پسته و تهه سیگار و سیگار ِ ته

By سلطان بانو on March 7, 2009 1:12 PM

, , ,

سلااااااام دوست جونای خوشگلم خوبین؟
انقدل دل پیسته بلاتون تنگ شده بوده که نگو.ملسی از همه ی طلفدالان پل و پا قلص پیسته که پیسته رو به این جنگولک بازیهای جدید خاله سلطون نفلوختن .ههههه چی فکل کلدی خاله من انقددددددل طلفدال دالم که میتونم تو وهمه ی سایتات و بخلم و آزاد کنم. حالا دلُسته قدم به میز کامپیوتلت نمیلسه ( به میز کامپیوترت نمیرسه) اما گازت که میتونم بگیلم.
خوب حالا به قول ننه جون بگذلیم مادل (مادر) این که نشد زندگی ... موضوهات (موضوعات) جدیدی که مغز پیسته اییه پیسته لو به خودش مشغول کلده خیلی خیلی خیلی زیاده.از جمله خلید عید و قل و پز دادن و دهوای (دعوای) مدلسه , انتخابات و همو محمد ( محمد خاتمی) که دوباله اومد و خیلی دل این همسایه پایینی ما لو جیزغاله کلد , وللوتوآین (ولنتاین) که خیلی مسهله (مسئله ی) جذابی بلای پیسته بود بخصوص اینکه داداشی یه چیزای قلمزی خلیده بود داد به دختل همسایه بالایی و و و ...
چیزی که خیلی برای پیسته سوال شده و قلبش و فشال میده یک چیز خیلی خیلی هجیبه.پیسته چند لوز پیش لفته بود یه جایی توی صف اتوبوس واستاده بود بعدش ییهو پشتشو نگاه کلد و دید ااااااا چقدر تهه سیگال ( سیگار) و این سوال ییهو اومد تو مغز پیسته که چطول میشه آدم این همه سیگالش ته داشته باشه یا اینکه تهش سیگال داشته باشه ؟ مامانی میگه سیگال خیلی خیلی چیزه اَخ , بد و خیلی بدیه و اصلا بچه تو لو چه به این حلفا.بابایی گلدالی میگه این سیگال خانومان براندازه ( خانمان براندازه) و خیلی بویه بدی میده و بچه های بد فقط اونو دالن اما پیسته بازم یه سوال بلاش پیش میاد که داداشی آیا بچه ی بدیه؟ خودم اونلوز دیدم وقتی دختل همسایه بالایی داداشی و چسبوند پشت دل داداشی سیگال کلد تو دهنش و بهد از همه جاش دود بلند شد. ننه جون میگه مادل زمان ما انقدل ملدم سیگال نداشتند همش چلو کباب میخولدن و عقش و حال میکلدن حالا نمیدونم چلا این جوونا انقدل اخمخ ( احمق) شدن که این دود بو گندون ( بوگندو) لو میکنن تو حلقشون. خلاصه اینکه پیسته آخلش نفهمید اگه سیگال بده چلا اینقدل زیاده و اگه خوبه پس چلا انقدل بده؟ حالا پیسته چندتا عکس از اون جایی که خیلی تهه سیگال بوده گلفته شما لوش کلیک کن تا ببینی





ایرانیان و مشکل ریزش مو و تاسی

By سلطان بانو on February 7, 2009 9:55 PM

, , , , , ,

اغلب ایرانیان موهای مشکی ظخیم و پرپشتی دارند و بیشتر اونها از مشکلاتی مثل ریزش مو و تاسی رنج میبرند. موهای ظخیم و مشکی برای خوب نشون داده شدن همیشه به مراقبت, برس زدن همیشگی و شستشوی مرتب دارند ما بیشتر به مسائل فرعی مراقبت از مو میپردازیم ( مثل : مارک شامپو , انواع تقویت کننده های مو , نرم کننده ها , ژل ها و واکس های مو و ... ) صد البته موارد یاد شده در بهبود مراقبت از مو موثرند اما اصل مطلب نیستند.
مشکل تاسی و ریزش موی ما ایرانیان عمده تر از اینهاست و آن هم برمیگردد به تغذیه ی بد و فقر خاک ایران . حتما بارها و بارها در تلویزیون و دیگر رسانه ها بحث هایی راجع به مشکل کمبود آهن در ایران را شنیده اید. دیگر بسیاری از بانوان ایرانی میدانند که باید مشکل کم خونی خود و فقر آهن را چطور حل کنند اما عنصر معدنی که کمتر به آن توجه شده عصر روی است. خاک ایران به شدت از دارایی روی فقیر است و در نتیجه مواد غذایی که از این خاک بدست میآیند نیز دچار فقر روی هستند و در نتیجه ما ایرانیان نیز بدنی فقیر از روی و آهن داریم. روی و آهن عاملی موثر در سلامت و مقاوت مو هستند.
مشکلی که وجود دارد این است که ما همواره زیاد میخوریم ( از چیزهایی که در واقع غذا و انرژی بخش نیستند) چاق میشویم اما همیشه سلولهایی گرسنه داریم و وقتی چاق شدیم فکر میکنیم اووه باید رژیم بگیرم و از آن موقع به خود گرسنگی میدهیم. بعد ازمدتی نه چاقیمان برطرف میشود و نه گرسنگی سلولها و در نهایت خسته و گرسنه به روند قبل برمیگریدم و ناگهان متوجه میشیم موهای عزیزمان در حال ریزش است. سریعا با چند نفر مشورت میکنیم و چند نوع شامپو و تقویت کننده را امتحان میکنیم و در نهایت باز هم نتیجه ی جالبی بدست نمیآوریم. آخر تا کی ما باید این دور باطل را طی کنیم و هر روز تصمیم به تغییر زندگی و تغذیه ی خود بگیریم اما هیچ تغییری نکنیم ؟ تا کی پیری زودرس و تاسی را با جان و دل بخریم و تا کی به کلینیک کاشت مو برویم ؟ بهتر است تا دیر نشده آن عناصر طلایی ( روی و آهن ) را به بدن خود هدیه کنیم در این مورد به پاراگراف زیر توجه کنید.
روي در مواد غذايي گوشتي دريايي به‌ويژه صدف، ميگو، ماهي، جگر، گوشت قرمز و تخم مرغ به‌مقدار فراوان يافت مي‌شود. حداكثر روي در گياهان در تخمه‌ي كدو است. متاسفانه، در نان و برنجي كه غذاي اصلي جامعه ما را تشكيل مي دهد،‌ به دليل جداسازي سبوس و تداوم فرآيند غيرعلمي پخت،‌ مقدار آن بسيار ناچيز است. مقدار روي در غذاهاي كنسرو شده و يا مواد غذايي حاصل از خاك‌هاي آهكي و يا فقير، بسيار ناچيز است. بهترين روش براي حل مشكل كمبود روي،‌ غني سازي محصولات كشاورزي در مزرعه است. لازم به يادآوري‌ست در صورت مصرف سيگار، چاي داغ بعد از غذاي گرم و نوشابه به ترتيب به دليل وجود نيكوتين، تئين و اسيدفيتيك، روي جذب بدن نمي شود
حال چطور روی را به بدن خود برسانیم:
بزرگسالان دو تا سه كپسول سولفات روي 50 ميلي گرمي درهر هفته و افرادي كه داراي مشكل پروستات و يا يكي از علايم كمبود روي را دارند، هر دو روز يك كپسول در وسط غذا ترجيحاً موقع ناهار مصرف كنند. افرادي كه نسبت به مصرف كپسول سولفات روي حساس هستند (زخم معده) و نيز براي كودكان و نوجوانان زير 12 سال محتويات كپسول را تدريجا در آب گرم حل و سپس حجم آنرا با آب (ترجيحا همراه آب پرتقال) به يك تا دو ليتر رسانده و به‌تدريج مصرف كنند. بهتر است سولفات روي همراه با ناهار مصرف شود. امروزه در اكثر كشورهاي جهان در داروخانه‌ها انواع تركيبات روي وجود داشته و براي تامين نياز عناصر معدني از مولتي ميترال‌ها و نيز از قرص‌هاي سيترات روي و يا گلوكونات روي استفاده مي كنند. در ايران روي به صورت سولفات و اكسيد روي در داروخانه‌ها عرضه مي شود

از آنجا ایرانیان عزیزدر بعضی موارد دست به زیاده روی میزنند :
شواهدي وجود دارد كه نبايد بيش از حد، مكمل روي مصرف كرد. علي‌رغم آن‌كه مصرف آن مشكل حادي را ايجاد نمي كند ولي به‌دليل به‌هم زدن تعادل عناصر معدني در بدن و خشك شدن پوست بدن، مصرف بيش از دو الي سه كپسول در هفته تحت هيچ شرايطي توصيه نمي شود (مگر با تجويز پزشك متخصص). يكي از عوارض منفي شناخته شده از مصرف بيش از اندازه مصرف روي (Zn) باعث كاهش HDL كلسترول مفيد بدن، كاهش عملكرد ايمني،‌ سفتي پوست بدن، تسهيل خروج آهن و مس از كبد مي شود
مشکلات بعدی در ریزش موی ایرانیان میتواند عوامل زیر باشد:
  • شستشو نکردن موها در موقع نیاز
  • استفاده از وسائل آرایشی و پاک نکردن به موقع آنها از روی مو
  • استفاده بی رویه از ژل ها
  • استفاده ی بی رویه از نرم کننده های مو
  • عوامل ارثی که بسیار قوی هستند
  • استفاده ی بی رویه از صاف کننده ها و فر کننده های شیمیایی و رنگ مو

دوست دارم مردمم مثل بچه ها از ته دل بخندند

By سلطان بانو on January 12, 2009 7:17 PM

, , , , , ,

راستش نمیدونم من اشتباه فکر میکنم و تمام این چیزا از ذهن منه یا اینکه واقعا اینطوره. قبلا وقتی از خونه بیرون میرفتم بخصوص عصرا و دم غروب همه مردم در حال جنب وجوش و دویدن از طرفی به طرف دیگه بودن.مشخص بود که هر کس کاری داره. زندگی در رگ های شهر موج میزد.ذوق خرید و دلبستگی های کوچک وجود داشت. حداقل لپ ها از سیلی گلی بود.
مدتی توقفم تو خیابون یا جایی مثل پارک کم شده بود و کمتر نگاه می کردم. اغلب بدون توجه عبور می کردم. این چیزها به چشم من واقعا تازگی داره.
همه ی مردم به جز تعداد معدودی علاف و بدون هیچ دغدغه و بی هدف راه میرن. نگاهشون به هر طرف هست به جز جلوی پاهاشون. گاهی هم اونقدر توی خودشون غرقن که به راحتی نمیشه فهمید این آدم مشکلش چیه؟ عده ای قیافه ی تابلوی اعتیاد دارن. بیش از عده ای انگار از هر 5 نفر دو نفر معتادن. پسرا عین مجسمه های مسخ شده یا دنبال یه دخترن یا توی ماشین هاشون پاهاشون و روی پدال گاز تـا آخر فشار میدن. دخترا مثل دلقکهای سیرک رنگی و جذابن اما تو عمق چهرشون یه چیزی مثل دلخوشی کمه.خانومای میان سال دائم به قیمت ها نگاه میکنن همگی چاق به نظر میرسن و دور چشماشون کبوده. مردای میان سال اغلب لاغر مردنی و اکثرا یه سیگار توی دستشون وول میخوره. حتی گداها دیدنی شدن.قبلا گدا یه ظاهر گدایی یا حداقل نقص عضوی داشت.جل الخالق گداها هم سالم و جوون شدن.
شاید همش به خاطر زمستونیه که دیگه شکل زمستون نیست. فقط سرده .

آزادی...!!!

By ممدرضا on July 25, 2007 2:45 AM

و تاریخ قبرستانیست طولانی و تاریک, ساکت و غمناک, قرنها از پس قرنها همه تهی و سرد, مرگبار رو سیاه, و نسلها در پی نسلها , همه تکراری و همه تقلیدی, و زندگی ها, اندیشه ها و آرمان ها همه سنتی و موروثی, فرهنگ و تمدن و هنر و ایمان همه مرده ریگ!

و آزادی..!!! کجای این قبرستان جای مانده ای؟ کاش میدانستی که چه زندانها برایت کشیده ام! و چه زندانها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت, من پرورده ی آزادی ام, استادم علی است, مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر, او که حساستر از مزدک و انقلابی تر از مارکس زندگی کرد و در برابر بهره کشان کینه ورزید و با محرومان چندان همدرد بود که فریاد زد: اگر قدرت را بدست آورم حقی را که اینان از مردم محروم ربوده اند, اگر شیر شده و در پستان مادرانشان رفته باشد, یا مهر در کابین زنانشان, بیرون خواهم کشید, و پس خواهم گرفت. و پیشوایم مصدق , مرد آزاد, مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید.آری آنانند که آزادی را در روح تاریخ فریاد کشیدند و من هرچه کنند, جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما, من به دانستن از تو نیازمندم, دریغ مکن, بگو هر لحظه کجایی چه میکنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم, چه کنم؟...

"انقلابی شدن بیش از هر چیز مستلزم یک انقلاب ذهنی, یک انقلاب در بینش و یک ! انقلاب در شیوه ی تفکر ماست"

"
دکتر شریعتی"

بی ربط:

و ما بی چرا زندگانیم...

و آنان...

به چرا مرگ خود آگاهانند...

"شاملو"

خاله خرسه..!!

By ممدرضا on June 30, 2007 3:17 AM

روزگاریست بس پریشان احوال از طرفی مردکی مهر ورز به قایده ی نیم وجب چنان سیرکی را اداره می کند که ساعت ها دست بر زیر چانه ام می گذارم و نمیدانم بخندم یا گریه کنم.

مثال دیوانه ایست که دیوانگان را به گرد خویش فراهم نموده و دارالمجانینی به نام کابینه تشکیل داده اند .

یا به قول دوستی دهقان فناکار و به تعبیری رانندگی آن هم با تریلی و بدون داشتن پایه یک ... ما نیز برای خالی نماندن عریضه لقب خاله خرسه را به او میدهیم که فقط برای مهرورزی و خدمتگزاری تخته سنگی را به بالای سر برده و برای دور کردن مزاحمان و بیگانگان و اجنبی ها و شیاطین بزرگ و ... قارپ قارپ بر سر ملت میکوبد تا در آسایش و امنیت و دور از چشم بد دشمنان باشند ... تقصیر خودش نیست او تنها به اقتضا و گنجایش فکری خود اینگونه عمل میکند پس خاموش باشید و خرده نگیرید اگر هم بنز*ین خودرویتان در بزرگراه تمام شد به جای تکان دادن هرگونه چهار لیتری در ابعاد گوناگون و پیت های کلاسیک و مدرن از شیشه نوشابه تا... پالونی را تکان دهید برای سواری گرفتن از مهرورزان ( چی فکر کردین ؟ اونا خدمتگزارن..!!)

تنها برای اطلاعات عمومی میگویم تا ندانسته از دنیا نرود... با یک بررسی سر انگشتی (البته خیلی پیچیده تر از انگشتا شد چرتکه بقال محل رو هم گرفتیم) در دانشگاه اصفهان توسط گروه آمار و میم شیمی و صنایع در مدت یک ماه تلاش شبانه روزی و نا مهرورزانه, حداقل زمانی بالغ بر 10 سال با وضعیت کنونی کشور جهان سومی ما, ایران سربلند برآورد شد, برای اجرای طرح سهمیه بندی بنز* ین تا جلوگیری از هرگونه هرج و مرج در اقتصاد و امنیت اقتصادی ایران و ملتش شود.

اما آنها یک شبه تصمیم میگیرند و چند روزه اقدام ...

یا از دیوانگی زیادشان است که چندیست زنجیر از پایشان گشوده شده یا بی سوادی و یا مهرورزی مزمن خاله خرسه.

پ.ن:کسی آهنگ خیلی آس داره لینک بده . اگه کسی هم آلبوم آخر Evanescence رو جایی سراغ داره بازم لینک بده ( با تشکر ویژه)


حرف بی ربط :حرف بی ربطمون نمیاد دلمان میخواهد به جای تکه ی حرف آخر حکم جهاد میدادیم و برای سر خاله خرسه جایزه تعیین میکردیم.


ممدرضا

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم/ موجیم که آسودگی ما عدم ماست

By سلطان بانو on May 7, 2007 2:35 AM

سوئیچ رو توی جای خودش می چرخونم، صدایی زیر و متناوب برمیخیزه و اندکی بعد قطع میشه. دوباره استارت می زنم.. سه باره... نع خیر! مثل اینکه خفه کرده. هربار که استارت میزنم انگار که صدای خنده ی زیرزیرکی یه نفر به گوش می رسه. دیرم شده. یه نگاه غضب آلود چاشنی میکنم و باز استارت می زنم. باز همون صدا... بعد انگار لرزه ای بر اندام اتول! می افته و... بعله، بالاخره روشن شد. راه می افتم. در همین حال یادم می افته که به سلطان بانو قول داده بودم وبلاگ را آپ کنم ولی ... . وارد بزرگراه می شم. فکرم به همه جا هست الا رانندگی! انعکاس نور چراغ ماشین پشتی که سریعا بالا پایین زده می شه از آینه به چشمام میزنه. نگاهی به آینه می اندازم، اِه پلیس!

قبض جریمه را دستم میده:

-« به خاطر خودتان می گوییم. می دونید چند نفر در روز به دلیل سهل انگاری در بستن کمربند ایمنی، جان خود را از دست می دهند؟»

اصلا جوابی ندارم که بدم. اینجا از اون جاهایی است که حق کاملا با طرف مقابله! از خودم تعجب می کنم، چون هم به صحت توصیه ی او کاملا ایمان دارم و هم خودم گهگاه از این توصیه ها به دیگران می کنم. پس چرا در مقابل عمل...؟!

حالا یک روز دیگرست. باز پشت فرمون می شینم، استارت می زنم، همون قضایای قبلی تکرار می شه، بالاخره راه می افتم. بازم یادم می افته که هنوز وبلاگ را آپ نکردم. به همون بزرگراه می پیچم. نور اتومبیلی از عقب باز توی آینه ام می افته. ای وای، راستی کمربند!

آقا من تا حالا چند بار جریمه شدم ولی نمیدونم چرا بازم یادم نمیمونه که این کمربند لامصب را ببندم. چقدر سخته برام که یه عادت قدیمی رو ترک کنم و عادت جدیدی رو جایگزین اون کنم، حتی وقتی به صحت و لزوم اون ایمان کامل دارم.

یادم میاد اوایل که کامپیوتر اومده بود خیلی برام سخت بود که با اون ارتباط برقرار کنم. حتی یه مقدار هم از اون میترسیدم! اما یه وقت به خودم اومدم دیدم اگه نجنبم کلام پس معرکس. با ترس و لرز و احتیاط فراوان شروع کردم به دست زدن به کامپیوتر، دیدم نه، گاز نمی گیره! و شروع کردم به پیش رفتن... .

دوره ی ذهنی چنین وقایعی برای من نمایانگر آن است که اساسا تغییر در رفتار یا کارکردهای ذهنی، نیازمند صرف انرژیه و بدون آنکه متوجه باشیم، به طور طبیعی حتی نوعی مقاومت روانی در برابر تغییر نیز با وجود اطلاع از مثبت بودن تاثیرات اون تغییر وجود داره.

ادامه دارد....

پ.ن.1: مقدمه ای بود از فکری که مدتهاست در درونم قلمبه شده . خواستم با هم فکر کنیم, دوست دارم همگی با هم بقیشو ادامه بدیم ، دیگه فکر کنم سرنخ اومد دستتون فقط کافیه از یکی از شاخه هاش وارد بشیم، وقتی همه فکر کنند تغییرات رنگ میگیرند. پس هر کی حاضره دستاش بالا.

پ.ن.2:خوب دیگه ماه ماه تولدهاست، من که نصف آدمایی که میشناسم اردیبهشتین، امشب میخوام تولد دو تا از عزیزان بلاگرم رو اول به خودشون و بعد به مخاطبانشون تبریک بگم، دو تا بلاگری که همیشه عاشق نوع و سبک نوشتنشون بودم و هستم و به عقیده ی من هر دو در راستای افکار خودشان بی نظیر عمل میکنند. آشغال عزیز که همیشه با قلم شیوا و تیزش دست بر چالشهای جامعه و فرهنگ گذاشته و در عین سادگی ذهنیات و افکار خود را به نوعی خاص و متفاوت به تصویر میکشه . حتما در پشت چنین قلمی شخصیتی بزرگ قرار گرفته. و خواهر عزیز بلاگرم سورنا نمود کامل یه دختر فعال و البته بزرگ اندیش ایرونی، که همیشه با خواندن وبلاگش نوعی از احساس لذت را در درونم حس میکنم. نوشته هایی که در عین سادگی بیان وقتی از زوایای مختلف بررسی بشه مملو از جلوه های پنهان کشف نشدست.

امیدوارم هر دویتان هر روز موفق چون امروزتان باشید و البته وسیع.

امضا: ممدرضا

فرق چیپس و گز

By سلطان بانو on March 4, 2007 1:30 AM

زل زدم به تلویزیون. دیدین یه نفر به یه جایی خیره شده اما جلو چشماش سیاهه و توی مغرش یه تلویریون دیگه روشنه , آهان همونطوری.واسه تغییر ذائقه یک پاکت چیپس سرکه نمکی گذاشتم جلوم و بی توجه پشت سر هم گاز میزنم. از مغزم یه موج رد میشه. ایرانیا با فرهنگن ؟ ایرانیان با تمدنن ؟ با تمدن که هستن.تمدن یعنی چی ؟ یعنی پیشینه ی چندین ساله.خوب که چی ؟ یعنی ... نمیدونم صبر کن فکر کنم... یعنی یک مردمی خیلی از عمر تاریخی شون میگذره.خوب یعنی این قبیله خیلی وقته هستن. وجود دارن و نفس میکشن. یعنی مال دیروز و پریروز نیستن .تازه به دوران رسیده هم نیستن.

این و که داریم توش شک ندارم. حالا اون یکی.فرهنگ.اینم داریم؟ راستش شک دارم.میگن اگه کسی تمدن داشته باشه فرهنگ هم داره.با توجه به اون تعاریف ... این که دلیل نمیشه ... فرهنگ چیه ؟ آخ آخ این یکی از اون سخت تره باید بیشتر فکر کنم ... رشد و بالندگی اجتماعی , فکری , دینی و منطقی, رسیدن به حدی که در بیشتر کارها کار درست انجام بشه نه نابه هنجار , فرهیختگی , رفتن راه درست ( البته در اکثر موارد یعنی صد در صد نیست , انسان بیچاره جایزالخطاست دیگه) کارای درست چیه ؟ اون چیزی که همه میگن درسته.خوب این که نمیشه.اااا راست میگی نکنه یه وقت همه اشتباه بگن.خوب همه رو ول کن آدمای خوب و بچسب.باشه.مثلا چند تا دانشمندی که قبول دارم و چند تا آدم خوبی که میشناسم.خوب به عقیده ی اونا کار درست یعنی :تحصیل , علم زیاد , ادب , اعتقاد , اعتماد , سلامتی ذهنی و روحی , تفکر , اجتماعی بودن , کمک به دیگران , انسان بودن , راستگویی ( این برام مهمه) در واقع صداقت , دوری از زشتی ( دودره بازی , کینه , حسادت و هزار جور کوفت و زهره مار دیگه) .

حالا اینا یعنی نشانه ی فرهنگ .البته به اعتقاد و در حد دانسته های من.با این تعاریف ماها هممون با تمدن هستیم اما همگی با فرهنگ نیستیم.

خوب شاید تمدن بیشتر از اون چیزی باشه که من میدونم.شاید اون چیزی که من از تمدن میدونم معنای تمدن تاریخیه و چیز دیگه ای به معنای تمدن فرهنگی هم وجود داره.تمدن فرهنگی !!!! حالا به نظرت این معنیش چیه؟ خوب من زیاد به این فکر نکردم اما حتما اونایی که اینو دارن با گذشت زمان که عمر تمدنشون زیاد شده فرهیخته هم شدن. اگه این باشه خیلی خوبه ها.با این حساب طی چند صد سال یک چنین تمدنی یک سری آدم با فرهنگ و خوب داره که یک شهری دارن که توش همه چیز عالیه.

اه اه حالم از این چیپس سرکه نمکی به هم خورد.اون گز ها از توی کابینت بهم چشمک میزنه .آخیش چه شیرینه.

گز نمونه ی یک تمدن فرهنگیه (خنده) خوب دیگه هم قدیمیه هم اینکه خوب و خوشمزست.از طرفی مغز هم داره .یعنی بی رگ و ریشه نیست.وقتی بجویش (گز و میگم) یه چیزی عایدت ( درست نوشتم؟) میشه .

حالا ما ایرانیا چی داریم؟ تمدن فرهنگی یا تمدن تاریخی ؟ تو دومی شکی نیست اما تو اولی بازم شک دارم.نشانه ی تمدن فرهنگی یک عالمه آدم فرهیختست. اما ما یک کمی ( فقط یک کمی ) آدم فرهیخته داریم.بذار یک نگاه به تمدن تاریخی مون بکنم.گذشته چی ما در گذشته چقدر فرهیخته داشتیم ؟ در بعضی زمانها بیشتر و در بعضی زمان ها کمتر.

خندم میگیره از بعضی که چسبیدن به تمدن فرهنگی گذشتشون و اصلا بی فرهنگی رو در لایه ها و در زمان حال نمیبینن.

سلطان بانو

پ ن یک : بالایی ها فقط نظرات شخصیه

پ ن دو : انجمن بانوان به چند نفر خانوم با شخصیت و کاردرست و کدبانو جهت امر خطیر مدیریت نیاز مبرم دارد.در صورت تمایل دستا بالا .انتخاب بعد از تست آی کیو و تست کدبانو گری و هزار جور چیز سخت دیگه انجام میشه. نترس بابا حالا تو دستت رو بالا بگیر .ستون به ستون فرجه

پ ن سه : انجمن بانوان امتیازی شده. یعنی میتونین به دوستاتون در صورت تمایل بر اساس نوشته هاشون امتیاز مثبت و منفی بدین .برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.

آیا تو آن گمشده ی من هستی؟!

By سلطان بانو on February 24, 2007 1:28 AM

تذکر امنیتی واسه حفظ جانم: این متد نوشته های یکی از دوستان دوران زیبای دانشجوییست به نام محمد امین خشوعی

اول از همه یادآوری می کنم که همسرداری شما را به خاک سیاه خواهد نشاند! لذا اولین توصیه ی من این است که اصلا از انتخاب همسر بگذرید٬ به ویژه اگر در پولدار شدن هنوز موفق نشده باشید با این کار علاوه بر دوری از عوارض همسر یابی و همسر داری دیگر مجبور نیستید با مطالعه این مقاله خودتان را خسته کنید. همچنین مطالعه این متد برای افراد متاهل ممکن است همراه با عوارض جانبی باشد.

آیا تاکنون گمشده ای داشته اید؟ دسته کلید٬ کیف پول٬ اتومبیل یا... بگذریم مهم این است که شما گمشده ای داشته و دنبالش همه جا را گشته باشید. اما تلاش من این است که شما را با یک گمشده ی بزرگ آشنا کنم آیا تاکنون تلاش کرده اید نیمه ی دوم خود خود را پیدا کنید؟! نیمه ای که نه با کسی است نه کسی را پیدا کرده است. اما در شما هم نیست. همسرتان را میگویم. شاید برایتان پیش آمده باشد که به کسی گفته باشید آیا تو آن گمشده ی من هستی؟ و او با تعجب گفته باشد " من که اصلا گم نشده بودم!" تعجب نکنید ٬ چون واقعا او اصلا گم نشده است٬ اصولا مگه آدم گنده هم گم میشه؟!! برای اجتناب از اینگون اشتباهات به نکات زیر توجه کنید:

۱- در انتخاب این گمشده دقت کنید لازم نیست شما مانند دو نیمه ی سیب شبیه به هم باشید بلکه باید مثل قطعات پازل٬ مکمل هم شوید. بطور مثال اگر احساس می کنید بسیار زیبا اما کودن هستید٬ به دنبال همسری زشت اما باهوش باشید و البته پولدار! تا خوب با هم جفت شوید و البته پولدار! ولی در مورد بچه تان امیدوار نباشید! چون ممکن است کودنی شما و زشتی همسرتان را به ارث ببرد و البته پولهایتان را هم به باد دهد.

