آخرش ما رو هم وارد بازی کردید !!!

By سلطان بانو on December 25, 2006 12:30 AM

با اینکه علاقه ی زیاد به شرکت در این بازی نداشتم آخرش ما هم وارد بازی شدیم. خوب دلیل دارم واسه خودم.اینهمه ما در مورد خودمون تو این وبلاگا مینویسیم بس نیست؟ با اینکه بچه ها این بازی رو واسه شب یلدا در نظر گرفته بودن اما این بازی تا پایان کریسمس تمدید شد (چون اصل این جور بازیا که قبلا هم تکرار شده بوده تا پایان کریسمس ادامه داشته)

خوب حالا دیگه .. طبق دعوت چند تا از دوستان ما هم به این بازی وارد شدیم.

اول ممد آقا ( آقاشو بذار اولش) بله بله.. آقا ممد .

یک : علاقه زیاد به الف: رانی (بخصوص پرتقالی) ب : شکلاتی به نام Hoby و ج :چلو کباب چرب و چیلی با چند برگ ریحون و پیاز درشت البته پیازش باید حتما با مشت له شده باشه و ترجیحا دوغ تگری.

دو : ابراز علاقه باز گاز .مثلا بچه های فامیل نمیتونن از دست ابراز علاقه ی ممد فرار کنن. یه چیزی بگم به کسی نگینا لپم و نگا کنین .

سه : دوران طفولیت ممد با چند دوره پرورش جوجه های ماشینی (اعم از اردک و مرغ و خروس) همراه بوده و هنوز هم کماکان هست و هر از گاهی هنوز ما صدای جوجه از جیب کتش میشنویم اما به دلائل ناشناخته ای تعداد کثیری از همین جوجه ها له میشدن .دو نمونه رو خدمتتون عرض میکنم الف : ممد دوست داشته این جوجه ها رو شبا تو رختخوابش ببره واسه همین یکی از اونا پرس شده ب : این یکی رو اگه بشنوین دلتون کباب میشه.در طی یک مهمانی یکی از جوجه های ممد ناپدید میشه و کسی هم متوجه نبوده ممد هم طفلکی با اون قد وبالای کوچولو دنبال اون دو ساعت تموم گشته و آخر سر بعد از رفتن مهمونا به عمق فاجعه پی برده که یکی از فامیلای درشت هیکل نشسته روی جوجه کوچولوی بیچاره .

چهار : مسابقه ی ریس در اتوبان (البته این یکی بعد از ازدواج ممنوع شده دههههههه ه ه )

پنج : تنفر از حشرات موزی بخصوص ســـــــــــــوسک.خوبه در مورد جنجال بعد از دیدن سوسک توسط ممد زیاد حرفی نزنم که چه قیامتی به پا میشه البته خودش میگه بچه که بوده اینجوری نبوده و به طرز ناجوانمردانه ای چنانم سوسکا رو به سمت دیوار شوت میکرده که جابهجا ضربه مغزی می شدن تا اینکه یه روز صبح که چشماشو باز میکنه چشمش میفته تو چشمای یه سوسک که زل زده بوده بهش و شاخکاشو واسش تکون میداده .آخر کار هم خودش پاشو میزاره روش و غرچ .... (باید بگم ممد از این یه تیکه به شدت متنفره ) اما خوب آدم وقتی مزدوج میشه باید از خود گذشتگی کنه (دروغ میگم خواهر ؟ اگه میگم تو بگو آره)

خوب حالا خودم ( یعنی سلطان بانو دیگه چقد تو خ ن ...)

یک : دیدن کارتون در تمام دوران زندگی از دوران جنینی بگیر تا همین اواخر که فکر کنم آخریش همین گربه سگ بود که پریروز پخش شد .

دو : شروع به آشپزی وشیرینی پزی از سن 8 سالگی . این کار منجر به نابود شدن مقدار متنابهی آرد شکر و کره و .. گردید آمااا بالاخره غذاها و شیرینی های من از سن 9 سالگی قابل استفاده شدن.

سه : انجام یک سری کارهای عجیب و غریب از جمله : پوشیدن لباسهای مردونه و پسرونه که خیلی راحتن به غیر از پیرجامه(خوب کی گفته فقط مردا باید لباس راحت بپوشن). علاقه زیاد به موتور سواری با سرعت اونم در شبهای تابستانی بدون کلاه محافظ . پریدن وسط حرف دیگران و حرف زدن در مورد موضوعی که اصلا مربوط به موضوع قبلی نیست.چند تای دیگه هم هست که هم ... و هم اینکه طول و تفضیل زیادی داره.

چهار : خوب عروسک دوست دارم چی کار کنم.برنامه ی عمو پورنگ تقریبا همون اندازه ی عروسک دوست دارم.

پنج : زخمی شدن ها و شکستیگی های پی در پی به علاوه ی یک سوختگی در دوران کودکی بر اثر فعالیت های بیش از حد کودکانه.من شیطون نیستما ببینین نوشتم فعالیتها. افتاد ؟ وااا چه حرفا بچه به این مثبتی.

حالا عالیجناب ممد رضا :

ای بابا منم میخوام بنویسم خوب دیگه ...

سلام علیکی مخمول گون به حضور تک تک مخاطبان ارجمند و عزیز وار که ارادتمان نسبت به شما سر به کوی و برزن و به مراتب بیابان و کوه بیستون گذاشته

خوب به دعوت دوستان عزیزمان از جمله سحر خانوم و سهیل عزیز جان ما نیز وارد این بازی کریسمس انگلیسی های استعمار گر که البته در جامعه ای وبلاگی فارسی نویس نمیدونم چرا بازی یلدایی قلمداد شده شدیم خوب ما چون دو نفریم پس طبیعتا دو تا ژتون داریم. اول حضرت بانو سلطان خانوم عزیز چیزایی که شما در مورد ما نمیدونید را به سمع و بصر رسوندند و بعد من یه چند تا چیز دیگه میگم که مکمل شود

باور بفرمایید سراسر زندگی من فقط توی سوتی دادن خلاصه شده و به همین دلیل لقب ممد سوتی را دوستان به من نسبت داده اند فقط نمیدونم چرا هرقدر فکر کردم که کجا چیکار کردم یادم نمی اومد تا بالاخره دست به دامان دوستان و خانواده شدم و چند موردی را به خاطر آوردم

*در 20 سالگی وقتی برای عید دیدنی به خانه ی مادر بزرگم رفته بودم عمه هایم را ردیف کردم به صف و گفتم همه خبردار( "ر" آخرشو بی زحمت محکم ادا کنید) و از اول شروع کردم به بوسیدنشان تا آخر. عروس عمه ام ظاهرا برای پرسیدن سوالی از عمه ام وارد صف شده بود وقتی نوبت به ایشون رسید منم خدایی و وجدانن حواسم نبود و دو طرف صورتشو ماچ کردم ( حسابی تو مود ماچ و گاز بودیم نفهمیدیم کی به کیه) بعد تا چند دقیقه چشم تو چشم هم بهت زده شده بودیم و با جیغ بنفش من به خود اومدیمو فرار کردیم .. ولی خدا رو شکر پسر عمه ام فهمید قضیه عمدی نبوده و تا مدتها همه من رو که میبینن یاد اون خاطره میکنن و میخندند.

