بانوی زمستان من!!!

By ممدرضا on January 22, 2008 11:16 PM

درست سالها قبل بود، اما همین روزها..
فصل شکوفه های سفید برفی، فصل گل یخ..
صدای گام های کودکانه ات با صدای تپش قلب مادر هم صدا شد و بعد..
تا سالهای سال ، زمستان بهار می شد در خانه شما...

 سالها گذشت..

من یک پسر بهاری بودم ؛ تو یک دختر زمستانی..
من عاشق بهار بودم. تو را نمی دانستم ولی..
پس، 

عاشق زمستان شدم به خاطر تو..
عاشق دانه های برف به خاطر تو..
عاشق بهمن به خاطر رد پایی که بر سینه اش گذاشته بودی..

عاشق شدم، به همین سادگی!

 حالا بعد از این سالها؛

 هر بار که زادروزت می شود، دلم پر می شود از روزهای اول آشنایی..
دلم پر می شود از لحظه هایی که گرمای حضورت، سرمای زمان را در خودش ذوب می کند..
دستهایم را باز می کنم زیر دانه های برف ، صدای خنده ات را می شنوم..
چشمهای معصومی که با شیطنت نگاهم می کنند..
دستهای ظریف زنانه ای که دستانم را می گیرند..

.

.

می دویم میان برف..
بلند می خندم.. به خاطر داشتنت ؛ ممنونم به خاطر بودنت..
 وقتی بر می گردیم.. روی برفها جای پاهایمان مانده.. ولی فقط یک جای پا..

 یادم می آید تو دختر زمستانی و روزهای برفی..
دختری که وقتی به دنیا می آمد، همه دنیا کوچک شد، قد کف دست..
تا بتواند توی دنیا پا بگذارد..

 رد پای تو روی برف بود یا من ؟
زمستان دنبال بهار دویده بود ؟ یا بهار زمستان را در آغوش داشت ؟
پا می گذارم جای پای تو.. گرمای حضورت داغم می کند..

 به قول فروغ : " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..."

.

.

ایمان آوردم چون گرمای تو را دارد..


 دختر آفتاب ، آغاز طلوع گرما بخش حضورت را در فصلی سرد تبریک می گویم..
به امید آنکه هر روز، رساله ای نوین در تفسیر آفتاب بنویسی..

 دختر روزهای برفی، دختر شبهای یلدا.. 

گرما بخش همیشگی روزهای من ...بانوی زمستان من... خاطره ی شیرین آمدنت مبارک... 

ایمان آورده به  فصل سرد..
به گرمای عشقت..
.

.

و به زمستانی که مدتهاست، بهار می شود در خانه دلم..!

ممدرضا

به من گفت بیا...
به من گفت بمان...
به من گفت بخند...
به من گفت بمیر...
آمدم.... ماندم.....خندیدم... مردم

بدون دنباله

TrackBack URL: http://www.m4ndm.org/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/180

برای نمایش یک آواتار از خودتان در وبلاگ من و همچنین دیگر وبلاگ‌ها به سایت گراواتار بروید

برای نگارش میتوانید از کدهای HTML استفاده کنید

56 نظر

Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday August 19, 2010
    ضد ارزش از نظر من

    میخوام از این به بعد گاهی روزنوشتم و با چیزایی که فکر میکنم ضد ارزشه مخلوط کنم.

    گاهی بعضی چیزها تو جامعه, کوچه و خیابون و خانواده ها میبینم که خیلی اذیتم میکنه.به نظرمن بهترین روش تخلیه خودم همین نوشتنه.
    اینجور چیزها رو نمیشه هیج جا گفت یا به کسی تذکر داد.شایدم اون موضوع فقط از نظر من ضد ارزشه و وطرف مقابل اونطور فکر نمیکنه.به هر حال من مینویسم.

    +      نویسنده : سلطان بانو
    0 نظر