بیرون انداختم دیدم رفت طرف یه سمند از اون خوباش دوباره منو میگی

*یه بار رفتم آمپول بزنم ... ای بابا این که بیشتر از 5 تا شد, کلیش هنوز مونده, حالا نمیشه ما 500 تا بنویسیم؟؟؟

خوب حالا نوبت میرسه به دعوت از چند تا بلاگر دیگه که ما چون دو نفریم ۱۰ تا را دعوت میکنیم

به ترتیب حروف یونانی

بامداد٬ گلی٬ آلوچه٬ حضرت آشغال ٬ما پنج تا مریم بانو٬ ساحل ٬۱۲حضور ناپدید٬ روشنک و شقایق و هرکس که لینکش اینجا هست ای کاش نیوشا و شلغم و مکافات و چهل دروغ هم بودند و می نوشتند

ماندگاریم به ماندنتان

ماجراهای من و ممد

در 0:30 قֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : طنز
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   0 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/80

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید