سالگرد خوشبختی من...

By سلطان بانو on September 26, 2006 2:12 PM

عرض سلامی دو نفری داریم خدمت همه ی مهربانان عزیز

امروز من و سلطان بانو به مناسبت خاصی دو نفری و از پشت یک مانیتور به همه ی شما سلام عرض میکنیم حالا این مناسبت چیه؟؟ عرض میکنیم خدمتتون .

سلطان بانو شما بفرمایید :

سلطان بانو : منم به نوبه ی خودم به همه ی دوستان و همراهان همیشگیمون سلام میکنم و امیدوارم که همگی خوشبخت و سعادتمند باشید.امروز من و ممد یه واقعه ی بزرگ توی زندگیمون را میخوایم جشن بگیریم.

امروز سالگرد ازدواج ما دو نفره دقیقا 4 مهر 1384 شمسی … البته باید اون بالا مینوشتی "سالگرد خوشبختی ما"

ممد انقدر این میکرفون و نکش . اِ اِ اِ اِ اِ خوب بیا.بفرمایین اینم میکروفن.

ممد : بله در این روز من خیلی خوش به حالم شد چون بالاخره سلطان بانو بعد از دو سال که بنده رفتمو اومدمو بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود بله را گفتند و منو خوشبخت ترین آدم دنیا کردند.

البته از خوبیای سلطان بانو اگه بخوام تعریف کنم به واقع حقیرش کردم چون اونقدر بزرگ هست و همه ی شما به بزرگی و خوبیش واقف هستید و مطمئنم که همه ی شما اعم از ریز و درشت خوشبختی من را به کرات شاهد بودید

یادش بخیر سه سال پیش وقتی برای اولین بار سلطان را توی دانشگاه دیدم این دل و جیگرمون نافرم به هم گره خورد و رفتم جلو و خواستگاری کردم ولی چون از الان طفلتر بودم فکر کنم خراب کردم و این طرز خواستگاری از یک خانوم محترم و با شخصیت نبود . یکی نبود آخه به ما بگه پسر خوب بدون هیچ دسته گل و قرار از پیش تعیین شده همینطور یه دفعه ای که نمیرن خواستگاری چنین خانومی و بگن" من از شما میخوام که زنم بشین"

سلطان بانو هم با وقار و متانت خاص خودش لبخندی به ما تقدیم کردند و گفتند : متاسفم

منو میگی : فکرشو نمیکردم دیگه اینجوری ضایع بشم .. خلاصه ما هر بار هر کاری که میکردیم بلکه موثر واقع بشه تازه از روی خامی و بی تجربگی خرابتر هم میکردم دقیقا دو سال ما در آتش عشق حضرت سلطان بانو سوختیم تا یک روز...

سلطان بانو: خوب دیگه بقیشو من میگم.اولا این حرفا چیه ممد آقا شما سرور مایی.خوب هر کاری رسم و رسوم خودشو داره. به نظر من باید مردا رو باید چندین بار محک زد. مسلما همه ی خواستگارا اولین بار با یه دوست دارم ساده میان جلو اما از گفتن یک حرف تا واقعیت یک عمر فاصله وجود داره. ممد و چندین بار آزمایش کردم.همیشه از دفعه ی قبل موفق تر بود. فکر نکنین آزمایشا آسون بودا. نه بابا.مهمتر از همه اینکه دو سال پای حرفش ایستاد. یه لحظه هم شک نکرد (این برام از همه چیز مهمتر بود).مطمئنم اگه بیشتر از این هم طول میکشید باز هم همیشه کنارم میموند و تنهام نمیذاشت. خیلی وقتا عمر دوست دارم ها کوتاهه. بخصوص اینکه آقایون خیلی خیلی عجولن .اما تا دختر مورد نظرشون رو بدست آوردن همه چیز و فراموش میکنن یا اینکه به مرور از عشقشون کاسته میشه و هیچوقت اون شور اولیه رو ندارن.واسه من و ممد نگه داشتن عشق در حد معین و افزودن روز به روز اون از خود عاشق شدن مهمتر بود. خود ممد بود که باعث شد این عشق هر روز جلای بیشتری پیدا کنه.

