برای آخرین بار وارسیشان کرد.چرخ دنده ها فنرها پیچ ها همه و همه سر جایشان قرار داشتند . هر سه عقربه روی دوازده در هیجان آغاز شدن بودند. او با شست و انگشت نشانه پیچ کوک را تا آخرین دور پیچاند و رها کرد"آن"آغاز شد. چشمه ها جاری شدند درختان شکوفه کردند ابرها باریدند و شب و روز پدید آمد. تیک تاک تیک تاک تیک تاک همینطور به پیش با سرعتی ثابت و بدون وقفه از لحظه ای به لحظه ی دیگر.
یکی گفت مطلق است*. آن یکی در حالی که انگشت اشاره را به علامت تاکید بالا آورده بود و تکان میداد تکرار میکرد :بعد چهارم! بعد چهارم!*
دختر کوچکی بدون اینکه از این چیزها سر در بیاورد از مادرش پرسید:مامان! من کی بزرگ می شم؟
پیری فرزانه زیر لب گفت:"عنان گسسته دواند سوار عمر"*
هنوز میرود و میگوید تیک تاک تیک تاک تیک تاک انگار می گوید "رفتم""هستم""می آیم".در مسیر قافله ی یکنواختش همه ی زرات را به نوسان وا میدارد. ما هم با ذرات دیگر در نوسانیم اغلب غمگین و مضطرب فقط بعضی وقتها فکر میکنیم خوش میگذرد. از آن خوش باش و مخور غم جهان گذران های الکی که دوام ندارد. در حال نوسان به گذشته میرویم و افسوس میخوریم از آنچه گذشت که اگر چنین و چنان میکردیم چه میشد. حال را پاک فراموش میکنیم. وقتی قصد بازگشت به حال را داریم چنان سرعتمان زیاد است که از حال میگذریم و به آینده می افتیم. غم فردا به سراغمان می آید که با این گذشته ی تهی فردا را چه کنیم.فردا را ویرانه ای می بینیم که آواری از آن خانه ی ماست.
همین طور نوسان می کنیم روی پاره خط "گذشته آینده". با تمام توان در تکاپوییم. پی در پی میرویم و می آییم تا خسته و خسته تر شویم. پا به سن گذاشته هایمان که لذت زندگی در حال را نچشیده اند و آینده ای را هم تصور نمی کنند دائم تکرار می کنند:
بی حاصلی نگر که شماریم مغتنم از عمر آنچه صرف خور و خواب کرده ایم*
پیر فرزانه را می بینیم شادمان و لبخندی بر لب. انگار به تو نگاه می کند آری تو تویی که در حال زندگی می کنی. به سخن می آید که:
"در میان ما کسانی هم زندگی می کنند که شادمانند. آنها به گذشته می اندیشند اما در گذشته زندگی نمی کنند. آنها نگاهی هم به آینده دارند ولی هرگز خانه ای در آینده ی خیالی برای خود نمی سازند. فکرشان(نه خودشان) روی پاره خط "گذشته- آینده" در نوسان است. از آسانی ها و سختی های گذشته تجربه می اندوزندبرای بهتر شدن در حال. فردای قشنگی را با بودن امروزشان طراحی می کنند. آنها خوب می دانند هر چه امروزشان بهتر باشد فردایشان قشنگتر است. همواره در حال در حال ساختنند خستگی ناپذیر و قانع و شادمان و امیدوار. قانع از آنچه بود شادمان از آنچه هست و امیدوار به آنچه خواهد آمد. با آنکه بیش از دیگران در سختی و دشواری اند روزگار خوشی دارند چرا که قدر وقت را میدانند"
الا ای طالع فرخ که قدر وقت می دانی گوارا بادت این عشرت که داری روزگار خوش*
هنوز پیشروی میکند تیک تاک تیک تاک تیک تاک همچون موجی رونده یا سرعتی ثابت و با دامنه ی "دیروز فردا" پیر فرزانه بر بلندایی می ایستد دستهایش را از دو سو می گشاید و همه را فرا می خواند:
"تو هم میتوانی ایمان آوری که رنج تفاوتی است بین آنچه هست و آنچه تو میخواهی باشد.
وقتی شرمسار گذشته ی ناقص خویشی یا وقتی نگران آینده ی نامعلوم خودی بدان که در زمان حال زندگی نمیکنی.
آن وقت رنج را تجربه می کنی خود را بیمار می کنی و ناشادمان هستی.
بدان گذشته ی تو زمان حال بوده است و آینده ات زمان حال خواهد بود
پس زمان حال تنها واقعیتی هست که میتوانی تجربه کنی"
همه مبهوت می نگرند و او چوب دستی بدست فرود می آید و زمزمه میکند:
"زندگی رسم خوشایندی است...
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی "اکنون "است.
رخت ها را بکنیم آب در یک قدمیست...
...پشت سر نیست فضایی زنده
پشت سر باد نمی آید
پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است..."*
دخترک خم میشود و ریگی از روی زمین بر میدارد * و میخندد.
-------------
*نیوتن زمان و فضا را مطلق میدانست
*اینشتین زمان را بعد چهارم خواند.
*حضرت حافظ
*صائب تبریزی
*ایضا حضرت حافظ انا مخلص له
*صدای پای آب سروده ی سهراب
*"ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس کنیم" "سهراب-س اهل کاشان"
------------
پ.ن:این نوشته برداشت هایی از دست نوشته های اسپنسر جانسون با خیلی بیشتر از خیلی دخل و تصرف و کم و زیاد...
موندگار به موندنتون
ممد رضا
حرفهای بی ربط
این دفه شاید بهتر باشه بگم نصیحت های بی ربط میخوام بگم مراقب باشید! نقطه ی اوج هر فواره سر آغاز انحطاط آن هم هست.
"یه استادی به ما گفت ما هم به همه میگیم"