جفت شدن عروسکها

By سلطان بانو on September 1, 2010 1:12 AM

, , , , ,

arosak2.jpg اون اوایل آشناییمون دو تا عروسک خریدم. یکیشون جوجه بودو یکی گربه. گربه رو به محمد کادو دادم.
شکمشونو که فشار میدی میگه آی لاو یو ( I Love You (
جوجه همیشه پیش من بود و گربه پیش محمد.
مثل اینکه امسال اونها هم جفت شدن. این دو تا عروسک واسه ما یه دنیا خاطرست
. arosak1.jpg

شمال , امسال تابستون

By سلطان بانو on August 5, 2010 2:10 PM

, , , , , ,

shom1.jpg این مسافرت شمال با بقیه فرق داشت چون با همدیگه بودیم. تمام لحظات و دقیقه ها.
در این بین شناختم نسبت به تو بیشتر شد.نمیدونم, تجربه ی جدیدی بود.
فهمیدم تو از چی خوشت میاد و از چی بدت میاد. قبلا چیزایی میدونستم اما حالا خیلی بیشتر شده.بعد از عروسی واقعا تمام تجربه ها ملموس تره.بیشتر میفهمی و درک میکنی همه چیز با قبل فرق داره هر چقدر تو رو بیشتر میشناسم بیشتر دوست دارم.
امیدوارم بشه با این تجربه ها آینده ی بهتری بسازیم

shom4.jpg shom2.jpg پ.ن یک : خواننده ی عزیز ممکنه نوشته ای عشقولانه ی من برای شما تهوع آور باشه اما اگر هنوز تجربه نکردی حتما یکبار تجربه کن تا منو درک کنی.
پ.ن دو : دو روزآخر ماه گذشته پهنای باند وبلاگ تموم شده بود که باعث تعجبم شد چون این وبلاگ در روزهای اوج تا این حد دچار کمبود پهنای باند نبود.
پ.ن سه : فکر میکنم حس نوشتن تا حدودی در وجودم خشکیده چون مدت زیادیه قلم به دست نگرفتم.اگر اشتباهی چیزی دیدین به بزرگیه خودتون ببخشین

shom3.jpg

کادوی روز زن

By سلطان بانو on July 25, 2010 10:18 PM

, , , ,

rooz.jpg
فکر کنم اکثر خانوما توی اون روز حتما یه کادو میگیرن. مهم نیست که چی باشه مهم اینه که حتما باشه. هیچ وقت اون روزو فراموش نمیکنم: تو اومدی با یه دسته گل بنفش و سفید.یه جعبه ی سفید با یه روبان بنفش و داخلش گردنبندی که همیشه با منه.

اولین فست فود بعد عروسی

By سلطان بانو on July 21, 2010 1:01 AM

, , , , ,

شاندرمن اولین جایی بود که اولین فست فود مشترکمون و خوردیم.
اونجا غذاش خیلی جالب نیست.چون نزدیکه خونست رفتیم , برای ما خیلی خاطره داره.
اولین بیرون مشترک بعد از عروسی بود و همه ی لذتش به همین بود که با هم بودیم.یه لحظه به خودم اومدم دیدم که چه راه طولانی و پشت سر گذاشتم تا به این لحظه ی شیرین رسیدم.راضیم از همه چیز


shander2.jpg

جاتون خالی دیشبم رفتیم.خیلی خوش گذشت.

پ.ن: از این بعد دوست دارم خاطرات مشترکمون و با وبلاگمون شیر کنم

shander.jpg

چندین اتفاق کوچک و ژانر وحشت

By سلطان بانو on January 4, 2009 6:16 PM

, , ,

هرگز فکر نمیکردم از این دست خاطرات توی زندگیم نقش بخوره چون من نه از تاریکی میترسم و نه از چیزی مثل روح و جن و ... .اما اونروز همه چیز یه جورایی با هم جور شده بود. همه چیز کاملا واقعی بود و هرگز باورم نمیشد که من چنین تجربه ای در زندگیم داشته باشم.
 ماجرا مربوط میشه به خوابگاه و اونم از نوع خالی از سکنه. اواخر هر ترم بیشتر بچه ها به خونه میرن اما خوب معمولا هم رشته ایی های من مجبورن بیشتر از بقیه اونجا بمونند. من هم تنها بودم.
صبح زود شال و کلاه کرده بودم تا کلاس برم.همین طور با خودم از کنار درختا رد میشدم و در ذهنم غوطه میخوردم. یک لحظه یک صدا مثل موج رادیو از ذهنم عبور کرد. برگشتم و پشت و سرم و نگاه کردم هیچ کس نبود برگشتم و دوباره به راهم ادامه دادم بازم شک کردم و برگشتم و این دفعه بیشتر نگاه کردم.هیچ چیز نبود. اون صدا چی بود صدا رو در ذهنم مرور کردم دو بار سه بار !!!! اینکه اسم منه؟؟ اون صدا من و به اسم کوچیک صدا میکرد.یکدفعه خشکم زد یک صدای مردونه بود که تا به حال نشنیده بود.کمی وایستادم و بعد راهی شدم.نمیدونم اون چی بود ولی هر چه که بود اول ماجرا بود.
عصر دوباره به اتاق برگشتم و طبق معمول کارهای روتین هر روز مثل درس خوندن ,غذا خوردن, مسواک زدن و انجام دادم و برای استراحت تصمیم گرفتم چند ساعتی بخوابم. بعد از یک ساعت خواب نمیدونم به چه دلیل اما یه دفعه بیدار شدم و نشستم بعد با خودم گفتم من چرا پا شدم ! ساعت و نگاه کردم هنوز 45 دقیقه بیشتر از خوابم نگذشته بود همینطور که سرم و به طرف بالشم میبردم نگاهم به طرف تخت کناری بود که چیزی نگاهمو خشک کرد. یک عنکبوت یا شاید رتیل به اندازه ی یک کف دست سیاه و پشمالو روی تخت کناری بود و داشت میرفت اون زیر! دوباره پاشدم نشستم اما هر چه نگاه میکردم چیزی نمیدیدم.هر چه فکر میکردم چنین چیزی در اون نواحی امکان پذیر نبود. به هر حال کاری نمیشد کرد از طرفی مطمئن نبودم که اونو در خواب دیدم یا بیداری اما چیزی که مطمئنم اینه که خواب کامل نبودم.
بعد از مدتی هوا تاریک شد و من تصمیم گرفتم بازم درس بخونم. سرپرست برای حضور غیاب آمد و رفت.از پنجره بیرون و نگاه کردم بارون میامد. ناگهان همه جا تاریک شد و من با خودم گفتم ااااه برق رفت. دوباره از پنجره بیرون و نگاه کردم چراغ های محوطه روشن بود اما با نوری ضعیف.
به رختخوابم رفتم چون در اون تاریکی کاری نمیشد کرد به جز خوابیدن.با صدا ی زنگ در بیدار شدم. اول متوجه نبودم بعد که به خودم اومدم تازه فهمیدم برق نیست پس چطور صدای زنگ میاد ؟؟؟ زنگ ادامه داشت با نور موبایل به طرف در حرکت کردم در و باز کردم اما... اما هیچ کس پشت در نبود !! سرم و از در بیرون کردم و فریاد زدم کیه ه ه ه ه ؟

هیچ کس در محوطه نبود. دوباره برگشتم داخل و دراز کشیدم. برق خیلی ضعیف بود به طوری که لامپ فلورسنت روشن نمیشد اما چراغهای خواب و زنگ کار میکردند.هنوز آرام نگرفته بودم که دوباره صدای زنگ بلند شد. ایندفعه سریع به طرف در حرکت کردم که یک هیکل استخوانی در حالی که یه سویشرت کلاه دار پوشیده بود دیدم.بیشتر نگاه کردم و نور مبایل و به طرفش گرفتم . یکی از بچه ها بود.دنبال دوستش اومده بود کمی حرف زد و بعد رفت. چند دقیقه قبل تو بودی زنگ زدی؟ نه بابا من تازه اومدم !!

زیر آسمون شهر

By ممدرضا on August 13, 2007 1:24 AM

درود بر حضرات مخاطب

با عرض پوزش به خاطر تاخیری که در ادامه جریانات سفر ما پیش آمد نمود بسی مراتب شرمندگی و اوا ببخشید تو رو خدا و اینا.. رو پیاده می نماییم ... قول دادیم که ادامه ی جریان گون سفرنامه یمان را برایتان تفسیر نماییم اما هرچه با خود اندیشیدیم دیدیم این قضیه که همین دو ساعت پیش واسمون رخداد نمود بسی تو گلمون قلمبه شده و سر دلمون مونده پس با اجازه از حضرات بزرگوار قضیه امشب را دنبالیده و زیاده به فرعی جات نمیزنیم...

تو اوج فروش و کشمکش بازار بودیم که با شنیدن صدای جیغ و زجه و از این قبیل صداها که مخصوص برخی از بانوان متین ایرانیست سکوت بنفشی ببخشید سکوت سردی بر فضا حکمفرما شد و نگاهها به آن سوی پاساژ (مغازه ی روبه رویی ما ) دوخته شد...

جاتون خالی نباشه یه چند تا خانوم گیس و گیس کشونی به راه انداخته بود به غایت تماشایی و عجیب , ظاهرا دو تا از خانومای فروشنده با یه مشتری درگیر شده بودند که علتش رو بعدا فهمیدیم و همون بعدا هم واستون شرحش میدم... خوب ما نیز به شیوه ی خودمان قبل از اینکه مشتریهای گریز پا از چنگمان فرار کنند با تکه ای خنک جو را آرام کردیم و به ادامه ی کار پرداختیم , اما در این حین یکی از فروشنده های ما که همانجا فهمیدیم یکی از اون خانومای فروشنده حاج خانومشون تشریف دارند( چه میدونم همون که شماها می گین :گیرل فرند و جی اف و زید و زبونم لال دوست دختر و اینا...) پرید تو مغازه ی مذکور و دعوا رو آروم کرد و برگشت ... و گفت ظاهرا این خانوم مشتری از هموطنان سلحشور غرب کشور بوده اند که در اصفهان مسافرند و ظاهرا یکی از این شلوارای جین زخمی بهش میگن پاره بهش میگن یا ریش ریش ..همونایی که دوره قرقره شاه مد بود و الان همتون دیگه دستمال قاب پاک کنش کردید خریداری نموده و وقتی برده تو ماشین ,شوهرش ببینه ,آقا زده تو گوشش (عجب آدمای بی غیرتی پیدا میشن دست رو ناموش خودش بلند میکنه تازه کباده ی غیرت رو هم میکشن) و گفته این شلوار جلف چیه خریدی برو پس بده .. این خانوم هم به دلیل داشتن فرهنگی غنی با چشمانی گریان برگشته و شلوار را پرت کرده تو صورت خانم فروشنده (در باب حالت پرتاب چند روایت وجود داشت که هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد) و گفته شوهرم میگه این شلوار جلف چیه به من دادین شما کلاه بردارین و دعوا را آغازیدن نمود.