یکی از آزمایشای ممد دنیای مجازی بود.خانومای جوون از من میشنوین هیچ جا واسه آزمایش رفتار و اخلاق آقایون از این دنیای مجازی بهتر نیست.مثل یه دنیای واقعی میمونه که همیشه مجبوری حرفی برای گفتن داشته باشی و اگه دست از پا خطا کنی همه از دستت شاکی میشن. آدمی که بتونه مدت زیادی دوام بیاره کسیه که زود خسته نمیشه صبوره و مطمئنا مردم دار و با اخلاقه.

من همیشه مردی رو میخواستم که حد اقل بتونه احساس خودشو درست بیان کنه .یا از نوشتن 4 کلمه حرف روی کاغذ ترس نداشته باشه. وقتی کاری رو شروع میکنه تا انتها ادامه بده و پشتکار داشته باشه.وقتی ازش میخوام حمایتم کنه همیشه ثابت قدم باشه.ترسو و بزدل نباشه و از طرز تفکر خودش دفاع کنه.بتونه لااقل چند نفر آدمو از اجتماع به سمت خودش جلب کنه و واسه اونا دل بسوزونه.

ممد همه ی این خصوصیات رو داشت و خیلی چیزای دیگه که انقدر ریزن و زیادن که نمیتونم توصیف کنم .هر چقدر از زمان آشناییمون میگذره بیشتر به انتخابم مطمئن میشم و میدونم که میتونم تو زندگی بهش تکیه کنم.


و اون روز بعد از دو سال و اندی بالاخره بله رو گفتم


این کلیپ رو یادتونه .این و ممد واسه روز تولدم گذاشته بود دوباره میذارمش که تجدید خاطرات بشه

قالب Whitish

By سلطان بانو on September 24, 2006 2:54 PM

این قالب و یک هفته هستش که طراحی کردم اما متاسفانه وقت معرفی نداشتم. یه مژده بدم که دارم چند تا قالب خیلی زیبا ازMT و Wordpress هم ترجمه میکنم که به زودی برای دانلود میذارم. خوب بریم سراغ قالب خودمون به نام Whitish ...

قالب whitish یک قالبه سبک ساده و شیکه که به سبک مدرن طراحی شده . تمامی امکانات بلاگفا به همراه آرشیو همسان قالب از امکانات این وبلاگه. به علاه اینکه در انتهای هر پست امکان پی ام به نوبسنده در نظر گرفته شده. همچنین در کنار هر لینک بالت طراحی شده که زیبایی و تمیزی لینکها رو دو چندان میکنه.

سطح نوشته ها (هم در sidbar و هم در قمست پستها ) عریض در نظر گرفته شده. همونطور که از اسم قالب بر میاد رنگ قالب سفید و خیلی روشنه.

مشاهده ی قالب دریافت قالب

Å اگر توجه کرده باشین قسمت قالبهای رایگان هم به روز شده. دو قسمت جدید اضافه شده. که با این حساب حدود 30 قالب جدید در قسمتهای اصلی اضافه شده. همینطور هشت تا قالب جدید هم به قسمت قالبهای یکی یه دونه اضافه شده.

Å جا داره از آقای مبین زاده به علت همکاری شون در قرار دادن تبلیغ خبرگزاری در وبلاگشون تشکر به عمل بیاد.آقای مبین زاده ممنون از این همه لطفی که نسبت به این وبلاگ دارین.

Å یک تشکر مخصوص واسه داداش امیر (سردرگم) که تا به حال فعالترین خبرنگار ما بودن.

سلطان بانو

ماجرای سفر با دوستان

By سلطان بانو on September 17, 2006 5:09 PM

عرض ادب داریم خدمت تمامی مخاطبان ریز و درشت جمع بلاگر و غیر بلاگر هم زبان مهر ورز و مهر پرور گرامی.

خوب قرار بر این بود که در پست بعدی که همان پست فعلی باشه یکی دیگه از خاطراتم را بنویسم, باشد که لبخندی هر چند زود گذر بر لبانتان و شادی مختصر در دلتان آید...

