پنجشنبه 22 آذر 1386
مونولوگی چند در باب سارقان اینترنتی

به تازگی از برخی دوستان عزیزمان شنیدیم که برخی قالب هایی که برای مشتریان به صورت اختصاصی طراحی کرده ایم را یک قالب دزد برداشته و و در وبلاگش به فروش می رساند و یک لیوان آب هم رویش , بعد اسم قالپاق دزد ها بد در رفته ...خب به چنین کسی چطور می شود حالی کرد که تویی که حتی معنای آن قانون کپی رایت در آن گوشه را نمی دانی و نمی فهمی که تنها برای این قالب چقدر زمان و هزینه صرف شده و تو که نه خلاقیتی داری و نه حرفی برای گفتن, مگر مجبوری ضمن سرقت از دیگران وقتت را تلف کنی انگل عزیز؟؟؟!!!

خب به نظر شما مخاطبان ارجمند , ما چطور به این زالو حالی کنیم که فقط به اندازه هیکلش بابت همین فضا و سایت و اعتبار هزینه کرده ایم؟؟ چطور حالی کنیم که در اوج فشار روحی و جسمی و سوزش چشم, جان آدم بالا می آید و کلی فسفر می سوزاند تا این قالب ها طراحی و کد نویسی شود؟ چطور حالی کنیم که آنقدر برای مخاطبان و مشتریان خود احترام قایلیم که گاهی روی ساده ترین افکت ها , متن ها و طرح ها کلی کار می کنیم تا مناسب شأن خوانندگان و مشتریان عزیز این وبلاگ شود, چطور حالی کنیم که انگل بودن و کپی کردن به اسم خود ,هنر نیست؟؟!! چطور حالی کنیم که شخصیت و فرهنگ تنها داشتن بلیط اتوبوس نیست؟ خب عزیز من وقتی از خود فکر و اندیشه و خلاقیت نداری مگر مجبوری این همه برق و وقت خودت را مصرف کنی؟

حالا ما هم ادعای شاخ فیل شکستن نداریم و اگر هدف نیز انتشار اندیشه ها و هنر ها باشد به کنار, طرف هم آدم معقول و مطمئنی باشد باز هم می شود چشم پوشی کرد ... اما متاسفانه صاحبان وبلاگ هایی این کار را می کنند که اکثر مطالبشان زرد و سطحی است... وبلاگ هایی که مشهور شدن به هر قیمت ممکن, نوعی ارزش برایشان محسوب می شود و حاضرند دروغ هایی به خورد مخاطبان دهند( اهانت به شعور خوانندگان ) تا به نظرشان موفق محسوب شوندو هر روز با گزارشی  از یک رمان گون در زندگی هندی شان به خنده می افتیم...این پدر مقدس و مادر روحانی , فردا هم حتما یه هاله نورانی دور سر خود احساس خواهند کرد...

یک نمونه جهت مطالعه چنین وبلاگ هایی وبلاگ همراز است که به عناوین مختلف و در چهره های گوناگون سعی در رسیدن به مطلب فوق الذکر دارد... همراز با ثبت وبلاگ های مختلف و مفت و مجانی بلاگفا در موضوعات مختلف این روزها در نظرش یکه تاز عرصه ی وبلاگ نویسی شده است... اما فکر نمی کرد با ثبت وبلاگی به دور از معرکه و کپی قالب های دیگران و فروش آنها و یک پیگیری ساده و قانونی مشتشان باز شود ..حتی خودشان نیز طاقت نیاورده و دست به اعتراف زدند و در شرایطی که ما هیچ نامی از کسی در همین روزنوشت سمت راست نبردیم خود را معرفی کردند و مصداقی از ضرب المثل معروف چوب را که بر میداریم گربه دزده حساب کار دستش میاد را برایمان مسجل کردندو برای تبرئه خود شخصی مجازی را از بستگان خود معرفی کرده و به عنوان کپی کننده ی قالب ها معرفی کردند ... اما مدارکی که در دست ماست که بعدا ارایه خواهد شد مانع از فریب خوردن ما می شود... کلی هم خط و نشان برایمان کشیده اند و به در و دیوار زده اند تا چهره ی ما را مخدوش کنند ...به آنها حق می دهم چون خود به خوبی میدانند که چه چیز هایی در ارتباط با آنها می دانیم....

همراز برای کسب شهرت و برخی مقاصد کودکانه ی دیگر که در این مقال نمی گنجد به کار هایی خلاف قانون دست می زند...شاید به این خاطر که بر بسیاری از مسایل مطالعه, هنر و پشتوانه ی فکری ندارد و چون مورد توجه واقع نمی شود و بنیان فکری و سواد روشن فکری لازم برای تاثیر بر دیگران را نداردناگزیر به نوع خاصی از "نمایش خود" و یا در واقع نوعی خود نمایی دست می زند که متاسفانه با خود فروشی هیچ تفاوتی ندارد , یک خود فروش نیز که از تن خود مایه می گذارد اغلب فاقد هنر و تخصص است. آیا به فرض می توان طراحی و قالب های کپی یا دزدیده شده توسط چنین فردی را قالب سازی یا هنر خواند؟ و آنرا با آثار و هنرهای ,طراحی که وقت و انرژی اش را روی این کار گذاشته مقایسه کرد؟؟؟ و از یک جنس دانست؟؟؟ و آیا هر بوریا بافی را می توان حریر باف خواند ؟یا پالان دوزها را هم اهل بخیه محسوب کرد؟!