ده دقیقه ای گذشت که آقایی در ابعادی بس پت و پهن و طویل وارد مغازه ی ما شد و یقه ی جناب فروشنده ی ما رو گرفت و از پشت میز به سمت بیرون کشید (این صحنه خیلی جالب بود و من کلی خندم گرفت) و مشت بود که از سوی فروشنده ی دیگر و آقای قوی به سمت یکدیگر پراکنده میشد ... ما نیز که مغازه را تهی از مشتریان در حال خرید یافتیم آمپرمان لحظه ای به شدت چسبید و به حالتی فرو رفتیم که تا کنون در عمر خود فقط یک بار دیگر تجربه اش کرده بودیم اما بازم یه لحظه خودمو کنترل کردم و به آخرین مشتری که در حال فرار بود گفتم خانوم پس چی شد و رفتم دنبالش و پول رو بیرون از مغازه ازش گرفتم که این درسی شد برای بقیه ی کسبه پاساژ و قرار است مدال افتخار ایول فروشندگی رو امسال حائز بشم. و بعد با مشت و لگد و هر چی که لازم بود نعش بی ریخت مردک را بیرون کردم و خود را در حلقه ی بچه های پاساژ یافتم ... طرف برگشته میگه من کردم از هیچکدومتون نمیترسم و (سوت) همتون(سوت) ...با(سوت)...بی(سوت)... ما نیز با تمام وجود فریاد زدیم اگه کردی اینجا هم اصفهانه اگه اینجا کاسب نبودیم ....

خلاصه پلیس رسید و با پلیس هم بحثم شد آخه به جای اینکه مقصر را بگیره سر من داد میزنه و در آخر هم تو کلانتری مجبورش کردم که معذرت خواهی کنه ... آخه من سرم به کار خودمه یه از خدا بی خبر که آخر هم به دلیل تعرض به حریم فروشگاه و تهدید و ضرب و شتم و ... محکوم شد و امشب رو تو کلانتری میمونه تا صبح برم رضایت بدم (مادرم میگه خوبیت نداره مسافره)

در آخر اینطوری نتیجه گیری کردم که حیف نفسی که دارم تو این مملکت میکشم...

دیروز یک جوان با مدرک تحصیلی از دانشگاهای مثلا معتبر این کشور وارد شغلی میشود که هیچ ربطی به شانزده سال تحصیلش ندارد چون او با مدرک در اینجا ارزشی ندارد در این مملکت پول ارزش است در این شوره زار یک کاسب با شش کلاس سواد ارزشش بیش از یک جوان است با...

امروز آن جوان تحقیر می شود چون فقط جرمش جوان بودن است و زحمت کشیدن...

و فردا... شاید برای همیشه با خاکش وداع کند چون بال پروازی نداشت.

پ.ن:جواب معما رو تو پست بعد خواهیم داد و فرصتی به متقاضیانی میلیونی میدهیم که خواستار تمدید شده بودند...

فعلا نیکا و رونیکا و امیر خان در کشمکشی تنگاتنگ با یکدیگرند و هر آن ممکن است تازه نفسی از گرد راه برسد و گوی سبقت را از آنان برباید...

پ.ن:قسمت دوم سفرنامه به زودی در این مکان ول داده میشود.

پس تا بعد موندگاریم به موندنتون

سفر به شمال...

By ممدرضا on August 9, 2007 12:33 AM

 

سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و يه هف هشتايي سلام ديگه به صورت فله اي مي تقديمونيم به حضور انور مخاطبان از قوي هيکلان و ظريف جستگان و اهل مخان و تهي مغزان بگير تا با مرامان هميشه پلاس اين محفل بي رونق اما با صفا . آخه از طفوليت ما را آموختندي که سلام سلامتي مياره مام گفتيم يه چند تايي در اين عريضه خالي کنيم که همگي فيض دو چنداني ببريم...

خوب از منبر پايين ميايم و تا آمپراتون نچسبيده ميريم سر اصل جنس...

چندي پيش که با سلام و صلوات به منزل پدر خانم تشريف برديم براي ديدار عيال و اهل بيت, عيال را در حالت دپسردگي ناشي از فعاليت فراوان رويتيدين کرديم و بند دلمان به طرز خفتناکي جر خورد ، ما نيز شاخه گلي که از باغچه ي همسايه کش رفته بوديم رو با حالت رمانتيک انگوني با تعظيم و کلي خرت و پرت ديگه تقديم عيال کرديم و عيال نيز که گل باغچه ي همسايه را شناسايي کرده بود براي آنکه دلمان نشکند لبخندي تحويلمان دادند به غايت تلخ ... اين شد که با حالتي بس آويزون در گوشه اي زانو بغل کرديم و بسي اشک پراکنده نموديم تا مادر زن عزيزم که الهي قربونش برم و درد و بلاش تو سر عمه ي عزيز تر از جانم بخورد (اين عمه خانوم هم داستاني دارد که اگر نفسي ماند برايتان توصيف ميکنيم) فرمودند چرا يه مسافرت نميريد که آب و هوايي عوض کنيد و هردوتون از اين خستگي در بيايد؟؟؟

در آن حين ناگهان از ته شکمم جيغي بلند شد که اول تعجب خودم رو برانگيخت...!!!!!....(آخه مخ مبارک مخلص در حرکتي غريزي زود تر به ماجرا پي برده بود...) و بوسه اي بر جبين مامان خانوم مبذول نموديم برنامه ي سفر به شمال را با عيال پياده شديم.

قرار شد که دو نفره يعني من و سلطان بانو دوشنبه صبح به سمت مقصد نامعلومي حرکت کنيم ( براي دوري از شر مزاحمان مقصد را در هاله اي از ابهام قرار داديم) اما بخت ياري نکرد و تنها کسي که نفهميد ما کجا ميخواهيم برويم خواجه حافظ بود... تمام نوعروس و داماداني که ميشناختيم در يک صف رديف شدند تا ما تنها نباشيم و خلاصه سفر دو نفره ي ما تبديل به يک سفره چهارده نفره شد...

در ادامه بيوگرافي تک تکشان  را برايتان عرض ميکنم تا ببينيد هر کدام چه عتيقه هايي بودند و چه يد طولايي در بذله گويي و انواع شرارت ها دارند ... فقط براي آشنايي بيشتر عرض کنم که همان اکيپي که چندين سال پيش مجردي به مشهد رفته بوديم اکنون با همسرانشان همسفر ما بودند...

ادامه ي سفرنامه رو فردا شب همين ساعت همينجا جمع شيد تا واستون تعريف کنم

تيکه ي افکاري : (معما..!)

ناف يعني چه؟

(اين تيکه بصورت آزمايشي پاک عمل شده و فعلا تا نهايي شدن مسئله...در هر پست جديد بهترين پاسخ را معرفي خواهيم نمود..!)

پرت و پلا...

By سلطان بانو on April 18, 2007 2:24 AM

امیدوارم از روزگاران خوشی که به واسطه ی دولت کریمه و خدمتگزار به ما ارزانی شده کمال استفاده را ببرید. خوب یک ماه از سال 86 هم گذشت و کم کم بوی میان ترمها و کنکور به مشام می رسد,البته این بوی تند به مشام بعضی ها رسیده و بدجوری حالشون را گرفته, اگه حواستون را جمع کنید و به موقع جلوی بینی خود را بگیرید خیلی راحت این مرحله را می توانید پشت سر بگذارید.

خوب به یمن نزدیک شدن به این دوران ما نیز هوایی شدیم و خواستیم خاطراتی از این دوران شیرین را بازگو کنیم

چگونگی پاس کردن ریاضی 1: با فرستادن دوستان پیش استاد و تهدید به خودکشی

اولین اخراج از کلاس: استاد اخلاق به بچه ها سفارش کرد که بیایید دیگر قومیت ها را مسخره نکنیم نگوییم رشتی ها این طورین قزوینی ها اونطوری که ما برگشتیم گفتیم استاد رشتی ها چطورین؟؟!!

اولین بار که پام به حراست دانشگاه باز شد: سر کلاس معارف مجلس خبرگان را به شورای انتخاب عثمان تشبیه کردم

اولین شکستگی پا: به علت ازدیاد جمعیت در اتوبوس معمولا فاصله ی دانشکده تا سلف را به سپر اتوبوس آویزان میشدیم

نخستین پیامد اولین دعوا با رئیس دانشکده: انتقال تابلوی"سانس مخصوص خواهران" از پشت درب استخر دانشگاه به پشت درب رئیس دانشکده.

نخستین سوختگی: اشتباه گرفتن دستگاه آب جوش با آب سرد کن ( اونایی که دیدن میدونن چقدر شبیهن)

بالاترین رکورد خواب بعد از امتحانات: 22 ساعت و نیم بدون بیداری حتی برای...

سوتی : استاد ترمودینامیک گفت حل کردن که دردی رو برای ما مشکل نمی کنه! ما باید تمرین فکر کنیم./یک صفری خوابگاهی که به حمام رفته بود تمام لباسها و حوله اش را شست( بقیه اش را خودتون حدس بزنید)/ داشتیم با بچه ها گپ میزدیم ,یکیشون که خیلی تو حس رفته بود, گفت :ببینید بچه ها, پسرها از اون دخترایی نیستن که...

چند نمونه بلایایی که بر سر صفری ها ( جدید الورودی ها) می آوردیم:برای حمام خوابگاه بلیط چاپ کردیم و هرکدام را به قیمت 40 تومان به صفری ها فروختیم./ شماره ی تالارها را عوض کردیم و صفریها که اساتید خود را نمی شناختند, همه ی کلاسها را اشتباه رفتند. قضیه که روشن شد اساتید مجبور شدند جایشان را عوض کنند./با شمایلی بسیجی وار و ریش و سیبیل و یک گوشی شبیه بی سیم وارد اتاق صفری ها که مشغول بزن و برقص بودند شدیم که منجر شد همگی از پنجره ی طبقه ی دوم برای فرار به پایین بپرند. /یک صفری برای گرفتن گواهی اشتغال به تحصیل با راهنمایی ما به بهداری رفت تا اول آزمایش ایدز بدهد! / بعد از آنکه با تعدادی از بچه ها به عنوان خبرنگار به اتاق صفری ها رفتیم, صفری ها موضوع را جدی گرفتند و در مورد زمان پخش مصاحبه سوال کردند!/وقتی یک صفری از ما در مورد سیستم بلیط اتوبوس های نقلیه سوال کرد در پاسخ شنید: هرکس به تعداد واحدی که در هر ترم می گیره می تونه سوار اتوبوس بشه / یه بار وقتی یکی از پسرای صفری رو با عینک دودی دیدم بهش گفتم: تو این دانشگاه فقط دخترا حق دارند عینک دودی بزنند و اگه پسری عینک بزنه حراست اون رو می گیره , صفری بدبخت هم از ترس عینک رو گذاشت تو جیبش

 از یک صفری پرسیدیم درس عمومی چی داری؟ گفت : شیمی عمومی!

یکی از دخترها ی صفری میم شیمی سر کلاس موازنه به استاد گفت من به عنوان یک مهندس معتقدم که لازم نیست تمام مراحل یک مساله را بررسی کرد.

یکی از دخترهای مکانیک خود را خوشگلترین دختر دانشگاه اعلام کرد( ایراد از آینش بود فکر کنم)

پ.ن: دیگه به با مزه گی خودتون ببخشید اگه بی مزه بود.

موندگار به موندنتون ممد رضا.

ماجرای سفر با دوستان

By سلطان بانو on September 17, 2006 5:09 PM

عرض ادب داریم خدمت تمامی مخاطبان ریز و درشت جمع بلاگر و غیر بلاگر هم زبان مهر ورز و مهر پرور گرامی.

خوب قرار بر این بود که در پست بعدی که همان پست فعلی باشه یکی دیگه از خاطراتم را بنویسم, باشد که لبخندی هر چند زود گذر بر لبانتان و شادی مختصر در دلتان آید...

این ماجرا بر میگرده به دو سال پیش یعنی زمانی که با جمعی از دوستان برای عوض کردن آب و هوا و زیارت به مشهد رهسپار شدیم

قرارها را گذاشتیم و هماهنگیهای لازم را به عمل رساندیم و سوار اتوبوس شدیم و راهی سفر پر ماجرای خود شدیم

همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا جایی که اتوبوس توقف کرد و محمد آقا پسر عموی بنده چشمش به یه زالزالک فروش دوره گرد افتاد و هوس کرد یه کیلو زالزالک به عنوان توشه ی سفر بخره, زالزالک را خرید و سوار شد و با مازیار و مسعود مشغول خوردن شدند اما من چون قبلش تا خرخره غذا خورده بودم لب نزدم .

بعد از چند دقیقه که خوردند و گفتیمو خندیدیم متوجه شدم که رنگ چهره ی هر سه شون برگشت و حالشون خیلی جالب نیست وقتی علت را پرسیدم اشاره به زالزالکها کردند و گفتند دل و رودشون خیلی نافرم به هم پیچیده و چاره ای جز گلاب به روتون دستشویی رفتن ندارند خلاصه یکیشون رفت جلو پیش جناب راننده و خواهش کرد برای چند لحظه در اولین ایستگاه توقفی داشته باشیم راننده هم که پیرمرد مهربانی بود قبول کرد و ایستاد. اساتید ما هم به مانند مرغان از قفس رها شده به سمت درب خروجی حمله ور شدند و بعد از چند لحظه با چهره هایی خندان برگشتند اما این خنده ها دیری نپایید که به اخم و آزردگی تبدیل شد و مجددن مشکل تکرار شده بود , این بار از من ملتمسانه خواهش کردند که از راننده درخواست توقف کنم منم که حال و روزشان را وخیم دیدم قبول کردم و باز هم راننده ی مهربان ایستاد اما اینبار کمی شاکی و عصبانی بود , حضرات سه نفری به سمت توالت های قهوه خانه ی میان راهی هجوم بردند و بار دیگر بازگشتند اما اینجا ختم داستان نبود و حضرات دوستان با خویش اندیشیدند که اینگونه نمیتوان سفر را به مقصد رساند و مازیار خان جرقه ای به ذهن بیمارش رسید و باقیمانده ی زالزالک های ناجوانمرد را به دست گرفت و خرامان خرامان به سمت راننده رفت و پس از حال و احوال کردن و پیاده کردن رسم رفاقت با جناب راننده بسته ی زالزالک را جلو فرمان راننده ی از همه جا بی خبر گذاشت و شروع به تعریف و تمجید از خوشمزگی زالزالک ها کرد , راننده ی بیچاره که آب از دهانش جاری شده بود با تعریف های حضرت مازیار تا آخرین دانه ی آن میوه های مسموم را خورد

و تا خود مشهد اتوبوس در تمامی ایستگاه ها توقف میکرد و دوستان من فقط میدویدند اما اینبار راننده ی در به در نیز همراه با آنان میدوید و اینگونه بود که مشکل اول از سر راه دوستان اصفهانی ما برداشته شد...

به مشهد رسیدیم و در هتل نسبتا ارزان قیمتی اتراق نمودیم و چند ساعتی استراحت کردیم و به سوی حرم راه افتادیم محمد آقا پسر عموی گرامی بنده که مختصری سرما خوردگی داشت و با آمدن به مشهد حالش وخیمتر شده بود همراه با ما به صف نماز جماعت در یکی از صحن های حرم ایستاد اما در بین دو نماز ناگهان وی را دستپاچه یافتیم و مشاهده کردیم که با نگرانی و عجله مشغول کند و کاو در جیبهای خود به دنبال دستمال است تا تا عطسه ای کند و محتویات کله ی مبارک را درونش خالی سازد( البته با عرض شرمندگی از حضور مخاطبان عزیز ) وقتی از وجود هرگونه دستمال , پارچه , لنگ و... در جیبهایش نا امید شد رو به ما کرد و از ما درخواست کمک کرد ما نیز جستجویی کردیم اما هیچ یک چیز مناسب بر احوال ایشان نیافتیم در آخر خودش جورابهایش را که برای وضو گرفتن از پا در آورده بود از کنار دستش برداشت و بله.... در همین حین متوجه نگاه سنگین شخص محترمی در کنارمان شدیم که با چشمهای گرد شده از تعجب و خشم به آقا محمد مینگریست , ماهم نگاهی به یکدیگر کردیمو و از طرز نگاه مرد محترم شاکی شدیم و با خود میگفتیم که حالا مگه چی شده یه نفر عطسه کرده تو جوراب خودش این چرا اینطوری نگاه میکنه؟؟ که محمد دست در جیب خود کرد و همچون روح دیده ها بر جایش خشک شد و به آرامی و با نگرانی از ما خواست تا هر چه زودتر محل را ترک کنیم ... بله جوراب های آقا محمد تو جیب شلوار خودش بود و نگاه های آن مرد بیچاره بی جهت نبود چرا که در کمال ناجوانمردی جوراب هایش دچار بلای آسمانی شده بود...

گذشتیمو خندیدیم تا چند روز بعد که باز به حرم آمدیم و در کنار پنجره ی فولاد ( همونجایی که ملت در انتظار شفا را با طناب به پنجره میبندند ) مشغول صحبت با یکدیگر بودیم که بحث منو مسعود بالا گرفت و شروع به کل کل کردن با هم کردیم . کار به جاهایی کشیده شد که به مسعود گفتم : مسعود امشب حالتو میگیرما !!! مسعود هم میگفت عمرن باز من میگفتم آقا مسعود میگیرما!! اونم میگفت عمرن ... از من اصرار و از مسعود انکار ( البته اینها همه جنبه ی شوخی داشت و در واقع هیچ مشکلی بین ما پیش آمد نکرده بود ) تا اینکه من با یک حرکت سریع جناب مسعود خان را که شخصیست با 160 سانتیمتر قد و 90 کیلوگرم وزن را ( دقیقا عین توپ فوتبال) به روی دستانم بلند کردمو فریاد زدم آیـــــــــــــی......... مردم........... آقا سلامتیشو بهش داد..... شفــــــــــــــــــــا گرفت... و انداختمش میون جمعیت و با مازیار و محمد که از شدت خنده نمیدونستیم چیکار کنیم از محل متواری شدیم فقط وقتی داشتیم فرار میکردیم مسعود را دیدیم که مردم ریختن رو سرش و دارند لباساشو تیکه پاره میکنند تا به عنوان تبرک ببرند . خودم به چشم دیدم که یه آقا با دو متر قد و هیکل پاچه ی شلوار مسعود را گرفت و تا بالا جر داد ... چند ساعت بعد مسعود با سر و پکال زخمی و یک دست لباس از خدمه ی حضرت بر تن به هتل مراجعت فرمودند و تا صبح همگی با هم میخندیدیم . در ضمن مسعود میگفت که خدمه ی حرم به دفتر برده بودنش و متهمش کرده بودند که چرا به دروغ نظم حرم را به هم ریخته ای ....

اون سفر سراسرش پر بود از ماجراهایی از همین دست که سه موردش را براتون نوشتم که فکر کنم تا همینجا هم خیلی حرف زده باشم..

سبز باشید و ستبر

امضا : ممد رضا

حرفهاب بی ربط :

بسیار خوبی هایی که روزی قصد انجامشان را داری , و منتظری تا روز مناسب فرا رسد , اما تنها فرصتی که از آن توست , یقینن همین لحظه است.

موذن قلابی

By سلطان بانو on September 6, 2006 2:50 PM

بازم برمیگردیم به یه خاطره شیرین از دوران دانشجویی که خودمم تقریبا فراموش کرده بودم و با یادآوری سلطان بانو تصمیم گرفتم براتون بنویسم
این ماجرا برمیگرده به چهار سال پیش که مسابقات اذان دانشجویی تو دانشگاه اصفهان برگزار میشد
یه روز ظهر که من و علیرضا دوستم تو سلف نشسته بودیمو مشغول میل کردن ناهار بودیم (جاتون خالی یادمه کباب هم بود)حالا چرا هنوز یادمه کباب بود ؟ عرض میکنم خدمتتون
اونروز منو علیرضا چهار بار تو صف واسادیم و هر دفعه یکی از ما حواس مامور چک دستگاه کنترل ژتون را پرت میکرد و از دستگاه رد میشدیم و با چهار پرس کباب و خوشحال از این موفقیت مشغول خوردن شدیم
تو همین حین که مشغول به چپاول باقیمانده ی غنایم بدست آمده بودیم صدای چند تا از برادران بسیجی رو شنیدیم که مشغول به صحبت از یه مراسم خیلی با شکوه در اولین روز ماه رمضان بودند دقیقتر که شدیم متوجه شدیم روز اول ماه رمضان تاریخ برگزاری مسابقات اذان دانشجوییه و اینطور که شنیدیم یه مراسم افطاری باشکوه را هم تدارک دیده بودند(آخه همیشه شصت درصد بودجه ی فرهنگی دانشگاه به بسیج اختصاص داشت و ما هم که عضو شورای صنفی بودیم همیشه با این قضیه و تقسیم ناعادلانه مشکل داشتیم)
به علیرضا گفتم اگه من این افطاری رو نخورم از خود سقاییان نژاد(رئیس دانشگاه رو عرض میکنم)پست ترم
علیرضا گفت تو رو اونجا راهت نمیدن که حتی کفشاشونو واسشون جفت کنی!! بهش گفتم واسا ببین چیکار میکنم فقط باید کمکم کنی گفت من که همیشه پایه همین دیوونگیاتم
تای آستینا رو باز کردیمو دکمه بالایی یقه رو هم بستیم پیرهنمونم انداختیم رو شلوارو رفتیم جلو
سلام برادر عذر میخوام از اینکه مزاحمتون شدم من با این دوستم بدون هیچ منظوری یه قسمتایی از صحبتای شما را شنیدیم و گویا در دانشگاه مسابقات اذان برگزار میشه میخواستیم بدونیم که شرایط شرکت در این مسابقات چیه؟
برادر که ظاهرا خیلی از ما خوشش اومده بود با صمیمیت و مهربانی خاص خودش گفت برادر مرحله ی انتخاب تموم شده و تو این مرحله کسانی که قبلا انتخاب شدند با هم رقابت میکنند
ما دو تا رو میگی...عین یخ وا رفتیم پس یعنی هرچی رشته بودیم پنبه شد؟
از سلف زدیم بیرون به علی گفتم علیرضا من هرچی فکرشو میکنم میبینم باید این افطاری رو حتما بخورم علی گفت اینجاش دیگه با من گفتم چطور؟؟؟
گفت من یکی رو میشناسم که دستش تو همین کاراست بذار ببینم چیکار میشه کرد... منم گفتم ایول ببینم چیکار میکنی
چند روز بعد علیرضا اومد گفت اسممونو به ته لیست اضافه کردم پرسیدم چطوری؟
گفت لیستو کش رفتم.... یه لحظه به خودم گفتم این دیگه چه جونوریه من خبر نداشتم خلاصه کلی خوشحالی نمودیمو خودمونو واسه روز مسابقه آماده کردیم
اینجا جای تذکر داره که ما دو تا از بچگی بچه محل و رفیق گرمابه و گلستان هم هستیم و همیشه عاشق اذان شادروان موذن زاده بودیم یادمه خیلی با هم تمرین میکردیم تا عین خودش بخونیم و سر این موضوع با هم کل مینداختیم
خلاصه رسید روز مسابقه و ما هم رفتیم نشستیم ردیف دوم سالن آمفی تئاتر دانشگاه و آماده بودیم تا اسممون رو بخونن بالاخره اسم منو خوندن و رفتم بالا و شروع کردم به اذان گفتم بعد از من علیرضا رفت انصافا وقتی میخوند خودم کلی از خوندنش لذت میبردم و بعد از مسابقه هم رفتیم سر میز و شروع کردیم به خوردن خدایی دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودند فقط حیف که دیگه نمیشد بیشتر از یه پرس بخوریم ...یه کم آخه تابلو بود
چند روز بعد هر دومون توی حراست دانشگاه خواستنو ازمون تعهد گرفتن (البته واسه ما عادی بود چون اگه یه ترم بدون تعهد میگذروندیم اون ترم آخر نمیشد)
و اما قسمت هیجان انگیز و عجیب و یه مقدار غیر قابل باور داستان اینجاست که منو علی تو اون مسابقه جزو نفرات برتر از طرف هیئت داوران انتخاب شده بودیم
بازم با یه خاطره شیرین برمیگردم
موندگاریم به موندنتون
امضا : ممد رضا

