برخورد با کسی که مقابلت ایستاده

By سلطان بانو on November 28, 2006 12:12 AM

پریروز داشتم بر میگشتم خونه .توی راه یکی از این مغازه های عطر فروشی رو دیدم .ایستادم , قبلا از چند نفر سوال کرده بودم یه مارک عطر بود که فقط این مغازه داشت عطر های ممد تموم شده بود گفتم برم بخرم .مغازه یه در باریک داشت تا حالا مغازه به این درازی ندیده بودم اونم با این عرض کم.از اول مغازه نگاه کردم تا آخر , تا اون ته مها چشمم به دو تا جوون افتاد که نشتن.یه دختر خانوم و یه آقا پسر . وقتی رفتم تو انگار خیلی تعجب کردن .فکر کنم اون روز من اولین مشتریشون بودم.شایدم انتظار نداشتن کسی وارد مغازه بشه.(چه حرفا !!!) همین که منو دیدن (مثل دو تا آدمی که کار بدی میکردن ) پا شدن وایسادن و دختر خانوم بعد از چند دقیقه تامل اومد پیش من .گفت : بفرمایین.من : فلان عطرو میخوام . فروشنده (مرد ) : قبلا مشتری ما بودین؟ من : بله (حالا دروغکی ) . فروشنده مرد : چقدر میخواین ؟ من : ده سی سی.مافیای عطری که میگن همینه ها به هر کسی از اون عطره نمیدن .به قول ممد : ایششششت. فروشنده زن گفت : چند لحظه منتظر بمونین.

همینطور که منتظر بودم به ویترین و میز شیشه ای پیشخون نگاه میکردم . یه سری جواهرات هم چیده بود .چند مدل هم حلقه داشت . ( حلقه های ازدواجمون خیلی بزرگن و دست کردنشون همه جا مشکله .چند وقتی بود که دنبال یه جفت حلقه ی سبک و بدون نگین میگشتم) .حلقه های ساده و قشنگی داشت از خانمه خواستم که اون باکس و بیاره تا ببینم.با یه حالت کلافگی گفت : اینا رو ؟؟؟ گفتم بله .همین خوبه. من یه خورده تو انتخاب کردن وقت تلف میکنم .از قیافه خانومه مشخص بود میخواد بیرونم کنه .با کلی این ور اون ور کردن و سنگین سبک کردن دو تاشو خریدم.بعدش گفتم خوب حالا یه خورده تخفیف بدین .خانومه : اینا تخفیف نداره .

من : چرا تخفیف نداره ؟ خانومه : این دیگه تخفیف نداره چیه این قیمت. من : اِن هزااااااار تومن این همه پول.خانومه مثل اینکه حالو حوصله ی چک و چونه زدن نداشت بدون اینکه جواب منو بده رفت ته مغازه طرف اون پسره.آخرشم هیچی تخفیف نداد .

آخه یکی نیست بگه تو که هدفت فروشندگی نیست مگه مرض داری مغازه میزنی .

اولین برخورد تو زندگی اجتماعی میتونه تاثیر زیادی روی مردم داشته باشه بخصوص در خریدو فروشها .خیلی از برخوردها باعث میشه که دیگه آدم رقبت نکنه با طرف ارتباط کلامی برقرار کنه. تو ادارات هم این مسئله نمود زیادی داره.انگار این نکته در اجتماع ما خوب جا نیفتاده که خوش برخورد بودن شرط اوله .

یه دفعه دیگه هم توی داروخونه با این مسئله برخورد کردم.هر چی من میخوام یه جوری حالیش کنم که چی میخوام مرتب با همکارش حرف میزد و هر دو دقیقه یک بار میپرسید چی میخواستین ؟ همین باعث شد دیگه پامو توی اون داروخونه نذارم .

