لحظات پر هیجان سالی نو

By سلطان بانو on March 19, 2009 8:34 PM

, , , , ,

دوباره اون لحظه ی تکراری تبریک سال نو رسیده.قبول کنید هر سال هیجان مخصوص خودشو داره.هیچوقت تکراری نمیشه.مثل عیدی یا مثل بوی سبزه. من و ممّد از صمیم قلب رسیدن سال 88 وبه همه ی خوانندها ی این وبلاگ تبریک میگیم. شاید ممد هم بیاد و چند خط به آخر این پست اضافه کنه .فعلا که بنده خدا هنوز مشغول اضافه کاری شب عیده.
در این سال جدید چند تا چیز از خدا میخوام که البته اگر خوبه برای دوستای وبلاگیمون هم باشه: شادی , احساس خوشبختی , عشق , سلامت , آرامش , امنیت و ثروت و نعمت فراوان.
اگر از دوستان قدیمی این وبلاگ بوده باشید این کارت پستالهای تبریک عید و دیدن.میتونین اونا رو در این آدرس دانلود کنید:


پاعید نوشت: دوستان در مورد هزینه ی تبلیغات در گل بانو سوال کرده بودند.یک صفحه برای قیمت ها درست کردم البته اصلا وقت نکردم درست و اصولی طراحیش کنم فقط من باب اطلاعه: لیست قیمت ها

 اضافه نوشت از ممدرضا

mahi.gif

اینا یعنی چند ساعت دیگه تموم...... سال نو میشه

با نام آشناي دوست و با درود فراوان
سلام عرض ميکنم به دوستاني با معرفتي به پهناي دريا و محبتي گرم مثال خورشيد...
اميدوارم هرکجاي اين زمين خاکي و زير هر کجاي اين آسمان آبي باشيد ايرووني و شاد و سلامت و سربلند باشيد...
چند ساعتی بيش به سال نو و تر و تازگي نمونده...اميدوارم دلارو جاروبرقي چشارو شيشه پاک کنه گلرنگ و خودتونو سبز کرده باشين که جلوي تميزي و پاکي و سبزيه نوروز کم نيارين...
زير اجاقه محبتاتون هميشه روشن بمونه...
تا گرماش هم خودتون و گرم کنه هم الباقيه ملتو...
زير سايه پدر و مامي خوش و خرم ...شاد و شنگول...و لحطات بياد ماندني در تحويل سال آرزومندم...
نوروزتان پيشاپيش مبارک....
امضا: ممدرضا

خانوم و آقای Busy

By سلطان بانو on May 9, 2008 8:57 PM

, , , ,

یعنی چی دلتون هزار راه میره .ای بابا شما که از مادر منم دل واپسترین. آقا ما نمردیم , زیر تریلی نرفتیم, جدا نشدیم, با شما قهر نیستیم, مریض هم نیستیم.حالمون جفتمون خوبه خوبه .در سلامت کامل بسر می بریم.هیچ مشکلی هم پیش نیومده.خلاصه اینکه همه چیز بر وفق مراده. اما یه تفاوت با قبل کرده اونم اینکه به شدت مشغله داریم .حتی در طی چند هفته ی گذشته وقت نکردیم بیایم بهتون بگیم که ما سرمون شلوغه.

آی دلم هوس کرده وبلاگ بخونم. آی هوس دارم کامنت بذارم. انقد دلم غنج میزنه واسه وبگردی که نگو.امروز با چند ساعت وقتی که داشتم حسابی خودمو خفه کردم.

در سال جدید تصمیماتی گرفتم که بهتره واسه رفاه و آسایش خودم و ممد اونا رو انجام بدم.من در یک شرکت کار میکنم.درس هم میخونم.اینطوری وقتم به طور کامل پر میشه.چند ساعت هم باید به خانواده و همسرم اختصاص بدم که از همه ی دنیا برام عزیزترن.

دوست دارم به معنای کامل بلاگنویس باشم.یعنی اینکه فقط بنویسم و وبلاگهای مورد علاقم رو بخونم .میخوام از وبلاگنویسی به عنوان تفریح استفاده کنم.به سادگی فقط مطلب مورد نظرم و بنویسم و تخلیه ی فکری داشته باشم.دوست دارم فقط به وبلاگهایی سر بزنم که برام مهمن و مطالب مفید در اختیارم میزارن .کامنت هم فقط برای وبلاگهایی بذارم که نیازه نه بیشتر و نه کمتر. و از این زمان همین کارو انجام میدم به اندازه ی کافی در شرکت با کد و کامپیوتر و طرح و .. درگیر هستم دیگه بیشتر از اون لازم نیست.

باید یه عذر خواهی کنم از 50 دوست عزیزی که در یک ماه اخیر به هر طریقی سفارش قالب و سایت داشتن.از این به بعد تنها به دوستان نزدیکم که محدودیت زمانی و مالی ندارن میتونم سرویس بدم.تا یک ماه آینده این کار هم برام مقدور نیست اما شاید بعد از اون کمی وقتم باز تر بشه.

ممد بنده خدا اوضاع کاریش بدتر از منه فقط شبا پنج الی شش ساعت وقت خواب داره و موقع شام انقدر خستست که متوجه نمیشه چی میخوره. بعدا اونم میاد تعریف می کنه.

فعلا همین. میخوام تعداد نوشته هامو در ماه افزایش بدم و مطالعم و زیاد کنم. 

پ.ن یک : یک اس ام اس جالب امروز گرفتم که اینجا میذارم: 7 قانون شاد بودن: 1

: متنفر نباش 2:نگران نباش 3: ساده زندگی کن 4:کم خواب باش 5:دهنده باش 6:همیشه بخند 7: یک دوست خوب مثل من داشته باش.

پ.ن دو : از کامنت های قبلی کامنت هایی که مبنی بر دلتنگی و نگرانی بوده رو تایید نکردم چون خیلی زیاد بوده.شرمنده روی ماهتونم

بانوی زمستان من!!!

By ممدرضا on January 22, 2008 11:16 PM

درست سالها قبل بود، اما همین روزها..
فصل شکوفه های سفید برفی، فصل گل یخ..
صدای گام های کودکانه ات با صدای تپش قلب مادر هم صدا شد و بعد..
تا سالهای سال ، زمستان بهار می شد در خانه شما...

 سالها گذشت..

من یک پسر بهاری بودم ؛ تو یک دختر زمستانی..
من عاشق بهار بودم. تو را نمی دانستم ولی..
پس، 

عاشق زمستان شدم به خاطر تو..
عاشق دانه های برف به خاطر تو..
عاشق بهمن به خاطر رد پایی که بر سینه اش گذاشته بودی..

عاشق شدم، به همین سادگی!

 حالا بعد از این سالها؛

 هر بار که زادروزت می شود، دلم پر می شود از روزهای اول آشنایی..
دلم پر می شود از لحظه هایی که گرمای حضورت، سرمای زمان را در خودش ذوب می کند..
دستهایم را باز می کنم زیر دانه های برف ، صدای خنده ات را می شنوم..
چشمهای معصومی که با شیطنت نگاهم می کنند..
دستهای ظریف زنانه ای که دستانم را می گیرند..

.

.

می دویم میان برف..
بلند می خندم.. به خاطر داشتنت ؛ ممنونم به خاطر بودنت..
 وقتی بر می گردیم.. روی برفها جای پاهایمان مانده.. ولی فقط یک جای پا..

 یادم می آید تو دختر زمستانی و روزهای برفی..
دختری که وقتی به دنیا می آمد، همه دنیا کوچک شد، قد کف دست..
تا بتواند توی دنیا پا بگذارد..

 رد پای تو روی برف بود یا من ؟
زمستان دنبال بهار دویده بود ؟ یا بهار زمستان را در آغوش داشت ؟
پا می گذارم جای پای تو.. گرمای حضورت داغم می کند..

 به قول فروغ : " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..."

.

.

ایمان آوردم چون گرمای تو را دارد..


 دختر آفتاب ، آغاز طلوع گرما بخش حضورت را در فصلی سرد تبریک می گویم..
به امید آنکه هر روز، رساله ای نوین در تفسیر آفتاب بنویسی..

 دختر روزهای برفی، دختر شبهای یلدا.. 

گرما بخش همیشگی روزهای من ...بانوی زمستان من... خاطره ی شیرین آمدنت مبارک... 

ایمان آورده به  فصل سرد..
به گرمای عشقت..
.

.

و به زمستانی که مدتهاست، بهار می شود در خانه دلم..!

ممدرضا

به من گفت بیا...
به من گفت بمان...
به من گفت بخند...
به من گفت بمیر...
آمدم.... ماندم.....خندیدم... مردم

وقتی اون اتفاق می افته

By سلطان بانو on September 6, 2007 1:07 AM

, , , , , , ,

نميدونم تا حالا براي شما اتفاق افتاده . اينکه يهو براي عزيزي که از خودتون بيشتر دوستش دارين اتفاقي بيافته . طوري که در اون لحظه اصلا متوجه نشين چي شده . بي اختيار فقط پيگيري کنين که اصل ماجرا چي بوده. تا مدتي همش فکر کنين اين يه کابوسه که ممکنه هر آن از اون بيدار بشين اما هر چه زمان ميگذره متوجه ميشين که اين کابوس تمومي نداره.
يه لحظه به خودتون مياين که که با يک فاجعه روبه رو هستين و همه شما رو به صبر و کنار اومدن با اون مسئله دعوت ميکنن اما اين چيزي نيست که آسون باشه.هنوزم وقتي به اتفاق رخ داده فکر مي کنين  باورتون نميشه.فقط يه کلمه بهت , تعجب مفرط , غم و اندوه.
اميدوارم هيچ وقت اينچنين اتفاقي براي کسي پيش نياداما توي زندگي آدما اين اتفاقيه که حتما چند بار رخ ميده مگر اينکه از همه زودتر بميريم.واقعا نميدونم در چنين شرايطي بهترين کار چيه چون ممکنه حادثه اي که دخ داده خيلي تلخ باشه.
اين چند روز من اين اتفاق و از چشم عزيزترين کسم تجربه کردم.فکر کنم شايد اين سخت تر باشه, اينکه ببيني عزيزت با غم بزرگي درگيره و در حالي که خودتم با اون غم درگيري نميدوني براي آروم شدن کسي که دوستش داري چه کاري بايد انجام بدي.ممد مثل هميشه نبود.به معناي واقعي غمگين بود و احساس اندوه ميکرد.اون عموشو که نزديکترين فاميل بهش بود رو به طور ناگهاني از دست داد.خيلي طول کشيد تا با قضيه کنار بيادو خيلي براش سخت بود.تو اين مدت فهميدم همسرم چقدر با عاطفست و چقدر در برابر غم ها استواره و حتي ميتونه در چنين شرايطي ديوار امني براي تکيه ي ديگران باشه.
عمو رفت و از خودش يه کوله بار خاطره و خوبي به جا گذاشت.خداش بيامرزد.