حرفهاب بی ربط :


if you have a big problem,dont say
"oh god i have a big problem" . but say
"Hey problem i have a big god"


حروم شدم

By سلطان بانو on August 7, 2006 3:31 PM

برای روشنایی است .... که می نویسم ... اگر همیشه .... و همه جا....تاریک بود.... هرگز نمینوشتم*

ده-یازده ساله بودم و از همان موقع به سبب آن که پدر بزرگمان دستی در شعر داشت همیشه بساط شعر و شاعری تو خونه به راه بود ما هم که همینطوری نخورده مست بودیم ! تا چه برسه به اینکه زمینش تو خونواده هم مهیا باشه. یه روز اومدم پیش پدر بزرگ و یک بیت شعر (طبعا در اون شرایط سنی از نوع بچه گونه) گذاشتیم جلوش و گفتیم : "چطوره؟"


بود میهن من چو جان و تنم دهم جان خود در ره میهنم

نگاهی از بالای عینک به سر تا پای ما انداخت و گفت : "مال کیه؟"

گفتم: "مال خودمه؟!"

فعلا تا همینجای مطلبو داشته باشید. از بقیش فقط همین قدر میگم موضع تشویق ایشون هنوز بعد از چهارده سال هنوز هم درد میکنه! دماری از روزگارمون در آورد که اون سرش نا پیدا. منو به یاد همون خاطره ای انداخت پدر بزرگم از پدر خود داشت. اون وقتا هنوز درس و مدرسه و سواد در جامعه جا نیفتاده بوده و اهالی محله به پدر پدربزرگمون! توصیه میکردند که نذار پسرت مدرسه بره فردا کافر میشه ها! و همون شب پدر بزرگ ما به خاطر اخذ نمره ی ۲۰ کتک مفصلی نوش جان فرموده بود. بیخود نمیگن تاریخ تکرار میشه. خلاصه این طور شد که ما تا سالهای سال دور و بر شعر و شاعری و مشاعر ! نگردیدیم و سالها گذشت و گذشت تا به سنی رسیدیم که بتوانیم خیلی کارها رو بدون اجازه انجام بدیم. باز هم دختر زیبای شعر ناز نازان ما را به سوی خود خواند* البته اینبار به عنوان خواننده و خلاصه دوباره آلوده شدیم. از طرفی چون دیگه وارد دنیای بزرگترها شده بودیم یک روز به خودمون جرات دادیم که از پدر بزرگ بپرسیم : "پدر آخه چرا در اون دوران اونطور با حدت و شدت ما را از دنیای ادبیات رماندی و ترساندی ؟ چرا توی چشمه ی جوشان احساسات ما اسید سولفوریک چکوندی!؟ طوری که رده ی زده ی زده شویم و تا مدتها دور و برش نپلکیم."

چند لحظه سکوت کرد و بعد آهی از اعماق وجود کشید و گفت :"پسر جان !دیدم مستعد هستی ترسیدم ترسیدم در این ورطه بیفتی و یک عمر مثل من بسوزی. من خودم در این راه قطره قطره آب شدم. نمیتوانستم ببینم که فرزندم هم چنین می شود با تمام شدتی که میتوانستم تو را از این وادی فراری دادم مبادا که به آتش آن گرفتار آیی."

و اما حالا پدر جون یادت باشه که تنها تنها سوختیا! یادت باشه که خودت دستی دستی ما رو از راه راست منحرف کردی تا بریم مهندس شیم ! و هیچوقت میون اون همه کتاب قطور رشته ام که بیشتر به درد بدن سازی میخورد تا اندیشه سازی! هیچوقت هیچوقت هیچوقت حتی یه جمله پیدا نکردم که بتونه روحمو به اندازه ی این دوبیت اقناع کنه :

"بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم"

"اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم"

۱.شاعر این شعر و اون شعر قسمت حرفهای بی ربط مرحوم بیژن جلالی هستند

۲.تشبیه فوق را از یکی از اشعار پدر کش رفته ام

ممد رضا

حرفای بی ربط

خداوندا!

روزهای من

چون شعله های آتش

زبانه کشیدند

و خاموش شدند

ولی در روشنی آنها چهره ی تو رادیدم

و تو مرا شعری چند آموختی که از ما به یادگار

خواهد ماند

Å ولادت با سعادت امام علی (ع) را به بلاگرای تبریک عرض میکنم.امیدوارم که بتونیم تا حدودی از عدالت ایشون سرمشق بگیریم.

Å روز پدر رو به همه ی پدرای وبلاگ نویس و پدر شوهر عزیزم و بابایی خودم تبریک میگم.و یه تبریک ویژه به پدر آینده ممد رضای جیگرم .سلطان بانو

کل کل

By سلطان بانو on March 26, 2006 2:42 AM

شبی از شبهای مهتابی روزگار داشتم با ممد (پسر عموی آقا ممد خودمون) تو خیابون چهار باغ قدم میزدیم و از شب مهتابی لذت میبردیم که ممد خان چشمش به یه آقا افتاد و به من گفت : این کلاه گیسه رو سر این بابا. بعد من گفتم نه عزیزم این کلاه گیس نیست که و....

بعد شروع کردیم به شرط بندی کردن ممد (پسر عموم)شرط بست که بره و کلاه گیس رو برداره , بعد از من جدا شد و پشت سر طرف شروع کرد به راه رفتن نزدیکییای خیابون کوالالامپور که رسیدیم ممد با یه حرکت سریع چنگ زد تو موهای طرف و شروع کرد به کشیدن هر چی میکشید کنده نمیشد و سر طرف به این طرف و اونطرف کشیده میشد بعد که از کشیدن خسته شد پا گذاشت به فرار و در یه لحظه تو خیابون کوالالامپور غیب شد و اون مرد که شوکه شده بود با چشمای گرد شده به انتهای خیابون نگاه میکرد و هنوز نمیتونست درک کنه که چه اتفاقی واسش پیش اومده من که شاهد این صحنه بودم از زور خنده نتونستم رو پاهام واسم و نشستمو شروع کردم به خنده آخه باورم نمیشد که ممد یه همچین کاری کنه اما امان از وقتی که آدم رو دنده کل و رو کم کنی بیفته

بعد از چند دقیقه که ممد آقا رو از تو خیابون شمس آبادی پیدا کردیم بدون اینکه حتی خودش بخنده به من نگاه کرد و گفت

موهای خودش بود

حرفای بی ربط

تو زندگی سعی کن چیزی که دوست داری رو بدست بیاری

وگرنه مجبور میشی چیزی که بدست آوردی رو دوست داشته باشی

شکسپیر

----------------- پیوست 1: متاسفانه خبر دار شدیم که همسر آقا نیما (تانی خانوم)دچار سانحه تصادف شدن همگی واسش دعا میکنیم......

عاشقی یا خودخواه؟ (قسمت آخر)

By سلطان بانو on February 23, 2006 7:41 PM

به علت اسرار بچه ها و گاهی هم تهدیدات امروز با وجود مشغله ی زیاد مجبورم داستان و تموم کنم (اینجا میتونین قسمت اول و قسمت دوم این ماجرا رو بخونین)

همونطور که گفتم تو این گیر و ویری فریده باردار شد اما همه از این ماجرا خبر داشتن به غیر از پدر بچه و خانواده ی شوهر فریده.یه مدت گذشت یه روز فهمیدیم فریده خیلی مریض احواله .می گفتن کمر درد شدید داره , بعضی می گفتن از بس شوهرش تو خونه زندانیش کرده افسره شده و افسردگی برابره با هزار تا درد دیگه یه عده هم میگفتن به خاطر بارداریه. چیزی نگذشت که همه فهمیدن اون بچه شو سقط کرده.