2- خودتان را درگیر روابط رمانتیک نکنید تا در عشق شانس بیاورید. در این حالت شما یا یک پسر مجرد اما پولدار خواهید شد و یا یک خانم مهندس یا خانم دکتر!

۳- در ابراز عشق زیاده روی نکنید چون ممکن است پشیمان شوید! چه شکست بخورید و چه پیروز شوید به این دو نکته ی کوتاه توجه کنید.

الف) اگر می دانستم نمی پذیری٬ هرگز گل سرخ را به حقارت نمی کشاندم٬ عشق که جای خودش را داشت!

ب) اگر می دانستم تو هم مرا می خواهی٬ هرگز برای گل سرخ پول نمی دادم! صحبت از عشق و عاشقی که جای خودش را داشت!

۴- قبل از انتخاب نهایی به این نکته فکر کنید که همه ی پسرها و دخترهای جوان که خوبند٬ پس این همه مردان و زنان بد از کجا می آیند؟!!

5- اگر دیوانه ی پسر یا دختری شده اید٬ فقط کمی صبر کنید٬ او خودش شما را سر عقل خواهد آورد!

6- بدون پول٬ کار مناسب٬ منزل و ماشین اقدام نکنید. چون در بهترین حالت جواب شما این است که: " تو همونی هستی که من همیشه دنبالش بودم. فقط یه کمی زود اومدی!!؟"

اگر با وجود نکات بالا هنوز هم مصر به جست و جو هستید به موارد زیر توجه کنید.

فاکتورهای لازم جهت اقدام:

۱) دل شیر به اندازه ی کافی ۲) چشم و گوشهای کاملا بسته ۳) حماقت به اندازه ی کافی ۴) احساس کمبود محبت به اندازه ی زیاد ۵) رمانتیک بودن و علاقه ی مفرط به کتب روانشناسی ۶) منابع مالی ارزی و ریالی به میزان نامحدود.

یک خاطره ی عبرت آموز:

تعجب از من نکنید این متد نوشته های یکی از دوستان دوران زیبای دانشجوییست به نام محمد امین خشوعی٬ اینم خاطره ی این دوست عزیز

وقتی در حال نوشتن این متد بودم اتفاق مهمی مسیر زندگیمو تغییر داد. نامزدم که پیش نویس این متد را خوانده بود٬ با یک دسته گل و کارت پستال پیشم اومد. بعد از یک گفتگوی صمیمی و امیدوار کننده هنگام رفتن نامه ی به دستم داد و خواست در اولین فرصت مطالعه کنم. خیلی سریع و با شوق نامه را باز کردم و خواندم:

« عزیزم خودت میدونی چقدر به تو علاقه دارم به ویژه که برای اثبات عقایدت تلاش می کنی٬ اما اگه راستش را بخواهی مدتیه به این نتیجه رسیدم که زندگی با تو خیلی خطرناکه. اگه از اول عقاید و ترفندهایی که برای آشنایی با من به کار بردی می دونستم نه تنها به تو نزدیک نمی شدم بلکه از دستت فرار هم میکردم!»

وقتی نامه را خواندم اشک در چشمانم جمع شده و بغض گلویم را گرفته بود. شخص ایده آلی که با استفاده از متدهای بالا به دست آورده بودم با یک اشتباه کوچک از دست دادم مطمئنا من اولین بازنده ی این متد بودم...!

حرفهای بی ربط:

تو جوونیتون سعی کنید دنبال چیزایی باشید که نیاز دارید نه چیزایی که دوست دارید... یه کم فکر کنید بهش..!!!

موندگاريم به موندنتون

امضا :ممد رضا

جوشش هوای شادی در بهار

By سلطان بانو on February 13, 2007 1:22 AM

بدجوری بوی عید همه جا رو گرفته. آفتاب درخشان تر شده و بازم سر و صدای گنجشک ها از لای درخت توی حیاط شنیده میشه . هنوز بهمنه .امسال انگار عید زودتر اومده .گاهی با تعجب به مادر میگم مثل اینکه نظام ماهها به هم خورده همه چیز یک ماه زودتر اتفاق می افته. مثلا هنوز پاییز بود که برف زمستونی بارید . الانم هنوز زمستونه اما حال و هوای هوا بهاریه.

من بهار رو از همه ی فصلهای سال بیشتر دوست دارم و اردیبهشت و بیشتر از همه ی ماههای سال . یه جورایی زندگی انرژی داره. دومین ماهی که دوست دارم اسفنده .همه چیز داره جون دوباره میگیره. مردم در تکاپو برای عید به سر میبرن و زندگی به معنای واقعی جریان داره. رنگ آسمون آبی تره .گوشتو که بذاری رو تنه ی درختها میتونی آب و غذا رو توی رگاشون حس کنی. صبح که از خواب پا میشی دلت میخواد یه کاره تازه بکنی.میخوای روزتو با تمام وجود با کار و فعالیت ببلعی . هر چند تنبلی اما هوس میکنی خونه تکونی کنی و دستی به سر و گوش خونه بکشی . به نظر من عید از اول اسفند شروع میشه همه ی شور و شوق عید توی خونه تکونی و خرید عید و جنب و جوش قبل عیده . اول فروردین آرامش و استراحته و دیدن اونایی که یه ساله به هر دلیلی وقت نکردی ببینیشون. عیدی گرفتن از بابا ( حتی شده به زور ) و سبزی پلو با ماهی خوردن . خوردن همه نوع شیرینی و گپ زدن با هم سن و سالات و ذوق کردن از ته دل واسه لحظه ای که داره میاد و برنامه ای که واسه مهمونی بعدی داری .

گاهی وقتا دلمون چند ساعت قبل از تحویل سال و چند ساعت بعد از تحویل سال میگیره .نمیدونم حکمتش در چیه اما اصلا چیز خوبی نیست .میدونم که خیلی ها این احساس و دارن واسه همینه که میگم. برای بعضی ها این حالت اجتناب ناپذیره .اما یک راه حل داره .هر چقدر هم اجتناب ناپذیر سعی کنیم که زیاد طول نکشه. گاهی آدم میتونه با یه چیز کوچیک یا یه دل خوشی کوچیک خودشو شاد کنه و همین طور با گذشت چند لحظه خودشو به شادی وصف ناپذیری برسونه. باور کنید دل خوشی های کوچیک میتونه زندگیمون رو از این رو به اون رو کنه .بستگی به خودتون داره که از چی خوشتون بیاد و دلتون بخواد چی رو واسه خودتون دلگرمی کنین. بعضی وقتا خرید یک شکلات خوشمزه و ارزون و خوردنش با لذت هم میتونه دلخوشی باشه.

الان زمان خرید عیده. رسمه . همه دوست دارن واسه عید لباسهای نو و خوشگل بپوشن ولی خوب دست و بال همه هم طبق معمول خالیه. با این پولا که نمیشه هم شیرینی خرید , هم آجیل , هم لباس , هم وسایل تازه واسه خونه . مجبوریم کم بخوریم و کم بپوشیم ( واسه خیلی ها که تبدیل شده که چند روز یه بار بخوریم و چند روز یه بار بپوشیم) .حالا آرزوشو که میتونیم بکنیم . خدا رو چه دیدی یه وقت سال دیگه آرزوت به واقعیت تبدیل شد ( اینم یه دلخوش کنک دیگه ) .حالا یه چیزی اگه شما 200 سیصد هزار تومن ( زیاد نمیگم که قابل باور باشه ) پول داشتین واسه خود خودتون و واسه خرید عید خودتون چی میخریدین. هر چیزی که هست قشنگ توضیح بدین چه مدل و چه فرمی و با چه مارکی .

سلطان بانو

پ ن : بازم یک قسمت جدید در تالار گفتمان گل بانو . تو این مدت باقی مونده تا عید سعی میکنیم طرز تهیه ی چند نوع شیرینی مخصوص عید و همینطور روش های خوب خونه تکونی رو بذاریم تا همه استفاده کنن.دوستانی هم که در این زمینه ها مطلب دارن بیان بنویسن که بی صبرانه منتظر مطالب شما هستیم

انباشتگی درد

By سلطان بانو on January 30, 2007 1:14 AM

امان از وقتی که مردم یک کشور روزای عزاداری فقط برای خوردن یک وعده غذا از خونه میان بیرون. امان از وقتی که یه ماهه چشت به جمال ربع کیلو گوجه فرنگی روشن نشده باشه. امان از وقتی که رئیس جمهور یک کشور توی مصاحبش جواب سربالا میده. امان از وقتی که تموم کشورهای دنیا به چشم تروریست بهت نگاه میکنن در حالی که نصف از جمعیت همون کشور نمیدونن معنای این کلمه واقعا چیه. امان از وقتی که بچه هات از بغل مغازه ها هی این ورو اون و نگاه میکنن و یه چیزی میخوان و تو میگی نه بابا جون ( یا مامان جون ) این واست ضرر داره خودم تو خونه بهت یه دونه شکلات میدم ( حالا شکلات رو از عید از دست همه قایم کردی و گذاشتی واسه بهونه گیری های بچه.شایدم تا حالا دیگه فاسد شده باشه ( بعد بچه رو با هزار بدبختی و غر و لن و گریه زاری میبری خونه. امان از وقتی که مردم دارن از گشنگی میمیرن اون وقت چند میلیارد دلار پول به این کشور و اون کشور کمک میشه. امان از وقتی که میبینی بچت موقه ی ازدواجشه اما نه کاری واسش جور میشه نه یه ریال پول داری بهش بدی واسه تشکیل خانواده. بعدش میگی همون بهتر که همین جا بمونه ور دله خودم تا با مشکلات الان من رو به رو بشه. امان از اون موقه که کشوری مورد تحریم مردم دنیا باشه و از اون طرف مورد تحریم دولت خودش. امان از وقتی که شکم مردم ساماندهی نشده دارن سایت های خبری رو با بودجه ی کلان ساماندهی میکنن. امان از اون موقه که کتابخونه ها خالی بشه و کلوپ های زیر زمینی رونق پیدا کنه. امان از اون وقتی که جوونت جلو چشت از بدبختی به یه نوع قرص پناه بیاره واسه یه ثانیه شاد بودن. امان از وقتی که یه عده فقط در گرو عضو بودن در یک گروه پولشون از پارو بالا میره ( البته گروه کاملا شرعی و قانونی ,خوب , مثبت , مفید حافظ دین و ملت ) اما یه کارگر در گرو کار مفید ومشخصش باید هر شب جلو خانوادش سرشو بندازه پایین. امان از وقتی که تو عزاداری مردم واسه بیچارگی خودشون گریه میکنن نه واسه شهادت ناجوانمردانه ی نوه ی پیامبرشون یا لااقل دینشون که با چه خون جیگری تا الان پا برجا مونده.

امان از وقتی که ...

پ ن یک : هر کس به هر دلیلی از نوشته ی بالای من ناراحت شده بدونه که ادمایی از نوع خودش باعث این همه داد و قال من شدن

پ ن دو : باباجون انقدر واسه لوگوی انجمن بانوان غر نزنین به محض اینکه فرصت کردم درستش میکنم.

پ ن سه : ممنون از همه ی دوستانی که لوگو و پرچم حمایتی انجمن بانوان رو در وبلاگشون قرار دادن. خدا رو شکر کارمون داره هر روز بهبود پیدا میکنه. قرار شده یه جایزه ای هم بذاریم واسه اونایی که در ارتباط با انجمن بانوان در وبلاگشون مطلب مینویسن. برای این کار یک لوگو هم در نظر گرفتیم که کدهاشم زیرشه میتونین بردارین یا خودتون به طور دستی در پستتون این لوگو رو قرار بدین و بعد در ارتباط با انجمن مطلب بنویسین. اگر خواستین لوگوهای حمایتی انجمن رو بردارین به اینجا مراجعه کنین.

یک قسمت جدید به انجمن اضافه شده با مضمون معرفی اعضا جدید . دوستانی که در انجمن عضو میشن اگر تمایل داشته باشن میتونن بیان و در اون قسمت تاپیک ( موضوع جدید ) ایجاد کنن و خودشون رو تا حدی که دوست دارن برای آشنایی بقیه معرفی کنن. میتونین اسم وبلاگتون یا هر کاری که مشغول انجامش هستین ( در کل علایقتون ) رو بنویسین.

یه مطلبی هم بود که فکر کردم بچها باهاش در انجمن مشکل دارن , ببینین اگه میخواین ارتباط برقرار کنین باید در انجمن تاپیک (موضوع جدید ایجاد کنین) بزنین.همینطور خود به خود که بقیه نمیان با شما آشنا بشن یا مشکلتون رو حل کنن.در مورد درج مطلب در انجمن هم من یک مطلب آموزشی نوشتم که دیگه فکر کنم با خوندن اون مشکلی برای درج مطلب نداشته باشین.اگرم هر مشکل یا سوالی در مورد مسائل فنی انجمن داشتین میتونین همونجا سوال کنین تا جواب داده بشه حالا یا من خودم جواب میدم یا دوستانی که اونجا مدیر هستن.

پ ن چهار : همونطور که ممد گفت کامپیوترش سوخته. مبایلش هم همینطور .پس ممد تا مدتی کمتر دیده میشه. من خودم تا اونجایی که بشه پیش همگی (اونایی که آپ و پینگ میکنن) میام. ممکنه تعدادی رو نرسم یا اینکه یه مشکلی پیش بیاد .همگی به بزرگی خودتون ببخشید. یه نفر که بیشتر نیستم. به نظر من دوستان واقعی چه آدم واسشون کامنت بذاره و چه نذاه هیچ وقت هیچ وقت کم پیدا نمیشن. اونایی که در مورد قالبشون کمک خواسته بودن یا سوالی داشتن یا درخواست لینک دادن .من به مرور زمان کمک میکنم خیلی سرم شلوغه ولی سعی خودمو میکنم.