پ ن اول : نيکاي عزيزم در کماست. اون دوست عزيز و در واقع آبجي قديمي و مهربان.از خدا ميخوام که لذت تجربه ي دوباره ي زندگي رو به اون بچشونه.اينجا براي نيکا و سلامتيش ختم قرآن گرفتن.ميتونين شرکت کنين.

پ ن دوم : وقتي کسي براي دوستاش کامنت نذاره دليل بي وفايي , قهر , کينه , دو رويي  و .. ميشه يا نميشه ؟؟!! به خدا ممد اين چند وقته امکان اينکه بياد نت رو نداشته و فعلا هم نداره.منم تا اونجا يي که تونستم به کارها رسيدگي کردم و ميکنم.

پ ن سوم : در پست بعدي ميخوام روشي رو نشنتون بدم که ديگه نيازي به بلاگرد , بلاگرولينگ , پينگ کردن و .. نداشته باشين.اين روش خيلي ساده و آسونه و کلي امکانات ديگه هم نصيبتون ميشه. ديگه نيازي به لينک هاي کنار وبلاگ نيست و فقط جنبه ي تزئيني پيدا ميکنه. منتظر آموزش باشين.

پ ن چهار : لينک هاي کنار وبلاگ رو طوري تنظيم کردم که فقط 30 لينک به روز شده ي اخير رو نشون بده .باقي لينک ها حذف نشدن بلکه فقط نمايش داده نميشن تا وقتي که پينگ بشن.کافيه به هنگام به روز کردم وبلاگتون در اين صفحه خودتون رو پينگ کنين.

تولدت با یه عالمه احساس خوب مبارک

By سلطان بانو on May 20, 2007 2:44 PM

        

سلام

هر چی فکر میکنم باید اول چی بگم نمیدونم.آخه امروز روز خیلی خیلی مهمیه. فکر میکنم از هر کسی بیشتر برای من مهم باشه.امروز همون روزیه که خدا خواست با وجود تو تموم خانواده یه بغل خوشبختی رو احساس کنن. چقدر نوشتن کلمات برام سخت شده ( بر خلاف همیشه , میدونی که من چقدر آروارم قویه ) .نمی دونم چطور باید از تو بگم یا اینکه چطور از خدا تشکر کنم.بیشتر حرف نمیزنم.توضیح بدیهیات خیلی سخته.توضیح خوبی تو از اون سختتر.توصیف مهربونیات ... تو این یکی که اصلا زبونم کم میاره .

عزیزم , مهربونم , تمام هستی من تولدت مبارک.بهترین آرزوها برای تو ( بقیه شو رو در رو میگم آخه اینجا ملا عام حساب میشه میدونی که ... ) 

حالا میریم که داشته باشیم

 تولد , تولد تولدت مبارک , مبارک , مبارک , تولدت مبارک

تولد , تولد تولدت مبارک , مبارک , مبارک , تولدت مبارک 

خوب خوب ما مدت مدیدی هست که در تلاشیم برای کادوی تولد همسر عزیز .این سایت رو با تمام تجهیزاتش تقدیم میکنم به تو ( توضیحات مفصل در این زمینه در پست بعدی ) .تو که بهترینی و فقط بهترینها شایسته ی تو هستند ( اوه اوه چه قلمبه سلمبه حرف میزنم)

میخواستم کارت دعوت بفرستم در خونه ی همگی .حالا خدا کنه بتونم این کارو انجام بدم و بتونیم مثل هر سال جشن بزرگی بگیریم . من دیگه تحملم تموم شد. یه دونه کیک هم میذارم اینجا به نویت میاین سهمتونو میگیرین میخورین دویاره مثل اون دفعه نشه یکی بیاد دو در کنه .....

اونایی هم که نیستن من اینجا مثل شیر وایسادم از کیکشون محافظت میکنم.

وایسین الان نه اول باید ممد فوت کنه اون شمعا رو ااااا . ممد جان عزیزم فوت کن ...

( ممد با کلی ناز و ادا فوت میکند)

خوب حالا دوباره میریم که داشته باشیم :

 تولد , تولد تولدت مبارک , مبارک , مبارک , تولدت مبارک

تولد , تولد تولدت مبارک , مبارک , مبارک , تولدت مبارک 

باقی جشن در کامنت دونی ...

 اا هه خاله چیو بریم تو کامنت دونی پس من چی .پیسته خانوم چی .دوباله من و یادتون لفت... آخه من تا به کی باید فلاموش بشم.خوب خوب املوز نباید گلیه کنم املوز خیلی لوز خوبیه تولد همو جونم (عمو جونم). همو جون بیا من میخوام بوست کنم ( بوس مخصوص پیسته ای ) عمو ممد خوشدلم تولدت مبالک.

به قول ننه جون پیل شی ننه. هزاااااال سال با عزت و آبلو زندگی کنی ایشاالله.همو حالا که کیکتو خولدی یه بوس قندی به پیسته میدی ؟ ( تاثیر رسانه روی کودک...)خوب

حالا بلین تو کامنت دونی تا منم بیام ....

روز عشق مبارک, سپندار مذگان

By سلطان بانو on February 18, 2007 1:24 AM

حتما میدونین فردا چه روزیه.روز سپندار مذگان. روزی که ایرانیان باستان در اون روز جشن میگرفتن و اون روز رو روز عشق میدونستن.زن ها به مردها هدیه میدادن و مردان نیز با دادن هدیه زنان را بر تخت شاهی می نشاندند و یک روز از اونها اطاعت میکردند . منم دیدم بهونه بهتر از این چه چیزی واسه تشکر از همسری که خیلی صبور و مهربونه.همسری که با اولین کلمات حرف من تمام احوالاتم و خود به خود میفهمه و اگه ناراحت باشم عین پروانه ها دور و برم پر پر میزنه تا من دیگه ناراحت نباشم .

به قول خودش گفتن از خوبیها ممکنه از ارزششون کم کنه اما گاهی هم باعث میشه که بگیم که من میدونم که چقدر منو دوست داری. مگه نه اینکه فهمیدن عشق آرامش بخشه و باعث تصلای خاطر میشه. دلم میخواد چند تا از خوبیات و ریز ودقیق بازگو کنم تا خوبیهای زیادت باعث نشه که من تعدادیشو فراموش کنم ( هرچند فراموش کردن خوبی های تو چه کوچک و چه بزرگ غیره ممکنه). وقتی بی حوصلم به هر طریقی که شده میخوای منو بخندونی. وقتی کارم زیاده با چند کلمه ی آرامش بخش روحم و آروم میکنی و من دیگه معنی خستگی رو نمی فهمم.وقتی دلسردم نشاط و دلگرمی رو تو وجودم زنده میکنی. تو خودت بهم یاد دادی که چطور عاشق باشم.عاشق همه ,عاشق همه بنده ها و مخلوقات خدا و در گوشی بهم گفتی اول باید عاشق خودت بشی.خیلی خوشحالم همسری دارم که برای آسایش خانواده ی کوچکش زحمت میکشه و سعی میکنه در هر زمانی حتی اوج خستگی بی حوصله نباشه. با وجود همه ی مشغله هات به فکر مردم هم هستی و هیچ وقت دوستانت رو فراموش نمیکنی ( برای همه دل می سوزونی و از ته دل همه رو دوست داری) .گاهی وقتا نگران کار زیادت میشم میترسم خیلی خسته بشی آخه تو هر کاری رو که شروع میکنی با انرژی وصف ناشدنی به کارت ادامه میدی و معنای خستگی رو درک نمیکنی اما بعد به خودم میگم ممد اگه بیکار باشه باید نگرانش بود. و و و . . .

دیگه ادامه نمیدم آخه میدونی که فرشته ها به ما حسودیشون میشه و باعث درد سر خدا میشن.

روز عشق مبارکت باشه عزیزکم.دوست دارم .

سلطان بانو

پ ن یک: یک سری کارت پستال به مناسبت روز عشق ( سپندار مذگان ) طراحی کردم که میتونین از قسمت گالری بردارین.امیدوارم که خوشتون بیاد نمونک هاشو میذارم این پایین تا ببینین.

پ ن دو: تولد تانی عزیزم بود. من یه خورده دیر رسیدم تا بهش تبریک بگم .اما تانی عزیزم تولدت مبارک .امیدوارم هر چند سال که دوست داری در کمال شادی و آرامش و عشق با همسرت زندگی کنی.

پ ن سه : خانوم کوچولوی مهربونم به همراه نامزدش به تازگی از سفر کربلا برگشتن. امیدوارم اونها هم به هر چیزی که آرزوشونه برسن و خوشبخت بشن.