اولین کسی که از باردار شدن فریده با خبر شده بود مادر فریده بود مادر فریده هم اونو وادار کرده که بچه شو سقط کنه اما چرا فریده قبول کرده من فکر میکنم به خاطر اوضاع نابسامانی بوده که اون زمان گرفتارش بود (دعواهای خانوادگی , بی مهری همسر , بیفکری پدر و مادرش , مشکلات بیشماری که هر زنی در چنین مواقعی گرفتارشه و ...) شوهر فریده هم نه از بابا شدنش خبر دار شد نه از, از دست دادن بچش.فریده خیلی خسته و بیمار بود انگار همه ی جوونیشو از دست داده بود.دیگه از اون دختر شیطون و سر به هوا که وقتی وسط کوچه میخندید همه سرشونو میچرخوندن خبری نبود (اشتباه نشه من با این ادا اصولا موافق نیستما)

فریده تصمیم گرفته بود طلاق بگیره .کلی دادگاه رفت و واسه جدایی به خودش زحمت داد اما نه دادگاه و نه همسرش برای جدایی موافق نبودن.دادگاه تو این مواقع همیشه کار و کش میده که شاید طرفین با همدیگه آشتی کنن. شوهر فریده همیشه از بی بند و باری فریده شکایت داشت ,فریده هم از بد رفتاری شوهرش.البته فریده خیلی سعی کرد که همونطوری باشه که شوهرش دوست داره اما انگار شوهر فریده میخواست حتی آفتاب هم زنشو نبینه .فریده می گفت هر روز با کلی جر و بحث مجبور میشدم پرده های همه ی اتاقا رو بکشم چون که شاید ممکنه یه نفر از رو دیوار خونه من و ببینه.واسه همینه که میگم گاهی آدما عاشقی رو با خودخواهی اشتباه میگیرن

بعد از مدتی که فریده تقاضای طلاق کرد با کمک ریش سفیدای فامیل هر دو طرف اونا آشتی کردن و برگشتن سر خونه زندگیشون اما ..

اما بازم یه تقاضای طلاق از طرف اونا رفت دادگاه و اینبار نه از طرف فریده .بله درسته اینبار شوهر فریده میخواست زنشو طلاق بده .دادگاه از شوهر فریده پرسید برای چی میخوای زنتو طلاق بدی اونم گفت : این زن بی عفته و بدون اجازه ی من بچمو کشته.دادگاه هم تو یه چشم به هم زدن حکم طلاق و گذاشت کف دست شوهر فریده .

و فریده طلاق و کل مهریشو گرفت و برگشت خونه ی پدرش اما کلی با اولین باری که خونه ی پدرش بود فرق میکرد.بیمار بود و افسرده.بعد از یه مدت دوا درمون معلوم شد علت بیماری فریده سقط جنین اونم از راه غیر اصولی بوده.با وجود بیماری فریده مادرش خیلی خوشحال بود ,که لااقل بچه نداره .پدر فریده با تمام وجود مواظب اون بود و همه نوع خرجی رو تقبل میکرد برای درمان دخترش.

یک سال گذشت و شوهر سابق فریده ازدواج کرد, فریده از همیشه افسرده تر بود کمردردش به یه بیماری مزمن تبدیل شده بود و دکترا هم کاری از پیش نمیبردن.بعد از مدتی فریده با خانوادش به یه شهر دیگه رفتن و اونجا بازم درمان رو ادامه دادن در آخر همه ی دکترا به اونا پیشنهاد دادن که فریده رو به یه دکتر روانشناس معرفی کنن.فریده کمی بهتر شده بود اما بازم سیل خواستگار بود که به اون هجوم میاوردن (این خواستگار هم واسه خودش درد سریه ها).فریده مدتی به دستور دکترش بیرون از خونه کار میکرد .اون زمان یه خورده حالش بهتر شده بود به قول خودش :حتی وقت این و نداشتم که به بدبختی هام فکر کنم.پدر فریده دیگه کلا با ازدواج فریده مخالف بود و میگفت دیگه هر چی کشیدم بسمه اما این خواستگارا دست بردار نبودن (منم هنوز علت این همه خواستگار واسه فریده رو نفهمیدم اما فکر کنم این دوره زمونه مردم بوی پول که به مشامشون میرسه دیگه دست از پا نمیشناسن).انگار فریده برگشته بود سر پله ی اول.یه سال دیگه هم گذشت بازم بگو مگو های فریده با پدرش سر خواستگارا شروع شد.یادمه فریده همشونو رد میکرد یا بهشون میگفت که من مریضم اونا هم میرفتن و پشت سرشون هم نگاه نمیکردن اما مسئله اینجا بود که فریده تو خونه ی پدرش اصلا احساس راحتی نمیکرد چون اوضاع مثل سابق نبود, رفتار خانوادش هم با اون متفاوت شده بود و باز یک سال دیگه گذشت یه آقا پسر اومد خواستگاری فریده.پدرش گفت من دخترمو به تو نمیدم اما اون بازم اومد.فریده بهش گفت من مریضم اما اون بازم برگشت فریده گفت من یه بار ازدواج کردم اما بازم دست بردار نبود , پدر فریده گفت من یه قرون از ثروتم رو به فریده نمیدم اما اون گفت من نمیخوام .آخر سر بهش گفتن تو چی از جون ما میخوای اونم گفت من فریده رو میخوام.

فریده قبول کرد اما پدر فریده همچنان مخالف بود .فریده با همون پسر ازدواج کرد و اینبار به حرف پدر مادرش گوش نداد. شوهر فریده مهندس بود و حقوق مناسبی داشت حالا هم چند ماهی از ازدواجشون میگذره.فریده با شوهرش هر روز میرن سر کار (شوهر فریده یه کار واسه خانومش همون نزدیکای خودش جور کرده).امیدوارم خوشبخت بشن .اما هیچ کس نمی دونه که روزگار آبستن چه حادثه ایه....

سلطان بانو

-----------------------------

پیوست:

کلاه مخملیا رسما کار خود را شروع کردن

عاشقی یا خودخواه؟ (قسمت دوم)

By سلطان بانو on February 13, 2006 1:28 PM

حالا بقیه ماجرای فریده (اینجا میتونین قسمت اولش رو بخونین)

یه روز سراسیمه اومد خونمون.میگفت یه خواستگار تازه اومده. دو دل بود و نگران ,بهش گفتم این یکی چطوره ؟؟ گفت : خوبه پولداره خانوادش خوبن اما ...

من : اما چی ؟؟

فریده : پسره اصلا خوش قیافه نیست.قدش کوتاهه ,تازه صورتشم سیاهه

من: کار و کاسبیش چیه ؟

فریده : کارش خوبه. خیلی هم مال و منال داره .یه کامیون داره .از اون خوبا (مدل ماشین رو گفت. آخه تو کار ماشین به خاطر شغل پدرش خیلی وارد بود) اما بابام گفته اگه دختر من و میخوای باید واسه ماشینت راننده بذاری و خودت همیشه تو خونه پیش دخترم باشی, اونم قبول کرده. آدمای خوبین انقد مامانش خوش اخلاقه, بابا هم گفته باید قبول کنی اما نمی دونم چرا به دلم نمی شینه.

چند بار از پدرم شنیدم که فریده سر این خواستگار کلی با باباش بگو مگو کرده اما آخر کار پدرش اونو به این ازدواج راضی کرد.پدر فریده از تعداد زیاد خواستگارای فریده خیلی خسته شده بود واسه همین فقط منتظر یه کِیس مناسب بود که واسه خودشم یه سودی داشته باشه آخه خیلی پول دوست و خسیس بود.بالاخره یه روز با همدیگه قرار عقد گذاشتن یه سال بعدشم ازدواج کردن.

فریده از اول زندگیش خیلی آزاد بار اومده بود هر جور دلش میخواست لباس میپوشید هر جور دوست داشت آرایش میکرد.همیشه دوست داشت واسه گردش و تفریح بیرون باشه و کلا کسی حق نداشت بهش بگه بالا چشت ابرو.همیشه هم کلی پول تو دستش بود که بی حساب خرج میکرد .اون زمان سه تا زن داداش داشت که در تمام زندگیش باهاشون مشکل داشت.یا فریده پشت سرشون حرف میزد یا اونا پشت سر فریده غیبت می کردن.اونم چه غیبت هایی به مرگ همدیگه راضی بودن.حالا اینکه اصلا مشکلشون چی بود خودش یه داستان دیگه است.

قبل از ازدواج فریده , همیشه زن برادراش و مردم پشت سرش یه حرفایی میزدن.من که آخرشم نفهمیدم که اونا راست بود یا دروغ اما یه چیزم خوب میدونم آدم تا چیزی رو با چشم خودش ندیده نباید باور کنه.این فریده خانوم یه عیب (شایدم حسن ) داشت اونم این بود که بی نهایت ساده بود عین آینه همه ی حرفای دلش و زودی واسه هر کی که باهاش صمیمی میشد میزد. به نظر من همین باعث یه تعدادی از مشکلات زندگیش شد. حتی گاهی واسه همین زن برادرش هم درد و دل می کرد.

اوایل زندگیش خوب و خوش بود (حدود چهار پنج ماه) اما بعد یه زمزمه هایی شد که شوهر فریده نمیذاره اون زیاد از خونه بیاد بیرون.یه بار شنیدم که حتی وقتی میره بیرون گوشی تلفن و قایم میکنه.فریده ی ساده و از همه جا بی خبر فکر کرده بود که مثلا عمش راز داره یا اینکه میتونه به مادرش اعتماد کنه .فکر کنم واسه اونا درد و دل کرده بود و اونا هم هر کلمه حرف و با صد تا دروغ و حرفای عجیب و غریب قاطی کردن و همه ی شهر و خبردار کرده بودن. شوهرشم که فهمیده بود ماجرا درز پیدا کرده عصبانی تر از همیشه بود.اون حتی در خونه رو روی فریده قفل میکرد.تا اینکه ماجرا به گوش پدر فریده رسید .

پدر فریده کلید خونشون رو داشت ( از زمانی که اونا رفته بودن ماه عسل و کلید خونشون رو به پدر فریده سپرده بودن) .یه روز عصبانی از حرفایی که شنیده بود راه افتاده بود به طرف خونه ی فریده و شوهرش.اول در زده اما کسی در و براش باز نکرده بعد کلید انداخته تو در و باز کرده.پدر فریده دیده هم شوهر فریده هم خود فریده تو خونه هستن اما در و باز نمی کردن (بعد ها فهمیدن که شوهرش نمیذاشته که باز کنه) پدر فریده اول یه خورده با شوهر فریده جر و بحث کرده بعدم دامادش و یه کتک مفصل زده و اینطور شد که دعوا و مکافات آغاز شد.

اول فریده قهر کرد رفت خونه ی پدرش. این وسط چه فتنه ها که به پا نشد .آخه عمه های فریده آتیش بیار معرکه بودن از یه طرف با مادر و پدر شوهر فریده حرف میزدن از یه طرفم با پدر فریده.از اون طرف زن برادرای فریده بدشون نمیومد که فریده بد بخت بشه و کلا غرورش شکسته بشه. بعدها شنیدم که اونا هم یه کارایی می کردن.اصلا دلیل اینکه شوهر فریده نسبت به فریده شکاک شده و اونو تو خونه زندانی میکرده به خاطر حرفای زن برادراش بوده.

بعد از اولین قهر, فریده چندین بار آشتی کرد و برگشت خونه ی شوهرش اما بازم خبر چینی یه نفر یا بی فکری پدر مادرش یا رفتار بد شوهرش باعث می شد که اون دوباره قهر کنه.چند دفعه رفتن دادگاه چند بار همه چیز و از اول شروع کردن اما همه چیز بازم خراب میشد

تو این گیر و دار بود که فریده باردار شد...