دوش حمام...!!

By سلطان بانو on January 6, 2007 12:38 AM

تا حالا فکر کردید اینترنت چه شباهت خوشگلی با دوش حمام داره؟ باور کنید اصلا شوخی نمیکنم .الان توضیحات کاملش را عرض میکنم تا بر همگان روشن بشه این ادعای عجیب, بعد خودتون قضاوت کنید که حرف من درسته یا نه. وقتی دوش حمام از دیار فرنگ وارد ایران شد, بعضی ها گفتند (اشاره ی مستقیم به علمای حوزه نمیکنم) : دشمن, دین ما را هدف قرار داده است و می خواهد با این وسیله غسل های ما را باطل کند. استفاده از آن به ایّ نحوٍ کان غیر مجاز است. کم کم راه حلی هم واسه این مسئله پیدا شد و دوش جزء جدا نشدنی از منازل شد. بعد نوبت رسید به رادیو. اولین روزایی که اومده بود, لقب شیطان بهش دادند که شیطان میخواهد از زبان آن ما را گمراه کند. خب آخرش هم که معلومه. بعد نوبت تلویزیون بود. این بار شیطان به وسیله ی آن متجلی نیز می شد. قضیه ویدئو هم که مقارن است با دوره ی خودمان. آخ آخ که پتوهای چهار خونه و ویدئو شده بودند رفقای گرمابه و گلستون یکدیگر, شده بود پایه ثابت بزمای شبونه ی خانوادگی, تا الان که نوبت به اینترنت رسیده. اگر جلوی دوش گرفته شد جلوی اینترنت نیز گرفته خواهد شد. حالا شما قضاوت کنید. آیا اینترنت شبیه دوش حمام نیست؟
خب میرسیم به بحث اصلی و موضوعی که این روزها عجیب فکر کردن به آن بعد از خبرهای ناگواری که در مدت تکیه زدن جناب اینقدی نژاد بر تخت حکومتی آدمی را آشفته حال میکند . این روزها هر شب که سر به بالین می گذاریم مطمئنیم که فردا اتفاق جدیدی به وقوع می پیوندد که بیش از پیش احساس خفگی را تلقین می کند. بله بعد از شیرین کاری های شخص رئیس دولت و به تبعات آن کابینه ی محترم . وزیر ارشاد نیز برای خالی نماندن عریضه و برای آنکه بگوید ما هم آره ... با خود فکر کرد برای آنکه بتواند دعواهای درون جناحی بین طرفداران دولت و هواخواهان شهردار تهران قالیباف را به نحوی ساماندهی کند برای جلوگیری از این اتهامات که از خود اصولگرایان سرچشمه میگرفت. طرحی را به تصویب برسانند که سایتها و وبلاگهای فارسی به قول خودشان ساماندهی و به قول ما خفه شوند ٬حال در این میان وبلاگهای شخصی نیز شامل این قانون می شدند . خوب گرچه این بسته نگه داشتن جامعه به مذاق قدرت بسیار خوشگوار است بر هیچکس پوشیده نیست که با شکستن هر قلم و خفه کردن هر صدای مستقل این جامعه بیشتر دچار انحطاط فرهنگی خواهد شد. سالهاست که بر افق اندیشه و فرهنگ ایرانی بجای رنگین کمان تنها رنگ زشت تک صدایی نشسته است. آیا به نظر شما پذیرفتن طرح ساماندهی آن هم به سبک حکومت کمونیستی چین مهر تایید بر استبداد نیست؟ به وضوح روشن است که با ثبت مشخصات و زیر سلطه ی استبداد رفتن همه ما بیش از پیش بسوی انحطاط فکری خواهیم رفت. امروز آزادی ما ناموس ماست آن را ارج بنهیم. و اما پیشنهادی به آقایان داریم: بهتر است به جای جمع آوری اطلاعات شخصی و محرمانه ی مردم, قوانین کپی رایت را ساماندهی کنید که تا از سوی روزنامه های دولتی و غیر دولتی, مطالب وبلاگها دزدیده نشود ( مانند دزدی روزنامه ی اعتماد, هفته نامه ی همشهری جوان و یا خبرگزاری فارس). حتی این طرح ساماندهیتان نیز پایبند این قوانین نیستید و تمام قالب سایت را از سایت checkm8 کپی میکنید!
دوستان بلاگر و مخاطبان عزیز توجه داشته باشند که فعالین بلاگری فارسی زبان به شدت در برابر این عمل ننگین صف آرایی کرده اند و با امضا اعتراض نامه ای ( به علت ممانعت سایت بلاگفا از ذکر لینک معذورم) مربوط به این طرح نامه ی سرگشاده به وزیر ارشاد رنگ و بویی عملی به این اعتراض دادند و احتمالا میز گردی وبلاگی در رابطه با این بحران تشکیل خواهد
با تشکر از امین ثابتی ( ندای امروز)

حرفهای بی ربط:

از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است.

در روزگار ما مردمان بر این باورند که فرهاد کوه کن از کوه افتاده و مجنون به خاک نشسته است. ببینید عشق را فرهاد را مجنون را که چگونه پاکبازانه میزیند با آرزوی سلامتی و خوشبختی روز افزون برای نیما و تانی عزیز و مهربان.

ماجراهای من و ممد

شب یلدایمان را با احیای سنت حافظ خوانی پر رنگتر کنیم

By سلطان بانو on December 17, 2006 12:23 AM

وقتی که آدم تنها میشه٬ همه چیزش بوی غریبی میده٬ طعم بی نوایی٬ همه اش بیکانه میشن٬ غریبه تر از غریبه! دیگه ذهنیت خلاقش به داد نمیرسه٬ اندوخته های ریاضی گونه اش به کار نمیاد و حتی محاسبات پیچیده ی لگاریتمی هم به دردش نمیخوره! در برهوت خویش مینشینه و در لاهوت دست و پا میزنه. همه چیزش بوی نفرت میده٬ بوی انزجار٬ بوی حصر٬ بوی قصاوت٬ بوی اسارت٬ بوی تند حقارت. خودش می مونه و احساس عجیبی که کنارش میشینه٬ آهسته با عقربان زلفش نجوا میکنه٬ از او کسی یا شاید چیزی را میخواد٬ اونی که غریبه نباشه٬ آشناتر از همیشه٬ سبز تر از بهار٬ سرسبز و ریشه دار!


خواستم بگم اون چیز غریبه نیست! خونش همین نزدیکیه٬ از تو به تو نزدیکتره. میتونی آغوشت رو واسش باز کنی٬ کنارش بشینی٬ دست در دستش بگذاری و اجازه اش بدی که از " تَرکِ تُرکِ پریچهرش" بگه از خاموشی ای که " به صد هزار زبان در سخن است!" ...

غریبه نیست! "ادبیات" را میگم٬ شعر را میگم حافظ را....آشنایی که هر جا تنهایت ببیند پای در پستوی تنهاییت میگذارد در قدم سرای سینه ات پاشنه میکوبد٬ کنارت می نشیند٬ دست در دستان عاشقت می دهد و به هزار ناز و کرشمه می گوید :

" دوام عیش و تنعم نه شیوه ی عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی"

اونوقت نرم نرمک به خود می آی ٬ و به خودت می بالی که کسی یا چیزی را یافته ای٬ آن را که در محکمه اش٬ چه ضحاک ها که به بند کشیده نمی شوند٬ چه حلاج ها که سر بر دار رشادت نمی نهند٬ چه فرهاد ها که زحمت بیستونشان نمی کُشد! چه سهراب ها که تراژدی فرزند کشی درباره شان تکرار نمی شود و چه سیاوش مردانی که قداست خونشان هنوز هم نهال های نازک "سیاووشان" را در سنگلاخ های کویری نمی پروراند! و باز بر خویش می بالی که کسی یا چیزی را یافته ای که احساست را می فهمد٬ اندیشه ات را می خواند٬ وجودت را ادراک می کند٬ تنهای تنهاییت می شود٬ آنگاه چون ما*٬ سبزت میخواهد٬ سبز پایدار٬ همیشه سبز!

* همراه با دوست اندیشمند ٬ اهل قلم و شیدایی و صاحب ذوقمان سهیل عزیز ـ آنچه خوبان همه دارند حقا ایشان به یک جا دارند ـ خواستیم که در این احیای ادب و فرهنگ ایرانی که ایشان منشا شکل گیری این حرکت در بین ما شدند٬ در شب یلدایمان باز سنت هایمان را از نو جلوه دهیم و در وبلاگ حافظ جمع میشویم و شب چله را با غزل حافظ و هندوانه و آجیل در کنار یکدیگر جشن میگیریم.

امضا :ممد رضا

شکوه نامه ای دانشجویانه!!!

By سلطان بانو on December 2, 2006 12:15 AM

روزی دیدیم که از صندوق ریاست جمهوری نام کسی بیرون آمد که اندیشه ی ما را نمایندگی نمی کرد٬و پذیرفتیم رئیس جمهوری را که با دغدغه های خاص خود مدیرانش را انتصاب کرد٬ پذیرفتیم او هرکه باشد بالاخره رئیس جمهور این مملکت است و خدمتگذار همه ملت و ریاست همه ی مجموعه.

گفتیم که مجموعه جدید ریاست به زودی ذائقه ملت را خواهد فهمید٬ گفتیم آنها با ما تعامل خواهند داشت و گفتیم شرایط جدیدی است ولی بالاخره او رئیس مملکت ماست ( اگرچه...) ولی بر اساس احترام متقابل ما همدیگر را خواهیم فهمید.

زمان گذشت و گذشت٬ چه دیدیم؟!

مجموعه ای دیدیم به جای اینکه ذائقه ی ما را بشناسند برایمان تعریف کردند که از این پس آنچه ما بگوییم شما باید بخواهید٬ اجرا کنید و خوشتان هم بیاید. امور فرهنگی٬ اقتصادی٬ سیاسی٬ علمی و غیره این بار با این ارزشها اجرا می شود٬ از اول میشد حدس زد که این مجموعه هنوز خود را وامدار کسانی می داند که آنها را به مسند رسانده اند٬ و حالا با همان تفکرات تصمیم دارند غیر خودی ها را مجبور به اطاعت از ارزشهای خویش کنند.

اما به راستی آقایان روسا٬ کدام سیاست فرهنگی و اقتصادی و سیاسی شما تا به امروز به ذائقه ملت خوش آمده؟ کدام محدودیت را برداشته اید؟ برای چه رفاه و منزلتی تلاش کرده اید؟ کدام حریم را پاس داشته اید و به ایران و ایرانی چه شخصیتی در عرصه ی بین الملل داده اید؟

و اما یادآوری:

آقای دکتر احمدی نژاد جشنواره ورزشی سال گذشته را به یاد دارید؟ یادتان هست دانشجویان در آن برنامه ترانه می خواندند و شادمانی خاص خود را داشتند و شما خطاب به دانشجویان چه گفتید؟ من آنجا بودم من یادم می آید با خنده گفتید: از این شادمانی و نشاط مشعوف شدید٬ و چند بار خودمانی گفتید: تو این دوران دانشجویی سعی کنید حالشو ببرید!!؟

دست شما را می بوسیم اگر دیگر حالی به ما ندهید! علی الخصوص از این حال های جدید.

و اما دانشجویانه:

در بعد دانشگاهی زود فهمیدیم که دیگر انتخاب رئیس دانشگاه توسط هیئت علمی(این روش نوپا) دیگر یک افسانه می شود اما پذیرفتیم.

پذیرفتیم رئیس دانشگاه منتصب دولت رئیس جمهور است و با خود گفتیم: او هرکه هست رئیس دانشگاه است و خدمتگذار دانشجو.

از برخوردهای زشت و مکرر افرادی که به خاطر سنجش حجاب و لباس و قد شلوار دانشجو در دانشگاه ها حقوق می گیرند و تجهیز می شوند٬ تا محدودیت های برگزاری جشن ها٬ و زیر ذره بین بردن تمام فعالیت های دانشجویی با آن محدودیت های آنچنانی.

براستی برای شادی آفرینی و نشاط دانشجویان چه کرده اید؟ وقت آن نرسیده که اعلام کنید آمار جشن ها٬ اردوها٬فعالیت های فرهنگی دانشجویی٬ نشریات٬ سمینارها و کنفرانس ها نسبت به سال گذشته چه تغییری کرده؟ با تشکل های برآمده از دانشجویان چگونه برخورد کردید؟ نمیخواهید با مراجعه به مرکز مشاوره آمار تمایل به مصرف مواد مخدر و افسردگی را بدانید یا خدای ناکرده آن را اعلام کنید؟! تا کی بشنویم که فلان دانشجو خودکشی کرده و خبر آن را در محیط دانشگاه خفه کنید؟!

به راستی با دانشجویان پرنشاطی که با تمام شور و هیجان خود پا به دانشگاه می گذارند چه می شود و چگونه پا از این دانشگاه بیرون می گذارند؟

یاد روزهایی می افتم که به دکتر ارباب شیرانی(مدیریت امور فرهنگی سابق) به خاطر یک تذکر کوچک و یا سیاست های آن زمان چه خرده ها که می گرفتیم٬ ولی امروز که آرزوی یک ارباب آنچنانی داریم حاصل چیز دیگریست٬ یاد روزهایی می افتیم که دکتر ابطحی معاون دانشجویی همه ی ما بود کسی که بر او می خروشیدیم که چرا به ما فشار می آورد و محدودمان می کند٬ اما آقای ابطحی با رفتن شما محدودیت برای ما معنی شد. یاد دکتر عباسی که می خواست دانشگاه علمی باشد٬ بر فعالیت های دانشجویی-فرهنگی سخت می گرفت ولی این دید را تا حدودی بر کلیه افراد و تشکل ها اعمال می کرد٬ امروز قرار است دانشگاه چگونه شود؟ امروز که محدود شده؟ امروز قرار است در کدام شعار چپانده شویم؟

و اما پیشنهاد:

برای ملت و دانشجویان بسیار خوش گوار است که بدانند مجموعه ریاست در این مدت چه دستاوردی داشته و چه ها کرده, پس آن را بیان کند.