دریافت کارت پستال سپندار مذگان

سلطان بانو جان.فدایت بچسبم.!!. تولدت مبارک

By سلطان بانو on January 22, 2007 2:59 PM

آره امروز همون لحظه ی تکرار به دنیا اومدنته . همون لحظه که اومدی تا یه روز پا بذاری تو زندگیمو بهم یاد بدی که به پاهای لرزون خودم اعتماد کنم و دستم رو از دیوار بردارم و بذارمش تو دستای گرم و با صفای تو ( چه تیکه ای پیاده شدم خدایی) . خیلی بلد نیستیم اون حال و هوایی که تو دلمونه رو واست بگم ٬ آخه خودت میدونی که چون من خیلی محجوب و سربزیر و ماخوذ به حیا هستم روم نمیشه جلو جمعیت داد و هوار را بندازم که آره خیلی .... . اما چون همیشه راهی هست پس اینطوری میگم که: شاید یه روز فرشته ها با دیدن ما دو تا که اون همه همدیگه رو دوست داریم و اون همه با هم هستیم و در کنار هم و اون همه می دونیم که چرا همدیگه رو دوست داریم ٬ و اون همه میدونیم که چرا در کنار هم هستیم ٬ حسودیشون بشه و تحریک بشن به دوست داشتن و از ته قلب دلشون بخواد که عاشق بشن و از ته قلب دلشون بخواد بپرسن چرا؟ و از ته قلب دلشون بخواد بخواد که بدونن چرا دوست دارند و چرا باید دوست داشته باشن٬ اونوقته که اون فرشته ها دسته جمعی می رن پیش خدا و در حالی که گردناشون رو کج گرفتن ازش خواهش می کنن ٬ زاری می کنن و با التماس می گن: " میشه لطفا ما رو هم بندازین بیرون"

جون تو تموم زندگیم همین لحظه ی رازآمیز اومدنته و حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم و با هیچ کس هم قسمتش نمیکنم٬ همون لحظه ی رازآمیزی که اومدی و راز تو دستات رو با دستای منم قسمت کردی تا عشق را رعایت کنیم ٬ " انسان را رعایت کنیم"* آخ که چه لحظه ی با شکوهی بود لحظه ی شکفتنت . یه حسی بهم میگه که امروز شادترین مرد روی زمینم.

" تولدت مبارک"

*حضرت شاملو

پ ن : پریشب فرصتی پیش اومد تا با یه رفیق لوطی و با مرام و عزیز بعد قرنی صحبت کنیم و زنگاری از دل و جیگر بزداییم ٬ اما در بدایت امر کامپیوترمان با صدای قارپ دود شد. اصلا میدونید چیه ؟ این کامپیوتر ما از همون اولشم به موبایلمون رشک می ورزید همی٬ و چون می خواست جلو موبایله کم نیاره تا دید اون سوخته اینم سوخت که بگه ما هم آرررره... بلتیم بسوزیم داشم ( امان از هرچی کامپیوتر داش مشتی و با حاله) ٬ خلاصه پس از معاینه فنی توسط کارشناسان اهل فن روشن شد که سی پی یو و مامان برد و رم و الباقی برو بچز با حال همیشه درصحنه ٬ به علت اینکه زیادی منبع تغذیه بهشون حال داده و خوان نعمت را در برابرشان گسترانده بی جنبه بازی درآوردن و زیادی خوردن تا ترکیدن ٬ دیگه شما مخاطبان خوش تیریپ و عزیز این محفل به گندگیتون ببخشید اگه مدتی در رکابتون نخواهیم بود. تا ما یه نمه مال و منال خویش را جمع و جور نماییم و قلکمون رو بشکونیم و یه تازه نفسشو دست و پا کنیم ٬ ولی به دلتون بد را ندینا ٬ سلطان بانو عین شیر بالا سر وبلاگه .( ستاد روابط بین الوبلاگیه وبلاگ ماجراهای من و ممد)

موندگاریم به قدماتون

امضا: ممدرضا

اینم واسه خاطر عزیز شما عزیز مهربون

جشن تولد به وسعت یک سال

By سلطان بانو on November 9, 2006 11:58 PM

يك سال از آمدنمان گذشت...

يك سال خوانديم و نوشتيم(تاكيد بر خواندن)

نميدانيم سال ديگر مينويسيم يا ميخوانيم يا هر دو ...

خواستمان بود كه هميشه پر انرژي و شاد باشيم حتي اگر دل به اندازه ي همه ي دنيا پر از درد بود ! ولي اين خانه ي خيالي را سهم خود نميدانستيم براي دلمان و تعلقش داديم به مخاطبانش تا اگر زماني غم بر دل مهربانشان نشست اينجا را براي خانه تكاني دلشان انتخاب كنند.

روزها گذشت و ايضا ماهها تا به يك سالگي رسيد .

كودك من و ممد روز به روز رشد كرد و دوست داشت كه به نسبت بزرگ شدنش بر افكار لايه گذاري كند اما نميداند كه اينگونه شد يا نشد...

امروز من و ممد كوله باريست به وسعت همه ي روزهايي كه پر است از با شما بودن هايش ...

ماحصل اين ديروزهايمان يك اقيانوس يادگاري و خاطره و درس و دوستي و عشق است به وسعت تك تك انديشه ها و نگاه هايتان.

حرفهايي زديم كه بي ربط بود اما بهانه اي بيش نبود براي فكر كردن به هر آنچه كه ميبينيم و نميبينيم...

روزهايي را شاد بوديم و روزهايي با هم به سادگي دنيا خنديديم گهگاهي هم سعي كرديم كه براي روشنايي بنويسيم كه اگر اينگونه نبود هرگز نمينوشتيم .

خواستيم كه دست در دست هم بگذاريم و خانه ي خيالي خود را آنچنان خشت بزنيم كه در روياهايمان پرواز ميكنيم، چرا كه زندگي براي ما در رويا زيباست.(شنبه پنجم آذر 84)

خواستيم مكاني داشته باشيم براي هر چه نزديكتر شدنمان، و اسم محله ي بلاگفا را روي سر درش نصب كرديم (كلوپ بلاگفا نويسان)(سه شنبه هشتم آذر 84)

خواستيم دريايي باشيم و دريايي بمانيم و انتهاي دريا را ببينيم(يكشنبه سيزده آذر 84)

خواستيم از خدايمان، كمكمان كند عاشق شويم و عاشق بمانيم(شنبه دهم دي 84)

خواستيم چالشهاي اجتماعي و شكافهاي فرهنگي موجود در جامعه را به زباني طنز آلود به قلم بياوريم تا شايد بهتر با خود بينديشيم(سه شنبه بيستم دي 84و چهاردهم ارديبهشت 85)

خواستيم به ايراني بودنمان و ايرانمان بباليم و و بمانيم و و دوستش داشته باشيم(پنجشنبه ششم بهمن 84)

خواستيم بدانيم چگونه موفق زيستن را و آرزومند آن نباشيم تا چيزي غير از آنچه هستيم باشيم و بكوشيم تا در كمال آنچه هستيم باشيم(شنبه نهم بهمن 84)

خواستيم كيميايي بيابيم تا به انديشه هايمان بزنيم براي كوه بودن ، استوار ايستادن و درست سوختن و از شما پرسيديم چگونه آن را بيابيم(سه شنبه هجدهم بهمن 84)

خواستيم چند قدمي در حياط با صفاي روح بزنيم تا بگذاريم احساس هوايي بخورد و هويت ايراني خود را بدست آوريم، ادبياتمان را بشناسيم و با آن به جنگ بدي هاي جامعه برويم حتي جامعه اي كه در آن دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم.(بيست و نهم بهمن 84)

خواستيم كلاه مخملي بر سر بگذاريم و رسم مردان و بزرگان را به ياد آوريم و به آنان كه ميگويند جوانانمان بي غيرتند نشان دهيم كه غيرت هنوز در رگهاي جوانان جاريست و شعارش را فرياد زديم كه به نام سه كس: رفيق ، ناموس ، وطن.(سه شنبه هجدهم اسفند 84)

خواستيم حتي به بهانه ي راني خوردن هم كه شده وسيع باشيم ، تنها، سربه زيرو سخت(سه شنبه نهم اسفند 84)

خواستيم فرياد بزنيم: اليوم حفظ السخن الكورش باي نحن كان واجبا(پنجشنبه بيست و پنجم اسفند 84)

خواستيم از دنياي آي تي عقب نمانيم و در دفعات زياد هر آنچه كه در چنته داشتيم و ميدانستيم به همگان عرضه كنيم.

خواستيم پرچين هاي خانه هايمان كوتاه باشد و حقيقت باشيم(بيست و چهارم ارديبهشت 84)

خواستيم شخصيت و هويت خود را در هيچ شرايطي از دست ندهيم و به آن افتخار كنيم و بكوشيم تا كامل شدنش(چهارشنبه 31 خرداد 85)

خواستيم در دوست داشتنهايمان شك نكنيم (دوشنبه بيست و سوم مرداد 85)

خواستيم ياد بگيريم چگونه در حال زندگي كنيم و بدانيم هر چه امروزمان بهتر باشد فردايمان زيباتر است(پنجشنبه بيست و ششم مرداد 85)

خواستيم جايي را با نام خبرگزاري كيلويي بسازيم براي هر چه بيشتر نزديك شدن به هدف نهايي خود كه همان لايه گذاري بر انديشه ها بود(يكشنبه پنجم شهريور 85)

روزي هم خواستيم كه محله ي عزيزمان ، بلاگفاي زخمي و بي نوايمان را با همكاري سردرگم و همه ي كساني كه خود را نسبت به آنچه از آن بهره ميبرند متعهد يافتند دوباره بسازيمش و امروز ميبينيم كه بلاگفا همان بلاگفاي قدرتمند هميشگيست(مهر ماه 85)

و خواستيمو ميخواهيم و خواهيم خواست كه بمانيد چرا كه ماندگاريم به ماندنتان.

فکر کنم ممد همه چیز و گفت .دیگه واسه من چیزی نگذاشته اما منم باید چند کلمه حرف بزنم.یک سال از اون روز که من اولین سلاممو نوشتم گذشت.چه روزایی که با همدیگه در کنار بچه ها نوشتیم و خوندیم. چقدر با همدیگه بحث کردیم. بهترین سرمایه ای که از این یک سال در کنار هم بودن بدست آوردیم فکر کنم دوستای خوب بود. دوستانی که حتی در دنیای واقعی هم داشتنشون رویا بود.