خیلی سعی کردم که تو این قسمت همشو تموم کنم اما این ماجرا باید با جزئیات گفته بشه که اصل مطلب درک بشه واسه همین قسمت آخر رو میذارم واسه ی دفعه ی بعد

سلطان بانو


اینم پیوست من واسه والنتاین:

روز عشق و مهر ورزی

چهاردهم فوریه برابر با 25 بهمن

سنت والنتاین در قرن سوم میلادی و در روم باستان زندگی می کرده است . هنگامی که امپراطور کلادیوس دوم به این نتیجه میرسد که سربازان مجرد در مقایسه با سربازان متاهل با کفایت تر و قدرتمندتر هستند ازدواج مردان جوان را غیر قانونی اعلام میکند تا بدین ترتیب بر تعداد سربازانش افزوده شود . والنتاین که این حکم را بسیار ناعادلانه میداند از فرمان کلادیوس سرپیچی میکند و مردان و زنان جوان را در خفا به عقد یکدیگر در می آورد. هنگامی که کلادیوس از این عمل والنتاین آگاه می شود وی را به مرگ محکوم میکند


با خودم فکر کردم اگه بدونید چرا این روز را جشن میگیریم و تو همه ی دنیا به روز عشق معروفه ارزشش واسه هممون بیشتر باشه

والا میگن این روز رو باید به کسی که عاشقشی تبریک بگی منم این روز رو به خانوم گلی خودم تبریک میگم امیدوارم که روز به روز خوشبخت تر و عشقمون تا ابد پابرجا بمونه

ممد رضا


پیوست دوم از طرف سلطان بانو

منم این روز رو به عزیزترین عزیزم تبریک میگم.خودت خوب میدونی منم خوب میدونم که عشقمون چطوری شروع شد .اما میخوام امروز به خاطر اینکه من و لایق این عشق دونستی و همچین عشقی رو به من هدیه کردی تشکر کنم. حالا که امروز صحبت از عشقه ,میخواستم بگم هیچوقت باور نمی کردم عشقی به پاکی عشق تو, تو دنیا (اونم تو این دوره زمونه ) پیدا بشه اما خدا و تو به من ثابت کردین که حتی تو گرمترین کویر ها و تو سردترین کوهستانها هم میشه گل عشق رو زنده نگه داشت.دوست دارم تا ابد

عاشقی یا خودخواه ؟

By سلطان بانو on February 3, 2006 3:44 AM

گاهی آدما خیلی عاشق به نظر می رسن اما وقتی خوب دقیق میشی میبینی که این بیشتر به خودخواهی شبیه تا به عشق. بعضی از ماها خیلی خودمونو دوست داریم و به همین علت سعی می کنیم بهترینها رو واسه خودمون داشته باشیم حالا اون بهترین ممکنه یه لباس باشه یا یه آدم دیگه. حتما میگین چی شده که سلطان بانو این حرفای قلنبه سلمبه رو میگه.این حرفم علت داره.میخوام یه ماجرایی رو واستون تعریف کنم از زندگی دوستم که اینجا اسمشو میذارم فریده

پدر مادرش اوایل اوضاع مالی مناسبی نداشتن اما نمیدونم چی شد که تو این بیست ساله موجودیه بانکیشون از این رو به اون رو شد.پدرش لوازم یدکیه ماشین های سنگین و سبک می فروخت و کم کم تو کار خودش بی رقیب شد و کارشو توسعه داد.دختر یکی یه دونه ی بابا بود .قیافشم بد نبود میشه بگی خوشگل بود.چهار تا داداش داشت.همشون ازدواج کرده بودن و رفته بودن این بود و دادش آخری که از همه کوچیکتر بود.یادمه همیشه با یه چادر گل گلی و یه جفت دمپایی تو کوچمون راه می افتاد و و خونه داداشش میرفت .آخه خونه ی همشون توی یه کوچه بود ما هم همون جا بودیم.تو محل کسی نبود که اونو نشناسه .خیلی دختر ساده ای بود.پولدار و ولخرج و بی کله.درسشم خوب بود اما وقتی دیپلم گرفت و دو دفه کنکور داد بی خیال درس خوندن شد فکر کنم چند جا هم قبول شد اما نرفت. عاشق این بود که ازدواج کنه وقتی حرف ازدواج می اومد وسط قند تو دلش آب میشد.

خواستگاراش زیاد بودن. اووووووووووووو هر کدوم یه ماجرایی داشتن.یه بار اونایی که تا حالا اومده بودن و شمرده بود گفت تا حالا هشتاد نفر اومدن اما حالا که از اون موقه میگذره فکر کنم 130 نفری بشن.گاهی وقتا میومد خونمون و شروع میکرد درباره ی خواستگارای اون هفتش حرف میزد .خیلی هم بامزه بود. بعد رفتنش هممون دل درد می گرفتیم از خنده .بعضی شبا از جلوی خونشون رد میشدیم به مامانم می گفتم اوه خونه ی فریده اینا شلوغه مامانم با خنده می گفت خوب معلومه یه خواستگار دیگه.همه جور آدمی رو میشد تو جمع خواستگاراش پیدا کرد. یکی شون خوشتیپ بود یکیشون پولدار یکیشون فقیر و عاشق ....

دو سالی به همین منوال گذشت.پدرش دیگه از دست خواستگارای فریده عاصی شده بود.پدر فریده یه داماد می خواست که پولدار باشه و خانوادشم اصیل و با مرام باشن.فریده میخواست هم پولدار باشه هم با کلاس هم خوشتیپ.بیشتر وقتا سر این موضوع با همدیگه توافق نداشتن.هر کسی که فریده می پسندید پدرش می گفت نه .هر کی رو که پدرش می خواست فریده رد میکرد.مادر فریده این وسط به فکر خودش بود همش میگفت من یه داماد می خوام که به فکر مادر زنش باشه و حداقل سالی دو بار من و فریده رو ببره مسافرت. این مادر فریده خودش یه پروژست من که خودم در تمام عمرم مادری به این عجیبی ندیده بودم بیشتر به فکر خودش بود تا فریده .به نظر من فریده در تمام عمرش کمبود مادر داشت.

آخرای سال دوم بود که یه خواستگار اومد, فریده شیفتش شده بود .پدرش زیاد راضی نبود آخه با اینکه پدر اون آقا پسر پولدار بود اما خود داماد بلیط فروش اتوبوس بود.از گفته های فریده میشد بفهمی که آدم با کمالات و با اخلاقیه.خیلی دوستش داشت و میگفت من و خوب درک میکنه. فریده روی پدرش خیلی نفوذ داشت.کم کم پدر شو راضی کرد .پدر داماد یه خونه داده بود به پسرش واسه زندگیه آیندش اما این خونه چسبیده بود به خونه ی خوشون.پدر فریده پاشو کرده بود تو یه کفش که با بی پولیه این پسره می سازم اما نمی ذارم دخترم تو خونه ای زندگی کنه که چسبیده به خونه ی مادر شوهرش. اونا هم پاشونو کرده بودن تو یه کفش که الا و بلا خونه همین طوره ما دست به ترکیبش نمی زنیم این خواستگارا انقدر اومدن و رفتن تا خسته شدن.

یه روز فریده رو دیدم که کارد بزنی خونش در نمیاد .گفت که خواستگارم رفت و دیگه نیومد.خیلی عصبانی افسرده و ناامید بود.

چند تا خواستگار دیگه هم اومدن اما فریده دوسشون نداشت افتاده بود روی دنده ی لج.هیچ کدومو قبول نمی کرد.تا اینکه یه روز سر و کله ی یه خواستگار دیگه پیدا شد ...

سلطان بانو : این دفعه خیلی طولانی شد بقیشو یه بار دیگه میگم

--------------------------------------------------------

پیوست اورژانسی از ممد رضا

عرضم به حضور انور خانومها و آقایون گرامی که ما بههمراه جناب مکافات از وبلاگ نقطه سر خط , داش نیما از وبلاگ سکته و نیکا خانوم (این تعداد بعدا امکان داره کمو زیاد شه ) به اتفاق تصمیم گرفتیم که یه وبلاگ گروهی راه بندازیم این وبلاگ یه جورایی تعلق به تموم وبلاگنویسا داره و همه توش سهم دارن سهامشم طی یک مزایده واگذار میکنیم به ملت وبلاگ نویس زیر بازارچه بلاگفا (کی تا حالا شنیده سهامو از طریق مزایده بدن دست ملت) حالا منو جناب مکافات یه مدت پیش بود که یه مناقصه( عجب مزایده تو مناقصه ای شد) برگزار کردیم که عملیات ساختمونیه این وبلاگ رو بدیم دست یه آدم خبره تو قالب سازی که یکی از دوستان برنده شد کارگراشم آورد شروع کردن به گود زنی ولی یه روز صبح که منو مکافات رفتیم سر ساختمون دیدیم بساطشونو جمع کردنو فلنگو بستن حالا ما بازم اینجا از دوستانی که حاضر به همکاری هستن دعوت میکنیم بیان جلو و یا علی

یه مشکل دیگه هم داریم که ما موندیم اسم این شورا رو چی بذاریم یه سری پیشنهاد از جانب خودم و جناب نیما و حضرت مکافات هست که الان مینویسم واستون بعد لطفی که شما در حق ما میکنید اینه که یکی از اسما رو انتخاب میکنید و پیشنهادات خودتونو در این باب مطرح میکنید تا به اسمی که بیشترین رای رو به خودش اختصاص بده ترتیب اثر بدیم و بکشیمش بالای سر در اینجا

اسمهای پیشنهادی:

زیر گذر , کلاه مخملیا , کوچه آق من گل , کش تنبون , زیر شلواری , سوتیهای خاش خاشی , انجمن نجیب زادگان , هر هر هر

حالا دیگه ریشو قیچی دست ملت شریف همیشه در صحنه

یا علی بیاین جلو

ممد رضا

دوری از خاک

By سلطان بانو on January 26, 2006 1:10 AM

هفت هشت ماهی بود که داشت یه جورایی مامان و به دوری عادت می داد. خودش و خانومش سرگرم خوندن کتابای تست بزرگ تافِل بودن.یه پاشون تو اداره بود یه پای دیگشون کلاس زبان.قیافشون خیلی خسته به نظر میرسید.یه سالی میشد که بورس دکترا رو گرفته بود اما شرایطش یه طوری بود که باید صبر می کرد .می خواست خودش و خانومش تو ی یه دانشگاه باشن که تو دیار غربت از هم جدا نیفتن.این آخر کاری فرصت بورسش داشت تموم میشد که همه چیز جفت و جور شد.باید می رفتن ,خیلی دور خیلی دور.یه ماه پیش دو تایی اومدن خونمون .می دونستیم که میخوان برن ممکنه واسه چهار سال بر نگردن.سه چهار روز بیشتر وقت نداشتن پیشمون بمونن.نگاها با دفعه های قبل فرق می کرد همه نگاهشون و به اندازه ی چهار سال وسعت داده بودن.این چند روز با هم بیرون می رفتیم و سعی می کردیم بیشتر با همدیگه باشیم.هفته ی قبل زنگ زد که صبح سه شنبه پرواز دارن.هممون دلمون می خواست لااقل تا توی فرودگاه بدرقشون کنیم. ما تو اصفهان بودیم و اونا تهران. صبح دوشنبه با ممدرضا خداحافظی کردم .هنور نرفته دلم واسش تنگ شده بود .باید حتما داداشم و قبل از رفتن می دیدم .