و اما پاورقی:

در پست پیشین دلگویه هایی دانشجویی را با زبانی کودکانه و تفکری دانشجویانه به قلم آوردیم و از شما خواستیم بیندیشید و آن را با ابعادی بزرگتر بررسی کنیدو امروز این بررسی را خود نوشتم تا شاید برای آنچه میخوانیم و وقتی که برای خواندن از دست می دهیم ارزشی بیش از این قائل باشیم.

و سخن آخر برای آنکه نمیخواهد بداند:

ایران و ایرانی این نبوده که شما امروز می بینید و وظیفه ی هیچ یک از ما حفظ وضع موجود نیست بلکه...

هیچگاه پیش بینی نخواهید کرد ماجراهای من و ممد چه خواهد نوشت!!!!

امضا:

ممدرضا

برخورد با کسی که مقابلت ایستاده

By سلطان بانو on November 28, 2006 12:12 AM

پریروز داشتم بر میگشتم خونه .توی راه یکی از این مغازه های عطر فروشی رو دیدم .ایستادم , قبلا از چند نفر سوال کرده بودم یه مارک عطر بود که فقط این مغازه داشت عطر های ممد تموم شده بود گفتم برم بخرم .مغازه یه در باریک داشت تا حالا مغازه به این درازی ندیده بودم اونم با این عرض کم.از اول مغازه نگاه کردم تا آخر , تا اون ته مها چشمم به دو تا جوون افتاد که نشتن.یه دختر خانوم و یه آقا پسر . وقتی رفتم تو انگار خیلی تعجب کردن .فکر کنم اون روز من اولین مشتریشون بودم.شایدم انتظار نداشتن کسی وارد مغازه بشه.(چه حرفا !!!) همین که منو دیدن (مثل دو تا آدمی که کار بدی میکردن ) پا شدن وایسادن و دختر خانوم بعد از چند دقیقه تامل اومد پیش من .گفت : بفرمایین.من : فلان عطرو میخوام . فروشنده (مرد ) : قبلا مشتری ما بودین؟ من : بله (حالا دروغکی ) . فروشنده مرد : چقدر میخواین ؟ من : ده سی سی.مافیای عطری که میگن همینه ها به هر کسی از اون عطره نمیدن .به قول ممد : ایششششت. فروشنده زن گفت : چند لحظه منتظر بمونین.

همینطور که منتظر بودم به ویترین و میز شیشه ای پیشخون نگاه میکردم . یه سری جواهرات هم چیده بود .چند مدل هم حلقه داشت . ( حلقه های ازدواجمون خیلی بزرگن و دست کردنشون همه جا مشکله .چند وقتی بود که دنبال یه جفت حلقه ی سبک و بدون نگین میگشتم) .حلقه های ساده و قشنگی داشت از خانمه خواستم که اون باکس و بیاره تا ببینم.با یه حالت کلافگی گفت : اینا رو ؟؟؟ گفتم بله .همین خوبه. من یه خورده تو انتخاب کردن وقت تلف میکنم .از قیافه خانومه مشخص بود میخواد بیرونم کنه .با کلی این ور اون ور کردن و سنگین سبک کردن دو تاشو خریدم.بعدش گفتم خوب حالا یه خورده تخفیف بدین .خانومه : اینا تخفیف نداره .

من : چرا تخفیف نداره ؟ خانومه : این دیگه تخفیف نداره چیه این قیمت. من : اِن هزااااااار تومن این همه پول.خانومه مثل اینکه حالو حوصله ی چک و چونه زدن نداشت بدون اینکه جواب منو بده رفت ته مغازه طرف اون پسره.آخرشم هیچی تخفیف نداد .

آخه یکی نیست بگه تو که هدفت فروشندگی نیست مگه مرض داری مغازه میزنی .

اولین برخورد تو زندگی اجتماعی میتونه تاثیر زیادی روی مردم داشته باشه بخصوص در خریدو فروشها .خیلی از برخوردها باعث میشه که دیگه آدم رقبت نکنه با طرف ارتباط کلامی برقرار کنه. تو ادارات هم این مسئله نمود زیادی داره.انگار این نکته در اجتماع ما خوب جا نیفتاده که خوش برخورد بودن شرط اوله .

یه دفعه دیگه هم توی داروخونه با این مسئله برخورد کردم.هر چی من میخوام یه جوری حالیش کنم که چی میخوام مرتب با همکارش حرف میزد و هر دو دقیقه یک بار میپرسید چی میخواستین ؟ همین باعث شد دیگه پامو توی اون داروخونه نذارم .

برعکس این مطلب دیروز با ممد رفته بودیم توی یک اداره ی دولتی.یکی از کارمندا با مردم خیلی خیلی خوب و با آرامش و لبخند حرف میزد و یکی یکی به حرف همه گوش میداد اما از طرفی کار مردم و دیر را میانداخت .طوری که تعداد زیادی مردم دورش جمع شده بودن و همه منتظر بودن که کار نفر قبلی تموم بشه.ممد میگفت :این مرد خیلی خوبی بود دیدی چطور با مردم برخورد میکرد ؟ من : آره ولی خیلی لفتش میداد. ولی اون یکیشون (یه کارمند دیگه) انقدر خشمگین بود که جرات نمیکردی ازش سوال بپرسی اما کار مردمو زود را میانداخت.

مثل اینکه ما ایرانیا همیشه باید از یه طرف بوم پرت بشیم فرقی نمیکنه از کدوم طرف .به نظرم اگر بعد از هر استخدامی یه سری کلاس مشتری مداری برای استخدام شده ها میذاشتن خیلی خوب بود.شما چی فکر میکنین؟

سلطان بانو

کودک فهیم در ضیاقت افطاری دانشگاه صنعتی!!!

By سلطان بانو on November 19, 2006 12:03 AM

وای وای ساعت نزدیک ۶ می باشد٬ من هنوز آماده نمی باشم٬ یعنی تقریبا می باشم٬ اما این دوست ما امیر اردلان جان هی لفتش می دهد. می گوید مگر ما سالی چند بار سعادت یافته می باشیم که در آکباریوم بدون شیشه٬ خاله جان ها را ببینیم؟!!! ولی من می دانم که درد دل امیراردلان جان خاله جان ها نیستند٬ او کسی دیگر را می خواهد.....إ إ... امیراردلان جان دستت را بردار خفه شدم٬ باشد نمی گویم!

بالاخره می رسم. وای اینجا چقدر شلوغ می باشد؟!!! مدتی می مانیم٬ بالاخره درها باز می شود و همه هجوم می آورند. یک عمو جان داد می زند: بیلیط هایتان را بدهید٬ جتون غذا دریافت کنید. آخیش از دربازه ردشدیم٬ من که ۴-۳ کیلو در این سونای طبیعی لاغر شدم!!! امیراردلان جان می گوید: من می گردم تا یک جای مناسب پیدا کنم. می دانم منظورش از جای مناسب نزدیک انیس جان می باشد. (وای ی ی لو دادم!)

می رویم و جای مناسب! مینشینیم. یک خاله می آید و می گوید: لطفا سر میزهایی که غذا دارد بنشینید! من از امیراردلان جان می پرسم: پس این جتون های غذا برای چه می باشد؟ امیراردلان جان می گوید:واء یعنی تو نمی دانی؟ این اِفِ یِ کار می باشد!!! اما به نظر من آن افطاری که خاله جان ها غذا می دادند٬ بهتر بوده می باشد. می رویم سر یک میز ۵ نفره می نشینیم٬(اما ما که ۲ نفر می باشیم!) امیراردلان جان در کمتر از نیم ثانیه٬ رانی و سالاد و ماست و جله و میوه های ۳ نفر دیگر را در کوله اش می ریزد و کوله اش می شود این هوا! بعد هم می گوید ۵۰۰ تومان پولش را داده ایم و شروع می کند به خوردن٬ و من نمی فهمم معده ی خشکیده ی امیراردلان جان که تا دیروز شکایت میکرد که یک سالی است غذای مناسب نخورده٬ چطور این طور خاصیت ارتجاعی پیدا کرده؟ جل الخالق٬ آدم می ماند!!! در حین خوردن٬ امیر اردلان جان یک چشمش به انیس جان می باشد٬ یک چشمش به غذاها٬ که مبادا من بخورم!! اما دل آدمیزاد درسته کباب می باشد... آخر انیس جان اصلا به امیراردلان جان نیگاه نمی اندازد٬ و اگر هم اشتباها نیگاه در نیگاه شوند٬ انیس جان می گوید: اه....زاقارت!!! اما امیراردلان جان پسر بسیار شکیبایی می باشد.

باور کنید در آکباریوم بدون شیشه خاله جان ها بسیار تغییر کرده اند. آخر از پشت آن شیشه ها همیشه تیره و تار بودند٬ اما الان بسیار روشن تر می باشند.

عمو جانی می آید بالای سِند(send) و می گوید: از صندلیهایتان تکان نخورید٬ برای شما برنامه ی ویجه ای داریم!!! همه رو به سند می نشینند٬ اما از شانس بد روزگار جلوی ما ستون می باشد. ما فقط صدا می شنویم و امیراردلان ترجیح می دهد صندلی اش را رو یه انیس جان بچرخاند تا رو به سند! امیرعباس حسین جان٬ که از بچه های خفن(+) روزگار است٬ و به قول امیراردلان جان از قدر مطلق درآمده٬ می آید و کنار من می نشیند٬ رو به ستون. می گوید: نمی خواهم به خاله جان ها نیگاه کنم٬ گناه دارد. من نمی فهمم خاله جان ها گناه دارند که قیافه ی امیرعباس حسین جان را تحمل کنند؟

یک عمو جان نسبتا محترم بالای سند می آید اسمش فرزاد حسنی می باشد و خیلی حاضر جواب است. اما من نمی دانم چرا یک جوری است و با آن خانم که کنارش است و اسمش عاطفه نوری است خیلی کمی زیادی خوش و بش می کند . دست هایش را زیاد تکان می دهد و بسیار این ور آن ور می رود(انگار ذوقیده!)٬ همه جیغ میزنند و میگویند خداحافظ ... من نمیدانم چرا میخواهند بروند ما که تازه آمده ایم ٬ امیراردلان جان میزند پس کله ی من و می گوید نفهم محمد علیزاده همان خواننده معروفه را آورده اند که خداحافظ را میخواند ٬ چراغها خاموش می شوند و از روی سند دود و بخار بر زمین ریزیدن می کند٬ بعد دو تا عمو جان بالا می روند و مسابقه ترشی خوران راه می اندازند. وای بسیار هیجان داشته می باشد٬ لوزالمعده ام از بطن چپ قلبم بیرون زد!!! آخ آخ٬ یکی از عمو ها سبز میشود٬ و بعد هم سرخ٬ و در یک آن هرآنچه از میوه و جوجه و جله و سالادو ماست که خورده روی زمین پخش می کند! فکر کنم رانی اش پرتقال بوده٬ آخه...

در بخش بعدی برنامه چند تا از خاله جان ها و چند تا از عمو جان ها بالا می آیند همه دست میزنند و می خندند اما آخر ما که چیزی نمیبینیم٬ فقط می شنویم٬ اما بسیار با حال می باشد! حالا می فهمم که چرا عده ای رادیون را به تیلیبیزیون ترجیح می دهند. رادیون اِند تخیل چهره می باشد!!!

مسابقه خیلی جذاب می باشد٬ خاله های کنار دستی حرکاتی موزون از خود می نمایشند و من نمیدانم چرا اینجوری میشوند٬ شاید غذایشان در سر دلشان ماندن کرده٬ همه راضی می باشند٬ فقط این امیرعباس حسین جان می باشد که مدام حرص میخورد٬ می فکرد و انگار در ذهن پوسیده اش دنبال لغت نابی می گردد٬ ناگهان بلند می شود و در حالی که قرمز می باشد می گوید:..... اختلاط منجر به فساد!!!! و همانطور که سرش رو به زمین می باشد از آمفی تئاتر دانشگاه خارج می شود٬ و من در حیرت این می مانم که چی چی منجر به چی چی؟ بی خیال٬ من دوباره به ستون نیگاه می کنم و می خندم٬ آخر همه دارند می خندند!!!

هنوز کمتر از یک دقیقه از رفتن امیرعباس حسین جان نگذشته که چند تا عمو جان ریشی که بی سیم داشته می باشند می آیند تو و ......(من فکر می کنم چرا این ها خفه نمی شوند؟ آخر تا آخرین دکمه ی لباسشان را بسته اند!!!!) تمام شد٬ برنامه تمام شد.... بعضی ها هو می کشند٬ بعضی ها هم جیغ بنفش! اه٬ داشتیم کلی به هیچی می خندیدیم ها٬ آخر چرا این الکی خوشی ها و تفریحات سالم را از این قشر بی تفریحات می گیرند؟ آخر امیرعباس حسین جان٬ تو که غیر از ستون چیزی را نمی دیدی!!! پس این چی چی منجر به چی چی! چه بود که گفتی که اینطور برنامه را به هم ریخت؟ همه در یک چشم به هم زدن می روند.

امیراردلان جان یک ناینکس خودش برداشته می باشد٬ و یکی هم دست من می دهد و می گوید جمع کن! و من تا می توانم شونکولات برای خال جان عصمتم بر میدارم. آخر دندان غذا و میوه خوردن ندارد!!! به آخر میزها که می رسیم٬ ناینکس هایمان دیگر جا ندارد. امیراردلان جان می گوید: وای انیس جان... انیس جان کجا می باشد؟ بیا بریم٬ و من مثل همیشه نقش گاری امیراردلان جان را بازی می کنم. به راه می افتم و در راه به این فکر می کنم که آخر در عرض این یک سال٬ چه چیزی تغییر کرده که افطاری پارسال با امسال این قدر تفاوت داشته می باشد؟!!! امیر اردلان می گوید رئیس دانشگاه عوض شده!!!!!!!!!