* در دانشگاه, دکتر اعتماد یکی از اساتید دانشگاه که صاحب کرسی در دانشگاهای دنیا هستند به بنده لطف بلاوصفی داشتند و برگه های امتحانی نیم ترم را برای تصحیح به من دادند و یک برگه هم به عنوان کلید تصحیح ضمیمه اش کردند که از روی اون سوالات را تصحیح کنم و منم به اشتباه کلید سوالات را بین بقیه اوراق تصحیح کردم و نمره ی 16 را پای برگه چسبوندم . و وقتی برگه ها را شمردم دیدم 31 برگه دستمه ولی شاگردای کلاس 30 نفر هستند به همین خاطر خیلی خوشحال پیش استاد رفتم و گفتم استاد مچ گرفتم, برگه ها یدونه زیاد بود, وقتی استاد نگاهی به برگه ی اضافه کردند تا چند دقیقه به طرز دیوانه واری میخندیدند و گفتند که این کلید سوالاته تازه نمره ی 16 هم دادی! بیچاره این دانشجوها! . و در اون امتحان به هر دانشجو 4 نمره همینجور الکی اضافه کرد...

* یکبار هم رفته بودم خرید توی یکی از پاساژای تی تیش اصفهون و غرق در تماشا و ارزیابی لباسهایی که تن مانکن ها کرده بودند بودم که یه لحظه حس کردم یکی از مانکن ها داره می افته , با عجله بغلش کردم و سر جا گذاشتمش و مشغول ارزیابی های خودم شدم که ناگهان یه چیزی گرومپ اومد تو فرق سر مبارکم بله اون چیزی نبود غیر از کیف اون دختر خانوم که سهوا بغلشان فرموده بودیم خلاصه اگه دلتون میخواد بدونید اون لحظه چه حسی داشتم؟ یه بار اینکار رو وسط خیابون انجام بدید اگه سکته کردید بدونید همون حس من بوده.

* یه بار هم وقتی فهمیدم یکی از فروشنده های فروشگاه روسری 14 تومنی را 12 تومن فروخته خیلی برافروخته و عصبانی وارد مغازه شدم و همون روسری رو از سر یکی از مانکن ها کشیدم و خیلی عصبانی رو به اون فروشنده گفتم تو واسه چی اینو 12 تومن فروختی و بعد با آرامش روسری رو تا کردم و گذاشتم تو قفسه. وقتی برگشتم یه خانوم را دیدم که کیفش رو گذاشته رو سرش و به اتفاق بقیه مشتریها داره میخنده ( البته یه جیغ خفیف هم شنیدم ولی توجهی نکردم). اون لحظه حس خیلی بدی داشتم و با شرمندگی و خجالت و عذر خواهی از مغازه اومدم بیرون.

* یه بار هم سلطان بانو به اتفاق مادر خانوم اومدند داخل مغازه (همون اوایل ) منم رفتم واسشون چند قلم جنس بیارم که هول شدم و تلپ افتادم تو ویترین و هر چی که اونجا بود ریخت رو سرم .

*یه بار هم آدامس خرسی هام تموم شده بود رفتم تو سوپری محل و چند تایی خریدم در همون حین یه آقای با شخصیتی وارد مغازه شدند که کمی روغنی بودند و رو به من کردند و گفتند آقا میبخشید میشه یه کمکی بکنید؟ منم دست کردم تو جیبم یه دویست تومنی در آوردم و دادم بهش ولی از اون سمج ها بود و هی میگفت نه آقا ! من میگفتم بازم میخوای ؟ میگفت آخه آقا ! من میگفتم بیا اینم دویست دیگه . دوباره اون گفت البته عصبانی و با فریاد گفت : منظورم اینه که یه کمکی بکنید ماشینمو هول بدید روشن نمیشه گدا هم جد و آباءته و گذاشت رفت . منو میگی یه نیگا بیرون انداختم دیدم رفت طرف یه سمند از اون خوباش دوباره منو میگی

*یه بار رفتم آمپول بزنم ... ای بابا این که بیشتر از 5 تا شد, کلیش هنوز مونده, حالا نمیشه ما 500 تا بنویسیم؟؟؟

خوب حالا نوبت میرسه به دعوت از چند تا بلاگر دیگه که ما چون دو نفریم ۱۰ تا را دعوت میکنیم

به ترتیب حروف یونانی

بامداد٬ گلی٬ آلوچه٬ حضرت آشغال ٬ما پنج تا مریم بانو٬ ساحل ٬۱۲حضور ناپدید٬ روشنک و شقایق و هرکس که لینکش اینجا هست ای کاش نیوشا و شلغم و مکافات و چهل دروغ هم بودند و می نوشتند

ماندگاریم به ماندنتان

ماجراهای من و ممد

ناگهان یاد ناخنهام افتادم...!

By سلطان بانو on November 3, 2006 11:56 PM

نشسته بودم روی صندلی و با نگاه خیره به مانیتور‌ بی هدف دکمه های کیبورد را فشار میدادم (نویسنده داره نشون میده که در حال فکره) سلطان بانو رسید و پرسید اتفاقی افتاده؟! نگاهمو از مانیتور دزدیم و به سلطان بانو خیره شدم و دوباره به فکر فرو رفتم .صدای سلطان بانو که دوباره سوالشو تکرار کرد منو به خود آورد و گفتم: میخوام یه مطلب واسه وبلاگ بنویسم اما موندم چه طور چیزایی که تو ذهنم به هم گره خورده رو به قلم بیارم تا رضایتم رو از نوشته ام جلب کنه . برگشت و گفت این چیزایی که تو فکره تو هست و اون چیزی که رضایت تو را بخواد جلب کنه نوشتنش وقت زیادی میخواد . فعلا هر چی تو ذهنت هست و دل مشغولیهای روزانت رو بنویس تا یه کم از فشار و استرسی که از مشکلاتت روی دوشت باقی مونده رو کم کنه . بازم رفتم توی فکر . یعنی مشکلات من چیه ؟ آخه مشکلات من چه ربطی به خواننده داره؟ بادا باد! بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که بزرگترین و آزار دهنده ترین مشکل من اینه که صبحهای زود از خواب بیدار بشم .
شب ساعت ۲ و نیم بود که خوابیدم و صبح که بیدار شدم و خواب آلود به ساعت نگاه کردم عقربه های ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه را نشون میداد . بدون اینکه صبحانه بخورم سریع لباس پوشیدم و با عجله پریدم توی کوچه که ناگهان انگشتای پام یخ کرد نگاهی به پام کردم و تازه فهمیدم دمپایی های لنگه به لنگه سبز و نارنجی به پامه . از پله ها بالا دویدم و کفشهای خودم را پوشیدم و نگاهی به دستام کردم و ناخنهامو دیدم که خیلی بلندند . دوباره از پله ها بالا دویدمو ناخنگیر را برداشتمو گذاشتم توی جیبم حس کردم کاپشنم خیلی سنگینتر از همیشه است نگاهی به کاپشنم کردم و دیدم که اون را با کاپشن برادرم جا به جا پوشیدم .با عجله کاپشن را از تنم در آوردم و ناخنگیر را از جیبش برداشتم و توی جیب کاپشن خودم گذاشتم کیفم را برداشتم که ناگهان یادم اومد که کیفم پر از اسناد و مدارکی هست که دیروز به خاطر کارای اداریم توش گذاشته بودم و هیچ خبری از کتاب و جزوه ی دانشگاهی توش نیست . هرچی کتاب و دفتر روی میز بود را تو کیف چپوندم و دوان دوان خودمو به کوچه رسوندم همین که در رابستم آقای همسایه را دیدم . از رسیدن به دانشگاه نا امید شدم. سلام کردم و ضمن عذرخواهی گفتم عجله دارم و دیرمه . آقای همسایه گفت: آره عزیز آدم باید شب زود بخوابه تا صبح دیرش نشه و با خیال راحت به کارش برسه و ... وقتی ساعت مچیم رو نگاه کردم ۶ و ۵۰ دقیقه رو نشون میداد . حسابی کلافه شده بودم و گفتم دیگه باید برم خداحافظ و دیگه نموندم تا آقای همسایه جواب خداحافظیم رو بده .


توی راه ناخنای دستمو یه جور که توی سرویس کسی متوجه نشه یواشکی دونه به دونه کوتاه کردم و ساعت ۸ و ۲۰ دقیقه بود که به دانشگاه رسیدم و پشت در تالار موندم . حسابی حالم گرفته شد با خودم گفتم استاد اعتماد عمرا با این همه تاخیر منو راه بده نشستم کنار در تالار و به منظره ی سر سبز جلوم خیره شدم . بعد از چند دقیقه سکوت سنگین داخل یه کم مشکوکم کرد در رو باز کردم و دیدم هیچ کس نیست ناگهان یادم اومد که استاد جلسه ی قبل گفته بود که من قراره جلسه آینده مریض بشم. از یه طرف خوشحال بودم که کلاس تشکیل نمیشه و از طرف دیگه ناراحت بودم که چرا از همون اول حواسمو جمع نکردمو تو رختخوابم نموندمو این همه استرس رو متحمل نمیشدم .

نتیجه گیری:
اگه توی کوچه همسایه را دیدیم با اون گرم صحبت نشیم. اگه دیدی دیرت شده بی خیال شی و به خوابت ادامه بدی . اگه هم الان شبه و در حال مطالعه این مطلب هستید خواهش میکنم به جای خوندن "من و ممد" گوسفند بشمارید تا هر چه زودتر بخوابید والا...د بخوابید دیگه!
موندگاریم به موندنتون (مرسی از تذکر فنی شما خانوم کوچولو)
امضا:
ممد رضا

وبلاگها

By سلطان بانو on August 2, 2006 12:14 AM

مطلب :آه ه ه ه امروز چقدر دلم تنگ شده.یعنی فردا هم همینطوره.پس فردا چی میشه ؟

تعدادا کامنت : 559 نظر

نظرات ê

مهگل : سلاااااااام اول شدم

سوگل : وبلاگ شما خیلی خوبه خوشحال میشم بیشتر با هم آشنا بشیم

اتابک : سرمایه گذاری بدون هیچگونه ضرری .تو سایت ما عضو بشین .با عضویت در سایت ما حقوق ماهیانه ی خود را تضمین کنید.آدرس ما :www.ghfkbvn.com

مهرداد : واای چقدر شما زیبا مینویسید .بخصوص اونجا که نوشتین :پس فردا چی میشه ؟

مهسا : سلام گلم .وبلاگ منم بیا منتظرم

شلیل : آخی بمیرم دلت تنگ شده .بدو بیا وبلاگ من .من آپ کردم.

آدامس بادکنکی :

به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین

توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود

میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است

دوست عزیز وبلاگ زیبا و پر محتوایی داری.وبلاگ منم بیا منتظر حضور گرم و شیرین و دلنواز تو هستم

(اینجا هم از این شکلای گنده که با تکرار یه کاراکتر درست میشه میذاره)

هلو هلو برو تو گلو : وای عزیز دلم نبینم ناراحت باشی.بیا با هم تبادل لینک کنیم.

گاگول : زندگی نشستن بر باغچه ی احساس و قدم زدن در پرچین غم هاست و ....تبادل لینک و لوگو هر چی بگی حاضرم.فقط کافیه لب تر کنی

گاگول : راستی شما احتمالا برحسب تصادف قصد ازدواج ندارین.حتما خبرم کنین.

معترض : جمش کن برو بیشین بابا. معلوم هست از کدوم جهنم دره ای فرار کردی وبلاگ نویس شدی ؟ یه دفعه دیگه ببینم آپ کنی وبلاگتو هک میکنم .ههه هه ههه

مهگل : هی معترض دیگه ببینم میای از این غلطا می کنی جرت میدم

مهسا : مهگل جونم راست میگه .خانومی نیومدی پس من هنوز منتظرم

سیندرلا : حالا که چی ؟

داداش همه ی آبجی های دنیا : آبجی چطور مطوری ؟ نبینم دلتنگ باشی .بدخوا مدخواه داری بگو بیام واست شقش کنم .وسلوم ختم کلوم (صدای لنگ)

زندگی دیجیتالی : در زندگی پر سرعت امروز بشر نیازمند خرید آنلاین است .ما این کار را برای شما سه صوته کرده ایم .فقط با فشار یک دکمه از ما خرید کنین.با خرید از ما از امکانات بی پایان ما نیز بهره مند شوید از جمله : جوایز قرعه کشی ما و....و ... و ....