خوب خوب دیگه از این حالت عصا قورت داده بیایم بیرون برسیم به جشن خودمون.بله امروز به همه ی دلایل بالا اینجا جشن گرفتیم. میخوایم بکوبیم و بخوریم (البته مجازی) و... به جای این سه تا نقطه هر چی دوست داری بزار.خیلی چیزا رو عوض کردیم.توضیحات هم تو بخش روز نوشت نوشتم که میتونین بخونین.همین طور قسمت راهنمای وبلاگ هم میتونه کمکتون کنه.قالب وبلاگ رو تا 95 درصد با فایر فاکس منطبق کردم.به زودی همه بخشها رو منطبق میکنیم. امشب همه کارت دعوتا رو میفرستم در خونه هاتون .اگه کسی هم فراموش شد شما به بزرگواری خودتون ببخشین و تشریف بیارین. اون کیک هم گذاشتم اون بالا همگی میل کنین.

راستی ما به چند عدد خبرنگار زبرو زرنگ و کار درست احتیاج داریم .هر کی می خواد دستا بالا.یکی از خبرنگارا باید در زمینه ی سینما فعالیت کنه و بقیه باید همه فن حریف باشن.این خبرنگارا باید دست به قلمشون خوب باشه و از خبر نوشتن تفره نرن.

ادامه جشن در کامنت دونی ...

امضا

ماجراهای من و ممد

سالگرد خوشبختی من...

By سلطان بانو on September 26, 2006 2:12 PM

عرض سلامی دو نفری داریم خدمت همه ی مهربانان عزیز

امروز من و سلطان بانو به مناسبت خاصی دو نفری و از پشت یک مانیتور به همه ی شما سلام عرض میکنیم حالا این مناسبت چیه؟؟ عرض میکنیم خدمتتون .

سلطان بانو شما بفرمایید :

سلطان بانو : منم به نوبه ی خودم به همه ی دوستان و همراهان همیشگیمون سلام میکنم و امیدوارم که همگی خوشبخت و سعادتمند باشید.امروز من و ممد یه واقعه ی بزرگ توی زندگیمون را میخوایم جشن بگیریم.

امروز سالگرد ازدواج ما دو نفره دقیقا 4 مهر 1384 شمسی … البته باید اون بالا مینوشتی "سالگرد خوشبختی ما"

ممد انقدر این میکرفون و نکش . اِ اِ اِ اِ اِ خوب بیا.بفرمایین اینم میکروفن.

ممد : بله در این روز من خیلی خوش به حالم شد چون بالاخره سلطان بانو بعد از دو سال که بنده رفتمو اومدمو بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود بله را گفتند و منو خوشبخت ترین آدم دنیا کردند.

البته از خوبیای سلطان بانو اگه بخوام تعریف کنم به واقع حقیرش کردم چون اونقدر بزرگ هست و همه ی شما به بزرگی و خوبیش واقف هستید و مطمئنم که همه ی شما اعم از ریز و درشت خوشبختی من را به کرات شاهد بودید

یادش بخیر سه سال پیش وقتی برای اولین بار سلطان را توی دانشگاه دیدم این دل و جیگرمون نافرم به هم گره خورد و رفتم جلو و خواستگاری کردم ولی چون از الان طفلتر بودم فکر کنم خراب کردم و این طرز خواستگاری از یک خانوم محترم و با شخصیت نبود . یکی نبود آخه به ما بگه پسر خوب بدون هیچ دسته گل و قرار از پیش تعیین شده همینطور یه دفعه ای که نمیرن خواستگاری چنین خانومی و بگن" من از شما میخوام که زنم بشین"

سلطان بانو هم با وقار و متانت خاص خودش لبخندی به ما تقدیم کردند و گفتند : متاسفم

منو میگی : فکرشو نمیکردم دیگه اینجوری ضایع بشم .. خلاصه ما هر بار هر کاری که میکردیم بلکه موثر واقع بشه تازه از روی خامی و بی تجربگی خرابتر هم میکردم دقیقا دو سال ما در آتش عشق حضرت سلطان بانو سوختیم تا یک روز...

سلطان بانو: خوب دیگه بقیشو من میگم.اولا این حرفا چیه ممد آقا شما سرور مایی.خوب هر کاری رسم و رسوم خودشو داره. به نظر من باید مردا رو باید چندین بار محک زد. مسلما همه ی خواستگارا اولین بار با یه دوست دارم ساده میان جلو اما از گفتن یک حرف تا واقعیت یک عمر فاصله وجود داره. ممد و چندین بار آزمایش کردم.همیشه از دفعه ی قبل موفق تر بود. فکر نکنین آزمایشا آسون بودا. نه بابا.مهمتر از همه اینکه دو سال پای حرفش ایستاد. یه لحظه هم شک نکرد (این برام از همه چیز مهمتر بود).مطمئنم اگه بیشتر از این هم طول میکشید باز هم همیشه کنارم میموند و تنهام نمیذاشت. خیلی وقتا عمر دوست دارم ها کوتاهه. بخصوص اینکه آقایون خیلی خیلی عجولن .اما تا دختر مورد نظرشون رو بدست آوردن همه چیز و فراموش میکنن یا اینکه به مرور از عشقشون کاسته میشه و هیچوقت اون شور اولیه رو ندارن.واسه من و ممد نگه داشتن عشق در حد معین و افزودن روز به روز اون از خود عاشق شدن مهمتر بود. خود ممد بود که باعث شد این عشق هر روز جلای بیشتری پیدا کنه.

یکی از آزمایشای ممد دنیای مجازی بود.خانومای جوون از من میشنوین هیچ جا واسه آزمایش رفتار و اخلاق آقایون از این دنیای مجازی بهتر نیست.مثل یه دنیای واقعی میمونه که همیشه مجبوری حرفی برای گفتن داشته باشی و اگه دست از پا خطا کنی همه از دستت شاکی میشن. آدمی که بتونه مدت زیادی دوام بیاره کسیه که زود خسته نمیشه صبوره و مطمئنا مردم دار و با اخلاقه.

من همیشه مردی رو میخواستم که حد اقل بتونه احساس خودشو درست بیان کنه .یا از نوشتن 4 کلمه حرف روی کاغذ ترس نداشته باشه. وقتی کاری رو شروع میکنه تا انتها ادامه بده و پشتکار داشته باشه.وقتی ازش میخوام حمایتم کنه همیشه ثابت قدم باشه.ترسو و بزدل نباشه و از طرز تفکر خودش دفاع کنه.بتونه لااقل چند نفر آدمو از اجتماع به سمت خودش جلب کنه و واسه اونا دل بسوزونه.

ممد همه ی این خصوصیات رو داشت و خیلی چیزای دیگه که انقدر ریزن و زیادن که نمیتونم توصیف کنم .هر چقدر از زمان آشناییمون میگذره بیشتر به انتخابم مطمئن میشم و میدونم که میتونم تو زندگی بهش تکیه کنم.


و اون روز بعد از دو سال و اندی بالاخره بله رو گفتم


این کلیپ رو یادتونه .این و ممد واسه روز تولدم گذاشته بود دوباره میذارمش که تجدید خاطرات بشه

تولدت مبارک خانوم کوچولو

By سلطان بانو on September 12, 2006 6:33 PM

امشب شب تولد دوست صمیمی و عزیزو جیگرم خانوم خانوما خانوم ِ کوچولو میباشد.ما اینجا براشون یواشکی جشن گرفتیم.

نه نه نمیتونم رسمی باشم دارم منفجر میشم.اااا یکی نیست بگه دختر تو که اصلا استعداد رسمی حرف زدن و نداری چرا انقدر به خودت فشار میاری.ایول ایول هیچی زبون کوچه خیابون نمیشه. طبق معمول ...

تولد, تولد , تولدت مبارک مبارک , مبارک , تولدت مبارک

حضار عزیز شما به کارتون ادامه بدین من ادامه ی نطقم و بکنم. بله بله همونطور که گفتم ما اینجا یه جشن یواشکی گرفتیم.یه دونه کیک پختم (عکسشم اون بالا مشاهده میکنین) اونم کیک شکلاتی.چون شمع زیاد روش جا نمیشد به همون یکی رضایت دادیم.امیدوارم خانوم کوچولو خوشش بیاد.

امشب تولد یه نو رسیده هم هست.بله به حساب من دقیقا نیم ساعتشه.اگه گفتین تولد کیه؟؟؟ (یا چیه ؟) خوب زیاد به مخاتون فشار نیارین چون امشب کسی تو مُد بیمارستان رفتن نیست.خودم میگم. امشب تولد قالب کلبه ی خانوم کوچولو هم هست.هورااااا اینم واسه کلبه ی خانوم کوچولو ....

تولد, تولد , تولدت مبارک مبارک , مبارک , تولدت مبارک

دیگه هممون خانوم کوچولو رو میشناسیم واقعا که دختر گل و مهربونیه.تو همه ی مدتی که من و ممد این وبلاگ و زدیم همیشه کنارمون بوده و ما رو همراهی کرده.دوست خوب این روزا کم پیدا میشه اما ما خانوم کوچولو رو پیدا کردیم.

حالا همه ی خانوما به ترتیب لوس ,سورنا , تینا , نگار ,کوثر ,خانوم آقا سهیل ,ساحل ,مریم و تانی( و بقیه ی خانوما که الان تو خاطرم نیست) بدوین بیاین اینجا که بریم سراغ خانوم کوچولو. دیگه بقیش با خودتون مهمونی رو میسپرم دست شماها چون من با خانوم کوچولو کار دارم.

خانوم کوچولو جونم خیلی دوست دارم. انشاالله همیشه تو زندگیت موفق باشی و به هر آرزویی که دوست داری برسی. حالا بیا این شمعو فوت کن و دنبالش یه آرزو .بعدش بیا اینجا

خوب مهمونای گرامی اول کیک رو میل کنین و بعد برای هدیه دادن برین سراغ خانوم کوچولو.


