دخترکی زیبا و ساده لوح به نام جیا

By سلطان بانو on January 29, 2009 6:56 PM

, , , ,

جیا کارنگی (۲۹ ژانویه ۱۹۶۰ - ۱۸ سپتامبر ۱۹۸۶) مدل بسیار مشهور آمریکایی , که در اوج جوانی مرد. او هرگز خود را اسیر قید و بند ها نکرد. هر جایی که خواست رفت و هر کار اشتباهی که میشد, انجام داد. شهرت و زیبایی او در زمان خودش بیشتر به خاطر تفاوت در ظاهرش نسبت به دیگر مدلها بود. جیا در دهه ی دوم عمر خود به هروئین معتاد شد و در نهایت در سن 26 سالگی بر اثر بیماری ایدز در گذشت.
 بعد ها در سال 1998 فیلمی بر اساس زندگی او با بازی آنجلینا جولی و کارگردانی و نویسندگی Michael Cristofer ساخته شد.
این فیلم تنها یک اثر بازگو کننده ی وقایع نیست و در لایه های زیرین خود علل و عوامل شکست یک زندگی و انحطاط یک انسان را بررسی میکند. در این فیلم جیا از کودکی در تنهایی مطلق به سر میبرد و به شدت از تنهایی خود وحشت دارد. او تنها نقطه ی قوت خود را زیباییش و تفاوتش با دیگران میداند.از زیباییش برای پول در آوردن استفاده میکند و تنهاییش را با هر کسی پر میکند در نهایت به این نتیجه میرسد که نمیتواند همه را برای مدت طولانی برای خود نگه دارد و تنها اعتیاد برای او باقی میماند.فیلم سعی در معصوم و ساده لوح نشان دادن جیا دارد .جیا از نظر مایکل کریستوفر دختر بچه ایست که نمیداند چه بکند عاشقانه به همه دل میبندد و هر کسی را دوست خود میداند.
این فیلم عمدتا از زبان مادر جیا بیان میشود مادری که او را از کودکی ترک کرده و فقط نگران زندگی خود و همسر دومش است. متن زیبای فیلم که روابط علی و معلولی را به خوبی رعایت کرده میتواند از شاخصه های برجسته ی این فیلم باشد. موضوع دیگری که در فیلم بسیار بر آن تکیه شده هم\ ج*نس گـرایی جیاست. البته به خوبی نمیتوان تشخیص داد که آیا او واقعا چنین گرایشی داشته یا اینکه کارگردان برای بالا بردن فروش خود از چنین سوژه ای استفاده کرده.

دوست دارم مردمم مثل بچه ها از ته دل بخندند

By سلطان بانو on January 12, 2009 7:17 PM

, , , , , ,

راستش نمیدونم من اشتباه فکر میکنم و تمام این چیزا از ذهن منه یا اینکه واقعا اینطوره. قبلا وقتی از خونه بیرون میرفتم بخصوص عصرا و دم غروب همه مردم در حال جنب وجوش و دویدن از طرفی به طرف دیگه بودن.مشخص بود که هر کس کاری داره. زندگی در رگ های شهر موج میزد.ذوق خرید و دلبستگی های کوچک وجود داشت. حداقل لپ ها از سیلی گلی بود.
مدتی توقفم تو خیابون یا جایی مثل پارک کم شده بود و کمتر نگاه می کردم. اغلب بدون توجه عبور می کردم. این چیزها به چشم من واقعا تازگی داره.
همه ی مردم به جز تعداد معدودی علاف و بدون هیچ دغدغه و بی هدف راه میرن. نگاهشون به هر طرف هست به جز جلوی پاهاشون. گاهی هم اونقدر توی خودشون غرقن که به راحتی نمیشه فهمید این آدم مشکلش چیه؟ عده ای قیافه ی تابلوی اعتیاد دارن. بیش از عده ای انگار از هر 5 نفر دو نفر معتادن. پسرا عین مجسمه های مسخ شده یا دنبال یه دخترن یا توی ماشین هاشون پاهاشون و روی پدال گاز تـا آخر فشار میدن. دخترا مثل دلقکهای سیرک رنگی و جذابن اما تو عمق چهرشون یه چیزی مثل دلخوشی کمه.خانومای میان سال دائم به قیمت ها نگاه میکنن همگی چاق به نظر میرسن و دور چشماشون کبوده. مردای میان سال اغلب لاغر مردنی و اکثرا یه سیگار توی دستشون وول میخوره. حتی گداها دیدنی شدن.قبلا گدا یه ظاهر گدایی یا حداقل نقص عضوی داشت.جل الخالق گداها هم سالم و جوون شدن.
شاید همش به خاطر زمستونیه که دیگه شکل زمستون نیست. فقط سرده .