این ماجرا بر میگرده به دو سال پیش یعنی زمانی که با جمعی از دوستان برای عوض کردن آب و هوا و زیارت به مشهد رهسپار شدیم

قرارها را گذاشتیم و هماهنگیهای لازم را به عمل رساندیم و سوار اتوبوس شدیم و راهی سفر پر ماجرای خود شدیم

همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا جایی که اتوبوس توقف کرد و محمد آقا پسر عموی بنده چشمش به یه زالزالک فروش دوره گرد افتاد و هوس کرد یه کیلو زالزالک به عنوان توشه ی سفر بخره, زالزالک را خرید و سوار شد و با مازیار و مسعود مشغول خوردن شدند اما من چون قبلش تا خرخره غذا خورده بودم لب نزدم .

بعد از چند دقیقه که خوردند و گفتیمو خندیدیم متوجه شدم که رنگ چهره ی هر سه شون برگشت و حالشون خیلی جالب نیست وقتی علت را پرسیدم اشاره به زالزالکها کردند و گفتند دل و رودشون خیلی نافرم به هم پیچیده و چاره ای جز گلاب به روتون دستشویی رفتن ندارند خلاصه یکیشون رفت جلو پیش جناب راننده و خواهش کرد برای چند لحظه در اولین ایستگاه توقفی داشته باشیم راننده هم که پیرمرد مهربانی بود قبول کرد و ایستاد. اساتید ما هم به مانند مرغان از قفس رها شده به سمت درب خروجی حمله ور شدند و بعد از چند لحظه با چهره هایی خندان برگشتند اما این خنده ها دیری نپایید که به اخم و آزردگی تبدیل شد و مجددن مشکل تکرار شده بود , این بار از من ملتمسانه خواهش کردند که از راننده درخواست توقف کنم منم که حال و روزشان را وخیم دیدم قبول کردم و باز هم راننده ی مهربان ایستاد اما اینبار کمی شاکی و عصبانی بود , حضرات سه نفری به سمت توالت های قهوه خانه ی میان راهی هجوم بردند و بار دیگر بازگشتند اما اینجا ختم داستان نبود و حضرات دوستان با خویش اندیشیدند که اینگونه نمیتوان سفر را به مقصد رساند و مازیار خان جرقه ای به ذهن بیمارش رسید و باقیمانده ی زالزالک های ناجوانمرد را به دست گرفت و خرامان خرامان به سمت راننده رفت و پس از حال و احوال کردن و پیاده کردن رسم رفاقت با جناب راننده بسته ی زالزالک را جلو فرمان راننده ی از همه جا بی خبر گذاشت و شروع به تعریف و تمجید از خوشمزگی زالزالک ها کرد , راننده ی بیچاره که آب از دهانش جاری شده بود با تعریف های حضرت مازیار تا آخرین دانه ی آن میوه های مسموم را خورد

و تا خود مشهد اتوبوس در تمامی ایستگاه ها توقف میکرد و دوستان من فقط میدویدند اما اینبار راننده ی در به در نیز همراه با آنان میدوید و اینگونه بود که مشکل اول از سر راه دوستان اصفهانی ما برداشته شد...

به مشهد رسیدیم و در هتل نسبتا ارزان قیمتی اتراق نمودیم و چند ساعتی استراحت کردیم و به سوی حرم راه افتادیم محمد آقا پسر عموی گرامی بنده که مختصری سرما خوردگی داشت و با آمدن به مشهد حالش وخیمتر شده بود همراه با ما به صف نماز جماعت در یکی از صحن های حرم ایستاد اما در بین دو نماز ناگهان وی را دستپاچه یافتیم و مشاهده کردیم که با نگرانی و عجله مشغول کند و کاو در جیبهای خود به دنبال دستمال است تا تا عطسه ای کند و محتویات کله ی مبارک را درونش خالی سازد( البته با عرض شرمندگی از حضور مخاطبان عزیز ) وقتی از وجود هرگونه دستمال , پارچه , لنگ و... در جیبهایش نا امید شد رو به ما کرد و از ما درخواست کمک کرد ما نیز جستجویی کردیم اما هیچ یک چیز مناسب بر احوال ایشان نیافتیم در آخر خودش جورابهایش را که برای وضو گرفتن از پا در آورده بود از کنار دستش برداشت و بله.... در همین حین متوجه نگاه سنگین شخص محترمی در کنارمان شدیم که با چشمهای گرد شده از تعجب و خشم به آقا محمد مینگریست , ماهم نگاهی به یکدیگر کردیمو و از طرز نگاه مرد محترم شاکی شدیم و با خود میگفتیم که حالا مگه چی شده یه نفر عطسه کرده تو جوراب خودش این چرا اینطوری نگاه میکنه؟؟ که محمد دست در جیب خود کرد و همچون روح دیده ها بر جایش خشک شد و به آرامی و با نگرانی از ما خواست تا هر چه زودتر محل را ترک کنیم ... بله جوراب های آقا محمد تو جیب شلوار خودش بود و نگاه های آن مرد بیچاره بی جهت نبود چرا که در کمال ناجوانمردی جوراب هایش دچار بلای آسمانی شده بود...