امضا :

کودک آسیب پذیر

پ ن: این ماجرا را با چشمان و ذهن تیز خود به ابعاد بزرگتر تعمیم دهید.

پ ن : به خاطر دوست مهربانی و البته تهدیداتش از سکوت خود گذشتیم.

حرفای بی ربط:

بعضی ها فرشته می شوند و بعضی فرصت آدم شدن هم پیدا نمی کنند.

ماجراهای من و ممد

ایران و مد روز !

By سلطان بانو on October 25, 2006 11:50 PM

خانوما معمولا به چیزی که میپوشن خیلی اهمیت میدن و دوست دارن وقتی از خونه بیرون میرن تمیز و مرتب و شیک به نظر برسن هرکسی این تمیزی و مرتبی رو به یه چیز نسبت میده . بعضی فکر میکنن لباس تر و تمیز و سر و صورت تمیز داشته باشن تمیز و شیکن , بعضی فکر میکنن آرایش در درجه اول قرار داره. بعضی لباسهای آنچنانی رو هم چاشنی شیک بودن میکنن. یک عده هم به روز بودن و طبق مد گشتن رو تمیز و مرتب بودن میدونن. این مسئله باعث میشه وقتی که از خونه پاتو میذاری بیرون خانومای جور وا جوری رو ببینی.

چند شب قبل خونه ی یکی از فامیلا برای افطار دعوت بودیم. بعد از افطار دیدم چند تا از دخترا دارن با همدیگه پچ پچ میکنن. کنجکاو شدم که بفهمم درباره ی چی دارن انقدر با ذوق و شوق با همدیگه بحث میکنن.

رفتم جلو و گفتم خانومای مکرمه و محترمه موضوع بحثتون چیه؟

گفتن :چادر ملی

یه خورده با خودم فکر کردم و بازم گفتم : مگه چند نوع چادر داریم که شما ملی شو بحث میکنین؟

خانوما: مگه تو نمیدونی؟

من : نه چیو؟

یکی از دختر خانوما : یک مدل چادر مد شده که بهش میگن چادر ملی از اونجایی که ما تو دبیرستان اجبار شدیم که چادر بپوشیم می خوایم این مدلشو امتحان کنیم ببینیم بهتره یا نه؟ بچه ها که میگن خیلی راحته مثل چادر عربی میمونه اما خیلی خوشگل تره یه خورده هم گلو گشاده .آستینای گشاد داره یه جوری که اگه دستات افتاده باشه اصلا معلوم نیست که آستین داره (بر خلاف چادر عربی) .قدو قوارشم کمتر از چادرای معمولی خودمونه یعنی لازم نیست همش دورو برشو جمع کنی و خسته بشی خاکی هم نمیشه.جلوش مثل مانتو دکمه داره .

من یه خورده تو ذهنم تصور کردم و گفتم :اینطوری که خیلی زشت میشه انگار یقه رو کشیده باشن روی سر.

دختر خالم: نه بابا خیلی هم خوشگله مثل چادر عربی نیست که.(این دختر خاله ی ما بدجور از چادر و این چیزا فراری بود و در حالی که چشام از این حرفاش گرد شده بود گوش میکردم) من یکیشو خریدم میخوای بیارم ببینی؟

من : آره بیار ببینم چطوریه؟

دختر خالم رفت که چادرو بیاره .اینجا تو پرانتز بگم که چادر معمولی و چادر عربی چیه (واسه اونایی که نمیدونن یا به هر دلیل چادر ندیدن).

چادر معمولی و ایرانی : یک پارچه ی بزرگ مشکی , نازک و سبک که ارتفاع اون اندازه ی قد اندازه گیری میشه تقریبا شبیه یک نیم دایره که مرکز اون روی سر قرار میگیره و و تمام پارچه اطراف بدن رو میپوشونه (شکل سمت چپ) .جمع و جور کردن و استفاده ی دائمی از این نوع چادر یک خورده مشکله چون همه جای پارچه رو باید خود خانوم کنترل کنه.معمولا از یک کش در مرکز دایره استفاده میکنن و اونو دور سر میاندازن تا به این وسیله محکم بشه و کنترل اون راحت تر بشه.

چادر عربی : دقیقا شبیه عبا میمونه با این تفاوت که خیلی گشاد دوخته شده. وقتی پارچه چادر به دست نزدیک میشه عرض عبا چند برابر میشه و برای دستها دو تا سوراخ در نظر گرفته شده که دستها رو از اون بیرون میارن.کنترل این چادر به مراتب از چادر ایرانی آسونتره .

دختر خاله بعد از چند دقیقه برگشت و چادر و سرش کرد.همه ی خانوما نگاش میکردن . بعد از یه مدت همه ی خانوما هوس کردن که امتحانش کنن.یک ساعت بعد نمیدونم چی شده بود که همگی داشتن در مورد اون نوع چادر با شوهراشون صحبت میکردن و ...

و به طریق ظرف چند ساعت یک پوشش در یک جامعه ی کوچک (و بعد بزرگ) تبدیل به مد میشه.حتما این چند وقته در مورد لایحه مجلس در مورد مد سازی و ایجاد پوشش ملی شنیدین. چادر ملی هم از تراوشات این طرح به حساب میاد.

من فکر میکنم باید همیشه لباسمون رو طوری انتخاب کنیم که اگه مثلا 20 سال دیگه عکسای اون زمانمونو دیدیم خجالت نکشیم .یا اینکه مثلا وقتی بچه هامون نوع لباس پوشیدنمون رو میبینن بگن پدر مادر ما همیشه خوش لباس بودن چه 50 سال پیش چه الان.

همیشه مد های جور واجور به هر طریقی به جامعه تحمیل میشه و خیلی ها به دلیل اینکه می خوان از بقیه کمتر نباشن بدون هیچ تفکری از مد پیروی میکنن و هیچ متوجه نیستن که چه پولهای کلانی رو به جیب یک عده میریزن.

سلطان بانو

Å وبلاگ من و ممد در حال یک تغیر و تحول اساسیه.به زودی متوجه میشین.

سرویس ملی افتخار ملی 2

By سلطان بانو on October 9, 2006 3:46 AM

پنج شنبه ظهر سر کارم بودم که تلفنم زنگ زد و یه خانم از اون طرف خط گفتند آقای مفید؟؟ گفتم بله خودم هستم ,از ایران خودرو تماس میگیرم, یه لحظه به خودم گفتم که حتما قطعاتی که علی واسشون طراحی کرده تایید شدند .
پرانتز باز - علی شوهر خواهر بنده هست که احتمالا مغزشو باید برای بررسی در بیاریم ببینیم این سیستم الکترونیکیش ساخت کدوم کشور این آقا از صبح تا شب در شرکت طراحی میکنه و از شب تا صبح هم تو اینترنت به دنبال اینه که ببینه کدوم کارخونه چه وطنی چه اجنبی درخواست طراحی قطعات مکانیکی داده . و از سکنات و وجناتشون بگم که هر هفته پنج شنبه به من میگه فردا پنج صبح بچه های فامیل رو جمع کن بریم کوه کله پاچه بزنیم و وقتی ما صبح باهاش تماس میگیریم میبینیم گوشی آقا خاموشه. همین جمعه ی پیش زنگ زدم بعد از چند تا بوق رفت روی پیغام گیر و صدای ضبط شده ی مهندس را شنیدیم که با خنده ای موزیانه گفت ممد جون فقط برو زیر پتو !!؟؟ پرانتز بسته.
خیلی زود این افکار پلید رو از اطراف سرم دور کردم و گفتم بفرمایید.. امرتون؟؟؟ فرمودند خودروی شما همونی که پول خون بابامون را بابتش ازتون گرفتیم آماده ی تحویل و تا آخر وقت اداری امروز برای تحویلش به نمایندگی ... مراجعه کنید. خیلی خوشحال شدم الان یک سالی میشه که بی ماشینم و صدمات و زجرهای زیادی را بر روح و جیگر نازنینم متحمل شدم , ولی ظاهرا دیگه لحظه ی وصال نزدیک است. به خانواده ی گرامی سپردم حسابی آب و جارو کنن که ممد با ماشین خوشگلش میاد خونه ...و نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم نمایندگی و ماشینو تحویل گرفتم.
آخ که چه ماشین نازنینیه , وای چه خوشگله , لامصب چه شتابی داره ,کیلومترشو ببین 240 تا !!! یعنی اینقدر میره؟؟؟ , وای بوقم داره و... بعد رفتم تو اتوبان و یه دوری باهاش زدم , سلطان بانو و بقیه اعضای خونواده زنگ میزنن پس چرا نمیای؟؟؟
رسیدم خونه, سلطان بانو با یه حرکت منو پیاده میکنه میشینه پشت فرمون : وای همون رنگیه که من دوست دارم . مادر گرامی با اسپند میاد دور ماشین میچرخه و میگه ضبطشو روشن کن ببینم صداش خوبه؟؟؟
خواهر و شوهر خواهر محترم واسادن بالای پله ها سوت میزنن , شوهر خواهر میاد پایین میگه : میدی یه بوق باهاش بزنم؟؟
پنج شنبه شب :
همه مهمون من تو لابی هتل آسمان :
مهندس جون بابا کاه از خودت نیست کاه دون که از خودته
جمعه صبح : برو بچه ها همه کوه با اتول خارجی
جمعه عصر : یه سر بریم تکیه شهدا پیش قدیمیا (مادر میگه) ...
شنبه صبح : اما شنبه صبح ... 15/7/85 دو روز بعد از تحویل خودرو
تو راه ... چرا انگار مریضه؟؟ نفس نداره!! ریپ میزنه... این که خاموش شد.. الو امداد خودرو؟؟؟ استارت بزن , خاموشش کن , مشکلش چیه؟ متاسفانه موتور جام کرده ...بکشش بالا ... و من با رفیق نیمه راهمو کلی ناراحتی روی جرثقیل.
اینه ارئه خدمات به مشتری از همه جا رانده و مانده. بابا همین دیشب توی اخبار داشتید میگفتید اگه ثابت بشه که خودروهای تولیدی نقص دارند در کارخونشو گل میگیریم..
اون ماشین درست میشه ولی تولیدکننده و سرویس دهنده ی گرامی چی ؟ درست میشه؟؟ یعنی اونروز میرسه که اداره ی امور را بدند به چند تا جوون امسال مهندس ؟؟ به چند نفر که هدف و فکر و تلاششون رشد وکیفیت باشه به آدمای متعهدی که فقط برای مردم و مملکتشون تلاش میکنند به همین جوونایی که دارند هرز میرند . چند روز پیش داشتم سرویسای وبلاگ ایرانی اعم از بلاگفا و پرشین بلاگ و میهن بلاگ و... بررسی میکردم دیدم واقعا صاحبان بلاگفا دارند بهترین سرویس را میدهند اما چرا شش ماهه مرتب خرابه؟ چرا دوباره یه چیز خوب دیگه را خراب میکنند؟ چرا همه خشت اول را راست میذارند و از دومی کجش میکنند؟ طی ایمیل نگاری به حضرت شیرازی رئیس بلاگفا و درخواست پیگیری این قضیه و گوشزد کردن این موضوع که جناب شیرازی نقطه ی اوج هر فواره سر آغاز انحطاط آن نیز هست . ایشون بالاخره به درخواست های عدیده ی ما مبنی بر پیگیری این قضیه لبیک گفتند و زحمت چک کردن سرورهای سایت را بر خود هموار کردند و فرمودند : متاسفانه یکی از سرورها مشکل پیدا کرده و به زودی حلش میکنیم!!!
یعنی من هم اگر روزی مسؤلیتی را عهده دار بشم اینجوری میشم وقتی به سود دهی برسم دیگه همه چیز تموم میشه یا اینکه باز تلاش میکنم برای بهتر شدن؟؟؟
شما چکار میکنین ؟؟
اگه فردا به شما گفتند این مسؤلیت به عهده ی شماست ..!
ماندگاریم به ماندنتان
امضا : ممد رضا

Å با اجازه یه بخش جدید به وبلاگ اضافه کردیم به اسم روزنوشت.در این قسمت افکار روزمره مون رو مینویسیم این قسمت خیلی زود زود آپ میشه (میتونین سمت چپ وبلاگ مشاهده کنین).پس اگر دیدین وبلاگ پینگ شده اما پست جدید نیست یه نگاه به اون سمت ( یعنی سمت چپ ) بندازین.

افکار ناپخته ی عمومی

By سلطان بانو on August 31, 2006 4:53 PM

اولین سوالی که پیش میاد اینه که شاید هم اینطور نباشه.یعنی اینکه افکار عمومی همیشه هم ناپخته نیست .بله درسته همیشه هم اینطور نیست اما مشکل اینجاست که اکثریت غریب به اتفاق اینطوریه .بازم یعنی وقتی یه مسئله ای افکار عمومی رو درگیر میکنه تعداد زیادی از مردم به خاطر تعدد شنید (وقتی زیاد یه خبر و میشنون) باور میکنن و زودی به اطلاع بغل دستیشون میرسونن.تعدادی هم وقتی خبر و شنیدن معمولا ساکت میمونن و بیشتر بهش فکر میکنن .زیاد هم در پخش یک خبر تاثیر ندارن مگر اینکه براشون مهم باشه.عده ای هم عین خیالشون نیست که چه خبره و چیه و چه اتفاقی می خواد بیافته(که البته تعدادشون خیلی کمتر از گروههای دیگست).

سوال بعدی اینه : حالا که چی ؟ و جواب اینه که : یک عده از آدمای باهوش (و شاید سودجو) از این موقعیت استفاده میکنن. کِی این کارو میکنن؟؟؟ معلومه دیگه وقتی که نیاز دارن یک توده ی عظیم از جمعیت رو با خودشون هم سو کنن. اینجا کی ضرر میکنه؟ توده ی زود باور جمعیت.کی سود می کنه؟ اون کسی که با یک خبر نه چندان درست تونسته حتی برای ساعاتی یک خیل مردمی رو طرفدار خودش کنه.به این سادگی هم نیست.مثلا فردی که از این حقه استفاده میکنه معمولا پشت یک آدم( یا یک سری آدم) مخفی میشه تا حتی اگر نقشه با شکست رو به رو شد باز هم بتونه واسه دفعه ی بعد نقشه بکشه.