از وبلاگ همراز معذرت می خواهم که او را به عنوان نمونه و مثال اینجا آوردم , نمونه هایی چون او زیادند و اینجا تنها به دلیل دم دست بودن به او اشاره شده است

ظاهراً هر چه بسياري از ما «ياسين» به گوش بعضي‌ها در مورد اخلاق ارتباطي مي‌خوانيم اشتباه است. ما بايد «تلقين» بخوانيم و براي طرف طلب آمرزش كنيم و اسم و فكر و حرف‌ها و وبلاگش را ببوسيم و بگذاريم كنار. شايد بهترين راه براي طرد آنهايي كه از راه وبلاگ مردم‌آزاري و شايد ارتزاق عقده مي‌كنند بي‌اعتنايي باشند. فردي كه جمعي به او بي‌اعتنايي كنند خود به خود يك فرد مرده است

.امضا ممدرضا

 رو نوشتی از شکوائیه تنظیم شده توسط وکیل مربوطه 

 باسمه تعالی

ریاست محترم دادسرای استان...

.سلام علیکم

 احتراما اینجانب ..............وکیل سرکار آقا و خانم................مدیریت سایت www.m4ndm.org بدینوسیله اعلام می دارم....

 1- .با توجه به این که منابع سایت موکلین بنده که قالبهای طراحی شده توسط تیم هنری ایشان می باشد و دارای سابقه ی ثبتی با شماره ی............می باشد توسط اشخاصی که ذیلا نام انها ذکر می شود به سرقت رفته و کپی برداری شده است.علی ای حال با استناد به ماده ی 1 و بند 1 ماده ی 2و مواد 3 و4 قانون حمایت حقوق مولفان و مصنفان و هنرمندان و ماده ی 1 قانون حمایت از حقوق پدیدآورندگان نرم افزارهای رایانه ای خواستار پیگرد ایشان هستم.

 2- به دلیل وجود قرارداد کتبی بین موکلین بنده و مشتریانشان از انجا که منابع مذکور توسط این اشخاص به فروش رفته و منافع معنوی موکلین من مورد تضییع واقع شده با استناد تبصره ی ماده ی 13 قانون اخیر تقاضای جبران خسارت از جانب متخلفین را خواهانم.

 3- ضمنا با توجه به این که پس از تذکر به متخلفین موکلین بنده با فحاشی از جانب ایشان روبرو شده اند به استنادماده ی 608 قانون مجازات اسلامی از محضر محترم دادگاه درخواست رسیدگی و مجازات ایشان را دارم.

                                                                                                            با تجدید احترام  

پ.ن1: اگر از این پس راجب وبلاگ من و ممد بدون آنکه دهان خود را آب بکشید یاوه بافی کنید پیشنهاد می کنم بهترین وکیلی که در ولایت خود سراغ دارید را برای تبرئه ی خود از جرایم الکترونیکی به کار گیرید... ما دیگر شنونده ی حرف های شما نیستیم و برای اطلاعات بیشترتان در صورتی که مایل باشید شماره ی دفتر وکیلم را برایتان ایمیل میکنم.

 پ.ن2 : توجه داشته باشین امکانات این سایت به ما اجازه میده تمامی فعالیت ها درون سایت رو کاملا پیگیری کنیم .تمامی آی پی ها و فعالیت ها به صورت لحظه ای در سرور ثبت میشه و همیشه به صورت مستدل قابل ارائه هستند.همین طور آی پی ها قابل پیگری و ردگیری به طور مشخص هستند.( قابل توجه اونها که یک نفر هستند اما نقش سیاهی لشکر رو بازی میکنند و یا حرمت شکنی میکنند و کارهایی از این قبیل ...)

تگ ها:
           
در 2:34 قֽظֽ توسط ممدرضا ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر .:.   چت زنده .:.  لينک مطلب  .:.   77 نظر
             
