عیدی شما قالب

By سلطان بانو on December 30, 2006 12:33 AM

یک قالب تمام مینیاتور با کلیه ی امکانات لازم برای یک بلاگر هم آماده شده که میذارم برای فروش .هر کسی که خواست میتونه درخواست بده به صورت کامنت یا ایمیل. نام قالب هست درویش و کسی که اونو میخره میتونه تغییرات دلخواهشو بگه تا براش انجام بدم.قیمتشم با توجه به ظرافت زیادی که قالب داره ارزونه.قیمت هست ۲۰ هزار تومان. سرعت لود قالب بالاست.امکاناتی از قبیل تابلوی گفتمان و باقی قضایا هم به خریدار داده میشه.

نمای دور قالب

آخرش ما رو هم وارد بازی کردید !!!

By سلطان بانو on December 25, 2006 12:30 AM

با اینکه علاقه ی زیاد به شرکت در این بازی نداشتم آخرش ما هم وارد بازی شدیم. خوب دلیل دارم واسه خودم.اینهمه ما در مورد خودمون تو این وبلاگا مینویسیم بس نیست؟ با اینکه بچه ها این بازی رو واسه شب یلدا در نظر گرفته بودن اما این بازی تا پایان کریسمس تمدید شد (چون اصل این جور بازیا که قبلا هم تکرار شده بوده تا پایان کریسمس ادامه داشته)

خوب حالا دیگه .. طبق دعوت چند تا از دوستان ما هم به این بازی وارد شدیم.

اول ممد آقا ( آقاشو بذار اولش) بله بله.. آقا ممد .

یک : علاقه زیاد به الف: رانی (بخصوص پرتقالی) ب : شکلاتی به نام Hoby و ج :چلو کباب چرب و چیلی با چند برگ ریحون و پیاز درشت البته پیازش باید حتما با مشت له شده باشه و ترجیحا دوغ تگری.

دو : ابراز علاقه باز گاز .مثلا بچه های فامیل نمیتونن از دست ابراز علاقه ی ممد فرار کنن. یه چیزی بگم به کسی نگینا لپم و نگا کنین .

سه : دوران طفولیت ممد با چند دوره پرورش جوجه های ماشینی (اعم از اردک و مرغ و خروس) همراه بوده و هنوز هم کماکان هست و هر از گاهی هنوز ما صدای جوجه از جیب کتش میشنویم اما به دلائل ناشناخته ای تعداد کثیری از همین جوجه ها له میشدن .دو نمونه رو خدمتتون عرض میکنم الف : ممد دوست داشته این جوجه ها رو شبا تو رختخوابش ببره واسه همین یکی از اونا پرس شده ب : این یکی رو اگه بشنوین دلتون کباب میشه.در طی یک مهمانی یکی از جوجه های ممد ناپدید میشه و کسی هم متوجه نبوده ممد هم طفلکی با اون قد وبالای کوچولو دنبال اون دو ساعت تموم گشته و آخر سر بعد از رفتن مهمونا به عمق فاجعه پی برده که یکی از فامیلای درشت هیکل نشسته روی جوجه کوچولوی بیچاره .

چهار : مسابقه ی ریس در اتوبان (البته این یکی بعد از ازدواج ممنوع شده دههههههه ه ه )

پنج : تنفر از حشرات موزی بخصوص ســـــــــــــوسک.خوبه در مورد جنجال بعد از دیدن سوسک توسط ممد زیاد حرفی نزنم که چه قیامتی به پا میشه البته خودش میگه بچه که بوده اینجوری نبوده و به طرز ناجوانمردانه ای چنانم سوسکا رو به سمت دیوار شوت میکرده که جابهجا ضربه مغزی می شدن تا اینکه یه روز صبح که چشماشو باز میکنه چشمش میفته تو چشمای یه سوسک که زل زده بوده بهش و شاخکاشو واسش تکون میداده .آخر کار هم خودش پاشو میزاره روش و غرچ .... (باید بگم ممد از این یه تیکه به شدت متنفره ) اما خوب آدم وقتی مزدوج میشه باید از خود گذشتگی کنه (دروغ میگم خواهر ؟ اگه میگم تو بگو آره)

خوب حالا خودم ( یعنی سلطان بانو دیگه چقد تو خ ن ...)

یک : دیدن کارتون در تمام دوران زندگی از دوران جنینی بگیر تا همین اواخر که فکر کنم آخریش همین گربه سگ بود که پریروز پخش شد .

دو : شروع به آشپزی وشیرینی پزی از سن 8 سالگی . این کار منجر به نابود شدن مقدار متنابهی آرد شکر و کره و .. گردید آمااا بالاخره غذاها و شیرینی های من از سن 9 سالگی قابل استفاده شدن.