عشق وبلاگ : لینکت و گذاشتم .تا دو روز دیگه لینک منو میذاری و گرنه .....

پسر مثبت : آه عزیزم.وقتی پام و گذاشتم تو وبلاگت از این رو به اون رو شدم.حتما اگه آن(online) بودی بهم پی ام بده بیشتر آشنا شیم

...

و ....

و..

.....

..

فکر میکنین مشکل این وبلاگ و نظرات اون چیه ؟؟؟ بهتر بگم فکر میکنین مشکل ما و وبلاگامون و نظرامون چیه؟

سلطان بانو

Å با هزار ترس و لزر این مطلب و نوشتم. گفتم خدایی نا کرده شاید یه نفر بهش بر بخوره. اما دیدم این مطلب باید گفته بشه.تمام اسامی رو همونطور که به ذهنم رسید نوشتم وهیچ قصد غرضی در کار نبوده.

Å تعداد زیادی ایمیل دادن و خواستن که قالبهای ساخت خودشون تو قسمت آرشیو قالبهای رایگان قرار بگیره.برای اینکه قالبهای کسی تو این آرشیو یک قسمت جداگانه داشته باشه باید چند تا ویژگی داشته باشه : تعداد قالبها بیشتر از 13 عدد باشه , قالبها کپی برداری از رو آثار دیگران نباشه , برای هر قالب قسمت مشاهده ی قالب و دریافت کد به صورت جداگانه در دو صفحه گذاشته شده باشه , کد ها منظم ومرتب باشه , و به غیر از لینک و لوگوی خود قالب ساز تبلیغ دیگه ای در قالب جاسازی نشده باشه.اگر فقط چند تا قالب دارین که ویژگی های بالا رو دارن قالب های شما رو تو قسمت قالبهای یکی یه دونه جا میدم.

زت زیاد

By سلطان بانو on April 18, 2006 4:23 PM

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دو تا کلاغ به نامهای قار خان و قار خانم با دختر زیبایشان قارناز روی درخت چنار پیری توی یه جنگلک تازه تاسیس در یک لانه 80 سانتی دو خوابه دوبلکس زندگی آرامی داشتند .یه روز یه خانواده خیلی باکلاس اومدند رو شاخه کناریشون یه لانه 65 سانتی با سونا و جکوزی رهن کردند. اونا یه پسر داشتند به اسم قارداش.

همون شب خونواده قارخان مقداری تخمه کاج واسه شب چره برداشتند و رفتند خونه همسایه جدیدشون برای خوش آمد گویی. در همان برخورد اول قارناز و قارداش که چشمشون به هم افتاد قلبشون به تپش افتاد و نوکشون سرخ شد. اون شب همسایه ها تا نزدیک سحر تخمه کاج میشکستنو درباره لک لک ها جوک تعریف میکردند و می خندیدند.

رفت و آمد بین دو همسایه زیاد شد به طوری که قارنوش خانم همسایه دست راستی و قارپوزآقا همسایه دست چپی به این نزدیکی حسودیشون شد و پیش این و اون از این دو خونواده بدگویی می کردندو به آنها نسبت های ناروایی می زدند که آدم روش نمیشه بنویسه.

قارناز و قارداش روز به روز علاقشون به هم بیشتر می شدحتی توی دانشگاه همه همکلاسیها هم قضیه رو فهمیده بودند . یک بار هم یه کلاغ سوسول به قارناز متلک گفت و اون شب قارداش با پرهای خونی به خونه برگشت.

گذشت و گذشت تا اینکه یک روز فکر کنم پنجشنبه بود و قرار بود همه برای شرکت در کنفرانس کلاغ و معزل جهانی شدن به جنگل بروند که....

این داستان ادامه دارد ولی دآشتون حال نداره بقیشو بنویسه بی زحمت خودتون نتیجه گیری اخلاقی کنید....


ساموعلیک داریم خدمت همه گلای مهربون و با صفا و عرق بیدمشک و قندوعسل

کوچیک همه شماییم

والا عرض داریم به حضور انور شماها که بنده ی حقیر یه مدتی رو در مرخصی به سر خواهم برد البت نه اینکه خدای ناکرده خسته شده باشیم ...مشغلمون یه نمه زیاد شده مجبوریم یه مدت از همه رفقا و عهد وعیال دور باشیم

مخلص کلوم اینکه اینجا رو تو این مدت سلطان بانو به تنهایی اداره میکنند و با حرفای خوشگلش به روح و جون و روان همگی جلا میده تا وقتی که ما برگردیمو باز اینجا رو بریزیم به همو دلی شنگول کنیم و اینا....

خدایی هر چی فکرشو میکنیم میبینیم دلمون واستون بد رقم تنگ میشه اما خوب اجباره دیگه دست ما بود خدایی عمرا شماها رو ول میکردیم ...

حالا ما هر از چند گاهی این چرندیاتی که تو مخمون زنگ زده رو تیلیفونی به عرض مبارک حضرت عیال میرسونیم تا ایشون بفرستن رو آنتن ....

دیگه عرض زیادی نمونده فقط یه سری نکات ایمنی بهداشتی:

من رفتم هوای عیالو داشته باشین بیام ببینم تار از موهاش کم شده مو رو کلتون نمیذارم به انضمام افزودنیهای مجاز....

خیلی مخلصیم

در نبودتون دچار پوسیدگی از ناحیه دل خواهیم شد....