شنبه 19 آبان 1386
یاد و سپاس

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

یک سال دیگه هم گذشت و این بچه ی ما دو سالش تموم شد و وارد سومین سال حیاتش شد  درست 2 سال پیش تو یه شب سرد پاییزی تو همچین حال و هوایی من و ممد رو زاییدیم...  باور بفرمایید این بچه پدرینمون رو درآورد تا به اینجا برسه اما حالا نیشستیم و داریم هزشو می بریم.
یه شب که منو سلطان بانو نیشسته بودیم کنار هم و در یک خلصه ی عرفان انگونی فرو رفته بودیم و در کنار یک قوری دو تا لیوان از نوع دسته دارش که فضای رمانتیکی به محیط داده بودند گل میگفتیم و گل میشنفتیم ناگهان درد جانکاهی را در ناحیه مخ احساس کردیم٬ اولش فکر کردیم چاییش مونده بوده و مسموم شدیم اما بعد ها فهمیدیم این کودک من و ممد بوده که تا حدی از موندن تو ذهن ما خسته شده بود و از اینکه لای اون همه آب و مواد چسبونکی هیکلش نوچ شده بوده عذاب روحی شدیدی متحمل شده بود و با توجه به اونکه تو اون تاریکی باطری چراغ قوه اش هم ته کشیده بوده و نفس کشیدنش به شماره افتاده بود کفری شده و با حرکات دست و پا خودشو به در دیوار میکوفیده بلکه خلاص شه و البته همین حرکات اخیر سبب درد در کله ی ما شده بود مام زاییدیمشو ولش دادیم این وسط که الان با کمی تفاوت در شکل و سایز و شعور در خدمت شماست...!!
از اینکه خون دلها برایش خوردیم میگذریم و به درسها و دوستیهایی که به ما داد میرسیم از اینکه از یه گوشه طلوع کرد و میون کارای ما سرک کشید... یه مدت که باهاش زندگی کردیم دیدیم  این بچه انگار یه جور دیگه اس... یه جورایی خیلی پاکه خیلی با زندگی واقعی فرق داره ..اصلا یه جوری شد که دیگه خیلی حرف ما رو نمیخوند و خودش روشو به سمت حقیقت در هر کجا و هر زمان میچرخوند ...مام تصمیم گرفتیم نگهش داریم واسه همیشه پیش خودمون تا با ما بمونه نه به اون نشون که خود را حقیقت بپنداریم و نه حتی به آن توهم که روی خودمون رو مثل این کوچولو به سمت حقیقت بدونیم بلکه به نشان آرزویی که در سویدای قلبمون شروع به رشد کرده بود که ای کاش میتونستیم آنگونه باشیم...
حالا اینبار دلم میخواد بیشتر به جای من و ممد از پدید آورندگانش حرف بزنم... خیلی قبلترا وقتی می دیدم روی جلد کتاب یا تو شناسنامه کتابی نوشته پدید آورندگان این کتاب فلان و فلانی بودند کلی تو دلم ذوق مرگ می شدم که چقدر کلمه ی پدید آورندگان از مولفان زیباتره... اما اینبار که این کلمه رو دیدم ناگهان یه چیزی قارپی به ذهنم حمله کرد و بند دلمو جرواجر کرد و اون اینکه واقعا پدیدآورندگان این وبلاگ چه کسانی هستند؟ خیلی قبلتر از فلان و فلانی . شاید برگرده به آغاز پیدایش جهان و پدیده های مجازی تو اون! آیا میدونید پدید اومدن این کتاب کی به انتها می رسه؟ وقتی  آخرین نفر این وبلاگ رو باز کنه و اون رو بخونه, تازه اون موقع شاید پدید اومدن این وبلاگ به انتها برسه.
پس برآن شدیم تا جایی که عقلمون میرسه و جای نوشتن داریم, یادی و سپاسی از پدید آورندگان گذشته, حال و آینده ی من و ممد کنیم. برای این منظور از آخر شروع می کنیم .
*تویی که این صفحه رو الان جلو روت داری, یا اون رو خوندی یا میخوای بخونی. از تو سپاسگزاریم چون پدید آمدن این کتاب با خوندن تو کامل می شه.

*سپاسی از تمومی برو بچه های من و ممد همونایی که این بغل سمت چپ اسمشون رو ردیف کردیم از الف تا ی ... که خالصانه به من و ممد عشق ورزیدند و و هرکدام سهم بزرگی در پدیدآوردنش داشته اند که اگر اینان نبودند منو ممدی هم الان نبود که جشن دو سالگی اش را بگیرد.

سپاسی از مادر بزرگوار من و ممد , سلطان بانوی نازنین که چون مادری واقعی شبها و روزها با تمامی عشقش از این کودک مراقبت کرده و میکند و چشمهای زیبایش را حتی یک لحظه بر آن مبست... دست مریزاد ... امروز نتیجه ی آن همه تلاشت به تمامی در مقابل چشمانت گشوده است ...

یادی هم می کنیم از همه ی معلم هایمان که اندیشیدن را به ما آموختند (و حیف که ما خوب نیاموختیم). از آنها بیشتر از همه متشکریم.

و نهایت, سپاس خدای را که پدیدآورنده ی همه ی پدیده ها و پدیدآورندگان است.

ماندگاریم به ماندنتان
امضا:
پدیدآورندگان

تگ ها:
           
در 4:50 قֽظֽ توسط ممدرضا ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر .:.   چت زنده .:.  لينک مطلب  .:.   130 نظر
             
شنبه 12 آبان 1386
مرسی کم الله جمیع جیگران

درود فراوان بر یاران دیرینه و مخاطبان نصف عمر شده ی این خرابه ی مادر مرده, که بنده به صور منقول و غیر منقول و در حد و اندازه های خفن السایزی شرمنده ی این دلبران شده و با دک و دهنی چارطاق باز, مبهوت مانده ام که چگونه الطافشان را که گونی گونی حواله ی کمر این جنوب (جمع عشقی جانب ها)  میکنند جبران نمایم.

