من و مامانی و آبجی گوگولو دیلوز لفتیم توی یه مغازه که لوش بزلگ نوشته بود آلایشی بهداشتی ( آرایشی بهداشتی). مامانی گفت من یه خولده خلید دالم.لامسب عجب مغازه ای بود. خنک , خوش عطل و بو , لوشن (روشن) , زیبا, جادال مطمهن. من تا حالا مغازه به این خوشدلی ندیده بودم.حتی از مغازه ی اسباب بازی فولوشی هم خوشدل تل (خوشگل تر) بود .از همه ی اینا مهم تل خاله های فولوشنده ی خوشدلش .همشون منو نازی کلدن.فقط یه مشدلی ( مشکلی) داشتم اونم اینکه قدم کوتاه بود نمیشد ویتلین (ویترین) و خوب ببینم اما از اونجایی که پیسته کودک باهوشیه آبجیو مامانی لو مجبول کلدم منو به نوبت بغل کنن. وااااااای امان از این ویتلین .یه هالمه ( یه عالمه) چیزای بلاق ( براق) و خوشدل.پیسته دوست داله پیسته چیزای بلاق دوست داله.
مثل اسباب بازی های خاله بازی بودن اماااا بلاق. مامانی میخواست یه کـِلـِم ( کرم) ضد آفتاب و یه کلم ملطوب کننده بلای من بخله.آخه آبجی باسه (واسه) خودش خلیده بود و به من نداد.بهدشم گفته اینا وساهل شخصیه.
الان داله نظلم هوض( نظرم عوض) میشه.من این چیزای بلاق و بیشتل از کِلـِم دوست دالم اما مامانی میگه تو به اینا نیازی ندالی. پیسته نیاز داله خیلی هم نیاز داله.
یه خانوم دیگه از اون خانومایی که ننه جون میگه پالچه ( پارچه) مانتوش آب لفته اومد داخل مغازه.وقتی اومد تو یه هالمه بوی خوش عطل و بو هم اومد تو.همه ی صولتش ( صورتش) بلاق بود پیسته صولت بلاق دوست داله.همه ی خاله های فولوشنده شلوع کلدن به لبخند زدن و سلام و احوالپلسی.مثل اینکه این خاله ی خوش عطل و بو لو خیلی وقته میشناسن. واااای چقــدل لویایی (رویایی) . این جمله لو تازه یاد گلفتم خیلی خوش دهنه : وای ی چقدل لویایی . این خاله ی جدید از همه ی خاله های فولوشنده می پلسید تازه چی دالین؟ اونا هم چند تا از اون چیزای بلاق میذاشتن لوی میز.خاله همشو میکشید لوی دستش و میگفت اینم قشنگه اون یکی لو میبلم.جل الخالق.خوش به حال خاله.
آخلش طاقت نیاولدم لفتم مانتو اون خاله لو کشیدم. البته دل زمان مناسب که مامانی و آبجی داشتن سر قسمت چونه میزدن « این چونه هم کلمه ی خوش دهنیه پیسته دوست داله » .بعد از اینکه مانتوی خاله لو کشیدم گفتم سلام خاله جونم چطولی ؟ چه خاله ی با شخصیت و مهلبونی.هم منو نازی کلد هم بوسم کلد.
گفتم خاله پیسته یه سوالی داله.
گفت : چی هزیزم (عزیزم) ؟
پیسته : یه سوال که نه چند تا سوال دالم.
خاله : بپلس هزیزم.
بهدش کفشامو دل آولدم و لفتم لوی صندلی کنال خاله وایستادم.
پیسته : خاله اسم این چیه ؟
خاله : لـُژ (رژ ) « چه اسم خوش دهنی »
پیسته : به چه دلدی میخوله ؟
خاله : لبها لو با این بلاق و لنگی ( براق و رنگی) میکنن.
پیسته : هجـــــب !!( عجب) این یکی چیه ؟
خاله : سایه ی چشم
پیسته : چیکالش میکنن ؟؟
خاله : اینو میزنن پشت چشماشون.
..
..
..
همینطول منو خاله داشتیم با هم حلف میزدیم.که دیدم مامانی و آبجی دالن با چشمای قلنبه شده منو نگاه میکنن.من منظول نگاهشون لو متوجه نشدم.بلاشون لبخند زدم.بهد به مامانی گفتم من از اینا میخوام.مامانی بازم گفت تو نیازی ندالی. پیسته : اما من میخوام خیلی خوشدله . مامانی گفت : اینا بلای تو خوب نیست.پیسته : چلااااااا ؟ مامانی هصبانی (عصبانی) شد. منم لفتم پشت اون خاله ی مهلبون قامم شدم .بهدش اون خاله جونم یه دونه لژ به من داد و گفت : چه اشکالی داله خوب بچه خوشش اومده. مامانی گفت : نه خانوم دستون دلد نکنه نمیخوام بد عادت بشه .خودم بلاش میخلم. اما اون خاله اصلال کلد (اصرار کرد) .دیگه از اینجا حلفاشون بلام مهم نیست . وااااایی چقدل ل ل لژ بلاق دوست دالم .