سه : انجام یک سری کارهای عجیب و غریب از جمله : پوشیدن لباسهای مردونه و پسرونه که خیلی راحتن به غیر از پیرجامه(خوب کی گفته فقط مردا باید لباس راحت بپوشن). علاقه زیاد به موتور سواری با سرعت اونم در شبهای تابستانی بدون کلاه محافظ . پریدن وسط حرف دیگران و حرف زدن در مورد موضوعی که اصلا مربوط به موضوع قبلی نیست.چند تای دیگه هم هست که هم ... و هم اینکه طول و تفضیل زیادی داره.

چهار : خوب عروسک دوست دارم چی کار کنم.برنامه ی عمو پورنگ تقریبا همون اندازه ی عروسک دوست دارم.

پنج : زخمی شدن ها و شکستیگی های پی در پی به علاوه ی یک سوختگی در دوران کودکی بر اثر فعالیت های بیش از حد کودکانه.من شیطون نیستما ببینین نوشتم فعالیتها. افتاد ؟ وااا چه حرفا بچه به این مثبتی.

حالا عالیجناب ممد رضا :

ای بابا منم میخوام بنویسم خوب دیگه ...

سلام علیکی مخمول گون به حضور تک تک مخاطبان ارجمند و عزیز وار که ارادتمان نسبت به شما سر به کوی و برزن و به مراتب بیابان و کوه بیستون گذاشته

خوب به دعوت دوستان عزیزمان از جمله سحر خانوم و سهیل عزیز جان ما نیز وارد این بازی کریسمس انگلیسی های استعمار گر که البته در جامعه ای وبلاگی فارسی نویس نمیدونم چرا بازی یلدایی قلمداد شده شدیم خوب ما چون دو نفریم پس طبیعتا دو تا ژتون داریم. اول حضرت بانو سلطان خانوم عزیز چیزایی که شما در مورد ما نمیدونید را به سمع و بصر رسوندند و بعد من یه چند تا چیز دیگه میگم که مکمل شود

باور بفرمایید سراسر زندگی من فقط توی سوتی دادن خلاصه شده و به همین دلیل لقب ممد سوتی را دوستان به من نسبت داده اند فقط نمیدونم چرا هرقدر فکر کردم که کجا چیکار کردم یادم نمی اومد تا بالاخره دست به دامان دوستان و خانواده شدم و چند موردی را به خاطر آوردم

*در 20 سالگی وقتی برای عید دیدنی به خانه ی مادر بزرگم رفته بودم عمه هایم را ردیف کردم به صف و گفتم همه خبردار( "ر" آخرشو بی زحمت محکم ادا کنید) و از اول شروع کردم به بوسیدنشان تا آخر. عروس عمه ام ظاهرا برای پرسیدن سوالی از عمه ام وارد صف شده بود وقتی نوبت به ایشون رسید منم خدایی و وجدانن حواسم نبود و دو طرف صورتشو ماچ کردم ( حسابی تو مود ماچ و گاز بودیم نفهمیدیم کی به کیه) بعد تا چند دقیقه چشم تو چشم هم بهت زده شده بودیم و با جیغ بنفش من به خود اومدیمو فرار کردیم .. ولی خدا رو شکر پسر عمه ام فهمید قضیه عمدی نبوده و تا مدتها همه من رو که میبینن یاد اون خاطره میکنن و میخندند.

* در دانشگاه, دکتر اعتماد یکی از اساتید دانشگاه که صاحب کرسی در دانشگاهای دنیا هستند به بنده لطف بلاوصفی داشتند و برگه های امتحانی نیم ترم را برای تصحیح به من دادند و یک برگه هم به عنوان کلید تصحیح ضمیمه اش کردند که از روی اون سوالات را تصحیح کنم و منم به اشتباه کلید سوالات را بین بقیه اوراق تصحیح کردم و نمره ی 16 را پای برگه چسبوندم . و وقتی برگه ها را شمردم دیدم 31 برگه دستمه ولی شاگردای کلاس 30 نفر هستند به همین خاطر خیلی خوشحال پیش استاد رفتم و گفتم استاد مچ گرفتم, برگه ها یدونه زیاد بود, وقتی استاد نگاهی به برگه ی اضافه کردند تا چند دقیقه به طرز دیوانه واری میخندیدند و گفتند که این کلید سوالاته تازه نمره ی 16 هم دادی! بیچاره این دانشجوها! . و در اون امتحان به هر دانشجو 4 نمره همینجور الکی اضافه کرد...

* یکبار هم رفته بودم خرید توی یکی از پاساژای تی تیش اصفهون و غرق در تماشا و ارزیابی لباسهایی که تن مانکن ها کرده بودند بودم که یه لحظه حس کردم یکی از مانکن ها داره می افته , با عجله بغلش کردم و سر جا گذاشتمش و مشغول ارزیابی های خودم شدم که ناگهان یه چیزی گرومپ اومد تو فرق سر مبارکم بله اون چیزی نبود غیر از کیف اون دختر خانوم که سهوا بغلشان فرموده بودیم خلاصه اگه دلتون میخواد بدونید اون لحظه چه حسی داشتم؟ یه بار اینکار رو وسط خیابون انجام بدید اگه سکته کردید بدونید همون حس من بوده.

* یه بار هم وقتی فهمیدم یکی از فروشنده های فروشگاه روسری 14 تومنی را 12 تومن فروخته خیلی برافروخته و عصبانی وارد مغازه شدم و همون روسری رو از سر یکی از مانکن ها کشیدم و خیلی عصبانی رو به اون فروشنده گفتم تو واسه چی اینو 12 تومن فروختی و بعد با آرامش روسری رو تا کردم و گذاشتم تو قفسه. وقتی برگشتم یه خانوم را دیدم که کیفش رو گذاشته رو سرش و به اتفاق بقیه مشتریها داره میخنده ( البته یه جیغ خفیف هم شنیدم ولی توجهی نکردم). اون لحظه حس خیلی بدی داشتم و با شرمندگی و خجالت و عذر خواهی از مغازه اومدم بیرون.

* یه بار هم سلطان بانو به اتفاق مادر خانوم اومدند داخل مغازه (همون اوایل ) منم رفتم واسشون چند قلم جنس بیارم که هول شدم و تلپ افتادم تو ویترین و هر چی که اونجا بود ریخت رو سرم .

*یه بار هم آدامس خرسی هام تموم شده بود رفتم تو سوپری محل و چند تایی خریدم در همون حین یه آقای با شخصیتی وارد مغازه شدند که کمی روغنی بودند و رو به من کردند و گفتند آقا میبخشید میشه یه کمکی بکنید؟ منم دست کردم تو جیبم یه دویست تومنی در آوردم و دادم بهش ولی از اون سمج ها بود و هی میگفت نه آقا ! من میگفتم بازم میخوای ؟ میگفت آخه آقا ! من میگفتم بیا اینم دویست دیگه . دوباره اون گفت البته عصبانی و با فریاد گفت : منظورم اینه که یه کمکی بکنید ماشینمو هول بدید روشن نمیشه گدا هم جد و آباءته و گذاشت رفت . منو میگی یه نیگا بیرون انداختم دیدم رفت طرف یه سمند از اون خوباش دوباره منو میگی

*یه بار رفتم آمپول بزنم ... ای بابا این که بیشتر از 5 تا شد, کلیش هنوز مونده, حالا نمیشه ما 500 تا بنویسیم؟؟؟

خوب حالا نوبت میرسه به دعوت از چند تا بلاگر دیگه که ما چون دو نفریم ۱۰ تا را دعوت میکنیم

به ترتیب حروف یونانی

بامداد٬ گلی٬ آلوچه٬ حضرت آشغال ٬ما پنج تا مریم بانو٬ ساحل ٬۱۲حضور ناپدید٬ روشنک و شقایق و هرکس که لینکش اینجا هست ای کاش نیوشا و شلغم و مکافات و چهل دروغ هم بودند و می نوشتند

ماندگاریم به ماندنتان

ماجراهای من و ممد

شب یلدایمان را با احیای سنت حافظ خوانی پر رنگتر کنیم

By سلطان بانو on December 17, 2006 12:23 AM

وقتی که آدم تنها میشه٬ همه چیزش بوی غریبی میده٬ طعم بی نوایی٬ همه اش بیکانه میشن٬ غریبه تر از غریبه! دیگه ذهنیت خلاقش به داد نمیرسه٬ اندوخته های ریاضی گونه اش به کار نمیاد و حتی محاسبات پیچیده ی لگاریتمی هم به دردش نمیخوره! در برهوت خویش مینشینه و در لاهوت دست و پا میزنه. همه چیزش بوی نفرت میده٬ بوی انزجار٬ بوی حصر٬ بوی قصاوت٬ بوی اسارت٬ بوی تند حقارت. خودش می مونه و احساس عجیبی که کنارش میشینه٬ آهسته با عقربان زلفش نجوا میکنه٬ از او کسی یا شاید چیزی را میخواد٬ اونی که غریبه نباشه٬ آشناتر از همیشه٬ سبز تر از بهار٬ سرسبز و ریشه دار!


خواستم بگم اون چیز غریبه نیست! خونش همین نزدیکیه٬ از تو به تو نزدیکتره. میتونی آغوشت رو واسش باز کنی٬ کنارش بشینی٬ دست در دستش بگذاری و اجازه اش بدی که از " تَرکِ تُرکِ پریچهرش" بگه از خاموشی ای که " به صد هزار زبان در سخن است!" ...

غریبه نیست! "ادبیات" را میگم٬ شعر را میگم حافظ را....آشنایی که هر جا تنهایت ببیند پای در پستوی تنهاییت میگذارد در قدم سرای سینه ات پاشنه میکوبد٬ کنارت می نشیند٬ دست در دستان عاشقت می دهد و به هزار ناز و کرشمه می گوید :

" دوام عیش و تنعم نه شیوه ی عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی"

اونوقت نرم نرمک به خود می آی ٬ و به خودت می بالی که کسی یا چیزی را یافته ای٬ آن را که در محکمه اش٬ چه ضحاک ها که به بند کشیده نمی شوند٬ چه حلاج ها که سر بر دار رشادت نمی نهند٬ چه فرهاد ها که زحمت بیستونشان نمی کُشد! چه سهراب ها که تراژدی فرزند کشی درباره شان تکرار نمی شود و چه سیاوش مردانی که قداست خونشان هنوز هم نهال های نازک "سیاووشان" را در سنگلاخ های کویری نمی پروراند! و باز بر خویش می بالی که کسی یا چیزی را یافته ای که احساست را می فهمد٬ اندیشه ات را می خواند٬ وجودت را ادراک می کند٬ تنهای تنهاییت می شود٬ آنگاه چون ما*٬ سبزت میخواهد٬ سبز پایدار٬ همیشه سبز!

* همراه با دوست اندیشمند ٬ اهل قلم و شیدایی و صاحب ذوقمان سهیل عزیز ـ آنچه خوبان همه دارند حقا ایشان به یک جا دارند ـ خواستیم که در این احیای ادب و فرهنگ ایرانی که ایشان منشا شکل گیری این حرکت در بین ما شدند٬ در شب یلدایمان باز سنت هایمان را از نو جلوه دهیم و در وبلاگ حافظ جمع میشویم و شب چله را با غزل حافظ و هندوانه و آجیل در کنار یکدیگر جشن میگیریم.

امضا :ممد رضا

چند کلمه حرف

By سلطان بانو on December 10, 2006 12:18 AM

خیلی وقت بود که میخواستم به آقای شیرازی ایمیل بدم و در مورد یک سری پیشنهاد باهاشون حرف بزنم .هر چند ممکنه که توجهی نشه اما من این کارو کردم که بعد پشیمون نشم. متن کامل اون ایمیل رو میذارم توی ادامه ی مطلب که بخوینین.

یک سری حرف و مطلب هم بود که چند وقتی میخواستم یک فرصتی پیش بیاد دربارش با هم حرف بزنیم .فکر کنم الان فرصت خوبی باشه.اول اینکه یه معذرت خواهی واسه اینکه چند وقته من کمتر میام پیشتون (در واقع فقط ممد میاد) من مطالب بیشتر وبلاگها رو میخونم اما فرصت کامنت گذاشتن ندارم.اما جالب اینجاست که هر شب با ممد ساعتها در مورد مطالب وبلاگها با همدیگه بحث میکنیم .واقعا واسه خودم متاسفم که نمیتونم تو وبلاگای خوشگلتون کامنت بذارم. حتی وقت نکردم چند تا از کارای جدیدمو بذارم تو قالب.چند تا مبحث هم مغزمو بدجور گرفتار کرده که دلم میخواد دربارش بنویسم.انشاالله از پستای بعدی دربارش مینویسم.یادمه یه زمانی من و ممد سر مطلب نوشتن به همدیگه تعارف میکردیم اما حالا با همدیگه سر مطلب نوشتن دعوامون میشه .

خوب نکته ی اول .اگه توجه کرده بودین خبرگزاری کار خودشو با یک انرژی مضاعف شروع کرده و کم کم داره بازدیدهای خودشو بالا میبره. همونطور که میدونین ما یه سیستم تبلیغاتی در این وبلاگ داریم یعنی هر کس لینک خبرگزاری رو توی وبلاگش بذاره وبلاگش در نوبت مشخص تبلیغ میشه .نمونشو میتونین توی خبرگزاری ببینین. اگه ممکنه به ما در لینک دادن به خبرگزاری کمک کنین ما هم از خجالتتون در میایم.

همونطور که قبلا گفته بودم ما به چند تا خبرنگار هم احتیاج داریم که براشون یک سری مزایا هم به مرور زمان در نظر گرفتیم. اگر کسی واقعا میبینه به این کار علاقه داره و در هفته میتونه حداقل 5 خبر بنویسه ما رو خبرکنه تا براش اکانت درست کنیم .بعد از یک ماه کار به صورت آزمایشی میتونین کار خودتونو ادامه بدین.

نکته ی دو : خیلی ها در مورد تبادل لینک صحبت کرده بودن .من این موضوع رو به وضوح توی اون لینک منوی اصلی به اسم تبادل لینک کامل توضیح دادم فکر نکنم دیگه جای شبهه باشه.

نکته ی سه: یک سری قالبهای جدید در نظر گرفتم که به زودی به آرشیو اضافه میکنم .قالبای خیلی عالی و جذابی هستن.در مورد اون قالب مشکی هم تو نوبته انشاالله کار مردمو که راه انداختم اونم میذارم واستون.

نکته ی چهار : نمیدونم چند نفر تو جمع ما از فروم ها (انجمن ها) ی اینترنتی استفاده میکنن. انجمن یا فروم (forum) دقیقا مثل یک اتاق میمونه که موضوعات مختلفی بحث میشه و همیشه افرادی اونجا هستن که به سوالات شما جواب بدن.شما میتونین خیلی از مشکلاتتون رو اونجا به صورت آنلاین حل کنین.(این یک نمونه فروم پزشکیه با سرچ تو گوگل میتونین فروم های مورد علاقتون رو پیدا کنین). معمولا هر کس در این فرومها واسه خودش یک امضا داره و از یک سری عکس هم استفاده میکنه که نشون دهنده ی علایق و و بسایت های مورد علاقه ی شخص میشه. یک مدل از این عکس ها یوزربار (userbar) نامیده میشه .ما برای تمامی قسمتهای سایتمون یک سری یوزربار طراحی کردیم که از این به بعد میتونین در فرومها در قسمت امضای خودتون بذارین.برای قرار دادن اونها در امضاتون پس از وارد شدن به قسمت کنترل پنل خودتون .روی قسمت ویرایش امضا کلیک میکنین و بعد راحت مثل ورد (word) یوزر بار رو (دقیقا مثل عکس) وارد میکنین و بعد اونو به قسمت مربوطه لینک میکنین.

که به گالری لینک کنید

به وبلاگ ماجراهای من و ممد لینک کنید


به خبرگزاری کیلویی لینک کنید


به قمست قالب رایگان لینک کنید

ایمیل من به اقای شیرازی

سلام آقای شیرازی.حالتون خوبه؟

تولد بلاگفا مبارک باشه.امیدوارم بتونین خوب نگهش دارین و روز به روز به مزیتاش اضافه بشه.

من یکی از کاربراتونم. چهار سالی میشه که وب نویسی , برنامه نویسی و طراحی میکنم و حدود یک سالی میشه که مهمان بلاگفا شدم.البته قبل از اون با توجه به دیدی که نسبت به بلاگفا داشتم خیلی ها رو از سرویس های خارجی به بلاگفا فرستادم و دست آخر خودمم اومدم.تا حالا خیلی کارا واسه بلاگفا کردم اما مطمئن باشین انتظار تشکر یا هر چیز دیگه ندارم.فکر کنم تجربیاتم در مورد وبلاگ به درد شما بخوره و پیشنهاداتم برای بهتر شدن بلاگفا خیلی کارساز باشه. هر چند من 98 درصد احتمال میدم که شما هیچ توجهی به نوشته ی من نکنین اما به خاطر همون دو درصد و علاقه ای که به بلاگفا داشتم این مطلب و نوشتم. خیلی وقته میخوام این کارو بکنم اما فکر کردم اگر مناسبت خاصی باشه بهتره و از پیشنهادات من برداشت دیگه ای نمیشه.

چرا بلاگفا هنوز بعد از دو سال به شکل کلیشه ای خودش ادامه داده؟

فکر میکنم شما در این مورد برنامه هایی دارین.اما شاید هم بخواین ظاهر بلاگفا تا چند سال دیگه همینطور بمونه.به نظر من در حال حاضر بلاگفا امکاناتش کمه و همینطور طراحی صفحات کاربری خیلی یکنواخت , سرد و بی روحه.یکی از دلایلی که بلاگفا پرطرفداره اینه که استفاده از اون خیلی ساده و آسونه و به نظر من هر کسی که چت کردن و استفاده از ایمیل رو بلد باشه به راحتی میتونه در بلاگفا حساب کاربری درست کنه و شروع کنه به وبلاگنویسی.این دلیل میتونه برای کاربران مبتدی بلاگفا خیلی جالب و قانع کننده باشه اما نظر کاربران حرفه ای بلاگفا ( که البته تعداد زیادی حرفه ای هستن طبق تحقیقات من) تامین نمیکنه.خوب اگر بخوایم امکاناتی در حد ورد پرس برای بلاگفا تامین کنیم خیلی عالی میشه .اما در عین حال از سادگی بلاگفا کاسته میشه.

راه حل من : در صفحه ی کاربری سنتی بلاگفا دکمه یا لینکی برای ارتقا بلاگفا به ورژن بالاتر قرار بدین.انوقت هر کسی که دوست داشته باشه و یا استفاده رو بلد نباشه از ورژن سنتی استفاده میکنه و هر کس هم انتظارات بلاتری داشته باشه میتونه از ورژن جدید استفاده کنه.

چرا شما از سیستم های دیگه عقب افتادین؟!!؟

هر چند بلاگفا هنوز در صدر پراستفاده ترین سیستم بلاگنویسی فارسی قرار داره اما آیا این مقام و میتونه حفظ کنه؟ به نظر من اگه به همین روند ادامه بده نمیتونه. رقبای بلاگفا تمهیداتی به کار بردن. از جمله اضافه کردن جذابیت به سرویس هاشون که میتونه کاربر مبتدی (که خیلی از وبلاگنویسها و انرژی بالقوه آینده رو شامل میشه) گول بزنه.وقتی مبتدی عزیز متوجه میشه اشتباه کرده که یه آرشیو بزرگ رو دستش مونده و نمیتونه کار دیگه بکنه.

راه حل من : شما هم جذابیت اضافه کنید .جذابیت های به روز و امکانات خارق العاده و تصور نکردنی.باید امکان انتقال آرشیو از تمامی سرویس ها هم امکان پذیر باشه (البته باید روشی برای این کار انتخاب بشه که ساده باشه و مردم زود بفهمن چی به چیه).بهتر نیست امکاناتی مثل خبرنامه , یک کانتر ساده در قالب , نظر سنجی , ترک بک و امکان ویرایش و اصلاح و تغییر در قسمت کامنت و جستجو در وبلاگ! رو به کاربراتون بدین.

جنگ بین کاربر بلاگفا و بلاگفا بر سر تبلیغ بلاگفا!

امسال بیشتر با کاربراتون سر گذاشتن تبلیغ جنگیدین تا اینکه به بهتر شدن سیستم فکر کنین. چرا کاربرا نمیخوان این تبلیغ توی وبلاگشون باشه؟جواب خیلی سادست بنر وبلاگشون رو کاملا خراب میکنه دیر حذف میشه و سطح طراحی تبلیغات بسیار بسیار آماتوی و در حد پایینه (به جز در چند مورد معدود) .جوابتونو توی پستهای قبلی در این مورد دیدم اصلا قانعم نکرد.درسته همه همون اول قبول کردن که شما میتونین توی وبلاگشون تبلیغ بذارین اما کسی فکرشو نمیکرده که انقدر مزاحم باشه چون در مورد شکل تبلیغات و دفعات و باقی جزئیات اصلا از کاربر موافقت گرفته نشده.دیدم که گفتین با صرف هزینه ی اندک اونو حذف میکنین.اما خیلی ها (اکثر خاطره نویسها که فکر کنم 50 درصد شایدم بیشتر کاربران بلاگفا رو تشکیل بدن) حاضر نیستن واسه مثلا درج یه خاطره پول اندک هم بدن و راحت میرن در یک سرویس بدون تبلیغ که این روزا زیاد هم شده ثبت نام میکنن.

راه حل من : بلاگفا انرژی بالقوه ی زیادی برای تبلیغ گذاشتن داره.بدون اینکه قالب بچه ها خراب بشه بدون اینکه از درآمد بلاگفا کم بشه.بدون اینکه کسی آزرده بشه .چند جا برای تبلیغات وجود داره که هیچ کس و اذیت نمیکنه و همینطور ممکنه کاربر رقبت بیشتری به کلیک روی اونها کنه.

پنل کاربری: معمولا وقتی کاربر داره پست میذاره مغزش از همیشه فعالتره و بیشتر به صفحه توجه میکنه تا وقتی که فقط اومد واسه یکی کامنت بذاره.معمولا کاربرا وقتی واسه کسی کامنت میذارن تند تند یه چیزی تایپ میکنن و سریع صفحه رو میبندن و میرن سراغ 20 سی تا وبلاگ دیگه ای که باید کامنت بذارن دیگه تبلیغ بماند .تبلیغات پنل کاربری باید عریض و باریک باشه و شکیل.حرکت زیاد مناسب نیست چون بازم مزاحمت ایجاد میکنه .معمولا ما با چیز مزاحم میجنگیم تا اینکه باهاش کنار بیایم.

تبلیغات در کامنت دونی : بیشتر کاربران وقتی وارد یک وبلاگ میشن (معمولا اونایی که کارشون وبلاگنویسیه و به تبلغات بلاگفا هم دیگه عادت کردن) اول میخوان ظاهر قالب وبلاگ و برانداز کنن تبلیغ روشو گرفته پس اونو میبندن وبا یک نگاه کوتاه میرن سراغ پست و در چند دقیقه اونو میخونن.بیشترین زمانی که صرف میکنن تقریبا توی کامنت دونیه .بخصوص اینکه خیلی ها توی کامنت دونی چت هم میکنن.بهتر نیست تبلیغات باریک و خوش ساختی رو در لابه لای کامنت ها اضافه کرد.البته به شرطی که سرعت کامنت دونی پایین نیاد.