جون شما نباشه جون شما مدتهاست در این فکر لگد میزنم که در زمانی بکر و خالی و مامان, جوهری به قلم خشکم بچپانم و کاغذی بی خط به رویم بگشایم و در این دنیای پاک و آرام, دنیایی که تنها حروف به جای صورتک های نقاب کشیده حکومت میکنند دل لامصبی را گشاده کنم و تلنبار شدگانش را که کبابمان نمودند بر سفره ای بچینم و همراه مخلفاتی چون دوغ و پیاز و دو پر ریحان خوش عطر  در خاطره ها بر یاد گذارم.

روده درازی های ما پایانی ندارد پس سر اصل جنس میروم.

چقدر کار ریخته رو سرم, سه تا پروژه ی ناتموم مونده , اوخ کمرم, آخ سرم, ننه دک و دهنم... در همین راستای زجر آلود که بند دلی هم برایمان نمانده و همش جرواجر شده (منم حساس) رفیقی از نسل رادمردان نیک ما رو بدرود گفت و برای دانش اندوزی در رشته ای فوق تخصصی به هزاران کیلومتر آنطرف تر, آنسوی اقیانوس ها, به وادی شیطان بزرگ رهسپار شد  و داغی بر جگرمان گذاشت. هرچند نیک میدانیم که تبعات مثبت این تلاش او, روزی دوباره به کار هموطنانش خواهد آمد, اما نبودش در دلمان کمبود بزرگیست. ولی اشکالی ندارد,برآیند خیرات موجود در تصمیمات صالحان مقداریست مثبت... حضرت مکافات, آن قلم فرسای قدر عرصه ی وبلاگها مقاله ای که مدتها در زمینه ای فوق تخصصی زحمتش را کشید و خون دل برایش خورد, به ثمر نشاند و مهر تاییدش چشم جهانیان را از هنر و خلاقیت ایرانی از حدقه درآورد و بورسیه ی فوق لیسانس و دکترایش را یکجا به ارمغان آورد, آن هم در معتبرترین دانشگاه این کره ی خاکی...

لحظه ی خداحافظی کلامی به او گفتم تا مطمئن شوم عشق او به وطن , جایی که وفا و جفای مخلوطش گاهی آدم را مثل پاندول سرگردان می کند, کمرنگ نمی شود و چشمان مهربان و به حق زیبایش نمناک شد  و من پاسخ خود را گرفتم.... حال ما از اینجا واسش کف میزنیم و تشویقش میکنیم تا با افتخار برگردد ...برگشتنش رو ازش قول گرفتم و در ازایش قول گرفت که به او بپیوندم و من نیز او را لبیک گفتم و با تمام توان برای رسیدن به افتخار نه برای خود بلکه برای مادر همه ی ما ,ایران تلاش خواهم کرد... پس اگر چندیست کمتر از فیض حضور در جمع پر مهرتان بی نصیبیم ...ببخشایید...

کسی هست که به این جرگه بپیوندد؟؟؟

بی ربط:سنگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
                                    سهراب

تگ ها:
         
در 1:10 قֽظֽ توسط ممدرضا ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر .:.   چت زنده .:.  لينک مطلب  .:.   31 نظر
             
شنبه 3 شهریور 1386
هیاهوی درون..!!

درود بر یکایک جیگران و مخاطبان ریز و درشت این چار دیواری خشت و گلی...!

چندیست که روزگار نافرم خفتمان کرده و بوی کاه نم خورده از این خرابه نوازشگر بینی خوش فرم و مبارکتان نشده.... !

به جایی رسیده ایم که بند جیگرمان دگر به مویی بند است و هر لحظه امکان جر خوردنش دور از ذهن نیست ... شبها هنوز پلکهایمان گرم نشده افکاری نهیلیسمی به مغز تهی و سردمان هجوم آورده و تا خود صبح رباعیاتی از خیام نیشابوری زیر لب زمزمه می کنیم و به یاد شریعتی بزرگ قلم به دست می گیریم و لیوان دسته دارمان را تا خرخره از چایی تازه دم و خوش عطر مادر پر کرده و پشت میز می نشینیم و در فضایی کاملا رمانتیک که پر شده از عطر صدای استاد شجریان آنقدر می نویسیم و خط می زنیم تا با نوازش دستان خورشید بر خیزیم و به دنبال بدتر از دیروزها روانه شویم...!!!!!

چه کنم که دگر حال از خاطر سردم پاک شده است و از ترس فردا در دیروزم فرو می روم....!!!

پ.ن: روزگار, روزگار گربه نره ایست...! مراقب پنجولهای نرم آدمهاش باشید..!!!

پ.پ.ن: ادامه سفرنامه رو فراموش نکردم...فقط...اندکی سکوت....!!!! لـَختی تامل...!!!!!

تگ ها:
         
در 2:31 بֽظֽ توسط ممدرضا ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر .:.   چت زنده .:.  لينک مطلب  .:.   46 نظر
             
پنجشنبه 25 مرداد 1386
وقایع اخیر

امسال تابستون , تابستون جالب و پر حادثه ای برای من و ممده.بعد از درس خوندن های طاقت فرسا انواع و اقسام مسافرت های سیاحتی , زیارتی و کاری . خیلی وقت بود مسافرت نرفته بودیم حدود 5 شش سال.توی این گیر و دار مانیتور من که غوز بالا غوز شده بود .


