پنجشنبه 10 خرداد 1386
ماکس ها و مین های زندگی

دیر زمانیست که زندگی بدو و ما بدو اما هر چه جلوتر می رویم گویی فشارش را بیشتر می کند تا جایی که با بررسی های اهل فن امروز به چیزی در حدود شیش ممیز بیست و دو هزارم ضربدر ده به توان بیست و سه پاسگال رسیده, که با ایزوله بندی که ما از ازل  شده ایم و سیستم بی دررویی که از خود ساخته ایم انقریب است منفجر شویم و تکه هایمان را به جای واشر سرسیلندر به کار گیرند.

 گاهی با خود چنین اندیشه میکنیم که ای کاش روزها به جای 24 ساعت 26 ساعت و 45 دقیقه بود تا حداقل میتوانستیم 45 دقیقه با آرامش از رفع همه ی امور سر بر بالین گذاریم ؛ اما دریغا که همین چند روز را بیداریم و تا ابد فرصت برای خواب ابدی وجود دارد. واقعا لذتیست بلاوصف آن زمان که در ماوای جاودانمان تکه سنگ لحدی را  زیر سر گذاریم و چشمانمان را ببندیم و دلی سیر بخوابیم , تنها امیدوارم در آن نزدیکی باز هم درختی نباشد که ریشه هایش سبب سلب آرامش شوند و هر از گاهی از روی کج طبعی سر در جایی فرو برند؛ آخ یکیشون داره میاد طرف چشم چپم ... نکنه میخواد بره تو !! ببین جون مادرت بیا و مردی کن بکش کنار .. نخیر ! داره میاد .. این که مرام حالیش نیست . داره دنبال غذا میگرده و به هیچی رحم نمیکنه... .

 اما بعد از همه ی اینها چیزهای شیرینی هست که چون تکه یخی بر دیواره ی رآکتور درونمان احساس لذت را همراهمان میکند. فکر کنم این بخش از بحث را احسان جانمان از دایره ی حضرات ناپدید بهتر بداند چرا که این ترم رآکتور پاس میکنند و دلیلش هم کتابی بود که چند روز پیش برایم به آدرسمان ارسال کرد که از خواندنش گویی دمای درونمان تنظیم شد و کارکردمان به حد مطلوبی افزایش یافت . کتابی بود از مصطفی مستور با نام چند روایت معتبر .. میدانم ربطی به رآکتور و ترمودینامیک ندارد اما فلسفه اش در یک راستاست, اگر به عمق مطلب پی ببری باور میکنی که استاتیک و دینامیک و ترمودنامیک و انتقال حرارت و جرم و مقاومت با پیچش و تنش و خمش و کنشش دارند فلسفه ی خلقت را فریاد میزنند و یادمان میدهند که چگونه طبق یک فرآیند آرمانی بزییم و  همیشه سوپاپ های اطمینانی هم وجود دارند...!! مثل وقتی که حروف دوستت دارم بر لبان معشوقت نقش میبنند و یا کتابچه ی اشعاری از خواهرانت هدیه میگیری... آن زمان است که خدا را لمس میکنی.. انرژی درونی ات به ماکس میرود و فریاد برمی آوری: 


چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

پ.ن: عکسشو خودم گرفتم, دو یادگار است از احسان عزیز و 5 خواهر مهربانمان

:موندگار به موندنتون: ممدرضا

برای بزرگ شدن روی عکس کلیک کنید

در 8:18 بֽظֽ توسط ممدرضا ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر   چت زنده   لينک مطلب   31 نظر
           
دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/141

نظر شما
نام شما :
آدرس ایمیل :
وب سایت :
برای نگارش میتوانید از کدهای Html استفاده کنید
نویسنده : امير خان

اول؟؟
ما که چرخيديم و چرخيديم و تالاپ خرديم زمين

نویسنده : لوس!!

خدمت سلطان بانوی عزيزم و داداش خوبم عرض سلام
داداش ممد!بحث تخصصی راه ميندازين؟؟حالا هی بياين از ترموديناميک و راکتورو فرآيند آرمانی و اين حرفا بگين!واللللللا!
چند روايت معتبر.....به واقع کتاب قشنگيه...
شرمنده کردين برادر خوبم.قابل شمارو نداشت..
هميشه ی عمر سرافراز و سربلند باشيد...پر از مهر و عشق.
موفق و شــــــــــاد باشيد.

نویسنده : .·´¯`·«(SoReNa)»·´¯`·.