در آخر یه سفارش به همه رفقا:

قدر فرصتها را بدانیم چرا که خیلی زود دیر میشود

سایتون کم نشه

کوچیک شما

ممد رضا

انتخاب واحد به سبک ممد

By سلطان بانو on April 3, 2006 10:53 PM

هی من میگم بابا بی خیال شو باز میگه نه بنویسش امر امر حکمران ماست(عیالو میگم) باید بنویسیم


قضیه باز برمیگرده به قدیمترا داستان داستان انتخاب واحد ماست تو دانشگاه

خیلی از شماها درگیر انتخاب واحد و مرارت هایی که در این امر خطیر آدمیزاد متحمل میشه شدین البته انتخاب واحد به روش عهد دقیانوسیش چون فکر میکنم الان یا واسه اینکار به دانشجو وقت میدن یا اینکه کامپیوتری شده و از تو خونتون به راحتی میشینید و انتخابتونو میکنید

بریم سر اصل مطلب : اونموقع ما باید میرفتیم تو ساختمون آموزش طبقه سوم اسم رشته ها و کدشونو زده بودن به برد و در طبقه ی اول فایل رشته ها تو زمانای مختلف باز میشد حالا ما باید اون بالا دروسی که میخواستیمو کدشونو برمیداشتیمو با کله این پله ها رو ده تا یکی میکردیمو میرفتیم پایین تا وقتی که فایلش باز بشه عین جنگلیا بریزیم سر مسئول ثبت تا اسممونو وارد کنه خلاصه مجبور بودیم تقریبا صد دفعه بریم بالا بیایم پایین تا بالاخره یه چیزی از آب در بیاد (اینکار تقریبا ۸ ساعت به خودش اختصاص میده) البته توضیحات فوق لازم بود تا قضیه برا رفقایی که با این مدلش آشنایی ندارن روشن بشه

تا اینجاشو داشته باشین تا بقیه ماجرا رو بگم

ما یه رفیق داشتیم به اسم امیر آقا ایشون بین بچه ها به امیر اراده معروف بود !!!! حالا چرا اراده؟ عرض میکنم خدمتتون این آقا هر وقت اراده میکرد گلاب به روتون روم به دیوار....آره ..بد جهنمی درست میکرد جوری که به شعاع ده متری اطرافش خالی از هرگونه جانداری میشد حتی حشرات البته پسر خیلی خوب و مودبی بود ولی این استعدادو مادر زادی داشت تقصیر خودش که نبود

باز تا اینجا رو داشته باشین تا بگم اینا چه ارتباطی با هم داشت

اولین سود جویی که از این استعداد ذاتی ایشون در امور خیر بهره جویی کرد من حقیر بودم

روز انتخاب واحد رفتیم بالا دیدیم مصبشونو شکر یه چیزی در حدود ۱۰۰ نفر آدم واسادن پای یه برد فسقلیو تو سرو مغز هم میزننو دارن مینویسن با خودم گفتم این ترم هیچی گیرم نمیاد و شروع کردم به بد و بیراه گفتن به این سیستمو و دانشگاهو شانس نکبتی و.... که امیر جون اومد جلو تا ببینه چرا اینقد بیقرارم به محض این که چشمم افتاد تو چشماش یه نیگاه به تابلو و سیل جمعیت پای تابلو انداختم یه نیگا به امیر باز دوباره یه نیگاهو یه نیگا یه دفعه یه جرقه خورد به مخ مبارک امیرو کشیدم کنار گفتم امیر میخوای این ترم بهترین واحدا رو با بهترین استادا برداریو ساعتات کامل پر باشه گفت از خدا میخوام ولی چه جوری نکنه با دکتر سقاییان ریختی رو هم( اونموقع رئیس دانشگاه بود ولی الان شهردار اصفهانه)

گفتم نه قربونت یه فرشته ی نجاتی مثل تو رو دارم فقط بگو ببینم اوضاع چه جوریه چیزی تو آستینت داری رو کنی واسمون یا نه ؟؟؟؟؟؟

دستشو گرفتم بردم وسط جمعیتو .....

چشمتون روز بد نبینه قیامتی شد جمعیت تو یه چشم به هم زدن هیچ اثری ازش نمونده بود یکی فرار میکرد یکی فحش میداد یکی از خنده ریسه میرفتو کف زمین غلط میزد......

ما هم خرامان خرامان بدون اینکه حتی به روی خودمون بیاریم و توجهی به کسی کنیم رفتیم جلو و کدها رو نوشتیم

و منو امیر اونسال تونستیم بهترین انتخاب واحد عمرمون رو پیاده کنیم اونم در ۲ ساعت

بعدها از این استعداد امیر آقا در امور زیادی بهره برداری شد و من هیچوقت فراموشش نمیکنم(امیرو میگم) از جمله ایجاد بی نظمی در جلسات امتحان و ایجاد موقعیت تقلب و......(البته ما اهلش نبودیما)

اینم از این....

حرفای بی ربط

"بزرگترین لذت دنیا در انجام کاری است که دیگران میگویند نمیتوانی"

موندگاریم به موندنتون

ممد رضا

ماجرای رانی

By سلطان بانو on February 28, 2006 10:59 PM

نیشسه بودیم با همردیفیای دانشگاه دور هم . کلاس تموم شده بود و تا کلاس بعدی که بعد ناهار بود 2 ساعتی بیکار بودیم , همگی منتظر بودیم که ساعت 1 بشه و حمله کنیم به سلف ناهارو بزنیم به بدن که نمیدونم چی شد بحث رفت به اینکه خون یه آمفوتره ( یعنی هم اسید هم باز) و قضیه از اونجا کشید به سمت هیتلر که چقدر خون ریختو آدم کشت تو همون گیرو دار یکی از بچه ها گیر داد که فردا بیاین بریم خون بدیم ببینیم چه مزه ایه !!! گفتیم بیشین بابا زیاد صحبت نکن...!!!!!!حالا کی بریم؟؟؟!!!!

البته اولش من نمیخواسم برم ولی وقتی فهمیدم به ازای هر واحد خونی که بدیم همونجا به جاش یه رانی میدن نتونستم با نفسم مقابله کنم و قبول کردم باهاشون برم (خدایی امثال ما هستن که آبرو واسه اصفهونی جماعت نذاشتیم)

سر کلاس انتقال جرم همش تو این فکر بودم که چه جالبه وقتی خون من بره تو رگای یکی دیگه و جریان خون تو رگامون به جریان زندگی تو جامعه میپیونده!!! که دیدم خانوم مهر پرور که کباده ی علم و دانش رو همیشه به دوش میکشه نیشسه در مجاورت ما و محظوظ سخنان استاد شده با خودم گفتم الان بهترین موقعه که یه کم حالشو بگیرم ( البته اونموقع مجرد بودیمو جوون و همچین یه نمه با اونایی که خیلی مدعی بودن آبمون تو یه جوب نمیرفت (البته الان سلطان بانو تا حدودی آدمم کرده))