اوایل تابستون بعد از یکی از مسافرتها بود که فهمیدم توی این مانیتور به غیر از حرکتهای معمول انواع حرکت های دیگه هم مشاهده میشه از جمله عمودی و افقی .پس از سه چهار روزکار کردن متوجه شدم که گهگاهی یه بویی هم ازش بلند میشه.خلاصه اینکه یه روز که داشت از خودش حرکات موزون بروز میداد.صدای مهیبی شنیدم که بند دلم پاره شد و بعد از اون دود خاکستری رنگی از پایینش بیرون اومد و یه بویی که آدمو به یاد لاستیک سوخته می انداخت .مانیتور مورد نظر به تمیرگاه انتقال داده شدو دوباره یه سفر کاری پیش اومد.بعد از برگشت مانیتور و از تمیرگاه آوردیم خونه.تعمیرکار گفته بود یکی از مدارها در اثرحرارت و دمای اتاق سوخته .


دوباره باهاش کار کردم ولی چند ساعتی نگذشته بود که اون حرکات موزون از گوشه و کنار مانیتور شروع شد .درد سرتون ندم , بعد از چهار روز کار کردن دوباره همون اتفاقات تکرار شد .اینجا بود که من و ممد با چهره های برافروخته مانیتور و برای بار دوم بردیم تعمیرگاه . بنده خدا تعمیرکار بعد از مدتی ور رفتن با اون مانیتور گفت که ایراد از جای دیگه ای بوده و علت نوسانات برقه نه دمای اتاق .


آخرین اخبار : هنوزم که هنوزه مانیتور در تعمیرگاه به سر میبرد و امید چندانی به بازگشتش به صورت صحیح و سالم نیست  .


از اونجایی که من به غیر از کامپیوتر خودم عادت ندارم با کامپیوتر کـَس دیگه ( از جمله ممد) کار کنم  یه دونه مانیتور دیگه از بنده خدایی قرض کردیم و حالا مدتیه که با اون کارهام و انجام میدم.
این بود که ما مدتی دست و پا شکسته در خدمتتون بودیم و نشد مراتب خاکساری رو درست به جا بیاریم .

چند روزی میشه که دارم با کامپیوتر خودم کار میکنم .فقط فرصت کردم کارهای عقب افتاده رو یکی یکی سرو سامون بدم.اولیش قسمت قالب های رایگان بود که با اجازتون به هاست اصلی سایت انتقال دادیم و یک سری تغییرات که خودتون میتونین ببینین.امیدوارم خوشتون بیاد و کار با این قسمت براتون راحت تر از گذشته بشه.کارهای دیگه ای هم در شرف انجامه که به موقش براتون رو میکنم  .

پ . ن یک : این بلاگرد دیگه شورشو در آورده دنبال سرویس و امکانات جدید و بهتری هستم به محض اینکه وقت کنم براتون مینویسم تا شماها هم راحت بشین و دیگه به اینجور مشکلات برخورد نکنین.


پ.ن دو : در نظر دارم یک دوره نوشته های کوتاه ( پست های کوتاه) در مورد رموز وبلاگ نویسی براتون بنویسم که حاصل تجربه های خودمه.

تگ ها:
           
در 1:12 بֽظֽ توسط سلطان بانو ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر .:.   چت زنده .:.  لينک مطلب  .:.   26 نظر
             
دوشنبه 15 مرداد 1386
زیر گنبد کبود

با وارد آوردن چندین فقره سلام و درود و حال و احوال پرسی بصورت گونی گونی از حضور مداوم و ایول وجود مبارکتان تشکر و قدردانی می عملانیم....!...از این که هی به روزانیدن این مکان عمومی و گاها خصوصی... طویل و دور میزند..واقعا با بند بند سلول های محترم دم و دستگاه هایمان شرمنده ی هیکل ردیفتان هستیم....اصلا جون شما این روح لطیفمان هم بسی در عذاب شدیدی رنج میبرد.....اما چه کنیم که لا کردار زندگی گربه نره یمان نموده..(این تیکه منظورم مخلص است..خیالتان آسوده بزند که از کیسه ی خلیفه نبود..(!)..)..دقیقه ها و ثانیه ها هم خرناز کنان پشتش چسبانده و ده برو که رفتیم....آره اینه که خلاصه جریانات بد تریپ اعم از بدقولی و بلا و ... اونم پشت سره هم مث نخود کشمش میباره به جون شما من خودم هم از اين واقعه ی بد رقم..... در ناراحتی روحی و تا حدی اخلاقی بصورتی سنگين و خفن گفتنی بسر ميبردم...اينو...خيال کردی راس راس بعد اوووووووه اين همه ماه و روز و ساعت و... مث اين کپکا راحت و آسوده خاطر لم دادم اين ور و حالا بگو کی نگو..!...نه داداش...نه جونم..!..نه..!!!!!...واسا یه چند تا پاراگراف پایینتر ميگم چی چی شده ؟
....!...!...///..خب حالا بابت اونم از کل جمعیتی که در ریز گروهک های ذیل جمع بندی میشن.. عذر خواهی و طلب آمرزش عرفان حالتی می نمایم..!