سلام
چه عجب بلاخره شما هم پست جديدی نوشتيد منورمون کرديد

راسش داداش اين روزا عجب در کار و روزگارم موندم. تعجب ميکنم چطور ميخوام بر خلاف نظم و خلقت بشر علم مخالفت بلند کنم. نميتونم از اين سيستم دنيا و زندگی روی بگردانم ولی در عين حال دارم داغون ميشم. دوست دارم کاری رو که دوست دارم انجام بدم اما چرخه زندگی کاملا خلاف جهت خواسته من ميگرده. در آخر چاره کار رو در مرگ ميبينم و اگر جز ترس مانعنی داشتم قطعا الان زنده نبودم. خستگی و فشار زندگی داغونم کرده. هرچند که ميدونم اول راه سختيها قرار گرفتم. دوست داشتم ميمردم و اين شروعی برای زندگی ام نباشه. نميدونم چرا دارم اينها رو به شما ميگم. قصدم نه ناراحت کردن شماست و نه حرف اضافه زدن. ولی از دنيا و سيستم اون گفتی من هم از سيستم فشار که داره له ام ميکنه ميگم. مجبوری جلو بری که اگه نری همينجا و درجا خوردت ميکنه. اگه پيش بری ...
خيلی قاتی کردم. خيلی

نویسنده : .·´¯`·«(SoReNa)»·´¯`·.

ببخشيد اگه خيلی چرت و پرت گفتم. قات زدم.

فقط اومدم يه گله کنم
آخه شما چه داداشی هستی خب برو کامی شقايقی رو درس کن بابا دلمون تنگيد براشششش
مثلا دعواتون کردم.
اينا رو هم بی زحمت تو همين زرورق بديد خدمت آبجی خانوم شقايقی و سلی جون

نویسنده : سلطان بانو

به خانوم کوچولو جون عزیزم : آخی خانومی چقدر دیر اومدی اما همونطور که گفتم کیک مونده بود چون من و داداش امین مثل شیر همین طور وایساده بودیم
فدات بشم خانمم .یه کم زودتر بهمون سر بزن آخه دلمون واست تنگ میشه یه فکر واسه دل این طرفدارات بکن خوب
در آخر چشمای شما قشنگ میبینه عزیزم

به لوس : امروز حسابی ( البته نه اونقدرا ) با هم صحبت کردیم

به سارا : عزیزم اگه دلت خواست پسورد وبلاگت و بده تا خودم برات بذارم .قالب چندین بار تست شده و مشکلی نداره

به سمیرا اوه اوه این پسته خانوم ما همکار پیدا کرد چه شود .چه آتیشی بسوزونه تازه مهدشونم تموم شده عاشق تابستونم هست

نویسنده : سلطان بانو

به سورنا جانم : عزيزم من نباشم شما رو انقدر ناراحت و افسرده ببينم
فدات بشم هر چيزی هم که باشه ارزش يه ذره غصه خوردن تو رو نداره

نویسنده : يکی يدونه!

شرمنده فرمودین برادر مهربون..
روایت غیر معتبر هم بخونید! همه چیز معتبر نیست!
شادترین روزها رو براتون آرزو دارم ..
یا علی..

نویسنده :

سلام بر سلطان بانو و اقا ممد .اين كتاب قشنگيه .به شما توصيه مي كنم حتماااااااااااااااااااااااا روي ماه خدا را ببوس از مصطفي مستور رو هم بخونيد.

نویسنده : احسان

سلام و عرض و طول و قطر و ارتفاع ارادت به محضر استاد بی بديل٬ ممد جان و بانوی مکرمه٬ سلطان بانو
ما بسی به خود می باليم که توانستيم در رکاب شما خدمتی بس اندک به شما بنماييم.
ارزش های والای شما بسی بيش از میلیون ها کتاب و دفتر و جزوه می باشد
مطالب تخصصی تان به ما چسبيد استاد. اگر موافق باشيد سری بعد٬ يک مقدار در مورد آنتروپی و آنتالپی ارواح صحبت کنيم.
البته اين رآکتوری که ما اين ترم داريم٬ آن رآکتور معروف نيست٬ رآکتورهای کاتاليستی است که دور از جان شما مربوط به گرايش دوره ی کارشناسی ماست.
خراب شماييم و بس

نویسنده : .·´¯`·«(SoReNa)»·´¯`·.

خدمت سرکار عليه سلطان بانو جان
اولا که دور از جون و ايشالله زنده باشی خانوم گل ثانيا خب غم و غصه اس ديگه
پدرمونو درآورد. ديشب تا صب بيدار بودم. الان چشمام داره غيغاج ميره
دعا کن عاقبت بخير بشيم و همه چيز ختم به خوشی بشه که از بحث و سرکله زدن خسته شدم
دوشت دالم خانومی

نویسنده : مری.م

خدا رو شکر

کتاب خوب همانا فاز دادن همانا :)

عکسشم خيلی خوشگل بود
سه تاره؟!