گفتم میبخشید خانوم مهر پرور...گفت خواهش میکنم بفرمایید , پرسدم شما اطلاع دارید قیمت رانی تو بازار چنده؟ نفهمیدم چی شد کلاس رفت رو هوا!! یعنی من بلند پرسیده بودم که همه فهمیدن؟؟ چشمتون روز بد نبینه حضرت مهر پرور جوری نیگا میکرد که معلوم بود دلش میخواد با اون کتابی که قطرش به اندازه ی گردن استادش کلفت بود بکوبه تو فرق سرم که استاد به دادش رسید و به من گفت : حضرت عالی بفرمایید وقتی بادی با نیروی فلان به سطح نفتالینی به جرم فلان بوزه چند تا از مولکولاش جدا میشه؟ ما مونده بودیم این که الان گفت یعنی چی؟ که رفیقم از بغل دستم گفت استاد این الان تو فکر رانیه که فردا قراره بخوره . جمعیت زنو مرد دهنو باز کرده بودنو به طرز دلخراشی میخندیدند به جای نفتالین حیثیتمون به باد رفت , ما هم خودمونو از تک و تا ننداختیم گفتیم البته اگه رانیش پرتقالی باشه ترجیحا بهتره . استاد گفت آخر ترم رانی پرتقالی بهت بدم که تا عمر داری مزش زیر زبونت بمونه گفتم استاد راضی به زحمت نیستیم تنایی به دلم نمیچسبه من از حقم میگذرم میدم به خانوم مهر پرور باز دوباره اینا زدند زیر خنده البته استاد هم اینبار سرشو انداخته بود پایینو ازخنده قرمز شده بود که گفت بشین آقا کلاسو ریختی به هم مام گفتیم چشم استاد

ساعت 8 صبح بهمن 83وقتی رفتم دانشگاه دیدم اینا رفتن با همه حرف زدن و یه اتوبوس از دانشگاه گرفتنو به اتفاق تموم بچه های "میم . شیمی" و اساتید میخوان برن خون بدن خلاصه رفتم بالای اتوبوس اتفاقا همون استاد هم بود بهش که سلام کردم گفت اومدی امروز رانیو بخوریا ...با خودم گفتم نخیر این قصه سر دراز دارد رسیدیم پایگاه مرکری انتقال خون بچه ها پیاده شدن و به طرف ساختمان مرکزی محوطه راه افتادند البته ما هم یواشکی مثلا جوری که معلوم نشه قدمامونو تند تر برمیداشتیم که نوبتمون بیفته اول صف بچه ها یکی یکی میرفتن تو و اول معاینه و مصاحبه ای و بعد میرفتند آروم رو تختای انتقال خون دراز میکشیدن . داشتم به یکی از بچه ها که قیافش داد میزد از اون سوزنی که میخوان بکنن تو دستش میترسه نیگا میکردمو بهش میخندیدم که یه دفه یه صدا اومد که آقا نوبت شماس! رفتم جلو یه نگاه به فرم پر شدم انداخت و گفت : اینجا در سابقه پزشکیتون نوشته که..., نمونه یرداری از دستگاه گوارشتون هم شده؟ گفتم : بله . گفت متاسفیم شما نمیتونید خون بدید . انگار با پتک کوبیدن تو سرم لبخندی که از صبح رو لبام بود خشکید انگارکه طرف هم فهمید ! گفت : البته تا 6 ماه , بعد دوباره میتونید بیاید. سرمو پایین انداختمو در حالی که به یکی از لکه های روی موزاییک زیر پام خیره شده بودم , آروم آروم تای آستینمو که قبلا بالا زده بودم دوباره پله پله باز کردمو و پایین آوردم . صدا بلند گفت : نفر بعدی . آروم رفتم به سمت حیاط چهره برو بچه ها که روی تختا خوابیده بودند جلو چشمم بود اولش فکر میکردم دارم به حالشون غبطه میخورم اما دیدم نخیر , اصلا حسودیم میشه ! وارد حیاط که شدم دیدم استاد همراه با دو تا از بچه ها که یکیشونم همون خانوم مهر پروره و طبق معمول داره از استاد سوال میپرسه , نیشستن رو نیمکت کنار ورودی ساختمون , زود رامو کج کردم که نبیننم آخه با اوضاعی که دیروز به پا کرده بودم خیلی ضایع بود که رانی دستم نباشه , یه دفه استاد صدام زد با خودم گفتم دیگه گیر افتادی باید تسلیم شی , سرمو انداختم پایین رفتن جلو دیدم استاد هم مثل من پنچره پنچره پرسیدم چی شده؟ گفت فشار خونم پایین بود گفتند الان نمیشه . آخیش دلم خنک شد پس من تنها نبودم ( البته تو دلم گفتم) سوار اتوبوس شدیم حسابی ضایع شده بودم آخه به من رانی نداده بودن , آروم نیشسه بودم رو صندلیمو هیچی نمیگفتم که دیدم یکی از بچه ها اومد رانیشو داد به من گفت من میل ندارم تو بخور وای داشتم از خوشحالی پر در میاوردم

حالا دیگه منم رانی داشتم

"حرفای بی ربط"

وسیع باش

و تنها

و سر بزیر

و سخت

سهراب

ممد رضا

کریسمس مبارک

By سلطان بانو on December 31, 2005 3:40 AM

عرض ادب

خوب اول بگم که ما یه مسابقه برگزار کردیما..... یادتون که هست ...آره همون گفته بودیم بیاین یه جک بگین بعد رای گیری میکنیمو جایزه میدیم اما از اونجایی که اینجور حرکات اجتماعی نیاز به تجربه و تبحر داره ما توش ناکام موندیم. حالا واستون میگم چطور شد که کلا دور این قضیه رو خط کشیدیم . راستش ما دیدیم نصف دوستان گرامی که اصلا جک ننوشتن و نوشتن که مطلب قشنگی بود به ما هم سر بزن آخه یکی نیست بگه ایها الناس شما اگه پست ما رو خوندی پس جکت کو ,یه تعداد دیگه اومدن میگن ما جکمون نمیاد یا الان گلوم گرفته صدام واسه جک گفتن خوب نیست یا من به دلیل شکست عشقی که چند دقیقه پیش با فلان آیدی خوردم الان اصلا حالم روبه راه نیست و حال جک گقتن ندارم ,یکی اومده 15 تا جک گفته... یکی جکاش انحرافی بود و به تصویب شورای پزشکی نرسید ....