اهل معرفت : اون مشت از ملت تریپ ایول خودمان که هرچند از گرفتاری شدید نتوانستیم سری بهشان بزنیم....نامردی نکردند و سر نزدند...!

اهل مخان : بدون شرح بابا...!

اهل جیگول : که با سلام و صلوات اون تریپ بیست ها رو می تشکیلونن....!

اهل عرفان و اخلاق : بحثی نیست...!

و اما اصل جنس..

در يه بعدازظهرجمعه که آدم از غم باد می خواد بترکه پاشدم و يه فروند ليوان دسته دار..( از اون مشتی هاش)..بلند کردم و تا خرخرش پر چايی کردم و به برای اينکه خستگی رو از تو تنم شوت کنم بيرون ..چايی رو گذاشتم روی ميز و خودمم نشستم روی صندلی..(اين محوطه در منتها اليه سلول بنده زير پنجره قرار دارد..!)...چند شخصيتی رو از پنجره ديد زدم تا بلکه اين چايی يکم سرد بشه...(آخه دفعه ی پيش حول زدم زود خوردم ،نیس داغ بود ،تموم زبونم جيزغاله شد مخصوصا قسمت نوکش،جون شما تا همين امروز همه چيز و با عذاب روحی ميلمبوندم...!) خلاصه بعد اينکه تامل مون رو هم کرديم و چايی هم کمی خنکيده بود شروع به نوشيدنش کردم و به فکر عمق داری از نوع پدر مادر دارش برخوردیم در ذهنمون. و همچین تصمیم گرفتیم ایول ناک با انرژی خفنناک وبلاگ نویسی رو از سر بگیریم به کوری چشم همه ی دشمنان اسلام و قرآن و از قبیل دسته جات که کم نیستن.

و اما در زاویه ای دیگر که به این نکته بنگرید چند مسئله ی دیگر هنوز مونده که دهانش را سرویس ننمودم در این مدت که کمتر لنگ و پاچه ی خویشتن را بر روی لاین میافتیم و کلی دل و جیگرمان هوای حضراتعالی را کرده بود کلی فشار به اقصی نقاط پیکر مبارک وارد شد که خلاصه یکدفعه همه را روی هم ریختن کرده تا بعد از این بازیهای گاگول ناک تیم لقارتی مان دهان مبارک را چار طاقیده و هر آنچه دلمان تنگ شده بود .. گشاد کرده و تل انبار شدگان را گونی گونی بر روی آنتن فرستاده...فیض جیگولی حواله ی جمال جیگول یکایکتان نمایم ...خرپی آدم مخش با بازی های این تیم گاگول مثلا ملی ما درگیر میشه و دل و جیگر جیزغاله شده و اعصاب آب لمبو شده یاد و خاطر آدم و انگولک میکنه که هی این دهن و وا کنی و بگی تف به این شانس که از کره گی دم نداشت...!

به جون شما نباشه به جون شما همین برو بچز سوپر آیکیوی محل ما...همین رضا سیبیل..همین علی بشکه ..ممد طلا ...قاسم شوشی...کریم گربه ...همین چار تا و لپی که از فوتبال فقط کوچه های تنگ و یه توپ پلاستیکی و یه جفت کفش پاره رو دیدن و سر یه نوشابه خودشون و نفله میکنن ...اینقدر مامان بازی میکنن که کفتون میبره...همین خود من...با لقب زاقارتی ام...توپ و از ده کیلومتری میچپونم تو کل کوچیک...(اهل فوتبال میدونند گل کوچیک و از ده سانتی متری ام بزور میشه گل کرد...چه برسه با در وازبان...!)...حالا اینهمه خرج این گاگولان تیم ملی کردیم.....جز اینکه توی هر بازی شون هفتاد میلون آدمیزاد جد و آباد و ننه و آقاشون و در ضرایب خیلی خفن گلاب میپاچند خاصیت دیگه ازشون دیدید...؟...ده اگه دیدید بگید دیگه..!

خدایا آنهایی را که نامشان نتوان برد..بطرز مامانی جــــرشان بده...هرچند میدانم کلفت تر از این حرف هایند...!

تیکه ی اخلاقی : (غیبت..!)

این چند که همی در غیبتی کوته به سر بردم دریافتم که امام زمان(عج) چی میکشه...خدایی صبر نوح خدا بیامرز و میخواد و یه عالمه خرت و پرت دیگه...الهی(!) برات بمیره...!(در اینجا شخص مجهول است..!

پ.ن.اینم تلافی فونت قبلی...حسابی با سایزش حال کنید...!

پ.ن:همینجور عشقی حال کردم یه بیوگرافی کامل از خودم بچسبون قد این تابلو

ممدرضا

نام

بازم ممد رضا

شهرت

چون دلم میخواد همینه که هست !

چرا ممدرضا

مهندسی شیمی گرایش پتروشیمی می خوندم و در حال حاضر در رشته مکانیک شاخه ساخت و تولید ادامه تحصیلات می دهیم

تحصیلات

یک و هشتاد و هفت

قد

یه حالت فنریت داره ! (د ..آخه شا فنره!)

دور کمر

اوا ادیسون پدر سوخته تو هم !