برعکس این مطلب دیروز با ممد رفته بودیم توی یک اداره ی دولتی.یکی از کارمندا با مردم خیلی خیلی خوب و با آرامش و لبخند حرف میزد و یکی یکی به حرف همه گوش میداد اما از طرفی کار مردم و دیر را میانداخت .طوری که تعداد زیادی مردم دورش جمع شده بودن و همه منتظر بودن که کار نفر قبلی تموم بشه.ممد میگفت :این مرد خیلی خوبی بود دیدی چطور با مردم برخورد میکرد ؟ من : آره ولی خیلی لفتش میداد. ولی اون یکیشون (یه کارمند دیگه) انقدر خشمگین بود که جرات نمیکردی ازش سوال بپرسی اما کار مردمو زود را میانداخت.

مثل اینکه ما ایرانیا همیشه باید از یه طرف بوم پرت بشیم فرقی نمیکنه از کدوم طرف .به نظرم اگر بعد از هر استخدامی یه سری کلاس مشتری مداری برای استخدام شده ها میذاشتن خیلی خوب بود.شما چی فکر میکنین؟

سلطان بانو

کودک فهیم در ضیاقت افطاری دانشگاه صنعتی!!!

By سلطان بانو on November 19, 2006 12:03 AM

وای وای ساعت نزدیک ۶ می باشد٬ من هنوز آماده نمی باشم٬ یعنی تقریبا می باشم٬ اما این دوست ما امیر اردلان جان هی لفتش می دهد. می گوید مگر ما سالی چند بار سعادت یافته می باشیم که در آکباریوم بدون شیشه٬ خاله جان ها را ببینیم؟!!! ولی من می دانم که درد دل امیراردلان جان خاله جان ها نیستند٬ او کسی دیگر را می خواهد.....إ إ... امیراردلان جان دستت را بردار خفه شدم٬ باشد نمی گویم!

بالاخره می رسم. وای اینجا چقدر شلوغ می باشد؟!!! مدتی می مانیم٬ بالاخره درها باز می شود و همه هجوم می آورند. یک عمو جان داد می زند: بیلیط هایتان را بدهید٬ جتون غذا دریافت کنید. آخیش از دربازه ردشدیم٬ من که ۴-۳ کیلو در این سونای طبیعی لاغر شدم!!! امیراردلان جان می گوید: من می گردم تا یک جای مناسب پیدا کنم. می دانم منظورش از جای مناسب نزدیک انیس جان می باشد. (وای ی ی لو دادم!)

می رویم و جای مناسب! مینشینیم. یک خاله می آید و می گوید: لطفا سر میزهایی که غذا دارد بنشینید! من از امیراردلان جان می پرسم: پس این جتون های غذا برای چه می باشد؟ امیراردلان جان می گوید:واء یعنی تو نمی دانی؟ این اِفِ یِ کار می باشد!!! اما به نظر من آن افطاری که خاله جان ها غذا می دادند٬ بهتر بوده می باشد. می رویم سر یک میز ۵ نفره می نشینیم٬(اما ما که ۲ نفر می باشیم!) امیراردلان جان در کمتر از نیم ثانیه٬ رانی و سالاد و ماست و جله و میوه های ۳ نفر دیگر را در کوله اش می ریزد و کوله اش می شود این هوا! بعد هم می گوید ۵۰۰ تومان پولش را داده ایم و شروع می کند به خوردن٬ و من نمی فهمم معده ی خشکیده ی امیراردلان جان که تا دیروز شکایت میکرد که یک سالی است غذای مناسب نخورده٬ چطور این طور خاصیت ارتجاعی پیدا کرده؟ جل الخالق٬ آدم می ماند!!! در حین خوردن٬ امیر اردلان جان یک چشمش به انیس جان می باشد٬ یک چشمش به غذاها٬ که مبادا من بخورم!! اما دل آدمیزاد درسته کباب می باشد... آخر انیس جان اصلا به امیراردلان جان نیگاه نمی اندازد٬ و اگر هم اشتباها نیگاه در نیگاه شوند٬ انیس جان می گوید: اه....زاقارت!!! اما امیراردلان جان پسر بسیار شکیبایی می باشد.

باور کنید در آکباریوم بدون شیشه خاله جان ها بسیار تغییر کرده اند. آخر از پشت آن شیشه ها همیشه تیره و تار بودند٬ اما الان بسیار روشن تر می باشند.

عمو جانی می آید بالای سِند(send) و می گوید: از صندلیهایتان تکان نخورید٬ برای شما برنامه ی ویجه ای داریم!!! همه رو به سند می نشینند٬ اما از شانس بد روزگار جلوی ما ستون می باشد. ما فقط صدا می شنویم و امیراردلان ترجیح می دهد صندلی اش را رو یه انیس جان بچرخاند تا رو به سند! امیرعباس حسین جان٬ که از بچه های خفن(+) روزگار است٬ و به قول امیراردلان جان از قدر مطلق درآمده٬ می آید و کنار من می نشیند٬ رو به ستون. می گوید: نمی خواهم به خاله جان ها نیگاه کنم٬ گناه دارد. من نمی فهمم خاله جان ها گناه دارند که قیافه ی امیرعباس حسین جان را تحمل کنند؟

یک عمو جان نسبتا محترم بالای سند می آید اسمش فرزاد حسنی می باشد و خیلی حاضر جواب است. اما من نمی دانم چرا یک جوری است و با آن خانم که کنارش است و اسمش عاطفه نوری است خیلی کمی زیادی خوش و بش می کند . دست هایش را زیاد تکان می دهد و بسیار این ور آن ور می رود(انگار ذوقیده!)٬ همه جیغ میزنند و میگویند خداحافظ ... من نمیدانم چرا میخواهند بروند ما که تازه آمده ایم ٬ امیراردلان جان میزند پس کله ی من و می گوید نفهم محمد علیزاده همان خواننده معروفه را آورده اند که خداحافظ را میخواند ٬ چراغها خاموش می شوند و از روی سند دود و بخار بر زمین ریزیدن می کند٬ بعد دو تا عمو جان بالا می روند و مسابقه ترشی خوران راه می اندازند. وای بسیار هیجان داشته می باشد٬ لوزالمعده ام از بطن چپ قلبم بیرون زد!!! آخ آخ٬ یکی از عمو ها سبز میشود٬ و بعد هم سرخ٬ و در یک آن هرآنچه از میوه و جوجه و جله و سالادو ماست که خورده روی زمین پخش می کند! فکر کنم رانی اش پرتقال بوده٬ آخه...

در بخش بعدی برنامه چند تا از خاله جان ها و چند تا از عمو جان ها بالا می آیند همه دست میزنند و می خندند اما آخر ما که چیزی نمیبینیم٬ فقط می شنویم٬ اما بسیار با حال می باشد! حالا می فهمم که چرا عده ای رادیون را به تیلیبیزیون ترجیح می دهند. رادیون اِند تخیل چهره می باشد!!!

مسابقه خیلی جذاب می باشد٬ خاله های کنار دستی حرکاتی موزون از خود می نمایشند و من نمیدانم چرا اینجوری میشوند٬ شاید غذایشان در سر دلشان ماندن کرده٬ همه راضی می باشند٬ فقط این امیرعباس حسین جان می باشد که مدام حرص میخورد٬ می فکرد و انگار در ذهن پوسیده اش دنبال لغت نابی می گردد٬ ناگهان بلند می شود و در حالی که قرمز می باشد می گوید:..... اختلاط منجر به فساد!!!! و همانطور که سرش رو به زمین می باشد از آمفی تئاتر دانشگاه خارج می شود٬ و من در حیرت این می مانم که چی چی منجر به چی چی؟ بی خیال٬ من دوباره به ستون نیگاه می کنم و می خندم٬ آخر همه دارند می خندند!!!

هنوز کمتر از یک دقیقه از رفتن امیرعباس حسین جان نگذشته که چند تا عمو جان ریشی که بی سیم داشته می باشند می آیند تو و ......(من فکر می کنم چرا این ها خفه نمی شوند؟ آخر تا آخرین دکمه ی لباسشان را بسته اند!!!!) تمام شد٬ برنامه تمام شد.... بعضی ها هو می کشند٬ بعضی ها هم جیغ بنفش! اه٬ داشتیم کلی به هیچی می خندیدیم ها٬ آخر چرا این الکی خوشی ها و تفریحات سالم را از این قشر بی تفریحات می گیرند؟ آخر امیرعباس حسین جان٬ تو که غیر از ستون چیزی را نمی دیدی!!! پس این چی چی منجر به چی چی! چه بود که گفتی که اینطور برنامه را به هم ریخت؟ همه در یک چشم به هم زدن می روند.

امیراردلان جان یک ناینکس خودش برداشته می باشد٬ و یکی هم دست من می دهد و می گوید جمع کن! و من تا می توانم شونکولات برای خال جان عصمتم بر میدارم. آخر دندان غذا و میوه خوردن ندارد!!! به آخر میزها که می رسیم٬ ناینکس هایمان دیگر جا ندارد. امیراردلان جان می گوید: وای انیس جان... انیس جان کجا می باشد؟ بیا بریم٬ و من مثل همیشه نقش گاری امیراردلان جان را بازی می کنم. به راه می افتم و در راه به این فکر می کنم که آخر در عرض این یک سال٬ چه چیزی تغییر کرده که افطاری پارسال با امسال این قدر تفاوت داشته می باشد؟!!! امیر اردلان می گوید رئیس دانشگاه عوض شده!!!!!!!!!

امضا :

کودک آسیب پذیر

پ ن: این ماجرا را با چشمان و ذهن تیز خود به ابعاد بزرگتر تعمیم دهید.

پ ن : به خاطر دوست مهربانی و البته تهدیداتش از سکوت خود گذشتیم.

حرفای بی ربط:

بعضی ها فرشته می شوند و بعضی فرصت آدم شدن هم پیدا نمی کنند.

ماجراهای من و ممد

!!!؟؟؟؟

By سلطان بانو on November 17, 2006 12:01 AM

اندکی سکوت...!!!
لختی تامل...!!!!!!!
این پست به خاطر یه مهربون از امروز اینگونه خوانده شود...
اندکی خنده..!!!
لختی شادی...!!!!
طور دیگه خوانده شود پیگرد قانونی داره ها ...!!!!!

جشن تولد به وسعت یک سال

By سلطان بانو on November 9, 2006 11:58 PM

يك سال از آمدنمان گذشت...

يك سال خوانديم و نوشتيم(تاكيد بر خواندن)

نميدانيم سال ديگر مينويسيم يا ميخوانيم يا هر دو ...

خواستمان بود كه هميشه پر انرژي و شاد باشيم حتي اگر دل به اندازه ي همه ي دنيا پر از درد بود ! ولي اين خانه ي خيالي را سهم خود نميدانستيم براي دلمان و تعلقش داديم به مخاطبانش تا اگر زماني غم بر دل مهربانشان نشست اينجا را براي خانه تكاني دلشان انتخاب كنند.

روزها گذشت و ايضا ماهها تا به يك سالگي رسيد .

كودك من و ممد روز به روز رشد كرد و دوست داشت كه به نسبت بزرگ شدنش بر افكار لايه گذاري كند اما نميداند كه اينگونه شد يا نشد...

امروز من و ممد كوله باريست به وسعت همه ي روزهايي كه پر است از با شما بودن هايش ...

ماحصل اين ديروزهايمان يك اقيانوس يادگاري و خاطره و درس و دوستي و عشق است به وسعت تك تك انديشه ها و نگاه هايتان.

حرفهايي زديم كه بي ربط بود اما بهانه اي بيش نبود براي فكر كردن به هر آنچه كه ميبينيم و نميبينيم...

روزهايي را شاد بوديم و روزهايي با هم به سادگي دنيا خنديديم گهگاهي هم سعي كرديم كه براي روشنايي بنويسيم كه اگر اينگونه نبود هرگز نمينوشتيم .

خواستيم كه دست در دست هم بگذاريم و خانه ي خيالي خود را آنچنان خشت بزنيم كه در روياهايمان پرواز ميكنيم، چرا كه زندگي براي ما در رويا زيباست.(شنبه پنجم آذر 84)

خواستيم مكاني داشته باشيم براي هر چه نزديكتر شدنمان، و اسم محله ي بلاگفا را روي سر درش نصب كرديم (كلوپ بلاگفا نويسان)(سه شنبه هشتم آذر 84)

خواستيم دريايي باشيم و دريايي بمانيم و انتهاي دريا را ببينيم(يكشنبه سيزده آذر 84)

خواستيم از خدايمان، كمكمان كند عاشق شويم و عاشق بمانيم(شنبه دهم دي 84)

خواستيم چالشهاي اجتماعي و شكافهاي فرهنگي موجود در جامعه را به زباني طنز آلود به قلم بياوريم تا شايد بهتر با خود بينديشيم(سه شنبه بيستم دي 84و چهاردهم ارديبهشت 85)

خواستيم به ايراني بودنمان و ايرانمان بباليم و و بمانيم و و دوستش داشته باشيم(پنجشنبه ششم بهمن 84)

خواستيم بدانيم چگونه موفق زيستن را و آرزومند آن نباشيم تا چيزي غير از آنچه هستيم باشيم و بكوشيم تا در كمال آنچه هستيم باشيم(شنبه نهم بهمن 84)

خواستيم كيميايي بيابيم تا به انديشه هايمان بزنيم براي كوه بودن ، استوار ايستادن و درست سوختن و از شما پرسيديم چگونه آن را بيابيم(سه شنبه هجدهم بهمن 84)

خواستيم چند قدمي در حياط با صفاي روح بزنيم تا بگذاريم احساس هوايي بخورد و هويت ايراني خود را بدست آوريم، ادبياتمان را بشناسيم و با آن به جنگ بدي هاي جامعه برويم حتي جامعه اي كه در آن دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم.(بيست و نهم بهمن 84)

خواستيم كلاه مخملي بر سر بگذاريم و رسم مردان و بزرگان را به ياد آوريم و به آنان كه ميگويند جوانانمان بي غيرتند نشان دهيم كه غيرت هنوز در رگهاي جوانان جاريست و شعارش را فرياد زديم كه به نام سه كس: رفيق ، ناموس ، وطن.(سه شنبه هجدهم اسفند 84)

خواستيم حتي به بهانه ي راني خوردن هم كه شده وسيع باشيم ، تنها، سربه زيرو سخت(سه شنبه نهم اسفند 84)

خواستيم فرياد بزنيم: اليوم حفظ السخن الكورش باي نحن كان واجبا(پنجشنبه بيست و پنجم اسفند 84)

خواستيم از دنياي آي تي عقب نمانيم و در دفعات زياد هر آنچه كه در چنته داشتيم و ميدانستيم به همگان عرضه كنيم.

خواستيم پرچين هاي خانه هايمان كوتاه باشد و حقيقت باشيم(بيست و چهارم ارديبهشت 84)

خواستيم شخصيت و هويت خود را در هيچ شرايطي از دست ندهيم و به آن افتخار كنيم و بكوشيم تا كامل شدنش(چهارشنبه 31 خرداد 85)

خواستيم در دوست داشتنهايمان شك نكنيم (دوشنبه بيست و سوم مرداد 85)

خواستيم ياد بگيريم چگونه در حال زندگي كنيم و بدانيم هر چه امروزمان بهتر باشد فردايمان زيباتر است(پنجشنبه بيست و ششم مرداد 85)

خواستيم جايي را با نام خبرگزاري كيلويي بسازيم براي هر چه بيشتر نزديك شدن به هدف نهايي خود كه همان لايه گذاري بر انديشه ها بود(يكشنبه پنجم شهريور 85)

روزي هم خواستيم كه محله ي عزيزمان ، بلاگفاي زخمي و بي نوايمان را با همكاري سردرگم و همه ي كساني كه خود را نسبت به آنچه از آن بهره ميبرند متعهد يافتند دوباره بسازيمش و امروز ميبينيم كه بلاگفا همان بلاگفاي قدرتمند هميشگيست(مهر ماه 85)

و خواستيمو ميخواهيم و خواهيم خواست كه بمانيد چرا كه ماندگاريم به ماندنتان.

فکر کنم ممد همه چیز و گفت .دیگه واسه من چیزی نگذاشته اما منم باید چند کلمه حرف بزنم.یک سال از اون روز که من اولین سلاممو نوشتم گذشت.چه روزایی که با همدیگه در کنار بچه ها نوشتیم و خوندیم. چقدر با همدیگه بحث کردیم. بهترین سرمایه ای که از این یک سال در کنار هم بودن بدست آوردیم فکر کنم دوستای خوب بود. دوستانی که حتی در دنیای واقعی هم داشتنشون رویا بود.

خوب خوب دیگه از این حالت عصا قورت داده بیایم بیرون برسیم به جشن خودمون.بله امروز به همه ی دلایل بالا اینجا جشن گرفتیم. میخوایم بکوبیم و بخوریم (البته مجازی) و... به جای این سه تا نقطه هر چی دوست داری بزار.خیلی چیزا رو عوض کردیم.توضیحات هم تو بخش روز نوشت نوشتم که میتونین بخونین.همین طور قسمت راهنمای وبلاگ هم میتونه کمکتون کنه.قالب وبلاگ رو تا 95 درصد با فایر فاکس منطبق کردم.به زودی همه بخشها رو منطبق میکنیم. امشب همه کارت دعوتا رو میفرستم در خونه هاتون .اگه کسی هم فراموش شد شما به بزرگواری خودتون ببخشین و تشریف بیارین. اون کیک هم گذاشتم اون بالا همگی میل کنین.

راستی ما به چند عدد خبرنگار زبرو زرنگ و کار درست احتیاج داریم .هر کی می خواد دستا بالا.یکی از خبرنگارا باید در زمینه ی سینما فعالیت کنه و بقیه باید همه فن حریف باشن.این خبرنگارا باید دست به قلمشون خوب باشه و از خبر نوشتن تفره نرن.

ادامه جشن در کامنت دونی ...

امضا

ماجراهای من و ممد

ناگهان یاد ناخنهام افتادم...!

By سلطان بانو on November 3, 2006 11:56 PM

نشسته بودم روی صندلی و با نگاه خیره به مانیتور‌ بی هدف دکمه های کیبورد را فشار میدادم (نویسنده داره نشون میده که در حال فکره) سلطان بانو رسید و پرسید اتفاقی افتاده؟! نگاهمو از مانیتور دزدیم و به سلطان بانو خیره شدم و دوباره به فکر فرو رفتم .صدای سلطان بانو که دوباره سوالشو تکرار کرد منو به خود آورد و گفتم: میخوام یه مطلب واسه وبلاگ بنویسم اما موندم چه طور چیزایی که تو ذهنم به هم گره خورده رو به قلم بیارم تا رضایتم رو از نوشته ام جلب کنه . برگشت و گفت این چیزایی که تو فکره تو هست و اون چیزی که رضایت تو را بخواد جلب کنه نوشتنش وقت زیادی میخواد . فعلا هر چی تو ذهنت هست و دل مشغولیهای روزانت رو بنویس تا یه کم از فشار و استرسی که از مشکلاتت روی دوشت باقی مونده رو کم کنه . بازم رفتم توی فکر . یعنی مشکلات من چیه ؟ آخه مشکلات من چه ربطی به خواننده داره؟ بادا باد! بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که بزرگترین و آزار دهنده ترین مشکل من اینه که صبحهای زود از خواب بیدار بشم .
شب ساعت ۲ و نیم بود که خوابیدم و صبح که بیدار شدم و خواب آلود به ساعت نگاه کردم عقربه های ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه را نشون میداد . بدون اینکه صبحانه بخورم سریع لباس پوشیدم و با عجله پریدم توی کوچه که ناگهان انگشتای پام یخ کرد نگاهی به پام کردم و تازه فهمیدم دمپایی های لنگه به لنگه سبز و نارنجی به پامه . از پله ها بالا دویدم و کفشهای خودم را پوشیدم و نگاهی به دستام کردم و ناخنهامو دیدم که خیلی بلندند . دوباره از پله ها بالا دویدمو ناخنگیر را برداشتمو گذاشتم توی جیبم حس کردم کاپشنم خیلی سنگینتر از همیشه است نگاهی به کاپشنم کردم و دیدم که اون را با کاپشن برادرم جا به جا پوشیدم .با عجله کاپشن را از تنم در آوردم و ناخنگیر را از جیبش برداشتم و توی جیب کاپشن خودم گذاشتم کیفم را برداشتم که ناگهان یادم اومد که کیفم پر از اسناد و مدارکی هست که دیروز به خاطر کارای اداریم توش گذاشته بودم و هیچ خبری از کتاب و جزوه ی دانشگاهی توش نیست . هرچی کتاب و دفتر روی میز بود را تو کیف چپوندم و دوان دوان خودمو به کوچه رسوندم همین که در رابستم آقای همسایه را دیدم . از رسیدن به دانشگاه نا امید شدم. سلام کردم و ضمن عذرخواهی گفتم عجله دارم و دیرمه . آقای همسایه گفت: آره عزیز آدم باید شب زود بخوابه تا صبح دیرش نشه و با خیال راحت به کارش برسه و ... وقتی ساعت مچیم رو نگاه کردم ۶ و ۵۰ دقیقه رو نشون میداد . حسابی کلافه شده بودم و گفتم دیگه باید برم خداحافظ و دیگه نموندم تا آقای همسایه جواب خداحافظیم رو بده .


توی راه ناخنای دستمو یه جور که توی سرویس کسی متوجه نشه یواشکی دونه به دونه کوتاه کردم و ساعت ۸ و ۲۰ دقیقه بود که به دانشگاه رسیدم و پشت در تالار موندم . حسابی حالم گرفته شد با خودم گفتم استاد اعتماد عمرا با این همه تاخیر منو راه بده نشستم کنار در تالار و به منظره ی سر سبز جلوم خیره شدم . بعد از چند دقیقه سکوت سنگین داخل یه کم مشکوکم کرد در رو باز کردم و دیدم هیچ کس نیست ناگهان یادم اومد که استاد جلسه ی قبل گفته بود که من قراره جلسه آینده مریض بشم. از یه طرف خوشحال بودم که کلاس تشکیل نمیشه و از طرف دیگه ناراحت بودم که چرا از همون اول حواسمو جمع نکردمو تو رختخوابم نموندمو این همه استرس رو متحمل نمیشدم .

نتیجه گیری:
اگه توی کوچه همسایه را دیدیم با اون گرم صحبت نشیم. اگه دیدی دیرت شده بی خیال شی و به خوابت ادامه بدی . اگه هم الان شبه و در حال مطالعه این مطلب هستید خواهش میکنم به جای خوندن "من و ممد" گوسفند بشمارید تا هر چه زودتر بخوابید والا...د بخوابید دیگه!
موندگاریم به موندنتون (مرسی از تذکر فنی شما خانوم کوچولو)
امضا:
ممد رضا

Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday August 19, 2010
    ضد ارزش از نظر من

    میخوام از این به بعد گاهی روزنوشتم و با چیزایی که فکر میکنم ضد ارزشه مخلوط کنم.

    گاهی بعضی چیزها تو جامعه, کوچه و خیابون و خانواده ها میبینم که خیلی اذیتم میکنه.به نظرمن بهترین روش تخلیه خودم همین نوشتنه.
    اینجور چیزها رو نمیشه هیج جا گفت یا به کسی تذکر داد.شایدم اون موضوع فقط از نظر من ضد ارزشه و وطرف مقابل اونطور فکر نمیکنه.به هر حال من مینویسم.

    +      نویسنده : سلطان بانو
    0 نظر