آره امروز همون لحظه ی تکرار به دنیا اومدنته . همون لحظه که اومدی تا یه روز پا بذاری تو زندگیمو بهم یاد بدی که به پاهای لرزون خودم اعتماد کنم و دستم رو از دیوار بردارم و بذارمش تو دستای گرم و با صفای تو ( چه تیکه ای پیاده شدم خدایی) . خیلی بلد نیستیم اون حال و هوایی که تو دلمونه رو واست بگم ٬ آخه خودت میدونی که چون من خیلی محجوب و سربزیر و ماخوذ به حیا هستم روم نمیشه جلو جمعیت داد و هوار را بندازم که آره خیلی .... . اما چون همیشه راهی هست پس اینطوری میگم که: شاید یه روز فرشته ها با دیدن ما دو تا که اون همه همدیگه رو دوست داریم و اون همه با هم هستیم و در کنار هم و اون همه می دونیم که چرا همدیگه رو دوست داریم ٬ و اون همه میدونیم که چرا در کنار هم هستیم ٬ حسودیشون بشه و تحریک بشن به دوست داشتن و از ته قلب دلشون بخواد که عاشق بشن و از ته قلب دلشون بخواد بپرسن چرا؟ و از ته قلب دلشون بخواد بخواد که بدونن چرا دوست دارند و چرا باید دوست داشته باشن٬ اونوقته که اون فرشته ها دسته جمعی می رن پیش خدا و در حالی که گردناشون رو کج گرفتن ازش خواهش می کنن ٬ زاری می کنن و با التماس می گن: " میشه لطفا ما رو هم بندازین بیرون"
جون تو تموم زندگیم همین لحظه ی رازآمیز اومدنته و حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم و با هیچ کس هم قسمتش نمیکنم٬ همون لحظه ی رازآمیزی که اومدی و راز تو دستات رو با دستای منم قسمت کردی تا عشق را رعایت کنیم ٬ " انسان را رعایت کنیم"* آخ که چه لحظه ی با شکوهی بود لحظه ی شکفتنت . یه حسی بهم میگه که امروز شادترین مرد روی زمینم.
" تولدت مبارک"
*حضرت شاملو
پ ن : پریشب فرصتی پیش اومد تا با یه رفیق لوطی و با مرام و عزیز بعد قرنی صحبت کنیم و زنگاری از دل و جیگر بزداییم ٬ اما در بدایت امر کامپیوترمان با صدای قارپ دود شد. اصلا میدونید چیه ؟ این کامپیوتر ما از همون اولشم به موبایلمون رشک می ورزید همی٬ و چون می خواست جلو موبایله کم نیاره تا دید اون سوخته اینم سوخت که بگه ما هم آرررره... بلتیم بسوزیم داشم ( امان از هرچی کامپیوتر داش مشتی و با حاله) ٬ خلاصه پس از معاینه فنی توسط کارشناسان اهل فن روشن شد که سی پی یو و مامان برد و رم و الباقی برو بچز با حال همیشه درصحنه ٬ به علت اینکه زیادی منبع تغذیه بهشون حال داده و خوان نعمت را در برابرشان گسترانده بی جنبه بازی درآوردن و زیادی خوردن تا ترکیدن ٬ دیگه شما مخاطبان خوش تیریپ و عزیز این محفل به گندگیتون ببخشید اگه مدتی در رکابتون نخواهیم بود. تا ما یه نمه مال و منال خویش را جمع و جور نماییم و قلکمون رو بشکونیم و یه تازه نفسشو دست و پا کنیم ٬ ولی به دلتون بد را ندینا ٬ سلطان بانو عین شیر بالا سر وبلاگه .( ستاد روابط بین الوبلاگیه وبلاگ ماجراهای من و ممد)
موندگاریم به قدماتون
امضا: ممدرضا
اینم واسه خاطر عزیز شما عزیز مهربون

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/85