نویسنده : سحر

عکس خوشگلی شده
کتاب چند روايت معتبر هم قبلا دوستان بهم پيشنهاد داده بودن ولی هنوز.....
نه امروز امتحان نداشتيم !
اگه منظورتون امتحان ادبيات بود اونو ديروز دادیم
آقا ممد و سلطان بانو جان شاد باشیـــــــــــــــــــــــــــــــد

نویسنده : سهیل

سلام و عرض ادب مخصوص و خالصانه خدمت داداش ممد گل .چه عجب اقا دست به قلم شده اید و کلماتی و خطوطی چند مرقوم فرمودید و ما را خوشحال. اقا در مورد این نوشته شما که با سبک خاص خویش از هر دری سخنی رانده اید صحبت بسیار است.اول از همه اینکه در مورد افزایش ساعات روز من هم موافقم یک طرح بدهیم به این رئیس جمهور عدالت محور دنیا چی دیدی شاید طول روز را به بیست و شش و چهل و پنج دقیقه افزایش داد.این مملکت که بی حساب کتاب هست خوب این هم روش. ولی اگر طول روز را به دویست و شصت ساعت هم افزایش بدهند باز هم وقت کم مییاریم. پس همان بهتر که بیست و چهار ساعته باشه تا بهانه ای داشته باشیم برای استراحتی هرچند کوتاه و مختصر. در مورد استراحت ابدی (که دوراز جون شما) باید عرض کنم داداش تازه اونوقت کار مشکلتر هم میشه اونوقت باید بابت لحظه لحظه کارهایی که قبلا کرده ایم جواب پس بدهیم.حالا ما هم حواس پرت نمیدونیم که صبح چه خورده ایم باید بگیم که مثلا در سن هیجده سالگی چرا فلان حرف را شنیده ایم. بیا و درستش کن که . کو حافظه که دلیلش را بیان کند.
در مورد قسمت اخر چون کلا من نسبت به مسائل هسته ای یک آلرژی قوی پیدا کرده ام تا صحبت رآکتور شد دیگه بر اعصاب و وجودمان کهیری زد به اون هوا و به همین علت بقیه مطلب شما را نتوانستم درک کنم. الا قسمت اخر که گویا صحبت از کتابی بود و عکسی از ان و این شعر که "من یار مهربانم" تا بعد
میزبان هر روز شماباحافظ :سهیل

نویسنده : ياسر

سلام بر سلطان بانو و اقا ممد

سلطان بانو يه بار ديگه اومدم ازتون کمک بطلبم

يه بار ديگه مشکل قبلی رو پيدا کردم ووقتی من در ياهو آنلاين هستم تو بلاگ شکلک روشن نميشه مثل اينکه رفته تو هپروت
زحمتش رو می کشين

يه بار ديگه شرمنده ام

نویسنده : ساحل۱۲

دلم برا همتون تنگ شده سخته به خدا سخته کاش ميشدلجبازی نکنم کاش ميشد شکستو قبول کنم ...........
شرمنده الان نمی تونم بخونم
بای

نویسنده : مهدی

سلام.
دوره اشتراک دومين دات اينفو ام به پايان رسيده...پس اگر زحمتی نيست آدرس وبلاگم رو به
bun-bast.blogfa.com
تغيير بديد...
با تشکر
تابعد...

نویسنده : مهدی

سلام.
ترکيب سه تار و کتاب قشنگ در اومده...
عرضم به حضورتون که اشتراک دومين دات اينوفو ام به پايان رسيده...پس اگه زحمتی نيست آذرس بلاگ رو به: bun-bast.blogfa.com تغيير بديد...
فعلا...

نویسنده : پروانه

مرسی

نویسنده : آلوچه

به!
آقا فعلا مبارکه تا بعدا.
( تولد رو نگفتما ! اون دیگه خیلی ضایع ست الان تبریک بگم. منظورم خونه جدید و تغییراته)

یه چند تا از این شکلک ها هم بزنم عقده ای نشم:

نویسنده : سميرا

شناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
مل شی از نظر لطفتون نسبت به اين نی نی
شلا بهم شل نژدين منتظلما پسته جان نی نی که حتما بياد تازه دوش پيدا کلدم ذوق دالم
بوس بوس
بابای

نویسنده : فهيمه

سلام....من يه ماهيهست که از خونه ديگه دسترسی به نت ندارم......يه قضيه مقصل و طولانی داره که بگذريم......يه بار ديگه هم واسه تابلوی گفتمان وبم اومدم ولی نيستش
در ضمن سلطان بانوی عزيز با دير کرد فراوان مجددا آدرس سايت بانوان رو برام بذارين تا هم لينکش کنم هم عضويت و .....شاد باشين...منتظر راهنماييتون درباره تابلوی گفتمان وبم هستم..فعلا

نویسنده : آلوچه

از زندگی مشتق بگیری برابر صفر قرار بدی، حلّه

نویسنده : دنی

سلام

قالب وبلاگ می خواستم

لطفا از طريق ايميل با من تماس بگيريد

ممنون

نویسنده : يکی يدونه!

سلام به سلطان بانوی قشنگم و به داداش ممد مهربون
از سلطان بانو که خيلی وقته خبری نداريم! خوبی خانومی؟
و اما داداش ممد که ديدن نوشته های کامنتتون دلمان را چنگ زد..
هميشه شادی مهمون دلتون باشه نه غم..
کاش ..

نویسنده : رویا

lمن زندگی را در ان 24 ساعت دوست دارم در ان 24 ساعت 45 دقیقه های زیادی است برای ارامش برای لمس خد ا برای برای کشف ودیعه خدا در ذاتت که همان نیروی عشق است اری 24 ساعت برایم زمانی بس گران است در تلاطم این دنیا گمانم این است که بسان گهواره است برای ارامش برای خوابی که اگر چنین نبود بشر این گونه با کار های خود عرش خدا را گاه از شرم نمی لرزاند زندگی برای بشر خاکی هنوز در کوچه پس کوچه های زمان اغاز نشده است در ساعت صفر زندگی از این خواب بر می خیزیم می بیننیم تمام انچه که رخ داد خوابی بس گران بود کاش از هدف افرینش اینچنین دور نمی افتادیم

ان که دانست زبان بست
وان که می گفت ندانست
چه غم الوده شبی بود
وان مسافر که در ان ظلمت خاموش گذشت و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ
بی که یک دم به خیالش گذرد
که فرود اید شب را
گویی
همه رویای تبی بود
چه غم الوده شبی بود

نویسنده : روشنک

سلام و دو صد بدرود بر ممد اقا و سلطان بانوش
چقدر پست مکانيکی و تخصصی نوشتی
چقدر هديه گرفتن کتاب رو دوست ميدارم.به پسر خاله بگو اخلاق عروسش دستش بياد
من و بی وفايی؟عمرااااااااا
به پسر خاله بگو چه گلي نصيبش شده خودش خبر نداره

احساس من هم نسبت به خاله جان متقابله .خيلی دوست دارم ادم با مادر شوهرش ميونه خوبي داشته باشه
پس چون قراره با شما فاميل شم و ترسهامون در مورد سوختگی و برق يکيه ترتيب يه سوختگی دسته جمعی رو ميديم که پشتيبان هم باشيم زياد سخت نگذره و ترسمون بريزه
اينکه چرا باشگاه ندارين؟يعنی تو حکمت خدارو بهش پی نبردی؟خوب من قراره بيام اونجا شعبه بزنم ديگه از اونجايی که عروس اصفهانيا خواهم شد :دی
خلاصه خيال پسر خاله و خاله رو راحت کن از بابت من
ول ياين پسر خاله ديگه خيلی سنتی ميخواد زن بگيره لااقل يه اشنايی بده
خدمت سلطان بانو جون هم سلام برسون مخصوصصصصصصص

نویسنده : عسل

با تاخير تولدت مبارک
وبلاگ جديد هم مبارک طراحيش هم خيلی قشنگه
شاد و سلامت و خرم و سر و مر و گنده باشيد

نویسنده : علی

سلام.خوبيد؟وقت بخير.باور کنيد من شديدا به قالب سهيل و حافظ نياز دارم.به ايشونم گفتم .گفتن بلد نيستن و بشما بگم.من نهايتا بايد تا دوروز ديگه اون قالب را بذارم تو بلاگم.من فقط از شما کد کاملشو ميخوام.خواهش ميکنم تقاضام رد نکنين چون واقعا بهش احتياج دارم.يه دنيا ممنون ميشم اين لطف کنی...ممنونم.شديدا منتظر خبرای خوب شما هستم.خداخيرت بده..ممنونم..شاد باشيد ياحق

نویسنده : کلاغ کوچولو

نویسنده : آشعال

ممد خوشم اومد ولي خب نظر خاصي ندارم حالا هيچ لزومي هم نيستش كه حتما نظري باشه ! سيالات هم خوبه لامصب ربتو مياره جلو چشمت !

نویسنده : حامد

با عرض سلام و خسته نباشيد
من يه دعوتنامه واسه سايت کلوب می خواستم
ممنون ميشم اگه واسم ايميل کنيد