سوئیچ رو توی جای خودش می چرخونم، صدایی زیر و متناوب برمیخیزه و اندکی بعد قطع میشه. دوباره استارت می زنم.. سه باره... نع خیر! مثل اینکه خفه کرده. هربار که استارت میزنم انگار که صدای خنده ی زیرزیرکی یه نفر به گوش می رسه. دیرم شده. یه نگاه غضب آلود چاشنی میکنم و باز استارت می زنم. باز همون صدا... بعد انگار لرزه ای بر اندام اتول! می افته و... بعله، بالاخره روشن شد. راه می افتم. در همین حال یادم می افته که به سلطان بانو قول داده بودم وبلاگ را آپ کنم ولی ... . وارد بزرگراه می شم. فکرم به همه جا هست الا رانندگی! انعکاس نور چراغ ماشین پشتی که سریعا بالا پایین زده می شه از آینه به چشمام میزنه. نگاهی به آینه می اندازم، اِه پلیس!
قبض جریمه را دستم میده:
-« به خاطر خودتان می گوییم. می دونید چند نفر در روز به دلیل سهل انگاری در بستن کمربند ایمنی، جان خود را از دست می دهند؟»
اصلا جوابی ندارم که بدم. اینجا از اون جاهایی است که حق کاملا با طرف مقابله! از خودم تعجب می کنم، چون هم به صحت توصیه ی او کاملا ایمان دارم و هم خودم گهگاه از این توصیه ها به دیگران می کنم. پس چرا در مقابل عمل...؟!
حالا یک روز دیگرست. باز پشت فرمون می شینم، استارت می زنم، همون قضایای قبلی تکرار می شه، بالاخره راه می افتم. بازم یادم می افته که هنوز وبلاگ را آپ نکردم. به همون بزرگراه می پیچم. نور اتومبیلی از عقب باز توی آینه ام می افته. ای وای، راستی کمربند!
آقا من تا حالا چند بار جریمه شدم ولی نمیدونم چرا بازم یادم نمیمونه که این کمربند لامصب را ببندم. چقدر سخته برام که یه عادت قدیمی رو ترک کنم و عادت جدیدی رو جایگزین اون کنم، حتی وقتی به صحت و لزوم اون ایمان کامل دارم.
یادم میاد اوایل که کامپیوتر اومده بود خیلی برام سخت بود که با اون ارتباط برقرار کنم. حتی یه مقدار هم از اون میترسیدم! اما یه وقت به خودم اومدم دیدم اگه نجنبم کلام پس معرکس. با ترس و لرز و احتیاط فراوان شروع کردم به دست زدن به کامپیوتر، دیدم نه، گاز نمی گیره! و شروع کردم به پیش رفتن... .
دوره ی ذهنی چنین وقایعی برای من نمایانگر آن است که اساسا تغییر در رفتار یا کارکردهای ذهنی، نیازمند صرف انرژیه و بدون آنکه متوجه باشیم، به طور طبیعی حتی نوعی مقاومت روانی در برابر تغییر نیز با وجود اطلاع از مثبت بودن تاثیرات اون تغییر وجود داره.
ادامه دارد....
پ.ن.1: مقدمه ای بود از فکری که مدتهاست در درونم قلمبه شده . خواستم با هم فکر کنیم, دوست دارم همگی با هم بقیشو ادامه بدیم ، دیگه فکر کنم سرنخ اومد دستتون فقط کافیه از یکی از شاخه هاش وارد بشیم، وقتی همه فکر کنند تغییرات رنگ میگیرند. پس هر کی حاضره دستاش بالا.
پ.ن.2:خوب دیگه ماه ماه تولدهاست، من که نصف آدمایی که میشناسم اردیبهشتین، امشب میخوام تولد دو تا از عزیزان بلاگرم رو اول به خودشون و بعد به مخاطبانشون تبریک بگم، دو تا بلاگری که همیشه عاشق نوع و سبک نوشتنشون بودم و هستم و به عقیده ی من هر دو در راستای افکار خودشان بی نظیر عمل میکنند. آشغال عزیز که همیشه با قلم شیوا و تیزش دست بر چالشهای جامعه و فرهنگ گذاشته و در عین سادگی ذهنیات و افکار خود را به نوعی خاص و متفاوت به تصویر میکشه . حتما در پشت چنین قلمی شخصیتی بزرگ قرار گرفته. و خواهر عزیز بلاگرم سورنا نمود کامل یه دختر فعال و البته بزرگ اندیش ایرونی، که همیشه با خواندن وبلاگش نوعی از احساس لذت را در درونم حس میکنم. نوشته هایی که در عین سادگی بیان وقتی از زوایای مختلف بررسی بشه مملو از جلوه های پنهان کشف نشدست.
امیدوارم هر دویتان هر روز موفق چون امروزتان باشید و البته وسیع.
امضا: ممدرضا
آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/100