چندین اتفاق کوچک و ژانر وحشت

By سلطان بانو on January 4, 2009 6:16 PM

, , ,

هرگز فکر نمیکردم از این دست خاطرات توی زندگیم نقش بخوره چون من نه از تاریکی میترسم و نه از چیزی مثل روح و جن و ... .اما اونروز همه چیز یه جورایی با هم جور شده بود. همه چیز کاملا واقعی بود و هرگز باورم نمیشد که من چنین تجربه ای در زندگیم داشته باشم.
 ماجرا مربوط میشه به خوابگاه و اونم از نوع خالی از سکنه. اواخر هر ترم بیشتر بچه ها به خونه میرن اما خوب معمولا هم رشته ایی های من مجبورن بیشتر از بقیه اونجا بمونند. من هم تنها بودم.
صبح زود شال و کلاه کرده بودم تا کلاس برم.همین طور با خودم از کنار درختا رد میشدم و در ذهنم غوطه میخوردم. یک لحظه یک صدا مثل موج رادیو از ذهنم عبور کرد. برگشتم و پشت و سرم و نگاه کردم هیچ کس نبود برگشتم و دوباره به راهم ادامه دادم بازم شک کردم و برگشتم و این دفعه بیشتر نگاه کردم.هیچ چیز نبود. اون صدا چی بود صدا رو در ذهنم مرور کردم دو بار سه بار !!!! اینکه اسم منه؟؟ اون صدا من و به اسم کوچیک صدا میکرد.یکدفعه خشکم زد یک صدای مردونه بود که تا به حال نشنیده بود.کمی وایستادم و بعد راهی شدم.نمیدونم اون چی بود ولی هر چه که بود اول ماجرا بود.
عصر دوباره به اتاق برگشتم و طبق معمول کارهای روتین هر روز مثل درس خوندن ,غذا خوردن, مسواک زدن و انجام دادم و برای استراحت تصمیم گرفتم چند ساعتی بخوابم. بعد از یک ساعت خواب نمیدونم به چه دلیل اما یه دفعه بیدار شدم و نشستم بعد با خودم گفتم من چرا پا شدم ! ساعت و نگاه کردم هنوز 45 دقیقه بیشتر از خوابم نگذشته بود همینطور که سرم و به طرف بالشم میبردم نگاهم به طرف تخت کناری بود که چیزی نگاهمو خشک کرد. یک عنکبوت یا شاید رتیل به اندازه ی یک کف دست سیاه و پشمالو روی تخت کناری بود و داشت میرفت اون زیر! دوباره پاشدم نشستم اما هر چه نگاه میکردم چیزی نمیدیدم.هر چه فکر میکردم چنین چیزی در اون نواحی امکان پذیر نبود. به هر حال کاری نمیشد کرد از طرفی مطمئن نبودم که اونو در خواب دیدم یا بیداری اما چیزی که مطمئنم اینه که خواب کامل نبودم.
بعد از مدتی هوا تاریک شد و من تصمیم گرفتم بازم درس بخونم. سرپرست برای حضور غیاب آمد و رفت.از پنجره بیرون و نگاه کردم بارون میامد. ناگهان همه جا تاریک شد و من با خودم گفتم ااااه برق رفت. دوباره از پنجره بیرون و نگاه کردم چراغ های محوطه روشن بود اما با نوری ضعیف.
به رختخوابم رفتم چون در اون تاریکی کاری نمیشد کرد به جز خوابیدن.با صدا ی زنگ در بیدار شدم. اول متوجه نبودم بعد که به خودم اومدم تازه فهمیدم برق نیست پس چطور صدای زنگ میاد ؟؟؟ زنگ ادامه داشت با نور موبایل به طرف در حرکت کردم در و باز کردم اما... اما هیچ کس پشت در نبود !! سرم و از در بیرون کردم و فریاد زدم کیه ه ه ه ه ؟

هیچ کس در محوطه نبود. دوباره برگشتم داخل و دراز کشیدم. برق خیلی ضعیف بود به طوری که لامپ فلورسنت روشن نمیشد اما چراغهای خواب و زنگ کار میکردند.هنوز آرام نگرفته بودم که دوباره صدای زنگ بلند شد. ایندفعه سریع به طرف در حرکت کردم که یک هیکل استخوانی در حالی که یه سویشرت کلاه دار پوشیده بود دیدم.بیشتر نگاه کردم و نور مبایل و به طرفش گرفتم . یکی از بچه ها بود.دنبال دوستش اومده بود کمی حرف زد و بعد رفت. چند دقیقه قبل تو بودی زنگ زدی؟ نه بابا من تازه اومدم !!

Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday August 19, 2010
    ضد ارزش از نظر من

    میخوام از این به بعد گاهی روزنوشتم و با چیزایی که فکر میکنم ضد ارزشه مخلوط کنم.

    گاهی بعضی چیزها تو جامعه, کوچه و خیابون و خانواده ها میبینم که خیلی اذیتم میکنه.به نظرمن بهترین روش تخلیه خودم همین نوشتنه.
    اینجور چیزها رو نمیشه هیج جا گفت یا به کسی تذکر داد.شایدم اون موضوع فقط از نظر من ضد ارزشه و وطرف مقابل اونطور فکر نمیکنه.به هر حال من مینویسم.

    +      نویسنده : سلطان بانو
    0 نظر