دور باسن

گرفتی چی چی میگم؟؟, گلابی

تیکه کلام

م.ن.ا
در 2:02 قֽظֽ توسط ممدرضا ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر .:.   چت زنده .:.  لينک مطلب  .:.   13 نظر
             
پنجشنبه 10 خرداد 1386
ماکس ها و مین های زندگی

دیر زمانیست که زندگی بدو و ما بدو اما هر چه جلوتر می رویم گویی فشارش را بیشتر می کند تا جایی که با بررسی های اهل فن امروز به چیزی در حدود شیش ممیز بیست و دو هزارم ضربدر ده به توان بیست و سه پاسگال رسیده, که با ایزوله بندی که ما از ازل  شده ایم و سیستم بی دررویی که از خود ساخته ایم انقریب است منفجر شویم و تکه هایمان را به جای واشر سرسیلندر به کار گیرند.

 گاهی با خود چنین اندیشه میکنیم که ای کاش روزها به جای 24 ساعت 26 ساعت و 45 دقیقه بود تا حداقل میتوانستیم 45 دقیقه با آرامش از رفع همه ی امور سر بر بالین گذاریم ؛ اما دریغا که همین چند روز را بیداریم و تا ابد فرصت برای خواب ابدی وجود دارد. واقعا لذتیست بلاوصف آن زمان که در ماوای جاودانمان تکه سنگ لحدی را  زیر سر گذاریم و چشمانمان را ببندیم و دلی سیر بخوابیم , تنها امیدوارم در آن نزدیکی باز هم درختی نباشد که ریشه هایش سبب سلب آرامش شوند و هر از گاهی از روی کج طبعی سر در جایی فرو برند؛ آخ یکیشون داره میاد طرف چشم چپم ... نکنه میخواد بره تو !! ببین جون مادرت بیا و مردی کن بکش کنار .. نخیر ! داره میاد .. این که مرام حالیش نیست . داره دنبال غذا میگرده و به هیچی رحم نمیکنه... .

 اما بعد از همه ی اینها چیزهای شیرینی هست که چون تکه یخی بر دیواره ی رآکتور درونمان احساس لذت را همراهمان میکند. فکر کنم این بخش از بحث را احسان جانمان از دایره ی حضرات ناپدید بهتر بداند چرا که این ترم رآکتور پاس میکنند و دلیلش هم کتابی بود که چند روز پیش برایم به آدرسمان ارسال کرد که از خواندنش گویی دمای درونمان تنظیم شد و کارکردمان به حد مطلوبی افزایش یافت . کتابی بود از مصطفی مستور با نام چند روایت معتبر .. میدانم ربطی به رآکتور و ترمودینامیک ندارد اما فلسفه اش در یک راستاست, اگر به عمق مطلب پی ببری باور میکنی که استاتیک و دینامیک و ترمودنامیک و انتقال حرارت و جرم و مقاومت با پیچش و تنش و خمش و کنشش دارند فلسفه ی خلقت را فریاد میزنند و یادمان میدهند که چگونه طبق یک فرآیند آرمانی بزییم و  همیشه سوپاپ های اطمینانی هم وجود دارند...!! مثل وقتی که حروف دوستت دارم بر لبان معشوقت نقش میبنند و یا کتابچه ی اشعاری از خواهرانت هدیه میگیری... آن زمان است که خدا را لمس میکنی.. انرژی درونی ات به ماکس میرود و فریاد برمی آوری: 


چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

پ.ن: عکسشو خودم گرفتم, دو یادگار است از احسان عزیز و 5 خواهر مهربانمان

:موندگار به موندنتون: ممدرضا

برای بزرگ شدن روی عکس کلیک کنید

در 8:18 بֽظֽ توسط ممدرضا ارسال شده موضوع : عمومی
کاربرآنلاين: نفر .:.   چت زنده .:.  لينک مطلب  .:.   31 نظر
             