سوال سوم: هم سویی خیل عظیم جمعیت چه سودی داره؟ پاسخ : هم سویی خیل مردمی یعنی همه چیز.این یعنی انرژی به توان میلیون.یعنی میتونی رنگ سیاه رو دستت بگیری و بگی این سفیده و همه ی اون خیل جمعیت بی برو برگرد قبول کنن و از اون به بعد به جای سفید سیاه ببینی.

امروزه از حس زودباوری مردم واسه منافع بیشماری استفاده میشه.حتی برای بیچاره و بدبخت کردن همون مردم.زیاد این بحث رو ادامه نمیدم.چون از یه کلمه و دو کلمه درست بشو نیست که نیست.ولی خودمون بیام با هم یه خورده منطقی فکر کنیم بهتر نیست وقتی یه چیزی رو شنیدیم یه خورده دندون رو جیگر بذاریم و فکر کنیم؟؟؟

سلطان بانو

Å واسه خبر گزاری یه خروجی درست کردم. یعنی میتونین تیتر خبر های خبر گزاری رو تو وبلاگ خودتون داشته باشین و اگه از خبری خوشتون اومد روش کلیک کنین و اصل خبر رو بخونین.یک سری کد هست که اینجا میذارم که میتونین داخل قالبتون بذارین و اون لینک باکس رو ببینین.بهتره که تو قسمت تنظیمات وبلاگ در قسمت محل کدها و جاوا اسکریپت (اون مربع بزرگه اون پایین ) وارد کنید شکلشم مثل عکس رو به رو میشه و خیلی کارتونو راحت میکنه.

اینم کدها

یه نکته در مورد لینک دادن به خبرگزاری. هر کسی که به خبرگزاری لینک بده وبلاگش یک هفته ی تمام در خبرگزاری تبلیغ میشه.الان دو تا گذاشتم و میتونین برین ببینین.البته هر کس زودتر این کارو کرده در اولویته .من مبنا رو کامنتای پست قبل گذاشتم.به ترتیب این کارو در هفته های آینده به امید خدا انجام میدیم.هر کس لینک و گذاشته اطلاع بده و ما تاریخ هفته ای که لینکش اونجا قرار میگیره رو بهش میگیم. و هر کس که لینکش گذاشته شد هم با یک کامنت خبر دار میشه.اونایی که بلاگرول ندارن :لینکی که به خبرگزاری میدین نباید در نقطه ی کور

Å یه خواهش دارم وقتی دارین وبلاگتون رو پینگ میکنین تو صفحه ی پینگ تمای گرینه ها رو تیک بزنین بخصوص اون دو تا بالایی رو (بلاگرد و بلاگرولینگ ).

Åاز این به بعد وقتی کامنت بچه ها رو میخونم اگه دیدم جوابی نیاز داره تو همون جا جواب میدم و در وبلاگ خودتون فقط در مورد پست خودتون نظر میدیم.

Åامروز تولد داداش نیماست. داداشی تولدت مبارک انشاالله عمری با عزت داشته باشی و در کنار همسرت خوشبخت باشی (که هستی)

فصلی دیگر از زندگی

By سلطان بانو on August 17, 2006 7:58 PM

برای آخرین بار وارسیشان کرد.چرخ دنده ها فنرها پیچ ها همه و همه سر جایشان قرار داشتند . هر سه عقربه روی دوازده در هیجان آغاز شدن بودند. او با شست و انگشت نشانه پیچ کوک را تا آخرین دور پیچاند و رها کرد"آن"آغاز شد. چشمه ها جاری شدند درختان شکوفه کردند ابرها باریدند و شب و روز پدید آمد. تیک تاک تیک تاک تیک تاک همینطور به پیش با سرعتی ثابت و بدون وقفه از لحظه ای به لحظه ی دیگر.

یکی گفت مطلق است*. آن یکی در حالی که انگشت اشاره را به علامت تاکید بالا آورده بود و تکان میداد تکرار میکرد :بعد چهارم! بعد چهارم!*

دختر کوچکی بدون اینکه از این چیزها سر در بیاورد از مادرش پرسید:مامان! من کی بزرگ می شم؟

پیری فرزانه زیر لب گفت:"عنان گسسته دواند سوار عمر"*

هنوز میرود و میگوید تیک تاک تیک تاک تیک تاک انگار می گوید "رفتم""هستم""می آیم".در مسیر قافله ی یکنواختش همه ی زرات را به نوسان وا میدارد. ما هم با ذرات دیگر در نوسانیم اغلب غمگین و مضطرب فقط بعضی وقتها فکر میکنیم خوش میگذرد. از آن خوش باش و مخور غم جهان گذران های الکی که دوام ندارد. در حال نوسان به گذشته میرویم و افسوس میخوریم از آنچه گذشت که اگر چنین و چنان میکردیم چه میشد. حال را پاک فراموش میکنیم. وقتی قصد بازگشت به حال را داریم چنان سرعتمان زیاد است که از حال میگذریم و به آینده می افتیم. غم فردا به سراغمان می آید که با این گذشته ی تهی فردا را چه کنیم.فردا را ویرانه ای می بینیم که آواری از آن خانه ی ماست.

همین طور نوسان می کنیم روی پاره خط "گذشته آینده". با تمام توان در تکاپوییم. پی در پی میرویم و می آییم تا خسته و خسته تر شویم. پا به سن گذاشته هایمان که لذت زندگی در حال را نچشیده اند و آینده ای را هم تصور نمی کنند دائم تکرار می کنند:

بی حاصلی نگر که شماریم مغتنم از عمر آنچه صرف خور و خواب کرده ایم*

پیر فرزانه را می بینیم شادمان و لبخندی بر لب. انگار به تو نگاه می کند آری تو تویی که در حال زندگی می کنی. به سخن می آید که:

"در میان ما کسانی هم زندگی می کنند که شادمانند. آنها به گذشته می اندیشند اما در گذشته زندگی نمی کنند. آنها نگاهی هم به آینده دارند ولی هرگز خانه ای در آینده ی خیالی برای خود نمی سازند. فکرشان(نه خودشان) روی پاره خط "گذشته- آینده" در نوسان است. از آسانی ها و سختی های گذشته تجربه می اندوزندبرای بهتر شدن در حال. فردای قشنگی را با بودن امروزشان طراحی می کنند. آنها خوب می دانند هر چه امروزشان بهتر باشد فردایشان قشنگتر است. همواره در حال در حال ساختنند خستگی ناپذیر و قانع و شادمان و امیدوار. قانع از آنچه بود شادمان از آنچه هست و امیدوار به آنچه خواهد آمد. با آنکه بیش از دیگران در سختی و دشواری اند روزگار خوشی دارند چرا که قدر وقت را میدانند"

الا ای طالع فرخ که قدر وقت می دانی گوارا بادت این عشرت که داری روزگار خوش*

هنوز پیشروی میکند تیک تاک تیک تاک تیک تاک همچون موجی رونده یا سرعتی ثابت و با دامنه ی "دیروز فردا" پیر فرزانه بر بلندایی می ایستد دستهایش را از دو سو می گشاید و همه را فرا می خواند:

"تو هم میتوانی ایمان آوری که رنج تفاوتی است بین آنچه هست و آنچه تو میخواهی باشد.

وقتی شرمسار گذشته ی ناقص خویشی یا وقتی نگران آینده ی نامعلوم خودی بدان که در زمان حال زندگی نمیکنی.

آن وقت رنج را تجربه می کنی خود را بیمار می کنی و ناشادمان هستی.

بدان گذشته ی تو زمان حال بوده است و آینده ات زمان حال خواهد بود

پس زمان حال تنها واقعیتی هست که میتوانی تجربه کنی"

همه مبهوت می نگرند و او چوب دستی بدست فرود می آید و زمزمه میکند:

"زندگی رسم خوشایندی است...

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی "اکنون "است.

رخت ها را بکنیم آب در یک قدمیست...

...پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر باد نمی آید

پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگی تاریخ است..."*

دخترک خم میشود و ریگی از روی زمین بر میدارد * و میخندد.

-------------

*نیوتن زمان و فضا را مطلق میدانست

*اینشتین زمان را بعد چهارم خواند.

*حضرت حافظ

*صائب تبریزی

*ایضا حضرت حافظ انا مخلص له

*صدای پای آب سروده ی سهراب

*"ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس کنیم" "سهراب-س اهل کاشان"

------------

پ.ن:این نوشته برداشت هایی از دست نوشته های اسپنسر جانسون با خیلی بیشتر از خیلی دخل و تصرف و کم و زیاد...

موندگار به موندنتون

ممد رضا

حرفهای بی ربط

این دفه شاید بهتر باشه بگم نصیحت های بی ربط میخوام بگم مراقب باشید! نقطه ی اوج هر فواره سر آغاز انحطاط آن هم هست.

"یه استادی به ما گفت ما هم به همه میگیم"

شک در محبت

By سلطان بانو on August 14, 2006 11:57 PM

همیشه تو ذهنم چند تا موضوع وول میخوره که هی با خودم تکرار میکنم این دفعه که خواستم وبلاگ و آپ کنم درباره ی همین موضوع مینویسم. این بار دلم میخواد در مورد دل مشکوک آدما بنویسم.این چند وقته همش این سوال یه جورایی میاد کوبیده میشه به مخم. بعد از اونم یه علامت سوال گنده تر از اولی میخوره رو دلم.

آخرین دفعه ای که این اتفاق افتاد فکر کنم چند روز پیش بود که داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم. بهش گفتم فلانی خیلی دوست دارم و دلم میخواد که همیشه با همدیگه دوست باشیم.یه نگاه به سر تا پای من انداخت و گفت : مسخره میکنی؟ من با تعجب بیشتر گفتم : وا مگه مرض دارم مسخرت کنم. گفت : آخه این دوره زمونه هر کس این حرف و بهت بزنه یا یه چیری ازت میخواد یا میخواد سرت کلاه بذاره یا اینکه مسخرت میکنه.من هموینطور که داشت حرف میزد با خودم فکر میکردم حالا چطوری میتونم به همچین آدم مشکوکی ثابت کنم که من خیلی دوستش دارم و چیزی هم ازش نمیخوام.

یه مورد دیگه واسه قراردادی بود که با یکی از مشتریا بسته بودم. من وقتی کاری رو انجام میدم یا سفارشی میگیرم دلم میخواد ازدل و جون مایه بذارم و حتی اگه پول مشتری کافی نباشه از کار کم نمیذارم.هر چند میدونم این کار به ضرر خودم تموم میشه.در مورد همون مشتریه میگفتم .بله.این مشتری واسه این کار من مشکوک شده بود و از حرفاش مشخص بود که مشکوک شده و فکر میکرد من به چیزی طمع کردم که کارشو اینطوری انجام میدم.

حتی یه بار میخواستم واسه یه نفر دیگه یه کاری رو مجانی انجام بدم.آخه از کاراش و از نوشته هاش خوشم میومدانقدر به این کارم شک کرده بود که تا یه مدت دور و برم آفتابی نشد.

نمیدونم این رفتارا تازه مد شده یا من تازه بزرگ شدم.یعنی وقتی به کسی میخوای خوبی کنی اون طرف اصلا باور نمیکنه. آخه اگه اینطوری بشه دیگه نمیدونی میخوای خوبی کنی چطوری باید انجامش بدی که طرف فکر نکنه تو طمع داری.

سلطان بانو

Å تینای عزیزم به تازگی وبلاگی زده .یه قالبم دارم واسش درست میکنم که انشالله اون هفته تموم میشه.

! ؟ ! ؟

By سلطان بانو on July 10, 2006 5:55 PM

بعضی وقتا به چیزی که دارم میبینم هم شک می کنم چشمامو فشار میدم دوباره نگاه می کنم اما همون چیز عجیب هنوز جلو چشمه و من نمی تونم باور کنم.این یه تیکه رو تصور کن تا بفهمی من چی میگم...

وارد یه دهکده میشی که تا به حال ندیدی یعنی نزدیکای شهرتون بوده اما تا به حال اونجا نرفتی از قبل یه چیزایی دربارش شنیدی.مثل اینکه جای آروم و باصفاییه مردم خوبی داره.همه با صلح وصفا دارن کنار هم زندگی می کنن.اولین قدم و میذارین داخل دهکده اولین ساکن ده و می بینی به نظر آدم مهربون و خوبی میاد.نزدیک میشی که بپرسی جای خوش آب و هوای این ده کجاست.اونم با روی بازو گشاده میاد سراغت همینطور که داری حرف میزنی احساس می کنی این آدم داره به گردنت نزدیک میشه با خودت میگی انگار آفتاب زیاد به مخم خورده گرمازده شدم بعد یه خورده دیگه میگذره یهو دو تا دندون نیش یه خون آشام و از زیر لباش می بینی.از ترس میپری عقب و خودتو کنار میکشی پا میذاری به فرار.پشت سرتو نگاه می کنی میینی هیچ کس نیست بازم فکر می کنی که دیوونه شدی.اون طرف یه جوی آب هست آبی به سر و صورتت میزنی.یه مشت آب میریزی فرق سرت که خنک بشی و دیگه از این توهمات نبینی.یه نگا به دور و بر می اندازی .چند تا بچه تو یه کوچه باغ بازی می کنن انگار چار تاییشون دارن دنبال یه خرگوش میدون.آره انگار گرفتنش معلوم نیست این بچه ها با اون خرگوش بیچاره چیکار میکنن با خودت میگی امان از بچه های این دوره زمونه .چند وجب اونطرفتر یه باغبون کوله پشتیشو انداخته رو کولشو داره میره با یه قیافه ی حق به جانب میری طرفش که راهو بپرسی.با لبخند جوابتو میده وقتی باهاش حرف میزنی معنی چند تا از جمله هاشو نمیفهمی مثل:از انارای اون باغ بخورین خونتون صاف شه. چرا تو این گرما راه میرین خونتون به جوش میاد .با خودت میگی اخه این باغبون چرا انقد با خون من کار داره.بازم برات مهم نیست میری جلوتر از راهی که باغبون نشون داده. تشنت میشه دره یه خونه رو میزنی که آب لوله کشی بگیری.صاحب خونه زنه خودشو نمی بینی از لای در بهش میگی ببخشین من تشنمه میشه یه خورده آب بدین یه دست از لای در میاد بیرون چرا آب جونم, شما مهمون مایین بفرمایین داخل هوای خنکی که از خونه میزنه بیرون هواییتون میکنه اما با توجه به خاطرات صبح تا به حال جرات نمیکنی.میگی نه خانوم مزاحم نمیشم همون یه لیوان آب بسه.لیوان و میگیری که بخوری لیوانش کدره داخلش معلوم نیست شما تشنه ای و هیچی نمیفهمی لیوان نزدیک لبت می کنی و میری بالا اااااااااااااااااا حالم به هم خورد این دیگه چیه.همشو میدی بیرون همه جا قرمز میشه دنیا دور سرت میچرخه اون دست بازم اومده بیرون اما می خواد تو رو بکشه تو .تو با تمام ناتوانیت خودتو میکشی عقب وفرار میکنی.هیچی نمیفهمی در حال فرار همه چیزو مرور میکنی اصلا باورت نمیشه . در همون حال نزار یه نفر دیگه رو میبینی که داره فرار میکنه چند نفر دیگه هم دستشونو به طرفش گرفتن و میگن یارو خله دیونس نگاش کن چطور میدوه.اون مرد فرار میکنه و با فریاد تکرار میکنه اینجا همه خونخوارن اینجا همه خون آشامن....