خلاصه کلا تعداد به حد نصاب نرسید و ما هم بی خیال شدیم و سلطان بانو هم در یک حرکت بشر دوستانه خود منو به عنوان برنده اعلام کردن که قضیه یه جورایی ماست مالی بشه . اصلا اینجور کارا به ما نیومده از مسؤولین عزیز وبلاگ سکته (همون نیما شهرام خودمون) خواهش میکنم بیان و این امتیاز رو دوباره به نصف قیمت بگیرن ببرن

یه خبرای دیگه هم واستون دارم که الان نمیگم چون با چند تا از بچه هایی که همتون میشناسیدشون در این رابطه در حال شور و بررسی موضوع هستیم حالا گفتم که یه کم کنجکاوی بکشتتون

اما خوب چون خیلی کنجکاو شدین تا حدی در جریان قضیه قرارتون میدم این داستان توی یک شب مهتابی شروع شد که مکافات خان به علت فشارهای زندگی روزانه تصمیم گرفت که سری به تالار اندیشه بزنه و در اونجا فکری به ذهنشون خطور کرد......

(تا همینجا کافیه)

راستی چند ساعت پیش یه دفعه هوس کردم ببینم دنیا دست کیه و تلویزیون را روشن کردم همین شبکه های وطنیه خودمون شبکه های استکبار جهانی به علت طوفانهای اخیر در حال تعلیق بر روی پشت بوم به سر میبرن

داشتم بالا پایین میکردم که دیدم یکیش سریال داره بعد یه خانومه سوار یه ماشین شد و یه دفعه هوا بارونی شد و یه خانوم دیگه گفت :

"خدایا کمک کن تا عاشق شوم و عاشق بمانم چرا که عاشق شدن آسان و عاشق ماندن سخت است"

بعد هم تیتراژ پایانی رفت بالا ما هم به همین جمله ی زیبا قناعت کردیمو رفتیم دنبال کار خودمون

حالا یه معما هم بگمو برم هر کی جوابشو فهمید در قسمت لایو چت جوابشو بنویسه تا بهش ترتیب اثر بدیم این معما سر کاری نیست و نیاز به فکر داره و یک جواب دقیق داره پس فکر کنید

سوال:

ــ خانومی امروز 22 سال سن دارد چهار سال بعد سن خانوم 8 برابر سن فرزندش میشود پیدا کنید پدر را...؟؟؟؟؟

ــ هر کی گفت این موضوع ما چه ربطی به پستمون داشت بازم جایزه میگیره

شب و روز همتون خوش

ممد رضا

تریپ دختر تو اصفهان

By سلطان بانو on December 15, 2005 2:08 PM

داشتیم درباره ی چیزای مختلف حرف میزدیم که بحثمون کشیده شد به مدلهای مختلف دختر تو اصفهان.آقا ممد ما تو دهه ی سوم زندگیشه اما حرفاش مثل آدمای چهل ساله پختس . خیلی با مزه حرف میزنه در کل میشه گفت آدم از حرف زدن با ممد لذت میبره . لذت که مال یه دقیقشه , حرف زدن با ممد باعث میشه هم آدم چیزای تازه یاد بگیره هم اینکه بخنده.

من : به نظرت دخترای این دوره زمونه چطورین؟

ممدرضا : والا به نظر من اوضاع دختر این دوره زمونه خیلی خراب شده. میخوای بگم چطورن و چه جوری ؟

من : بله بفرمایین ما هم یه فیضی ببریم

ممد رضا : به نظر من دخترا به چند دسته تقسیم میشن.

دسته ی اول : همیشه نیششون تا بنا گوش بازه .آرایش , به اندازه ای که زیاد از حد جلب توجه می کنن .لباساشون دست کمی از آرایششون نداره. همیشه دنبال دوست پسر می گردن و اگه نداشته باشن بی کلاس به حساب میان. تو خیابون صدای هر هر کر کرشون تا دو تا خیابون اونطرف تر میره .در سال چند دفه دوستاشونو عوض می کنن.عشق پارتی دارن.زیاد پیچیده نیستن.آدم دلش می خواد با آجر بزنه تو سرشون

دسته ی دوم : با کلاسن و پولدار. آرایششون با کلاس تر از بقیه ی دختراس. با همه کسی دوست نمی شن. اما در عین حال صد تا دوست پسر با کلاس دارن . ماشین شون خارجی (تکیه کلام ممد) .خوب رانندگی می کنن چون باباشون از همون اول یه ماشین انداخته زیر پاشون.(به قول دوست ممد جون میدن واسه تیغ زدن (یعنی میشه ازشون پول گرفت و غالشون گذاشت))

دسته ی سوم : گروه چادری ها که با وجود چادر هزار تا جنایت می کنن (به قول ممد چادر فیلمشونه) .زودی از راه بدر میشن و واسه خودشون درد سر درست می کنن

دسته چهارم : گروه دوم چادری ها که خیلی معتقدن و همیشه به آدم مشکوکن . حتی به آدمای تو پیاده رو هم مشکوکن. معمولا سنتی ازدواج می کنن و آدمای خشکی هستن.

البته این دو گروه آخر خیلی کم پیدا میشن و بیشتر قریب به اتفاق همون دو گروه اول هستن.دختر خوب و معمولی و منطقی کم پیدا میشه.

من : خوب حالا من جزو کدوم دسته هستم؟

ممدرضا : شما هیچ کدوم . شما سلطان بانوی منی فقط هم یه دونه ای

من :

آقا ممد لطف دارن منم همچین تحفه ای نیستم . اون خودشه که یه دونس تنها لنگشم خودشه.تو مهربونی و عشق و صفا , نجابت و مردونگی تا نداره .ممد هم از اون مرداییه که تو این دوره زمونه کم پیدا میشه (اصلا فکر نکنم پیدا بشه)(لطفا آقایون ترش نکنن هر کسی یه سلیقه ای داره)

سلطان بانو

خاله و لینکاش

By سلطان بانو on December 8, 2005 9:37 PM

, , ,

من : می خوای یه اکانت برات تو بلاگ رولینگ بسازم که دیگه واسه لینک اضافه کردن انقدر دردسر نداشته باشی

خاله سوسکه : هان . آره خوبه چه جوریه خوب هست یا نه؟

من : خوبه

بعد هم کامل مزایای استفاده از بلاگ رولینگ رو براش شرح دادم

خاله سوسکه : خوب کی میای خونمون واسم درست کنی

من : جمعه وقت دارم .وقتی برگشتیم زنگ می زنم که بیای دنبالم

خاله سوسکه : حالا نمیشه نری بیرون بیای خونه ی ما

من : جون خاله اگه بشه .من چند هفتس می خوام برم به آبجی هم قول دادم اگه این دفه دیگه باهاشون نرم بیرون میکشتم