گذشتیمو خندیدیم تا چند روز بعد که باز به حرم آمدیم و در کنار پنجره ی فولاد ( همونجایی که ملت در انتظار شفا را با طناب به پنجره میبندند ) مشغول صحبت با یکدیگر بودیم که بحث منو مسعود بالا گرفت و شروع به کل کل کردن با هم کردیم . کار به جاهایی کشیده شد که به مسعود گفتم : مسعود امشب حالتو میگیرما !!! مسعود هم میگفت عمرن باز من میگفتم آقا مسعود میگیرما!! اونم میگفت عمرن ... از من اصرار و از مسعود انکار ( البته اینها همه جنبه ی شوخی داشت و در واقع هیچ مشکلی بین ما پیش آمد نکرده بود ) تا اینکه من با یک حرکت سریع جناب مسعود خان را که شخصیست با 160 سانتیمتر قد و 90 کیلوگرم وزن را ( دقیقا عین توپ فوتبال) به روی دستانم بلند کردمو فریاد زدم آیـــــــــــــی......... مردم........... آقا سلامتیشو بهش داد..... شفــــــــــــــــــــا گرفت... و انداختمش میون جمعیت و با مازیار و محمد که از شدت خنده نمیدونستیم چیکار کنیم از محل متواری شدیم فقط وقتی داشتیم فرار میکردیم مسعود را دیدیم که مردم ریختن رو سرش و دارند لباساشو تیکه پاره میکنند تا به عنوان تبرک ببرند . خودم به چشم دیدم که یه آقا با دو متر قد و هیکل پاچه ی شلوار مسعود را گرفت و تا بالا جر داد ... چند ساعت بعد مسعود با سر و پکال زخمی و یک دست لباس از خدمه ی حضرت بر تن به هتل مراجعت فرمودند و تا صبح همگی با هم میخندیدیم . در ضمن مسعود میگفت که خدمه ی حرم به دفتر برده بودنش و متهمش کرده بودند که چرا به دروغ نظم حرم را به هم ریخته ای ....

اون سفر سراسرش پر بود از ماجراهایی از همین دست که سه موردش را براتون نوشتم که فکر کنم تا همینجا هم خیلی حرف زده باشم..

سبز باشید و ستبر

امضا : ممد رضا

حرفهاب بی ربط :

بسیار خوبی هایی که روزی قصد انجامشان را داری , و منتظری تا روز مناسب فرا رسد , اما تنها فرصتی که از آن توست , یقینن همین لحظه است.

تولدت مبارک خانوم کوچولو

By سلطان بانو on September 12, 2006 6:33 PM

امشب شب تولد دوست صمیمی و عزیزو جیگرم خانوم خانوما خانوم ِ کوچولو میباشد.ما اینجا براشون یواشکی جشن گرفتیم.

نه نه نمیتونم رسمی باشم دارم منفجر میشم.اااا یکی نیست بگه دختر تو که اصلا استعداد رسمی حرف زدن و نداری چرا انقدر به خودت فشار میاری.ایول ایول هیچی زبون کوچه خیابون نمیشه. طبق معمول ...