هوا خیلی سرد بود.هر چی از استان اصفهان بیرون می رفتیم هوا برفی تر میشد.کوهای سر به فلک کشیده با کلاهای برفی خیلی قشنگ بودن.گاهی کوها به جاده نزدیک بودن و گاهی دور. در هر حال خیلی زیبا و مغرور بودن.تو پهنه های دشت گیاهای سبز کوچولو از لای برف بیرون اومده بودن.هر از گاهی یه پرنده اوج می گرفت و بالاتر می رفت. یه لحظه دیدم , عاشق ایران هستم .چقدر سرزمین مادریم و دوست دارم.بعد خودمو گذاشتم جای داداشم. اگه من می خواستم برم یه جایی که چهار سال نشه به زبون خودم حرف بزنم , اگه میخواستم برم یه جایی که نشه بوی خاک خودمو تا چهار سال بشنوم ,اگه.....

بهتره بشتر فکر نکنم دق می کنم کاملا مسلمه.به قول ممد من حس وطن پرستیم زیاده اگه دو روز لهجه ی همشهریامو نشنوم افسرده میشم.این روزا بیشتر جونا دلشون می خواد به هر طریقی که شده برن اون ور آب .اصلا نمی دونم این کارشون درسته یا نه اما خودمو خوب می دونم واسه تفریح یا سفر چند روزه می تونم برم (واسه تحصیل چند ساله اون هم با رفت و آمد مکرر بدک نیست میشه به زور تحمل کرد) اما بیشتر نه.بهشون (به جوونا) که میگی چرا می خوای بری؟ میگه : اینجا جای پیشرفت نیست امکانات کمه.مگه چقدر میشه صبر کرد تا اوضاع بهتر بشه .همش وقتی این جمله رو میشنوم یاد این جک می افتم

یه روز به یه تر... می گن چرا تر...شدی .میگه آخه امکانات کم بود

رفتیم فرودگاه .با گریه و اشک و آه و دعای خیر بدرقشون کردیم.خوب اینجا یه مسئله قابل تامله که ه ه ه تو فرودگاه دلم فقط واسه یه نفر تنگ شده بود اونم کی بود ((( آقا ممد ))) .حالا خوبه کل سفرم یه روز طول کشید

سلطان بانو

پیوست : واسه جشن تولد دست همتون درد نکنه.واقعا شرمنده کردین .از خوشحالی ذوق مرگ شدم. دستون درد نکنه. خیلی خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما و یار با وفایی مثل ممد دارم

خونه ی خاله کدوم وره ؟؟؟

By سلطان بانو on January 17, 2006 4:17 PM

,

پریروز من و ممد رفتیم خونه ی خاله تا هم از احوالاتش با خبر بشیم هم اینکه ببینیم چی شده که دیگه از نوشتن خسته شده.نزدیکای ظهر بود که به خاله زنگ زدم گفتم ما واسه ناهار میایم خونتون

خاله : من ناهار درست نکردم دیشب تا دیروقت نذاشتی من بخوابم (شب قبلش واسه کاریon شده بودم که دیدم خاله هم هست گفتم باهاش حسابی حرف بزنم و ببینم چی شده خلاصه کار این شد که تا ساعت 2 بعد ار نصفه شب با همدیگه حرف زدیم ) صبح دیر از خواب بلند شدم .

من : خوب باشه ناهار مهمون من اما من واسه چند تا پیتزا بیشتر پول ندارما

خاله : ایششش خسیس حالا یه بار خواسته منو مهمون کنه

فرداش خاله با خشمگین (ماشین همخونه) اومد دنبال من و ممد و ما رفتیم خونه ی خاله.ساعت 2 عصر بود سه تاییمون گرسنه بودیم.نزدیکای خونه ی خاله همه ی پیتزا فروشیا طبق معمول تو اعتصاب بودن.دیدیم اگه وضع به همین منوال بگذره از گشنگی میمیریم.به چند تا ساندویچ راضی شدیم. وقتی برگشتیم خونه ی خاله من پشیمون شدم آخه ممد کباب کوبیده خیلی دوست داره اصلا حواسم نبود.خودشم نگفت (حالا انشالا دفعه ی دیگه جبران می کنم)

همین که به میز رسیدیم مثل قحطی زده ها به ساندیچ ها حمله کریم. کلا من و ممد که یادمون رفته بود واسه چی رفتیم اونجا.انقدر با خاله شوخی کردیم و خندیدیم که یادمون رفت .الهام خانوم (دختر کوچولوی خاله) خونه نبود , رفته بود مهمونی خونه ی بابا بزرگش (عجب شانس بزرگی , پیشنهاد می کنم هر موقه خواستین برین خونه ی خاله حتما از نبود الهام اطمینان حاصل کنین. چون الهام خانوم ارادت خاصی نسبت به مهمونا دارن.مثلا باید حتما از کله ی مهمونشون بالا برن (بخصوص اگه اون مهمون من باشم) یا اینکه باید دو ساعت و نیم شعرا و داستانای مهد کودک رو با صدای بلند و رسا و در سکوت مطلق بخونه, ابراز عشق و علاقش که دیگه منو کشته باید انقدر گازت بگیره تا دلش راضی بشه (البته این مورد هم درباره ی من بیشتر صدق می کنه)).یه مطلب دیگه هم هست که غیر قابل اجتنابه اونم اینه که خاله یه دقیقه هم نمی تونه دوری الهام و تحمل کنه. حالا تو این چند ساعت که رفتیم خونشون دلش واسه الهام تنگ شده .

خاله: وای خدا الهی بمیرم دلم براش تنگ شده

من : میخوای برو بیارش ما دیگه زحمت و کم کنیم

خاله : نه خدا مرگم بده .بذار برم فیلمشو بیارم ببینم یه خورده دلم آروم بشه

من :

خاله رفتن فیلم و آوردن. این فیلم از اون شاهکارای هنریه که به زودی به بازار عرضه میشه.اسمشم هست .:الهام در چند سال اخیر:.

من و ممد و خاله یه ساعت اون فیلم و دیدیم ولی خوب این فیلم یه سری مضرات هم داره .باید قبل از تماشای فیلم حتما یه دونه مسکن نوش جان کنین تا بتونین دل درد ناشی از خندها ی مکرر رو تحمل کنین.دیگه داشتیم می رفتیم خونمون که یادمون اومد واسه چی اومدیم خونه ی خاله.به خاله گفتم .خوب خاله خانوم حالا ما کی آپ بعدی رو میبینیم.

خاله: به زودی ایشالا ,یه مدت که بگذره و حال و حوصله نوشتن که پیدا کنم برمی گردم .اما تو این مدت رو کارای همتون یک نظارت نامحسوس دارم.

من : حالا نمی شه محسوس باشه

خاله : نه , عمرا اگه بشه

چند تا عکس از خاله گرفتیم که حالا یکیشو میذارم اینجا که ببینین و سیاحت کنین.و حالا یکی از اون جکایی که در اون محفل دوستانه ادا شد

یه روز یه مادره به دخترش میگه : دخترم اگه پسری تو خیابون مزاحمت شد بگو یا مریم مقدس تا مریم مقدس ازت حمایت کنه .دختره میگه چشم.فرداش دختر خانوم میره و میاد خونه به مادرش میگه مامان یه پسره به من شماره تلفن داد .مادره میگه گفتی یا مریم مقدس ؟دختره میگه : نه آخه کاریم نداشت که.فرداش بازم دختره میاد خونه و به مادرش میگه مامان همون پسره بهم آدرس خونشونو داد . مادره میگه گفتی یا مریم مقدس ؟دختره میگه : نه , کاریم نداشت که حیونکی .روز بعد دختره به مادرش میگه امروز رفتم خونه ی پسره.مادرش میگه گفتی یا مریم مقدس ؟میگه نه , آخه بنده خدا کاری نکرد که. مادره قبول میکنه و بازم روز بعدش دختره به مادرش میگه مامان امروز همون پسره منو دعوت کرد تو اتاقش .مادره میگه گفتی یا مریم مقدس؟؟؟؟؟دختره میگه : نه , یا علی گفتیم و کارو شروع کردیم

سلطان بانو

اینم عکس خاله در دوران رقت بار وبلاگ ننویسی

ماشینا هم می فهمن ؟

By سلطان بانو on January 5, 2006 8:59 PM

,

یه روز آفتابی جمعه بود که من و خاله سوسکه (مامان الهام ) و الهام و امید (خواهر زادم , 18 سالشه) تصمیم گرفتیم با خشمگین (ماشین دایی) بریم بیرون.اونروز خاله رو مجبور کردیم که زودتر از خواب بیدار بشه و ناهار دایی رو آماده کنه و بعد بیاد دنبالمون.ساعت حدود 10:30 بود که هممون سوار خشمگین راهی یه جمعه بازار بودیم که تقریبا بیرون شهر بر پا شده بود.ما عادت داریم که همیشه به همدیگه تیکه بندازیم و بعد هی بخندیم و دوباره از اول شروع کنیم.معمولا وقتی خاله رو میبینیم اولین موضوعی که واسه تیکه پیدا میشه خشمگینه.خاله و الهام از یه طرف جبهه میگیرن و من و امید هم از یه طرف . البته الهام خانوم پنج شش سالش بیشتر نیست اما یه زبون داره قد خانومای مسن 90 ساله . اما چون هر چی باشه بچه ست یه جورای با نمکی با ماها کل میندازه, از همه مهمتر طرفدار پر و پا قرص مامانشم هست.امید و الهام عقب نشسته بودن من و خاله هم جلو.گرم تیکه انداختن بودیم (تیکه به خشمگین) که متوجه شدیم خشمگین داره با حرکات موزون اضافه حرکت می کنه در همین حین اخمای خاله هم رفت تو هم .

خاله : وای فکر کنم بنزین تموم کردیم

من: وا نمیشد اول اینو پر کنی بعد بیای دنبال ما خسیس خانوم

خاله : هااااان.طوری نیست بنزین دارم فقط مشکل اینه که قیف ندارم

امید : طوری نیست یه جوری میریزم توش.

امید وخاله رفتن که به خشمگین بنزین بدن.قیافه ی جفتشون وقتی داشتن بدون قیف بنزین می ریختن و به همدیگه تیکه مینداختن دیدنی بود.

امید : بچه ترک (شرمنده من مجبور شدم این لغت و بنویسم آخه این تکیه کلام امیده) آخه اینجوری بنزین میریزن

خاله : خوب, خودت بیا بریز آی کیو

امید : بده من ببینم .اینجوری میریزن

خاله : ایشششششششش تو که همشو ریختی بیرون

من : ببینم بالا خره یه قطره بنزین داخل باک ریختین یا نه؟

امید : آره تموم شد

خاله اومد و شروع کرد به استارت زدن امااااااااااااا انگاری خشمگین واقعا خشمگین شده بود و با ما قهر کرده بود .حقم داره بیچاره هیچ ماشینی انقد تیکه نشنیده که این خشمگین تو این دو ساله شنیده.خاله ده بیست تایی استارت زد .متوجه شدیم اگه بخوایم همین طور ادامه بدیم باید قید تفریح و بزنیم . در ماشین و بستیم و پیاده راه افتادیم به طرف جمعه بازار . جمعه بازار واقعا خیلی خنده داره آخه من نمیدونم اینجا محل خریده یا محل کلوپ عشاق.مردم همه کار می کنن به غیر از خرید. خرید کردیم و قدم زدیم و حسابی خسته شدیم.

دیگه نای راه رفتن نداشتیم الهام هم داشت یواش یواش نق نق و شروع می کرد .تصمیم گرفتیم دوباره بریم چند تا استارت به خشمگین بزنیم .اما خشمگین افتاده بود رو اون دندش .زنگ زدیم به دایی مثل اینکه دایی خونه نبود. بعد فکرامونو ریختیم رو هم که چی کار کنیم.بهترین کار این بود که زنگ بزنیم به داداش من که بیاد ببرتمون خونه.خشمگین و تنها ولش کردیم تو خیابون ,داداشم اومد و رفتیم خونه. عصر که شد زنگ زدم به خاله که ببینم چی کار کرده

خاله : هیچی دایی رفت سراغشو درستش کرد و گفت طوریش نبوده این ماشین روش خودشو داره فقطم خود صاحبش میتونه درستش کنه

من : انگاری واقعا فهمیده ما داریم مسخرش می کنیم

خاله : نمی دونم شاید.راستی دوباره تو وبلاگ اینا رو ننویسی آبرو ریزی کنی ها

من : چشم

سلطان بانو

پیوست یک : ببینم پس چرا جواب معما رو ندادین .من موندم چرا انقد تو این دوره زمونه هوش و استعداد زیاد شده.خوب حالا بازم یه خورده فکر بکنین.اگه به جواب رسیدین همون طور که ممد گفت تو چت روم جواب و بنویسین (این که میگیم تو چت روم دلایلی داره که با حل این معما میفهمین دلیلش چی بوده)

معما : خانومی امروز 22 سال سن دارد چهار سال بعد سن خانوم 8 برابر سن فرزندش میشود پیدا کنید پدر را...؟؟؟؟؟

دریا

By سلطان بانو on December 4, 2005 7:17 AM

,

عرض ادب داریم

ایشالا که همه خوبن ؟

خوب ما دیدیم یه چند وقتیه یعنی سه چهار روزیه آپ نکردیم گفتیم بیایم دوباره خودمونو به روز کنیم (چه کنیم دیگه ما خیلی خارجی هستیم همیشه آپ تو دیتیم) تازه نوبت منم بود که آپ کنم سلطان بانو هم طبق معمول گیر سه پیچ شده بود میگفت یه چیزی بنویس ما هم نیست زن ذلیل گفتیم چشم ....

خوب امروز تصمیمی که با خود گرفتیم بر این شد که یه کم آدم وار با شما حرف بزنیم و به قولی از شما همفکری بخوایم .

امروز نیشسته بودم واسه خودم داشتم دودوتا چهارتا میکردم ببینم دنیا دست کیه که یاد یه چیزی افتادم که همیشه فکرمو مشغول خودش کرده اتفاقا به سلی هم تا حالا نگفتم ولی حالا که یادم افتاد دیگه واسه همتون میگم

ما (یعنی من که همون ممد هستم) بچه که بودیم در حدود سنین چهار پنج سالگی با خانواده رفته بودیم شمال فکر کنم اولین بار بود که دریا رو میدیدم اول میترسیدم نگاش کنم آخه یه جوری بود خیلی بزرگو آبی بود... خودمو پشت مامانم قایم میکردم تا یه وقت نبینمش ( خداییش حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی خر بودم) بعد نمیدونم کدوم از خدا بی خبری(فکر کنم بابام بود) ما رو بغل کرد برد تو آب همونجا ولمون کرد منو میگی شوکه شده بودم با خودم میگفتم دیدی آخرش این هیولا ما رو خورد(بابامو نمیگم دریا رو میگم) بعد بلند شدم خودمو نجات بدم دیدم انگار این هیولا خیلی مهربون و گرمه از تصمیم قبلی که مبنی بر فرار از دست دریا بود منصرف شدم و تصمیم گرفتم دو کلوم مرد و مردونه واسیم با هم حرف بزنیم خدا رو چه دیدی یه وقتم یه رفیق گنده و گردن کلفتی هم پیدا کردیم که بریم پیش برو بچه مهد کودک کلاس بذاریم خلاصه با هم دوست شدیم اونم چه جور در حد عشقوعاشقیو اینا

دیگه چند روزی از دوستیمون نگذشته بود که خانواده ی گرامی تصمیم به مراجعت به خاک پاک وطن که همون اصفهان باشه گرفتن حالا هر چی به باباهه میگیم دریا رو هم بردار بیار خونه به خرجش نمیرفت خلاصه طبق معمول مامان خانوم که در این مواقع هیچ گاه حقیر رو تنها نمیذاشت اومد و دلداریم داد و با هم رفتیم واسه خداحافظی کنار دریا لحظه ی بسیار غم بار و سختی بود نا خود آگاه به یاد زنده یاد عماد رام افتادم و شروع کردم به زمزمه که ... دردو نفرین دردو نفرین بر سفر باد... و اشکها بود که به پای دریا میریختم در همون اثنا بود که فکری به ذهن کوچیک ممد اقا خطور کرد و از مامان پرسیدم که مامانی آخر دریا کجاس؟ مامانم گفت همون جا که چسبیده به آسمون .

من : خوب چه جوری میشه رفت اونجا .

مامان :هیچ جوری .

من: منم میخوام بچسبم به آسمون .

مامان : نمیشه عزیزم .

من :خوب اگه دریا چسبیده خوب منم میتونم بچسبم دیگه .

مامان :واسه این کار باید خودتم دریا بشی.

من :

بابا : ای خدا دیگه غلط بکنم پامو اینجا بذارم.

حالا ما (همون من) از شما میپرسم آخر دریا کجاس؟ چه جوری میشه رفت آخر دریا رو دید ؟ من میخوام ببینم حتی اگه یه روز به آخر عمرم باقی مونده باشه


دیگه.......حرفی نیست


موندگاریم به موندنتون


یا علی

وقتی سلطان بانو کوچیک بود

By سلطان بانو on November 19, 2005 11:14 PM

,

اَ اَ ها اَ اَ ممد برو کنار من اومدم. خانوما راحت باشین.آقایون لطفا برین بیرون از پشت پنجره فقط گوش کنین بببین من چی میگم.

ممد از بچه گیاش گفت منم هوس کردم از بچه گیم بگم. یادمه وقتی کوچولو بودم (حدود 6 سالگی) فقط ظاهرم شبیه دخترا بود , اسمم هم دخترونه بود اما همش مثل پسرا شیطونی می کردم و همه خانواده از دستم به عذاب بودن. همیشه یا دستم شکسته بود یا سرم یا اینکه پام مو برداشته بود .آخ که چه کیفی داشت پریدن از ماشین همسایه وقتی با بچه ها بازی میکردم .همه عروسکام کالبد شکافی شده بودن هر کدوم یه دفه (به دلیل اینکه : چی می تونه توش باشه؟؟؟ ) .از همه ی این خاطره ها یکیش منو بیشتر می خندونه وقتی به یاد اون روز می افتم دلمو می گیرم و .یه شب وقتی بچه بودم تو خواب دیدم که یه دونه رباط دارم که هم حرف میرنه هم دوستمه .برام خیلی جالب بود (البته بگم که روز قبلش یه فیلم دیده بودم درباره ی آدم آهنی ها ) .تو خوابم انقد با اون آدم آهنی حال کردم که وقتی از خواب بیدار شدم دوباره خوابیدم تا ادامه ی خوابمو ببینم اما فایده نداشت .بعد اینکه صبحانه خوردم گفتم یعنی چیکار میشه کرد ؟؟؟ من دلم آدم آهنی می خواد .بعدش گفتم خوب حالا خودم یه آدم آهنی می سازم مگه چیکار داره .بعد فکر کردم یه آدم آهنی باید یه تنه داشته باشه بعدم گفتم خوب باید یه موتوری چیزی داشته باشه که باهاش کار کنه .نمی خواستم زیاد بزرگ باشه آخه تو خوابم کوچیک بود (اندازه ی یه کف دست) .خلاصه دست به کار شدم .دو تا پاکن بزرگ داشتم پیش خودم گفتم وای این جون میده واسه تنش .اما موتورش خیلی مهم بود چون می خواستم حتما حرف بزنه و راه بره.من اون زمان فکر می کردم هر چیزی که به برق وصل کنن شروع می کنه به یه کاری اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم که آخه برق یه چیزیه و کاری که وسائل مختلف می کنن یه چیز دیگه.حالا فکرشم نمی تونین بکنین که چیکار کردم .چند بار دیده بودم که بابا چطور سیم های برق و لخت می کنه .رفتم یه دونه سیم با روکش آبی از جعبه ابزار برداشتم (یواشکی یه جوری که مامان نبینه ) وسط دو تا پاکن و سوراخ کردم (اونم با چه زحمتی آخه دستام خیلی کوچیک بود ) یه طرف سیم آبی رو لخت کردم با چه بدبختی یه چاقو از آشپزخونه کش رفتم و افتادم به جون اون سیم بیچاره .سیم و از وسط دو تا پاکن رد کردم یکی از پاکنا سرش بود یکی هم تنش .حالا می دونین کجاش از همه خنده دار تره اونجا که من می خواستم راه بره اما اصلا براش پا نذاشته بودم.این کارو کردم و رفتم سراغ پیریز برق. اونجایی از سیم که لخت بود کردم تو پیریز که یهو دیدم صدای جیغ مامان بلند شد از جا پریدم .بچه تو نمی گی برق می گیرتت . حالا من می خواستم توضیح بدم که می خواستم یه کار عام المنفعه انجام بدم اما گوش مادر بدهکار نبود . اون روز تنبیه شدم و آدم آهنیم هم آخرش راه نرفت حتی حرفم نزد حتی یک کلمه.

سلطان بانو

Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday August 19, 2010
    ضد ارزش از نظر من

    میخوام از این به بعد گاهی روزنوشتم و با چیزایی که فکر میکنم ضد ارزشه مخلوط کنم.

    گاهی بعضی چیزها تو جامعه, کوچه و خیابون و خانواده ها میبینم که خیلی اذیتم میکنه.به نظرمن بهترین روش تخلیه خودم همین نوشتنه.
    اینجور چیزها رو نمیشه هیج جا گفت یا به کسی تذکر داد.شایدم اون موضوع فقط از نظر من ضد ارزشه و وطرف مقابل اونطور فکر نمیکنه.به هر حال من مینویسم.

    +      نویسنده : سلطان بانو
    0 نظر