تبلیغات متنی کوتاه (فقط یه دونه) در ساید بار sidebar :ساید بار میتونه بهترین جا برای تبلیغات باشه بدون اینکه قالب و به هم بریزه و کسی رو اذیت کنه.البته همین هم اگر بزرگ و عکس دار باشه آزار دهندست.پس باید با انصاف یک تبلیغ متنی جالب و مطمئنا موثر در ساید بار گذاشت.معمولا کاربرا دنبال لینکاشون یا چیزای جذاب توی ساید بار میگردن و تبلیغ در اون قسمت میتونه خوب جواب بده.

لینک انتقال از قالب به صفحه ی تبلیغات: میشه یک صفحه طراحی کرد که چند مرتبه داشته باشه.مرتبه ی اول و بلاترین مرتبه تبلیغات کوچک و تصویری (که هزینه دارند) قرار بگیره .مرتبه ی دوم کمی ارزون تر باشه و مرتبه ی سوم رایگان برای کاربران بلاگفا باشه. این لینک در تمامی صفحات قالبها قرار بگیره .البته یک لینک معمولی و ساده که وبلاگنویس رو آزار نده.مطمئن باشین همه به علت دیدن تبلیغشون داوطلبانه به اون صفحه مراجعه میکنن و شما میتونین بدون جنگ با کاربرا اونا رو به دیدن تبلیغات پولی هم تشویق کنین.

صفحه ی اول بلاگفا : در این صفحه از همه ی پتانسیل صفحه برای تبلیغات استفاده نشده و میشه با گسترش صفحه و رنگ بندی جدید کارهای خیلی بهتری کرد.لبته تمایم این کار بدون ضربه زدن به کار اصلی صفحه ی اول.اگر ظریفتر خواستین بدونین نظرم چیه بگین تا توضیح بدم.

فکر کنم این چند تا راه که من پیشنهاد دادم همگی بتونه جای اون تبلیغ رو در بالای وبلاگ و روی بنر رو بگیره.

در مورد کامنت دونی : به نظرم بهتره بشه اگه کاربر بتونه اونو ویرایش کنه مثل قالب.کاربر بتونه از صورتک های خودش استفاده کنه و واسش کد نویسی کنه.اگه بشه کاری کرد که بتونیم آی پی کسی رو در کامنت دونی ببندیم خیلی عالی میشه.

اگه چیز دیگه به نظرم دسد بعدا براتون پست میکنم.راستی ممنون که اون سرور رو درست کردین خیلی بهتر شده.حتما اینا قبلا به فکر خودتون رسیده ولی من گفتم دوباره بگم بد نباشه.ممنون از توجهتون.

شکوه نامه ای دانشجویانه!!!

By سلطان بانو on December 2, 2006 12:15 AM

روزی دیدیم که از صندوق ریاست جمهوری نام کسی بیرون آمد که اندیشه ی ما را نمایندگی نمی کرد٬و پذیرفتیم رئیس جمهوری را که با دغدغه های خاص خود مدیرانش را انتصاب کرد٬ پذیرفتیم او هرکه باشد بالاخره رئیس جمهور این مملکت است و خدمتگذار همه ملت و ریاست همه ی مجموعه.

گفتیم که مجموعه جدید ریاست به زودی ذائقه ملت را خواهد فهمید٬ گفتیم آنها با ما تعامل خواهند داشت و گفتیم شرایط جدیدی است ولی بالاخره او رئیس مملکت ماست ( اگرچه...) ولی بر اساس احترام متقابل ما همدیگر را خواهیم فهمید.

زمان گذشت و گذشت٬ چه دیدیم؟!

مجموعه ای دیدیم به جای اینکه ذائقه ی ما را بشناسند برایمان تعریف کردند که از این پس آنچه ما بگوییم شما باید بخواهید٬ اجرا کنید و خوشتان هم بیاید. امور فرهنگی٬ اقتصادی٬ سیاسی٬ علمی و غیره این بار با این ارزشها اجرا می شود٬ از اول میشد حدس زد که این مجموعه هنوز خود را وامدار کسانی می داند که آنها را به مسند رسانده اند٬ و حالا با همان تفکرات تصمیم دارند غیر خودی ها را مجبور به اطاعت از ارزشهای خویش کنند.

اما به راستی آقایان روسا٬ کدام سیاست فرهنگی و اقتصادی و سیاسی شما تا به امروز به ذائقه ملت خوش آمده؟ کدام محدودیت را برداشته اید؟ برای چه رفاه و منزلتی تلاش کرده اید؟ کدام حریم را پاس داشته اید و به ایران و ایرانی چه شخصیتی در عرصه ی بین الملل داده اید؟

و اما یادآوری:

آقای دکتر احمدی نژاد جشنواره ورزشی سال گذشته را به یاد دارید؟ یادتان هست دانشجویان در آن برنامه ترانه می خواندند و شادمانی خاص خود را داشتند و شما خطاب به دانشجویان چه گفتید؟ من آنجا بودم من یادم می آید با خنده گفتید: از این شادمانی و نشاط مشعوف شدید٬ و چند بار خودمانی گفتید: تو این دوران دانشجویی سعی کنید حالشو ببرید!!؟

دست شما را می بوسیم اگر دیگر حالی به ما ندهید! علی الخصوص از این حال های جدید.