تولد, تولد , تولدت مبارک مبارک , مبارک , تولدت مبارک

حضار عزیز شما به کارتون ادامه بدین من ادامه ی نطقم و بکنم. بله بله همونطور که گفتم ما اینجا یه جشن یواشکی گرفتیم.یه دونه کیک پختم (عکسشم اون بالا مشاهده میکنین) اونم کیک شکلاتی.چون شمع زیاد روش جا نمیشد به همون یکی رضایت دادیم.امیدوارم خانوم کوچولو خوشش بیاد.

امشب تولد یه نو رسیده هم هست.بله به حساب من دقیقا نیم ساعتشه.اگه گفتین تولد کیه؟؟؟ (یا چیه ؟) خوب زیاد به مخاتون فشار نیارین چون امشب کسی تو مُد بیمارستان رفتن نیست.خودم میگم. امشب تولد قالب کلبه ی خانوم کوچولو هم هست.هورااااا اینم واسه کلبه ی خانوم کوچولو ....

تولد, تولد , تولدت مبارک مبارک , مبارک , تولدت مبارک

دیگه هممون خانوم کوچولو رو میشناسیم واقعا که دختر گل و مهربونیه.تو همه ی مدتی که من و ممد این وبلاگ و زدیم همیشه کنارمون بوده و ما رو همراهی کرده.دوست خوب این روزا کم پیدا میشه اما ما خانوم کوچولو رو پیدا کردیم.

حالا همه ی خانوما به ترتیب لوس ,سورنا , تینا , نگار ,کوثر ,خانوم آقا سهیل ,ساحل ,مریم و تانی( و بقیه ی خانوما که الان تو خاطرم نیست) بدوین بیاین اینجا که بریم سراغ خانوم کوچولو. دیگه بقیش با خودتون مهمونی رو میسپرم دست شماها چون من با خانوم کوچولو کار دارم.

خانوم کوچولو جونم خیلی دوست دارم. انشاالله همیشه تو زندگیت موفق باشی و به هر آرزویی که دوست داری برسی. حالا بیا این شمعو فوت کن و دنبالش یه آرزو .بعدش بیا اینجا

خوب مهمونای گرامی اول کیک رو میل کنین و بعد برای هدیه دادن برین سراغ خانوم کوچولو.