سلطان بانو

عصبانیت و کمک های تو

By سلطان بانو on July 4, 2006 12:56 AM

نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که در حد انفجار عصبانی بشین یا نه ؟ امروز من , این اتفاق بد و برای اولین بار تو زندگیم تجربه کردم.البته به نظر من آدم به این راحتی هم نمی تونه تا این حد عصبانی بشه به جز در موارد خیلی نادر (باز هم یه سری از آدما مستثنی هستن که به علت مشکلات روانی همیشه بیش از حد عصبانی هستن) .دو هفته ای بود که به دلیل پاره ی از اتفاقات کوچیک خورد خورد خشممو قورت می دادم اما امروز بعد از دو هفته مثل یه آتشفشان خاموش فوران کرد.من وقتی یه مقداری عصبانی هستم سعی می کنم از محل به وقوع پیوستن عصبانیت دور بشم.سعی می کنم جلوی صدامو که بیشتر اوقات (در موقع عصبانیت) مملو از بغض میشه رو بگیرم .امروز هم همین کار و کردم .همیشه خشمم تا یکی دو ساعت فروکش میکرد اما امروز هر چه میگذشت عصبانی تر و عصبانی تر میشدم.تموم اون اتفاقات مثل فیلم از جلو چشمم رد میشدو من آتیش می گرفتم.تا اینکه با تو حرف زدم تو خودتم به علت یه ماجرای دیگه عصبانی بودی اما همین که من از اتفاقات اونروز حرف زدم مثل همیشه سایه ی مهربونت و روی سرم کشیدی . چرا حرفای تو مهربونم ,مثل کلمات جادویی از یه دنیای دیگه اومده.؟ چرا همیشه مثل آب روی آتیش میمونی؟

شما وقتی عصبانی میشین چی کار میکنین ؟

خوب من دوتا کاراکتر طراحی کردم که یکیش منم و اون یکی دیگه معلومه کیه از این بعد در بعضی از پستهامون از این دوتا کاراکتر واسه نشون دادن حالتهامون استفاده می کنیم.

Å بچه ها اگه می خواین تو قسمت خبر گذاری خبرنگار بشین کامنت بذارین و ثبت نام کنین. این مژده رو هم بدم که خبرگذاری به زودی شروع به کار می کنه.به زودی اعلام میشه که کیا خبرنگار شدن.

Å سیزده تا قالب رایگان جدید هم در قسمت قالب های رایگان اضافه کردم که می تونین ببینین مربوط هست به سایت پنگوئن

سلطان بانو

تولد بهترین همسر دنیا مبارک

By سلطان بانو on May 19, 2006 1:13 PM

تولد تولد تولدت مبارک ,مبارک مبارک تولدت مبارک , تولد تولد تولدت مبارک, مبارک مبارک تولدت مبارک

همه ی مهمونا به اتفاق دست دست ,رقص , رقص دست دست ,رقص , رقص (ای وای خدا مرگم بده این رقصا دیگه از دست حضار در رفت).شعر تولدت مبارک و بخونین که ممد شمعا رو فوت کنه اِ ِاِ اِ پس کیک کو ؟.خانوم کوچولو جان قربون دست اون کیک و از تو یخچال میشه بیارین .نه نه صبر کن این کیک خیلی سنگینه تانی جون عزیزم میشه شما هم یه کمکی بکنی.آخه این کیک خیلی بزرگه این همه بلاگفایی و همسایه های دور و بر باید همه کیک تولد ممد و بخورن.

چند دقیقه بعد....

ممد روصندلی از پشت کیک فقط موهاش پیداست همه ی همسایه ها دور وبرش جمع شدن و شعر می خونن .ممد هم به قول خودش کرماش داره می جنبه ها واسه فوت کردن شمعا ناز می کنه.

حضار : بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی .تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

سلطان بانو : حضار عزیز توجه کنید .بالاخره ممد آقا شمعا رو فوت کرد

حاضران : هورا............

خونه رفت رو هوا هر کسی داره یه کاری می کنه

سلطان بانو : همگی بفرمایین از خودتون پذیرایی کنین.اون پایین یه بخش جدید هم گذاشتم که هر چی دلتون خواست با همدیگه گپ بزنین(چت زنده) .صورتک هم داره(smiliy) واسه اینکه بهتر بتونین احساستون رو نشون بدین .فقط سعی کنین یا اسمتون یا متنتون یا هر دو رو رو پینگلیشی بنویسین که مشکلی پیش نیاد .ممد هم میاد با همتون حرف می زنه.

خوب حالا به بیانیه ی سلطان بانو در زمینه ی این روز فرخنده توجه کنید:

سلام به همه ی مهمونای گل و مهربونمون .ممنون از اینکه قدم رنجه کردین و تو جشن تولد آقا ممد شرکت کردین.روز تولد ممد واسه من یه جورایی روز شکر گذاریه .شکر گذاری به این علت که خدا همچین موجود خوب و مهروبونی رو به وجود آورد و بعد به من این شانس رو داد که یارش بشم و تو دریای عشقش غرق بشم .می گم موجود چون واقعا نمی دونم ممد آدمه یا فرشته یا یه چیزی بالاتر از این دو تا (ممد انقد نگو: ایشششش ,بازم به من گفتی مهربون ,بابا بی خیال آخه من کجام انقد خوب و مهربونه.می دونم حالا داری اینو می گی .اما این یه بار و کوتاه بیا .هم من می دونم هم همه ی خانواده ,دوستا و آشناهایی که تو رو می شناسن).عزیزم, مهربونم, تنها امید و علت زنده موندنم تولدت مبارک.جیگرم امیدوارم تمام زندگیت سرشار از شادی و عشق و محبت باشه و هر گز رنگ و روی غم پا به سالهای زندگیت نذاره.

ببینم ممد کف پات احساس خارش نداره؟؟؟ حالا یه نیگا بنداز (دهه می گم یه نگا بکن ) آها حالا شد .خوب نگا کن دقیق تر, دقیق تر آهان حالا خوب شد.ببین من و کادوی تولدت اونجا زیر پاتیم منتظریم که یه الطفاتی بهمون بکنی.

مخلص و چاکر همیشگی اوس ممد :سلطان بانو

دیوار کوتاه باغ

By سلطان بانو on May 14, 2006 7:28 PM

بابایی یه مدته که باز نشست شده.همیشه حوصلش تو خونه سر می رفت .مامانی هم انگار زیاد خوش نداره بابایی تو خونه کنارش باشه شما که دیگه حتما زن و شوهرا رو می شناسین از یه طرف واسه همدیگه می میرن از یه طرف دیگه شوهر باید حتما یه کار و کاسبی داشته باشه و اِلا ....

خیلی طبیعت و درختا رو دوست داره (بابایی رو می گم دیگه) نمی دونین با چه لذتی راز بقا تماشا می کنه.خدا نکنه اون موقه یه شبکه ی دیگه سریال داشته باشه ما که جرات نمی کنیم به تلویزیون دست بزنیم .همیشه (از وقتی ما بچه کوچولو بودیم) می گفت امسال دیگه واستون یه باغ می خرم که جمعه ها بریم اونجا پیکنیک.اما انقدر نخرید و نخرید و نخرید که ما بزرگ شدیم.تو 4 پنج ماه گذشته انقدر دنبال یه باغ گشت تا یه دونه نقلی پقلی شو پیدا کرد. اونم چه باغی مال ده , دوازده نفر آدم بود آخه بهشون ارث رسیده بود.به هر زحمتی بود سند شو به اسم خودش کرد.و جمعه ی هفته ی گذشته ما بعد از یه عمر انتظار موفق شدیم بریم باغ بابا.آخییییییییییی بمیرم ممدم نبود حالا وقتی اومد دو تایی به اتفاق همدیگه کلید باغ و از بابایی می گیریم و یه روز می ریم اونجا .

باغ بابایی دیوارای کوتاه کاهگلی داره با یه عالمه درختای ریز و درشت.درخت انار داره انگور داره ,سیب , گلابی , توت , شاهتوت , بادام و انجیر .یه دونه پسته هم داره .

این هفته رفتیم باغ بابایی.اولین چیزی که اونجا نظرم و به خودش جلب کرد دیوارای کوتاه باغ بود.آخه از بس این آپارتمانای سر به فلک کشیده رو دیدم چشام به این چیزا عادت نداره .وقتی توی باغ هستی حتی اگه نشسته هم باشی می تونی کو ها و درختای بیرون باغ رو ببینی.یه لحظه به این فکر کردم که چی می شد اگه دیوارای خونه هامونم اینطوری بود.فقط به اندازه ای که اسرار خونه محفوظ بمونه اما بشه از یه طرف اونطرف رو هم دید.چی می شد اگه مردم هم انقدر دلشون سیر بود که به اموال خونه ی دیگران چشم داشت نداشتن.از وقتی کوچولو بودم یکی از آرزوهام این بوده که وقتی پنجره ی اتاقم و باز می کنم کوهها و درختای اطراف و ببینم نه دیوار بلند و بی قواره ی همسایه رو به رویی رو.

سلطان بانو

پیوست اول : توجه توجه یه خبر مهم : 30 اردیبهشت روز تولد ممد جون جیگرمه و به مدت چند شبانه روز در این محل مراسم جشن و پایکوبی به راهه از حالا همگی به صرف کیک و شربت و شیرینی و شام دعوتین.البته من کارت دعوت در خونه ی همه ی دوستان و آشنایان می فرستم.اما اگه کسی رو از قلم انداختم خودتون تشریف بیارین قدم روی چشم ما می زارین.ممد هم قول داده اونروز چند بار از کافی نت بیاد اینجا و تو مهمونی شرکت کنه.

پیوست دوم : می خواستم از اینجا وبلاگ آقای بیژن اسدی رو به همه ی ریاضی دوستان معرفی کنم. وبلاگ بسیار خوب و پر محتواییه.ایشون متولد 1330 هستن و با خانوادشون در ونکوور کانادا زندگی می کنن .

مهمونی خونه ی ممد اینا

By سلطان بانو on March 20, 2006 2:22 PM

خوب خوب.عید همگی مبارک باشه .

خانوما آقایون واسه خودتون دعای سال تحویل و بخونین و بعد یه آرزو بکنید (بیشتر از یه آرزو نشه ها حساب کتاب داره) .ممد جان میشه این شیرینی ها رو تعارف کنی.مواظب باش این آقای دزد زیاد برنداره به همه برسه.

حالا موقه ی نطق منه (میدونم حالشو نداری اما آدم میره مهمونی آداب معاشرت و رعایت میکنه و ساکت میشینه گوش میده)

سلطان بانو : امسال سال اولیه که من و ممد پیش همدیگه هستیم این مهمونی هم به همین مناسبت برگزار شده .در این سال جدید واسه همه ی جونای بلاگر آرزو میکنم که اونا هم به آرزوشون برسن و اگه عشقی دارن زودتر بهش برسن.باید بگم که مزه ی عشق خیلی خوشمزست آرزو میکنم همتون اگه هنوز مزشو نچشیدین , بچشین و لذت ببرین.

خوب آقا سهیل به حافظ خان بگین بیان چند کلمه واسمون غزل بگن که همگی فیض ببریم

حافظ : اِ هن اِهن اِهن

حافظ :اِهن اِهن

حافظ : اِهن یک دو سه امتحان میکنیم

سلطان بانو : وای خاک به سرم آبروم رفت !!!(صدای پچ پچ جمعیت)

سلطان بانو (یواشکی به حافظ) : پس بخونین دیگه همه منتظرن .حافظ : چی بخونم؟؟؟ .سلطان بانو : غزل دیگه .حافظ : آهااااااااان خوب حالا می خونم

حافظ :

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم

شراب ارغوانی را گـــــــــلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطر گردان را شـــــکر در مجمر اندازیم

چه در دستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پا کــوبان سر اندازیم

سلطان بانو :خواجه حافظ دستون درد نکنه به محفل ما گرمی و رونق دادی.حالا دیگه نوبتی هم که باشه نوبت رو بوسی و این حرفاست....

آقایون لطفا جوگیر نشین شئونات اسلامی رو رعایت کنین.

اینم مال ممد خودم .ای وای یادم نبود بوسه در انظار عمومی خلاف شئوناته. خوب من دیگه طاقت ندارم اگه میشه همگی چشماتونو ببندین

من و ممد دیروز رفتیم سر کوچه پیش بقال محلمون. گفتیم شما چند تا سکه ی ده تومنی دارین.اونم با یه نگاه اینجوری گفت هر چند تا که بخواین.بعد ممد بهش گفت آقا لطفا این هزار تومنی رو واسه ما به سکه ی ده تومنی خورد کن فردا سرمون شلوغه میخوایم عیدی بدیم

حالا همه به صف بشین ما عیدی میدم اما همه از اون سکه ها.راستی یادتون نره ما هم عیدی میخوایم.

خوب خانومای مجلس (تانی , میشا , شلغم , خانوم آقا سهیل , ساحل , ساناز , خانوم کوچولو و.....) لطفا بیاین اینجا میخوایم ازتون بیگاری بکشیم.باید دیگه بساط شام و آماده کنیم

یک ساعت بعد.....

سلطان بانو : لطفا از خودتون پذیرایی کنین

حضار : حمله ....

پیوست از ممد :

یه ثانیه دست نیگه دارین حمله نکنین کار دارم

حضرت سلطان بانو به بنده دستور فرمودند حالا که جناب حافظ تشریف دارند و مجلس مجلس منوریه دستی به ساز بزنیم البته از نوع سنتی و سه تارش(نوای تا بهار دلنشین استاد بنان)...اما در دم دمه های کوک کردنش بودیم که سیم سل زرت پاره شد مجبور شدیم از این سازهای جیگولی استفاده کنیم و مجلسو از نو رونقی بدیم(اینم واسه کسایی که میگفتن عیدیمون کمه و قهر کردن) بابا مهم فلسفه عیدی دادانه نه مقدارش.... ای بابا!!!

تولدت مبارک

By سلطان بانو on January 21, 2006 12:11 PM

عرض ادب دارم خدمت تمام گلای مهربون

امشب اینجا جشنه اونم چه جشنی یه جشنی ترتیب دادم که کمی از عروسیمون نداره(مراجعه شه به اولین پستمون که عروسی بود) ما اینجا گروه ارکست آوردیم گروه فیلمبرداری آوردیم ...خلاصه سور و ساتمون جوره

امشب اینجا تولد سلطان بانو رو جشن گرفتیم

حالا همگی یه کف مرتب به افتخار سلطان بانو بزنید

ما یعنی منو کسایی که برای برگزاری این جشن که در قسمت های بعدی تشکرات ویژه ازشون به عمل میاد از دو ماه پیش برای امشب برنامه ریزی کردیم و با تلاش شبانه روزی دوستان بالاخره این مراسم به مرحله ی برگزاری رسید.حالا یه کف دیگه به افتخار بچه هایی که حال دادند یه کف هم به افتخار خودتون که تشریف آوردید.

خوب دیگه علی جون بزن مجلسو گرم کن....چی میکروفون خرابه؟؟؟؟....درست شد؟... شروع کن..

یه ماچ داد و دمش گرم...نخون آقا نخون اینا چیه میخونی کی ماچ داد کی ماچ گرفت چرا حرف در میاری یه چیز دیگه بخون

بچه ها از خودتون پذیرایی کنید که الان میخوایم بریم شمعا رو فوت کنیم البته ما نه , فقط سلطان بانو حالا همه آماده؟ سلطان بانو فوت کن....پس بزن اون آهنگ تولد رو بابا...کفو بزنید

آبجی استفانی اون چاقو که گفتی تزیین میکنی میاری رو آوردی؟ بیارش میخوایم کیکو ببریم

خوب ..خوب ..یه کم بشینید,آروم بگیرید آقا بگو نزنن میخوام نطق کنم :

اولا که این شب عزیز رو به سلطان بانوی عزیزتر تبریک میگم امیدوارم که سالیان دراز در کنار هم باشیم ولی هیچوقت پیر نشیم ما هم هی اینجا واست تولد بگیریم.

گذشته از این جاشه که اینجا به دو نفر دیگه رسیدنشون به هم رو تبریک بگیم امیدوارم که همیشه عاشق بمونن

بازم تشکر میکنم از محسن خان عزیز که زحمت ساختن کلیپ رو واسه ما کشیدند ایشون از دو ماه پیش که من زحمت این کارو بهشون دادم تا همین چند روز پیش که کلیپ رو تحویل گرفتم روش زحمت میکشیدند.

یه تشکر ویژه هم از امیر آقا دارم که خدایی خودم شاهد بودم چقدر با کدهای قالب ور رفت تا این کلیپ رو توی این پست گذاشت بیچاره رو مجبور به دزدی هم کردم چون نیاز به یه هاست پر سرعت داشتیم رفت هاست irclip رو واسمون دزدید تا کار عالی شه در ضمن ایشون کار وبلاگ نویسی رو از سر گرفتند با مراماش از اینجا که رفتید بیرون یه سری به اونجا بزنند.

خوب دیگه نیما جون اون گیتار منو بده که میخوام این آهنگو به عنوان هدیه ی ویژه تقدیم به خانوم خودم کنم. البته این فقط پیش درامدشه بقیشو تو تولد واقعیت تقدیم میکنم.

--------------------------------

این بار به سلطان بانو میگم:


موندگارم به موندنت


ممد رضا


"حرفای بی ربط"

حرفای بی ربط این دفعه رو هم تقدیم میکنم به خانوم عزیزم:


به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

عوارض مهمونی دادن

By سلطان بانو on December 26, 2005 10:14 PM

واااااااااااااااای مُردم از خستگی تا همین امروز داشتم خونه رو تمیز می کردم.همه جور آزار شنیده بودیم صاحب خونه آزاری نشنیده بودیم . هی آقا شما رو میگم بله شما .آخه آدم میره مهمونی شب یلدا پوست پرتقال و زیر فرش قایم می کنه ؟ (همین امروز تازه پیداش کردم)

الهه خانوم مگه نگفتی زنگ زدی به قالیشویی پس چی شد .(چند دفه ممدرضا گفت این الهام و زودتر ببر دستشویی ) .نمی خواد دیگه زنگ بزنی خودم پریروز زنگ زدم اومدن قالی و بُردن .حالا واسه تلافی فردا میام یه گاز از اون لپای تپلی الهام می گیرم تا دیگه جرات نکنه بیاد خونه ی ما ....

یه درس عبرت گرفتم که دیگه تا عمر دارم از مهمون با انار پذیرایی نکنم (اینا همش به خاطر اینه که تازه کارم تجربه ندارم) .جارو برقی شده عین دستگاه آب انار گیری. تا دو روز هر کی وارد خونه میشد فکر می کرد وارد باغ انار شده.

میشا جون از من به تو نصیحت نذار جوجو قاطی این مجردا (نیما و شهرام و ...) بشینه .آخه وقتی داشتم تو آشپزخونه میوه ها رو تو ی دیس میچیدم صدا شونو شنیدم .خاک و چوووک .این جکا چیه اینا واسه همدیگه تعریف می کنن . البته ممدرضا هم پیششون بود که من جداگانه خدمتش رسیدم.

خانوما .ببینم شما داشتین آجیل می خوردین یا اینکه به همدیگه آجیل شلیک می کردین . کف خونه پر آجیل بود . الهی من بمیرم ممدم عادت نداره تو خونه دمپایی پاش کنه .همون شب یه پسته و یه تخمه ژاپنی فرو رفت تو پاهاش

آخر شب متوجه شدیم گوشه لاهاف عتیقه ی مادر بزرگ (انداخته بودیم روی کرسی ) سوخته. حالا جواب مامانمو چی بدم

گیس گلابتون جیگرم چند دفه گفتم این تریلی و اینجا پارک نکن . نمی دونم این پلیس آخر شبی از کجا پیداش شد .گیس گلابتون : من نمی دونم, اومدم خونه شما مهمونی که ماشینم جریمه شد. ممدرضا باید جریمه رو پرداخت کنه.

بیچاره آقا علی (شوهر شقایق (خواهر شوهرم)) از اول تا آخر مهمونی پانی رو محکم بغل کرده بود اما چه فایده. یهو از دستش پرید اونم کجا وسط خانوما .خانوما هر کدوم جیغ کشون به یه طرف فرار می کردن و پانی بیچاره هم از ترس خانوما به یه طرف دیگه فرار می کرد .آقایونم که داشتن از خنده می ترکیدن (این جای کمکشون بود) .خدا رو شکر این اتفاق نیم ساعته ختم به خیر شد و اِلا معلوم نبود یه مبل یا صندلی سالم تو خونه باقی میمونه یا نه

نمی دونم کدوم شیر پاک خوردهای هفت هشت تا پوست موز انداخته بود دم در خونه بعد از مهمونی دست و پا بود که به هوا پرتاب میشد.هر کی بوده زودتر خودشو معرفی کنه .شاید یه تخفیفی تو مجازاتش داده بشه.آخه همه رفتن به ادمین بلاگفا شکایت کردن

و این بود عوارض مهمانی بلاگفا نویسان

تبریکات ویژه به آقا ممد به خاطر برنده شدن در مسابقه ی خودمون.حالا ببینم بی وفا نمیشد ننویسی من کامپیوتر و خاموش کردم (بگی یکی دیگه بوده ) . خوب من چشمام پر خواب بود نگا نکردم ببینم که چیزی هست. تازه پیغام کامپیوتر واسه سیو رو هم فکر کردم صدای خور و پف توه .حالا نگو داشتی آب می خوردی

سلطان بانو

یلدا

By سلطان بانو on December 21, 2005 7:20 AM

,

خوش اومدین

دوباره یه دری به تخته خوردو ما شماها رو جمع کردیم اینجا

با سلطان بانو گفتیم حیف شب یلدا دور هم نباشیم واسه همینم دعوتتون کردیم بیاین خونمون یه کارایی هم کردیم مثلا این کرسی به این گندگی رو اینجا درست کردیم که بشینیم دورش هول نزنید همتون جا میشید فقط مواظب باشین پاهاتون زیر کرسی نسوزه چون ما امکانات نداشتیم یه منقل آتیش گذاشتیم زیرش که گرم بشید چند تایی هندونه هم از سر کوچه گرفتم انداختم تو حوض خنک شه داش نیما قربون دستت بیا کمک کن بریم بیاریمشون

خوب تا شما مشغول خوردنین از آبجی عسل خانوم خواهش میکنیم تشریف بیارن بالای کرسی و یکی از داستانای هزار و یک شبشون رو واسمون بگن فقط آبجی خانوم یه کم زودتر چون این مکافات خان هی داره سیمو میکشه میگه منم میخوام بگم عمه خانوم آخرش چی میشه( راسی چرا عمه رو نیاوردی... حیف شد )

حالا از خانومای با مرام جمعیت خواهش میکنم برن تو آشپز خونه سلطان بانو کمک میخواد داره انارا رو میشوره...

حضار محترم ما یه اطلاعیه مهم واستون داریم(شهرام پاتو بکش کنار بو میده) اونم اینه که ما(منو سلطان بانو) رفتیم و امتیاز برگزاری مسابقات را از نیما شهرام خریدیم چکش هم دادیم واسه شب عید این امتیاز به صورت تام الاختیار در انحصار ما میباشد و هر گونه برگزاری مسابقه در جاهای دیگه باید با مجوز ما باشه .حالا از نیما خواهش میکنم خودش بیاد و توضیحات تکمیلی رو بده ..بچه ها پاهاتونو جمع کنید نیما میخواد بیاد رو کرسی

نیما: بله راست میگه ما امتیاز شبکه محلیمونو فروختیم به ممد اما گفته باشم که هر مسابقه ای که برگزار بشه چاییشو باید از ما بخرین این جزو مواد قرارداده تازه یه هزینه ی حمل و نقل هم هست که روی پول چاییها کشیده میشه.خوب هول نده خودم میرم پایین

از داش نیما تشکرات ویژه دارم

واما مسابقه ی اول ما

هر کسی بتونه خنده دارترین جک رو بگه ما با رای گیری بهش جایزه میدیم فقط خواهشا جکاتون غیر اخلاقی نباشه

سیستم امنیتی هم ازشون گرفتیم تا مسابقات کاملا عادلانه برگزار بشه

حالا به عنوان اینکه یه حرکت سمبلیک کرده باشیم اولین جک رو خودم میگم به عنوان افتتاحیه

جک: واقعا لذت بخشه وقتی ممد بشینه پست شب یلدا رو بعد دو ساعت بنویسه بعد بره آب بخوره بیاد ببینه سلطان بانو کامپیوتر رو خاموش کرده (حالا ما هم save نکردیم) آدم دلش میخواد زمین رو گاز بگیره.

راسی بچه ها سلطان بانو زحمت کشیدن و یه تالار گفتمان ساختن که با اجازتون تو همین مراسم افتتاحش میکنیم

ورودیه تالار برای هر نفر 50 تومان

دیگه برین خونه هاتون دیر وقته فردا باید بریم دنبال زندگیمون ..خاله الهامو ببر دستشویی بچه هندونه زیاد خورده خداییش دیگه حال فرش شستن تو این سرما رو نداریم

شب همگی خوش

یا علی

قشنگترین محله ی دنیا

By سلطان بانو on November 23, 2005 7:20 AM

سلام

خانوما و آقایون گرامی هدف ما از اینکه امروز شما رو اینجا جمع کردیم این بود که یه کم بحث کنیم حالا راجع به چی ؟عرض میکنم خدمتتون ولی قبل از اون خواهش میکنم سکوت رو رعایت کنید آقایون بیان جلو بشینن خانوما عقب هر کی هم تازه میاد بره اون آخر بشینه . خانوم اون بچه رو ساکت کن آقا موبایلتو خاموش کن. معذرت میخوام شما یه بویی حس نمیکنید نمیدونم چیه

خوب دوستان عزیز بحث امروزی که ما واستون ترتیب دادیم اینه که:(آقا خانوم آخرش میخوای چیکار کنی؟) این موضوع بحث بود. ما(من و سلطان بانو)طی بررسی ها مون روی وبلاگای فعال وکلی بحث وجدل و دعوا وکتک کاری که نتیجه ی اون الان پای چشم من کاملا مشهوده به این نتیجه رسیدیم که کلا بحث اشتباه و کارمون آب توی هاون کوبیدن اصلا به ما چه ملت چی مینویسن همین که روزی دو سه تا وبلاگ تو جمع خودمون (منظورم برو بچه محله بلاگفا ) به روز میشه و ما هم یه مهمونی وبلاگشون میریم و بالاخره یه چایی شلغمی چیزی میخوریم و شاد وشنگول میایم خونه از سرمونم زیاده .

داشتم با خودم فکر میکردم خدایییش محله با صفایی داریم همه یه جورایی با حالن هیشکی از حال اون یکی بی خبر نیست کافیه یکی مهمونی بگیره(آپ کنه) همه با سر میدون پیشش دیگه اینو میدونیم که در کنار زندگیه سخت روز مره یه جایی هست که بیای خستگیاتو در کنی بگی بخندی گریه کنی فکر کنی عاشق بشی.... دیگه شده یه قسمت از زندگیمون هر کدوممون تو گوشه ای از ذهن دیگری جا گرفتیم درسته مجازیه ولی تو دلامون واقعی شده یه واقعیت قشنگ با آدمای دوست داشتنی و مهربونش ویه تصویر از یه کوچه ی صمیمی و خالص , خالص از یه مشت بچه هم زبون که روح وذهن ودل هر کدوممون توی یکی از خونه های کوچولوی این محله جا گرفته. یکی از ته کوچه داد میزنه خونه دارو بچه دار زنبیلو بردارو.... ویه کم پایینترش یه در دیگس که هر شب تو حیاط خونش بساط مسابقه و ...راه انداخته روبه روش یکی خونشو کرده درمونگاه هر دفه هم با پیامهای بهداشتیش دیویست سیصد نفری رو دور و بر خودش جمع میکنه(جمعیت محله بلاگفا 92 نفر) یکی دیگه به زمینو زمون بد وبیراه میگه اما انصافا حرفاش قشنگه چند تایی هم از در و پنجره ی خونشون همش از این قلب قرمز خوشگلا میاد بیرون میره تو آسمون بحثای عرفانی فلسفی هم که دیگه نگو که بزرگان زیادی خودشونو وقف این کار کردن

اما میدونید قشنگیه کار کجاست این که در همه ی خونه ها همیشه باز شب و روز هم نداره اینجا تو این دنیای بزرگه بی درو پیکر یه کوچه هست پر از بچه های مهربون پر از صمیمیت و محبت . خوشحالم ببخشید خوشحالیم( سلطان بانو رو یادم رفت) که اینجاییم... بین شما .

یکی اون سینی چایی رو از سلطان بانو بگیره به خدا خسته شد

راستی اون بو هم که میومد بوی جوراب آقایون گرامی بود بابا صد بار گفتم برید زن بگیرید یه کم آدم شید این چه وضعه نظافته دفعه بعدی جوراباتونو در میارین پاهاتونو لبه حوض میشورید بعد میاین تو

در ضمن تا یادم نرفته بگم بالا غیراتا هرکی آیدی ما رو تو یاهو نداره ادش کنه (man_va_mamad) تا ما یه کم خیالمون راحت شه

دیگه ....حرفی نیست

موندگاریم به موندنتون

یا علی

مرام همه رو عشق است

By سلطان بانو on November 17, 2005 2:06 AM

,

یا لله .....

خانوما روسریاشونو سرشون کنن که ممد آقا اومد آقایون هم راحت باشند بفرمایید.. خواهش میکنم... بلند نشید...راحت باشید

یادش بخیر بچه که بودم یه همسایه داشتیم اسمش لیلا خانوم بود (الانو نمیدونم) این هر روز موقع نهار که میشد میومد خونه ی ما مخه مامانمو کار میگرفت حالا ما هم گشنههههه....(شماها به گشنه چی میگید؟گرسنه؟...)نمیتونستیم بگیم مامان گشنمونه چون لیلا خانوم یه وقت بهشون بر میخورد .... از اون خاله زنکای روزگاری بود که هنوز لنگشو به عمرم ندیدم . بعد من میرفتم تو حیاط پشت درخت سیب قایم میشدم صدامو کلفت میکردم میگفتم یالله .... یهو میدیدم میگفت وای خاک بر سرم حاجی اومد من برم تا نیومده تو. بدبخت عین گنجیشک فرار میکرد آی حال میداد ...آی حال میداد

یادش بخیر تو بچگی همش ملتو سر کار میذاشتم مخصوصا بابامو... بعضی وقتا اینقدر لجشو در میاوردم که نمیدونست چیکار کنه با مشت میزد تو کله خودش تازه یه خواهرم دارم که همیشه این نقشه های شومو با اون میکشیدم . حالا من چرا اومدم واسه شما خاطره تعریف میکنم ؟؟؟ ول کن بابا.....

واقعا تشکر میکنم از برو بچه های لوطی و با مرامی که تو این مدتی که من زندان بودم اومدن ملاقاتم و همه یه جوری سعی داشتن که به من کمک کنن از نیما و شهرام که واسم ساندویچ آوردن ولای ساندویچ تیغ گذاشته بودن(واسه خود کشی) شلغم فروش که واسم خمیر دندون آورده بود که توش سیانور ریخته بود خاله سوسکه که پازل الهامو آورده بود که حوصلم تو سلول سر نره وقتی تیکه هاشو گذاشتم کنار هم و کامل شد دیدم روش نوشته "امشب ساعت 12 همخونه میاد نجاتت میده" داداشم هم که یه قاشق واسم فرستاده بود که پشتش حک کرده بود "تنها راه آزادیه تو همین قاشقه" ما که نفهمیدیم چی میگه..... از همتون ممنونم که یه جوری در حد توانتون راههای آزادی رو بهم نشون دادین امیدوارم بتونم پاسخگوی این همه مهر ومحبت شما باشم .آخرشم سلطان بانو واسم سند گذاشت تا آزاد شدم ..من واقعا موندم با این رفیقای مهربونی که دارم چه خاکی تو سرم بریزم .خدایا توبه.....

دیگه منم به نوبه ی خودم از همه ی دوستانی که شب عروسی اینقدر رقصیدن تا از پا در اومدن تشکر میکنم ایشالا عروسیه همتون خودم جبران میکنم. تشکرات ویژه دارم از گیس گلابتون که بیچاره کمرش تیک گرفته هی میپره ..جوجه که با میشا گروه رقص برره تشکیل دادند و باعث زخمی شدن جمعی از دوستان شدند وبازم تشکر میکنم از نیما وشهرام عزیز که بساط چاییشونو آوردن تو حیاط ما و به نصف قیمت به همه چایی دادند ....از شلغم فروش با شلغم گلاسش...خاله سوسکه که با لطف زیادشون کارتای عروسی رو پخش کردن و همه ی عزیزانی که به علت کم بودن وقت از بردن اسمشون معذورم .همتون واسه منو سلطان بانو خیلی عزیزید .

راستی بچه ها ما یه آگهیه wanted واسه نیکا دادیم واسه سرش هم جایزه تعیین کردیم (اینجا تگزاسه ) خانوم خانوما تمومه چشم روشنیا که واسه ما آوردینو برداشته و متواری شده آخرین بار دمه دروازه بلاگفا دیده شده با یه کلاه کابوی و یه اسب سفید یه سگ هم دنبالش میدویده احتمالا گشبل بوده این نیکا فکر کرده اینجا کلانتر نداره.....(در پرانتز عرض کنم دوستان نیکا خانوم حالا نیان شاکی بشن. منو سلطان بانو بیشتر از همتون دوسش داریم و با اون دوستیم فقط گاهی اوقات با هم کل میندازیم ) و در آخر هم تشکر ویژه ی ویژه دارم از سلطان بانو که در تمام این مدت منو تنها نذاشت و منو به زندگی امیدوار کرد

دیگه دیگه..... حرفی ندارم

ماندگار به ماندنتان :

ممد رضا

اینجا جشنه

By سلطان بانو on November 12, 2005 1:22 AM

,

یک دو سه امتحان میشه صدا میاد .آقا بانده ته سالن صدا نمیده پسر جون پاتو از رو سیم بردار. خوب گروه مطربا آمادن...... شروع میکنیم دیش درم دیش درم دیم.....وحید ترانسپوزو بیار پایین ....دامبولی دیرام دامبولی دیرام....ای دل دیووونه بس کن این بهونه ......اون دوستایی که اون آخرن حال میکنننننننن

خوب خودمو معرفی میکنم این وبلاگ مشترکه بین منو خانومم ما تازه به هم رسیدیم خیلی خوشحالیم تازه ندید بدید هم هستیم اومدیم اینجا وبلاگ درست کردیم که همه بدونن ما چقدر همو دوست داریم حالا امروزم یه عروسی تو وبلاگمون گرفتیم همه همسایه ها بیان برقصن خلاصه حالی به حولی گروه مطربا رو هم آوردیم تازه شام هم میدیم ما دو تا خیلی خارجی هستیم حالا پیکا بالا به سلامتی هر چی وبلاگ نویسه .....زود بخورین تا عروس خانوم نیومده (رفته گل بچینه) بیاد این وضعو ببینه حال هممونو میگیره خوب بچه ها بزنید که داماد میخواد برقصه

خوب بچه ها اینجا خونه ی ما دو تاست مواظب باشید به چیزی دست نزنید اینا همش جهازه سلطان بانو اگه شیکستین بعد حال منو میگیره (خانوم مواظب باش اون مال جهاز مادر بزرگه خدا بیامرزمه عتیقس)

خوب بچه ها اکثر شما منو به اسم علیرضا میشناسید ولی من تو شناسنامه ممد رضا هستم شما هم منو ممد رضا صدا بزنید .دیگه ..... آهان جفتمون دانشجوییم من پتروشیمی سلطان بانو کامپیوتر...دیگه جفتمون اصفهانی هستیم بعد با خاله سوسکه هم فامیلیم نیکا هم ساقدوشه ..........

دیگه بیوگرافی بیشتر از این مقدور نیست حالا فردا هی گیر ندین چیکاره ای اسم بابات چیه و.... که شرمنده میشم

دیگه بفرمایین که شام سرد شد از دهن نیفته نیکا واسه ما دو تا هم شام بیار این خاله که حواسش فقط به خودشه و الهام

خوب دیگه ببخشید بد گذشت دیگه آپ بعدی رو احتمالا سلطان بانو میکنه چون من به خاطر این عروسی رفتم زیر بار قرض فردا طلبکارا با مامور میان دم در باید یه چند روزی برم زندان

پس حسابی خوش باشیم که فردا دیگه من نیستم بچه ها آهنگه آخرو بزنین میخوام خودم بخونم

دیمدیریدیم دیم دی دی دیم لالالای لای لالای.......

امشب دیگه آخرین شبه برای موندن

امشب دیگه آخرین شبه برای خوندن

اما وعده ی دیدارمون کنج دلاتون

قربون نگاه مهربونو با صفاتون

دل میشه تنگه شما .قربونه روی ماهتون

صد سبد یاسو اقاقی پیشکشه نگاهتون

میدونم لحظه ی بی شما میشه هلاهلم

بدرقه ی راه شما باشه دله ناقابلم

هر جا باشید الهی بهار بشه خزونتون

غم نبینه الهی این دل مهربونتون

یا علی

Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday March 19, 2009
    حمایت از ماهی قرمز توی تنگ

    چند ساعت تا سال تحویل مونده .اگر الان سرکی از پنجره به پیاده رو بندازی حداقل یه نفر و پیدا میکنی که یه پلاستیک پر آب دستشه و یه ماهی قرمز کوچولو توش وول میخوره.خیلی ها میذارن آخرین لحظه میخرن تا بیشتر زنده بمونه.بعضی ها حتی نمیتونن تا لحظه ی سال تحویل زنده نگهش دارن.خیلی زود میمیره .روزای اول بیشترتکون میخوره. دقت کردین بعد دو سه روز همش ته تنگه و فقط اگه به تنگ ضربه بزنی تکون میخوره.به نظر من بیچاره دیگه نا امید شده.اونا زود میمیرن زود خفه میشن و مثل آدما افسردگیشون چند سال طول نمیکشه فوقش یکماه یا دوماه بعد میمیرن.
    آیا راه حلی وجود داره که این ماهی های کوچولو و خوشگل فقط واسه قشنگی سفره هفت سین ما انقدر زود نمیرن؟ سیناک عزیز راه حل خوبی داده و اونو به صورت بازی وبلاگی در اورده. اون میگه ماهی وجود داره به نام فایتر که خیلی قشنگه و عمر خیلی طولانی تری نسبت به ماهی قرمز داره در ضمن توی تنگ افسرده نمیشه قیمتشم مناسبه. توضیحات کامل و اینجا بخونین. چرا فایتر نخریم؟؟
    عکسایی که گذاشتم عکس دو تا فایتر قشنگه همونطور که میبینید خیلی زیباترند. هر کس این مطلب و میخونه به این بازی دعوته لطفا برای حمایت از ماهی قرمزای کوچولو فایتر و معرفی کنید
    .
    +      نویسنده : سلطان بانو
    5 نظر