و اما دانشجویانه:

در بعد دانشگاهی زود فهمیدیم که دیگر انتخاب رئیس دانشگاه توسط هیئت علمی(این روش نوپا) دیگر یک افسانه می شود اما پذیرفتیم.

پذیرفتیم رئیس دانشگاه منتصب دولت رئیس جمهور است و با خود گفتیم: او هرکه هست رئیس دانشگاه است و خدمتگذار دانشجو.

از برخوردهای زشت و مکرر افرادی که به خاطر سنجش حجاب و لباس و قد شلوار دانشجو در دانشگاه ها حقوق می گیرند و تجهیز می شوند٬ تا محدودیت های برگزاری جشن ها٬ و زیر ذره بین بردن تمام فعالیت های دانشجویی با آن محدودیت های آنچنانی.

براستی برای شادی آفرینی و نشاط دانشجویان چه کرده اید؟ وقت آن نرسیده که اعلام کنید آمار جشن ها٬ اردوها٬فعالیت های فرهنگی دانشجویی٬ نشریات٬ سمینارها و کنفرانس ها نسبت به سال گذشته چه تغییری کرده؟ با تشکل های برآمده از دانشجویان چگونه برخورد کردید؟ نمیخواهید با مراجعه به مرکز مشاوره آمار تمایل به مصرف مواد مخدر و افسردگی را بدانید یا خدای ناکرده آن را اعلام کنید؟! تا کی بشنویم که فلان دانشجو خودکشی کرده و خبر آن را در محیط دانشگاه خفه کنید؟!

به راستی با دانشجویان پرنشاطی که با تمام شور و هیجان خود پا به دانشگاه می گذارند چه می شود و چگونه پا از این دانشگاه بیرون می گذارند؟

یاد روزهایی می افتم که به دکتر ارباب شیرانی(مدیریت امور فرهنگی سابق) به خاطر یک تذکر کوچک و یا سیاست های آن زمان چه خرده ها که می گرفتیم٬ ولی امروز که آرزوی یک ارباب آنچنانی داریم حاصل چیز دیگریست٬ یاد روزهایی می افتیم که دکتر ابطحی معاون دانشجویی همه ی ما بود کسی که بر او می خروشیدیم که چرا به ما فشار می آورد و محدودمان می کند٬ اما آقای ابطحی با رفتن شما محدودیت برای ما معنی شد. یاد دکتر عباسی که می خواست دانشگاه علمی باشد٬ بر فعالیت های دانشجویی-فرهنگی سخت می گرفت ولی این دید را تا حدودی بر کلیه افراد و تشکل ها اعمال می کرد٬ امروز قرار است دانشگاه چگونه شود؟ امروز که محدود شده؟ امروز قرار است در کدام شعار چپانده شویم؟

و اما پیشنهاد:

برای ملت و دانشجویان بسیار خوش گوار است که بدانند مجموعه ریاست در این مدت چه دستاوردی داشته و چه ها کرده, پس آن را بیان کند.

و اما پاورقی:

در پست پیشین دلگویه هایی دانشجویی را با زبانی کودکانه و تفکری دانشجویانه به قلم آوردیم و از شما خواستیم بیندیشید و آن را با ابعادی بزرگتر بررسی کنیدو امروز این بررسی را خود نوشتم تا شاید برای آنچه میخوانیم و وقتی که برای خواندن از دست می دهیم ارزشی بیش از این قائل باشیم.

و سخن آخر برای آنکه نمیخواهد بداند:

ایران و ایرانی این نبوده که شما امروز می بینید و وظیفه ی هیچ یک از ما حفظ وضع موجود نیست بلکه...

هیچگاه پیش بینی نخواهید کرد ماجراهای من و ممد چه خواهد نوشت!!!!

امضا:

ممدرضا

Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday August 19, 2010
    ضد ارزش از نظر من

    میخوام از این به بعد گاهی روزنوشتم و با چیزایی که فکر میکنم ضد ارزشه مخلوط کنم.

    گاهی بعضی چیزها تو جامعه, کوچه و خیابون و خانواده ها میبینم که خیلی اذیتم میکنه.به نظرمن بهترین روش تخلیه خودم همین نوشتنه.
    اینجور چیزها رو نمیشه هیج جا گفت یا به کسی تذکر داد.شایدم اون موضوع فقط از نظر من ضد ارزشه و وطرف مقابل اونطور فکر نمیکنه.به هر حال من مینویسم.

    +      نویسنده : سلطان بانو
    0 نظر