سلطان بانو

موذن قلابی

By سلطان بانو on September 6, 2006 2:50 PM

بازم برمیگردیم به یه خاطره شیرین از دوران دانشجویی که خودمم تقریبا فراموش کرده بودم و با یادآوری سلطان بانو تصمیم گرفتم براتون بنویسم
این ماجرا برمیگرده به چهار سال پیش که مسابقات اذان دانشجویی تو دانشگاه اصفهان برگزار میشد
یه روز ظهر که من و علیرضا دوستم تو سلف نشسته بودیمو مشغول میل کردن ناهار بودیم (جاتون خالی یادمه کباب هم بود)حالا چرا هنوز یادمه کباب بود ؟ عرض میکنم خدمتتون
اونروز منو علیرضا چهار بار تو صف واسادیم و هر دفعه یکی از ما حواس مامور چک دستگاه کنترل ژتون را پرت میکرد و از دستگاه رد میشدیم و با چهار پرس کباب و خوشحال از این موفقیت مشغول خوردن شدیم
تو همین حین که مشغول به چپاول باقیمانده ی غنایم بدست آمده بودیم صدای چند تا از برادران بسیجی رو شنیدیم که مشغول به صحبت از یه مراسم خیلی با شکوه در اولین روز ماه رمضان بودند دقیقتر که شدیم متوجه شدیم روز اول ماه رمضان تاریخ برگزاری مسابقات اذان دانشجوییه و اینطور که شنیدیم یه مراسم افطاری باشکوه را هم تدارک دیده بودند(آخه همیشه شصت درصد بودجه ی فرهنگی دانشگاه به بسیج اختصاص داشت و ما هم که عضو شورای صنفی بودیم همیشه با این قضیه و تقسیم ناعادلانه مشکل داشتیم)
به علیرضا گفتم اگه من این افطاری رو نخورم از خود سقاییان نژاد(رئیس دانشگاه رو عرض میکنم)پست ترم
علیرضا گفت تو رو اونجا راهت نمیدن که حتی کفشاشونو واسشون جفت کنی!! بهش گفتم واسا ببین چیکار میکنم فقط باید کمکم کنی گفت من که همیشه پایه همین دیوونگیاتم
تای آستینا رو باز کردیمو دکمه بالایی یقه رو هم بستیم پیرهنمونم انداختیم رو شلوارو رفتیم جلو
سلام برادر عذر میخوام از اینکه مزاحمتون شدم من با این دوستم بدون هیچ منظوری یه قسمتایی از صحبتای شما را شنیدیم و گویا در دانشگاه مسابقات اذان برگزار میشه میخواستیم بدونیم که شرایط شرکت در این مسابقات چیه؟
برادر که ظاهرا خیلی از ما خوشش اومده بود با صمیمیت و مهربانی خاص خودش گفت برادر مرحله ی انتخاب تموم شده و تو این مرحله کسانی که قبلا انتخاب شدند با هم رقابت میکنند
ما دو تا رو میگی...عین یخ وا رفتیم پس یعنی هرچی رشته بودیم پنبه شد؟
از سلف زدیم بیرون به علی گفتم علیرضا من هرچی فکرشو میکنم میبینم باید این افطاری رو حتما بخورم علی گفت اینجاش دیگه با من گفتم چطور؟؟؟
گفت من یکی رو میشناسم که دستش تو همین کاراست بذار ببینم چیکار میشه کرد... منم گفتم ایول ببینم چیکار میکنی
چند روز بعد علیرضا اومد گفت اسممونو به ته لیست اضافه کردم پرسیدم چطوری؟
گفت لیستو کش رفتم.... یه لحظه به خودم گفتم این دیگه چه جونوریه من خبر نداشتم خلاصه کلی خوشحالی نمودیمو خودمونو واسه روز مسابقه آماده کردیم
اینجا جای تذکر داره که ما دو تا از بچگی بچه محل و رفیق گرمابه و گلستان هم هستیم و همیشه عاشق اذان شادروان موذن زاده بودیم یادمه خیلی با هم تمرین میکردیم تا عین خودش بخونیم و سر این موضوع با هم کل مینداختیم
خلاصه رسید روز مسابقه و ما هم رفتیم نشستیم ردیف دوم سالن آمفی تئاتر دانشگاه و آماده بودیم تا اسممون رو بخونن بالاخره اسم منو خوندن و رفتم بالا و شروع کردم به اذان گفتم بعد از من علیرضا رفت انصافا وقتی میخوند خودم کلی از خوندنش لذت میبردم و بعد از مسابقه هم رفتیم سر میز و شروع کردیم به خوردن خدایی دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودند فقط حیف که دیگه نمیشد بیشتر از یه پرس بخوریم ...یه کم آخه تابلو بود
چند روز بعد هر دومون توی حراست دانشگاه خواستنو ازمون تعهد گرفتن (البته واسه ما عادی بود چون اگه یه ترم بدون تعهد میگذروندیم اون ترم آخر نمیشد)
و اما قسمت هیجان انگیز و عجیب و یه مقدار غیر قابل باور داستان اینجاست که منو علی تو اون مسابقه جزو نفرات برتر از طرف هیئت داوران انتخاب شده بودیم
بازم با یه خاطره شیرین برمیگردم
موندگاریم به موندنتون
امضا : ممد رضا

حرفهاب بی ربط :


if you have a big problem,dont say
"oh god i have a big problem" . but say
"Hey problem i have a big god"


Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday August 19, 2010
    ضد ارزش از نظر من

    میخوام از این به بعد گاهی روزنوشتم و با چیزایی که فکر میکنم ضد ارزشه مخلوط کنم.

    گاهی بعضی چیزها تو جامعه, کوچه و خیابون و خانواده ها میبینم که خیلی اذیتم میکنه.به نظرمن بهترین روش تخلیه خودم همین نوشتنه.
    اینجور چیزها رو نمیشه هیج جا گفت یا به کسی تذکر داد.شایدم اون موضوع فقط از نظر من ضد ارزشه و وطرف مقابل اونطور فکر نمیکنه.به هر حال من مینویسم.

    +      نویسنده : سلطان بانو
    0 نظر