یکشنبه 5 فروردین 1386
ماجراهای من و ممد چیست؟!
شاید مشکلترین کار برای ما همین یک تعریف باشد. خیلی سخته چیزی رو تعریف کنیم، که اصلا "چیز" نیست! خودش یک اندیشه است، سیال است و در حال تغییر دائم. هرچه دنبالش می دویم که بگیریمش و یک مقدار با دقت نگاهش کنیم، تا بتونیم "تعریف"ش کنیم، هی وول میخوره و لیز میخوره و از دستمون در می ره. انگار اصلا یک جا موندن را دوست نداره حتی چند لحظه برای گرفتن یک عکس یادگاری!
مشکلتر اینه که این سیال ناآرام، خودش هم دائم در تعریف خودش دست می بره! هرچه جلوتر می ره هرچه کاملتر می شه هرچه شناخت بیشتری از جهان اطراف و آدماش پیدا می کنه، برمی گرده و نگاهی دوباره، بر مبنای اون شناخت جدید، به خودش می اندازه و خودش را مطابق با اون تغییر میده. اینه که اگه کسی یک مدت اون رو نبینه و بعد از مدتی دوباره اون رو ببینه، حتما نمیشناسدش!

 

ما یک بار اول حرکت، اون موقع ها که کوچیکتر از این حرفا بود، بهش گفتیم: " بیا با هم باشیم، بیا با هم کار کنیم، توی این دنیای پر از خوبی و بدی!"

گفت: "چی کار کنیم مثلا؟!"

گفتیم: " هرکاری که به نوعی بتونه موجبات تعالی ذهنی نوع بشر را فراهم کنه."

گفت: " امان از دست این حرفای گنده گنده. سنگ بزرگ علامت نزدن است!"

گفتیم: " سنگ بزرگ یا کوچیک، بالاخره اهل زدن هستی یا نه؟"

گفت: "اهل زدن که نه، بیشتر اهل گفتگو هستم! ولی حالا یه مدتی باهاتون میام، آزمایشی. ببینم مرد عمل هستین یا از اونایی هستین که فقط شعار می دین.... ."

و از همونجا شد که با هم شروع کردیم . اولاش توی یک صفحه ی صورتی ساده، که بهمون اجاره داده بودند. ماجراهای من و ممد ، از اینجا شروع کرد، با مساحتی کمتر از یک نیم نگاه! سوژه ی کار مباحث اجتماعی بود حالا به هر زبونی. اونجا شروع کردیم گل هایی رو پرورش دادن، و میون شماها پرت کردن. بعد از مدتی دیدیم بچه ها یکی یکی از راه می رسند:

- " آقا باغبون نمی خواین؟"

بعد دو تا دو تا می اومدند، بعد چند تا چند تا، بعد......

یه جوری شد که ما تا چشم به هم زدیم، دیدیم این "ماجراهای من و ممد" داره باد می شه، گنده می شه، هی از این طرف و اونطرف، پروانه ها می آن می شینن رو شاخ و بالش. یهو شروع کرد "یورتمه" رفتن. یه تکون محکم هم به خودش داد و ما رو انداخت پایین! البته ما از دمبش محکم گرفتیم و ولش نکردیم، ولی اینطور شده که ما رو کشون کشون داره با خودش می بره.

"ماجراهای من و ممد" حالا شده حاصل سیلان روح جمعیه همراهاش. حاصل برآیند ذهنی خواننده ها، نویسنده هاو...... . دیگه حرف ما رو هم خیلی نمیخونه! و چقدر اینجوری خوبه. چقدر خوبه که یه جایی باشه یه عده با هم فکر کنند، همدیگر رو " دوست" داشته باشند، و برای این فکر کنند که عده ی دیگری ساخته بشند، که با هم فکر کنند، و همدیگه رو دوست داشته باشند و ....

یعنی میشه یه روز این موج همه ی زمین رو بگیره، همه جا رو پر کنه، بعد، از زمین سرزیر شه، بریزه پایین، عرش رو هم بگیره!

میگم مثل اینکه سنگش خیلی بزرگه ها، این طور نیست؟!

- امروز ماجراهای من و ممد از فقط یک ماجرا گذشته، از شعار عبور کرده و با در اختیار داشتن یک وبلاگ مادر به انضمام روز نوشت و یک خبر گزاری فعال و مهمتر از همه داشتن اولین انجمن تخصصی بانوان در یک فضا و دامنه ی شخصی . و بزرگترین آرشیو قالبهای رایگان و گالری در کمتر از یک سال روز به روز به سمت تعهدات و پرورش گلهایش کوشش میکند .

پینوشت: دوست عزیز ، آره با خود بزرگت هستم . به خودت سخت نگیر ... هنوز مونده تا بزرگ شدن و درست شناختن فقط ای کاش دیر نشه واسه بزرگتر فکر کردن و بزرگ تصمیم گرفتن . من راهمو اون بالا مشخص کردم و ادامش می دم . تو بمون تو فضای کودکانه ی خودت. بدرود برای همیشه.

حرفهای بی ربط:

خدایا دوست دارم ، نه واسه خودم ، واسه اینکه حقیقت رو برام نگهداری. واسه اینکه همیشه لبخند می زنی.

ممد رضا

در 2:07 قֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   0 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/94

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید