زت زیاد

By سلطان بانو on April 18, 2006 4:23 PM

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دو تا کلاغ به نامهای قار خان و قار خانم با دختر زیبایشان قارناز روی درخت چنار پیری توی یه جنگلک تازه تاسیس در یک لانه 80 سانتی دو خوابه دوبلکس زندگی آرامی داشتند .یه روز یه خانواده خیلی باکلاس اومدند رو شاخه کناریشون یه لانه 65 سانتی با سونا و جکوزی رهن کردند. اونا یه پسر داشتند به اسم قارداش.

همون شب خونواده قارخان مقداری تخمه کاج واسه شب چره برداشتند و رفتند خونه همسایه جدیدشون برای خوش آمد گویی. در همان برخورد اول قارناز و قارداش که چشمشون به هم افتاد قلبشون به تپش افتاد و نوکشون سرخ شد. اون شب همسایه ها تا نزدیک سحر تخمه کاج میشکستنو درباره لک لک ها جوک تعریف میکردند و می خندیدند.

رفت و آمد بین دو همسایه زیاد شد به طوری که قارنوش خانم همسایه دست راستی و قارپوزآقا همسایه دست چپی به این نزدیکی حسودیشون شد و پیش این و اون از این دو خونواده بدگویی می کردندو به آنها نسبت های ناروایی می زدند که آدم روش نمیشه بنویسه.

قارناز و قارداش روز به روز علاقشون به هم بیشتر می شدحتی توی دانشگاه همه همکلاسیها هم قضیه رو فهمیده بودند . یک بار هم یه کلاغ سوسول به قارناز متلک گفت و اون شب قارداش با پرهای خونی به خونه برگشت.

گذشت و گذشت تا اینکه یک روز فکر کنم پنجشنبه بود و قرار بود همه برای شرکت در کنفرانس کلاغ و معزل جهانی شدن به جنگل بروند که....

این داستان ادامه دارد ولی دآشتون حال نداره بقیشو بنویسه بی زحمت خودتون نتیجه گیری اخلاقی کنید....


ساموعلیک داریم خدمت همه گلای مهربون و با صفا و عرق بیدمشک و قندوعسل

کوچیک همه شماییم

والا عرض داریم به حضور انور شماها که بنده ی حقیر یه مدتی رو در مرخصی به سر خواهم برد البت نه اینکه خدای ناکرده خسته شده باشیم ...مشغلمون یه نمه زیاد شده مجبوریم یه مدت از همه رفقا و عهد وعیال دور باشیم

مخلص کلوم اینکه اینجا رو تو این مدت سلطان بانو به تنهایی اداره میکنند و با حرفای خوشگلش به روح و جون و روان همگی جلا میده تا وقتی که ما برگردیمو باز اینجا رو بریزیم به همو دلی شنگول کنیم و اینا....

خدایی هر چی فکرشو میکنیم میبینیم دلمون واستون بد رقم تنگ میشه اما خوب اجباره دیگه دست ما بود خدایی عمرا شماها رو ول میکردیم ...

حالا ما هر از چند گاهی این چرندیاتی که تو مخمون زنگ زده رو تیلیفونی به عرض مبارک حضرت عیال میرسونیم تا ایشون بفرستن رو آنتن ....

دیگه عرض زیادی نمونده فقط یه سری نکات ایمنی بهداشتی:

من رفتم هوای عیالو داشته باشین بیام ببینم تار از موهاش کم شده مو رو کلتون نمیذارم به انضمام افزودنیهای مجاز....

خیلی مخلصیم

در نبودتون دچار پوسیدگی از ناحیه دل خواهیم شد....

در آخر یه سفارش به همه رفقا:

قدر فرصتها را بدانیم چرا که خیلی زود دیر میشود

سایتون کم نشه

کوچیک شما

ممد رضا

بدون دنباله

TrackBack URL: http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/39

برای نمایش یک آواتار از خودتان در وبلاگ من و همچنین دیگر وبلاگ‌ها به سایت گراواتار بروید

برای نگارش میتوانید از کدهای HTML استفاده کنید

یک نظر

Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday August 19, 2010
    ضد ارزش از نظر من

    میخوام از این به بعد گاهی روزنوشتم و با چیزایی که فکر میکنم ضد ارزشه مخلوط کنم.

    گاهی بعضی چیزها تو جامعه, کوچه و خیابون و خانواده ها میبینم که خیلی اذیتم میکنه.به نظرمن بهترین روش تخلیه خودم همین نوشتنه.
    اینجور چیزها رو نمیشه هیج جا گفت یا به کسی تذکر داد.شایدم اون موضوع فقط از نظر من ضد ارزشه و وطرف مقابل اونطور فکر نمیکنه.به هر حال من مینویسم.

    +      نویسنده : سلطان بانو
    0 نظر