یکشنبه 23 اردیبهشت 1386
چند کلوم حرف قلنبه شده
اول نوشت توسط پسته خانوم: پیسته چند لوزه (روزه) میخواد اینجا پست بذاله این خاله سلطون و هَمو ممد(عمو ممد)  نمیذالن .میگن حالا زوده الان که موقش بوده این خاله سلطون اومده میگه من چند تا کال واجب دالم (کار واجب دارم) شما بعدا پست بده .آخه من دلد دلمو به کی بگم. آخه مگه یه دل کوچیک چقدل جا داله صبل کنه .ای هوال ای داد ای بی داد. یکی حق من واز اینا بگیله. یه صدایی داله میاد .. وای خاله سلطون اومد.الانه که بغلم کنه بذالتم پایین ...اِ ا ِ خاله من میخوام بنویسم من من پیسته پیسته .... مخاطبان عزیز شرمنده این پسته خانوم ما الان نوبتش نیست آپ کنه .یعنی نوبتش بوده ها ولی خوب چند تا کار واجب دارم نمیشه .حالا اگه خدا بخواد میاد مینویسه ما که از پسش بر نمیایم که .نیم وجبی هنوز دو روز نیست اومده داره واسه خودش اینجا کلوپ طرفداران باز میکنه .جل الخالق . خوب برم سراغ کارهای خودم .چند کلوم حرف بوده من میخواستم بگم همینطور قلنبه شده تو انگشتام الان که این تریبون آمادست چه جایی بهتر از اینجا. اولین و مهمترین ( اِهن اِهن سرما خوردم) یک نکته قابل توجه بلاگران عزیز : حتما تا حالا شده دیدین یک وبلاگ پینگ شده وقتی به وبلاگ مراجعه میکنین میبینین که مثلا پست چند روز گذشته هنوز اونجاست .حالا هی از شما ریفرش (refresh) از اون طرف وبلاگ که همون پست قدیمی رو نشون میده.یا مثلا میرین یه جایی کامنت میذارین صفحه پیغام میده که کامنت شما پست شده اما خبری از اون نیست.حالا دوباره از شما ریفرش و از صفحه انکار.البته حتما همه ی شما عزیزان این چیزی رو که من الان میخوام بگم رو میدونین اما تکرار باعث میشه آدم یه مطلب بیشتر تو ذهنش بمونه.بله میگفتم .یک مسئله ی مهمی در میونه به نام Ctrl+f5 . ما دو نوع تازه به تازه کردن یا ریفرش داریم در صفحات وب . یکی ریفرش معمولی ( با کلید معادل f5 ) و یکی بارگزاری صفحه از نو ( با کلید معادل Ctrl+f5 ) .خوب وقتی که میبینین با ریفرش معمولی اطلاعات نو نمیشه باید راه حل دوم رو انتخاب کنید یعنی کلید ctrl رو همراه با f5 فشار بدین .اونوقت حتی عکس های به کار رفته در صفحه وب دوباره گرفته میشه ومیتونین آخرین تغیرات صورت گرفته در صفحه رو به طور تازه و نو دریافت کنین.امیدوارم دیگه از این به بعد این مشکل اساسی حل بشه .اگر به زبون من با دقت نگاه کنین متوجه میشین که چند عدد موی سیاه رنگ که روش کلمه ی ctrl+f5 حک شده دیده میشه.این از این .. دومین مسئله ای که میخوام دربارش صحبت کنم از خدمات بی شائبه ی استاد عزیز جنای آقای شیرازیه. نه بی راهه نرین نمیخوام در مورد اون دو روز کذایی صحبت کنم .نه . مسئله چیز دیگریست که هنوز کسی دربارش حرف نزده و اگر هم کسی چیزی فهمیده فکر کرده تقصیر خودشه.حتما در ده روز اخیر متوجه شدین که دیگه چت باکس هایی که در ساید بار وبلاگ ها قرار داشتن باز نمیشن .یا اینکه از لینک باکس های رنگارنگی که این روزا مثل نقل نبات شده خبری نیست. فکر کنین.. مشکل ممکنه از کجا باشه ؟ حالا نمیخواد زیاد فشار بیارین. مشکل از همون خط اول این پاراگراف آب میخوره.یک تگ در زبان اچ تی ام ال وجود داره به نام Iframe با استفاده از این تگ میشه صفحات وب دیگران رو در وب خودمون باز کنیم.اما این تگ دیگه در بلاگفا کاربردی نداره به همین راحتی.یعنی اینکه اگر شما در قالبتون این تگ رو به کار ببرین وقتی صفحه سیو شده رو نگاه کنین میبینین که خبری از اون نیست . یعنی هیچی به هیچی دیگه .ای بابا چقدر توضیح بدم.. سه : روز نوشت من و ممد فعلا در حال ساخته .تا چند روز دیگه مشاهده میکنین .خیالتون راحت. چهار : دوستان عزیزم میخوام یک سرویس خوب وبلاگ نویسی رو معرفی کنم.اونایی که میخوان تازه وبلاگ بنویسن و هنوز سرویسشون رو انتخاب نکردن بهتره اینو انتخاب کنن تا دچار مشکلات بعدی نشن.این سرویس wordpress هست که امکانات کنترل در حد یک سایت داره .البته این یک سایت خارجی هست اما بخش فارسی داره و به راحتی میتونین از خودش و قالبهای آمادش استفاده کنین. امکاناتش زیاده و در حد این پست نیست.فقط گفتم بگم که بدونین.البته مدت زیادیه که سرویس میده اما حالا بهترین انتخابه.دست بردارین از این سرویس وبلاگ های غراضه ی ( درسته ؟ ) ایرانی.حالم به هم خورد. 

پنجمیش دیگه مال انجمن بانوانه  : به یاری خدا انجمن بانوان روز به روز در حال پریدن از این پله به اون پلست. یک تالار جدید داریم با نام حقوق یک زن , حقوق یک جامعه الهام عزیزم که حقوقدان هستند مدیریت این تالار رو به عهده دارن .خانومایی که مشکلات حقوقی دارن یا سوالاتی در زمینه ی حقوق بانوان یا حقوق خانواده میتونن در این انجمن سوال کنن.

شش : ببخشین اینو الان اضافه کردم چون فراموش شده بوده ( ممنون از تذکر داداش امیر ) .راستش رو بخواین وقت سر خاروندن ندارم. اگر کسی از بعد از عید درخواستی داشته, ایمیلی داده ,خورده کاری داش