خاله سوسکه : خوب باشه پس وقتی اومدی زنگ بزن که بیام دنبالت .فقط زود برگردینا . نری تا نصفه شب بعد بگی دیگه دیره نمیام

من : چشم . رو چشم

وقتی اومدیم با اینکه دیر شده بود زنگ زدم به خاله اومد بردم خونشون.ساعت حدود هفت شب بود . اکانت و درست کردم و چشمتون روز بد نبینه نوبت به این رسید که هفتاد و خورده ای لینکای خاله رو وارد کنم . حالا از یه طرف دایی داره با من حرف میزنه از یه طرف باید دم به ساعت از خاله بپرسم این لینک مال کیه . می خوای بذارم یا می خوای حذفش کنم .حالا دیگه بماند که الهام هم هر از گاهی از سر و کولم بالا میرفت (طبق معمول)

من :

تا نصفه شب تموم شد . به خاله هم یه آموزشایی دادم که اینطوری لینک اضافه می کنن و اینطوری حذف می کنن.بعد هم کدهاشو گذاشتم تو قالبشو به روز کردم و کار تموم شد. وقتی کار تموم شد همچین هورا کشیدیم مثل اونایی که قله اورست و فتح کردن. واقعا تعداد لینکاش زیاده تازه روز به روزم زیاد تر میشه .

چند روز گذشت یه روز بهم زنگ زد .گفت که یادش رفته چطور یه لینک رو حذف می کنن (اونروز اعصاب درست حسابی نداشتم فکر کنم یه چیزایی بهش گفتم که بعدا معلوم شد یه چیزی رو اشتباه گفتم) یه خوررده فکر کردم و بهش گفتم که چیکار کنه یه روز داشتم به وبلاگش نگاه می کردم .یهو دیدم ااااااااااااااااا پس لینکا کو . زنگ زدم به خاله .

من : الهه لینکا کو چی شده

خاله سوسکه : وای سلطان بانو دستم به دامنت ببین چی شده

من : باشه الان میرم میبینم

چشمتون بازم روز بد نبینه کلا همه ی لینکا رو حذف کرده بود. من و بگی اینجوری شده بودم . حالا کی میره این همه راهو .زنگ زدم به خاله.

من : الهه چیکار کردی تو که همشو پاک کردی

خاله سوسکه : وای .حالا چیکار کنم

من : هیچی باید دوباره همشو از اول اضافه کنی

خاله : واااااااااااای .برام درست می کنی

من : نه .کاری نداره از اول همشو اضافه کن .یادت نرفته که

خاله : نه یادم نرفته. باشه از اول همشو اضافه می کنم

چند روز بعد دوباره داشتم به لینکا نگا می کردم دیدم ااااااااااااا بازم لینکا نیست که نیست بازم رفتم تو اکانت خاله دیدم ای داد بیداد .دوباره همه لینکا رو اشتباه وارد کرده حالا چند تا اشتباه وارد کرده بود : هفتاد و خورده ای . بازم به خاله زنگ زدم

من : الهه من آخرش از دست تو سکته می کنم . تو که همشو دوباره اشتباه وارد کردی ( یادش رفته بود Encoding صفحه رو عوض کنه )

خاله سوسکه: وای سلطان بانو تو رو خدا بیا برام درست کن .صد رحمت به همون لینکای خودم . اصلا نخواستم

من : باشه فکر کنم دوشنبه وقت داشته باشم . میام .

خاله : خوب باشه . دست درد نکنه.

دوباره دوشنبه پا شدم و رفتم . دوباره هفتاد تا لینکو وارد کردم .این دفه دیگه اصلا معلوم نبود کدوم لینک مال کیه .از طرفی خود خاله هم نمی دونست که این آدرس مال کیه .فکر کنم سه ساعت طول کشید تا کلا معلوم شد کدوم لینک مال کیه و آدرسا تصحیح شد . واااااای . اونروز زری ( دختر خالم ) و امید ( خواهر زادم ) هم اومدن خونه ی خاله و خلاصه واسه ی اونا بد نشد آخه سه تایی با هم می گفتن و می خندیدن . من بد بخت هم قیافم شده بود مثل لینک .از بس لینک وارد کرده بودم. وقتی کارم تموم شد به الهه گفتم .الهه خانوم من گشنمه آبمیوه و چیپس و میوه و شکلات هم نمی خوام . حالا خودت یه فکری بکن.

خاله : پیتزا می خوای

من : آره می خوام

خاله : امید پاشو برو چند تا پیتزا بخر .

امید : من نمیرم . اصلا ساعت 10:30 کی پیتزا می خوره

من : من این چیزا حالیم نمیشه . من گشنمه

زری : خوب زنگ بزن که خودش بیاره

خاله سوسکه : نه بابا تازه می خواد یه خورده پول بگیره واسه اینکه آورده

من : حالا یه شب می خوای به ما شام بدیا . دست از این خسیس بازی بردار

بالاخره امید و راضی کردیم بره بخره.هنوز پنج دقیقه از رفتنش نگذشته بود که زنگ زد و گفت که پیتزا فروشی نزدیک خونه ی خاله اینا بستس و فقط اونطرفا یه ساندویچی بازه پیتزا هم نداره . خاله از خوشحالی چشاش یه برقی زد و گفت خوب اشکالی نداره همون ساندویچ و بگیر بیا . خوب اون شب ما از دست خاله یه ساندویچ به زور گرفتیم. ولی خودمونیم ساندویچ کندن از خاله غنیمته .

حالا یه نگا به کامنتای پست قبلی بندازین.واااااااااای خدا من چیکار کنم از دست این خاله بازم نوشته لینکاش خراب شده .

اما انگار این دفه خودش موفق شده لینکا رو درست کنه . الان برم یه نگا بندازم ببینیم این دفه چه دسته گلی به آب داده

سلطان بانو

Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday August 19, 2010
    ضد ارزش از نظر من

    میخوام از این به بعد گاهی روزنوشتم و با چیزایی که فکر میکنم ضد ارزشه مخلوط کنم.

    گاهی بعضی چیزها تو جامعه, کوچه و خیابون و خانواده ها میبینم که خیلی اذیتم میکنه.به نظرمن بهترین روش تخلیه خودم همین نوشتنه.
    اینجور چیزها رو نمیشه هیج جا گفت یا به کسی تذکر داد.شایدم اون موضوع فقط از نظر من ضد ارزشه و وطرف مقابل اونطور فکر نمیکنه.به هر حال من مینویسم.

    +      نویسنده : سلطان بانو
    0 نظر