اون دهکده ی کوچیک جامعه ی بی در و پیکر ماست اون مردم در ظاهر مهربون بی طمع هم مردم خوبو مهربون خودمونن.خوب البته اگه تا چهار سال پیش کسی این حرفا رو بهم میزد چند تا فش هم نثارش می کردم و می گفتم این مردم خوب ومهربون هیچ کجای دنیا پیدا نمیشن اما هر چه تو این ده گشتم دیدم تعداد خون آشاما خیلی بیشتر از اون چیزیه که من فکر می کردم حتی اونایی که فکر نمی کردم هم .....تعداد اونایی که همه فکر می کنن دیونن اما خون آشاما رو میبینن خیلی کمه خیلی کم حتی گاهی اونقدر کم که دیده نمیشن. من دهکده های زیادی رو ندیدم فقط همین جا رو دیدم شاید اونجا هم باشه.شاید تو دهکده های دیگه تعداد خون آشام کمتر از اونی باشه که ما داریم.شاید هم بیشتر باشه.میترسم میترسم از روزی که همه ی دیوونه ها از این ده کوچ کنن و برن یه جای دیگه واسه خودشون پیدا کنن اونوقت از کجا بفهمیم اون چیزی که داریم میبینیم درسته, یا اون چیری که فکر می کنیم.

سلطان بانو

Å خون آشام در این پست فقط یک تمثیل است و قصد جسارت و اهانت به کسی رو هم نداشتم منظورم از این تمثیل فقط کردار زشت و طمع به داشته های دیگران و گاهی هم ذات آگاهی است که به پلید تبدیل میشود است.

Å دفعه ی قبل ممدآقا به علت حواس پرتی ده پانزده تا از کامنت ها رو حذف کرده.حالا فکر میکنین چطوری؟؟ اول همشونو انتخاب کرده بعد به جای اینکه تایید رو بزنه دستش رفته رو حذف.شرمنده همه شدیم به خدا حواسش نبوده ببخشین..

شخصیت از دست رفته

By سلطان بانو on June 21, 2006 11:27 AM

یه نگا به این دو تا شخصیت بندازین بعد قضاوت کنین.

مونا قبل از ازدواج :من فکر می کنم خانوما باید همیشه با طراوت و با نشاط باشن چه قبل از ازدواج چه بعد از ازدواج. باید حتما ورزش و تفریح زیاد داشته باشن.از آدمای خشک مقدس بیزارم.از عرفان خیلی خوشم میاد.دوست دارم با خدا باشم اما یه بنده ی سجده گزار خشک و خالی نباشم.دلم می خواد تو جامعه حضور داشته باشم و بیرون از خونه کار کنم تا هم در آمدی داشته باشم هم اینکه خونه نشین نشم.خیلی خوشحال میشم هفته ای دو سه بار با دوستام حرف بزنم وقتی با اونا حرف میزنم افکار مرده در من زنده میشه.اصلا به من میگن مونا خراب رفیق.اما در عین حال دوست دارم همه ی کارام منظم و قانون مند باشه , دوست سر جای خودش خانواده هم برام خیلی خیلی مهمه.

مونا بعد از ازدواج : رامین میگه زن باید سر سنگین باشه چه معنی داره زن وقت و بی وقت هر هر و کر کر بخنده.زن باید کد بانو و خانه دار باشه. من و رامین هر شب با همدیگه نماز شب می خونیم.روزی دو بار هم میریم مسجد .هر روز باهم نماز مستحبی می خونیم. هفته ای یه بار هم تو خونمون مراسم دعا برگذار می کنیم.من رامین و خیلی دوست دارم.رامین همیشه حرفاش درسته دلم می خواد همیشه از افکارش با خبر بشم اما نمی دونم چرا خیلی حرفاش رو من اثر میذاره.دوست دارم همش باهاش حرف بزنم, دلم نمی خواد صدای هیچ کس و به غیر از اون بشنوم.رامین گفته کار بیرون از خونه خوبه اما یه زن تو خونه بیشتر مفیده تا بیرون از خونه.حالا که فکر می کنم می بینم رامین درست میگه.من و رامین به این نتیجه رسیدیم که آدم باید بعد از ازدواج کلا زندگی مجردیش و بی خیال بشه و کاری به جامعه نداشته باشه.فقط خانواده مهمه .جامعه انقدر بزرگ و سخت هست که کسی نتونه تغییری توش ایجاد کنه.

سلطان بانو

گونه ی بشری

By سلطان بانو on June 11, 2006 5:11 PM

آهای صبر کن .آهان با توام.خجالت نکش .تو چشام نگا کن.

نمی تونی ؟

می دونم که می تونی .تا حالا خیلی شده ناحقانه تو چش مردم زل زدی.

تا کی می خوای انقدر خودتو دوست داشته باشی ؟

می دونم , گریه می کنی ؟ کاش گریه هاتم واقعی بود .شاید شاااااااید از جنس اشک باشه اما گریه هاتم واسه خودته.وقتی دلت از ته دل واسه خودت می سوزه.نمی خوای سرتو بالا بگیری ؟ نمی خوای یه هوا جلوتر از بینیتو ببینی؟ ببین به غیر از تو آدمای دیگه هم دارن زندگی می کنن.

هنوزم وقتی غمگین از خواب بیدار میشی دلت می خواد همه ی دنیا نباشه.

هنورم وقتی لقمه تو گلوت میپره فکر می کنی همه ی آدما دارن می میرن.

تا حالا شده وقتی تو آینه نگا می کنی فقط خوشگلیاتو نبینی؟

وقتی یه چیزی رو میشنوی فکر میکنی عین حقیقته .فکر میکنی همون چیزی که تو می دونی درسته درسته.دلت نمی خواد واسه یه بارم که شده یه لحظه شک کنی؟ .تا حالا به مغزت خطور کرده اون چیزی که می بینی , همون چیزیه که داری می بینی؟

اگه کسی عیباتو بهت بگه اون آدم خبیسه.

خوب باشه. باشه قبول .فقط تو خوبی همه بــــــــدن اما اگه قراره خوبیا انقدر بد باشه پس تکلیف اون چیزایی که تو دلت خودشونو به در و دیوار میزنن که ما واقعیتیم چی میشه.

سلطان بانو

Å پی نوشت اول : یه خبر خوش واسه اونایی که دیگه از دست وراجی های سلطان بانو خسته شدن. ممدرضا حدودای 21 تیر برمی گرده خونه .

Å پ.ن دوم: خوب دیگه اگه خدا بخواد وبلاگ من و ممد به سایت تبدیل شد. اگه ما رو لینک کردین بی زحمت لینک ما رو به این آدرس تغییر بدین www.m4ndm.org . ما تصمیم گرفتیم یه سری قسمتهای جدید به سایت اضافه کنیم .دو قسمتش قطعی شده .یکی آرشیو کامل از کلیه ی قالب های رایگان بلاگفا و دومی تازه های وبلاگی که دقیقا ازخبر های وبلاگهای همسایه ها استخراج میشه و اخبار به روز و متنوع درباره ی مسائلی به غیر از وبلاگ. ما می خوایم نظر شما رو هم بدونیم اگه نظری دارین حتما بنویسین .اگه فکری دارین که فکر می کنین جالبه اونو واسمون بنویسین.

Å پ.ن سوم: من دیگه اصلا خجالت می کشم واستون کامنت بذارم. به خدا دست خودم نیست خیلی کار دارم امتحانا هم شروع شده و وقتم خیلی کم شده.به خیلی از وبلاگها سر می زنم اما کامنت نمیذارم. می تونین آمارشو از کانتراتون بپرسین. امااااااااااا انشالا از این به بعد کامنت هم براتون میذارم .

Å پ.ن چهارم : واسه قالب حراجی چند تا مشتری پیدا شده اما به پیشنهاد ممد تصمیم گرفتیم که واسه یه قیمت منصفانه تر صبر کنیم .پس بازم هر کی اونو می خواد می تونه درخواست بده (به صورت ایمیل).یه مطلب هم واسه اونایی که گله داشتن قیمت گرونه.باید بگم این قالب واسه حراجه پس قیمتش خیلی خوب در نظر گرفته شده و علت این قیمت هم اینه که گارانتی داره و همین طور دست صاحب قالب بازه واسه اینکه هر چی دلش بخواد به اون اضافه بشه.

روی میز و زیر میز

By سلطان بانو on May 4, 2006 8:53 PM

چند روز پیش واسه یه کاری مجبور شدم برم به اداره ی آموزش و پرورش.از صبح حسابی برنامه ریزی کرده بودم کلی کار اداری داشتم.بدو بدو از یه طبقه به طبقه ی دیگه می رفتم و سعی می کردم تا کلاسم شروع بشه همشو تموم کنم.بیشتر کارم با یکی از کارمندای آموزش پرورش بود اما خوب چند دفعه برای گرفتن مهر و امضا این طرف اونطرف رفتم.خدا رو شکر کارم زود تموم شد و دیگه داشتم واسه آخرین امضا پیش همون کارمند بر می گشتم.وارد اتاق شدم.کارمند گفت: خوب دیگه کارتون تموم شد .حالا باید یه مبلغی پول بپردازید.من یه خورده تعجب کردم اما گفتم حتما باید برای این کارا پول بدم اما از طرفی حالم گرفته شد آخه واسه واریز کردن پول باید دوباره می رفتم بانک .می خواستم بگم ببخشید شماره حساب چنده که دیدم گفت :این مقدار پولو بذارین روی میز.کارمند کناریش گفت : بهتر نیست بریزن به حساب .اون یکی گفت: نه بابا این همه راهو پاشون درد می گیره , کلی , همشو به شماره حساب واریز می کنیم. خوب پرداختن اون پول برام خیلی راحتتر از این بود که بخوام برم بانک و برگردم .پولو گذاشتم روی میز و پرونده رو گرفتم و رفتم.

حالا نظر شما چیه این زیر میزی بود یا رو میزی !!!!!! اگه فهمیدیم به منم بگین

سلطان بانو

پیوست 1: ممد آقا به همگی سلام رسوندن

پیوست 2 : بازم شرمنده اگه به تعدادی هنور سر نزدم من بازم سعی می کنم که پیش همتون بیام اما به منم حق بدین سر زدن به 100 الی 150 وبلاگ خیلی سخته .از طرفی از این متنفرم که سر سری از مطالب بگذرم خیلی دلم می خواد که همشونو با دقت بخونم.

پیوست 3 : یه انجمن (forum)جدید تاسیس شده که بیشتر اعضاش بچه های وبلاگ نویس هستن .خیلی باحاله و در مورد هر مطلبی که فکر کنین می تونین توش بحث کنین و سوال بپرسین مدیران این فوروم در زمینه ی کامپیوتر خیلی متبحرن و می تونین در هر زمینه ای از اونا سوال کنین. مطالب به روز و جالب هم اونجا فراوونه.

یادتون باشه اگه خواستین ثبت نام کنین اسم سلطان بانو رو واسه معرف بنویسین.

بیانیه ی مشترک بلاگر های معترض به حذف تعطیلی ها

By سلطان بانو on March 18, 2006 3:26 PM

در تاریخ و فرهنگ هر ملتی نماد ها و نشانه هایی وجود دارد که بیانگر اصالت و هویت ملی آن ملت است.بی توجهی و عدم اهتمام به آداب و رسوم و سنت هایی که از اندیشه ظریف و احساس ناب نیاکان ما منشأت گرفته است تنها دلالت بر انکار اصالت تاریخی و هویت ملی و میهنی دارد که هیچ عقل سلیمی انرا تأیید نمی کند. ما تعدادی بلاگر یه لاقبا که این گوشه ی دنج را برای بیان نظرات و دیدگاه های خود برگزیده ایم ، بدور از هر گونه سیاسی کاری و تنها با عشق و علاقه وصف ناپذیر به فرهنگ ملی و ایرانی خودمان ، مخالف حذف تعطیلی روز های 29 اسفند ماه (روز ملی شدن صنعت نفت و نماد مبارزات استقلال طلبانه ملت ایران) و 13 فروردین ماه (روز سیزده بدر یکی از آئین های ملی به ارث رسیده از نیاکانمان) هستیم. این اقدام به هر دلیلی پذیرفتنی نیست. نکنید این کار را .آیا غیر از ضایع شدن سودی برایتان به همراه دارد؟ باور کنید فرهنگ ملی این مرز و بوم بیدی نیست که با این بادا بلرزد.

می تونید ادامه ی این متن رو در وبلاگ آقا میلاد بخونین.


پیوست یک

سال نو همه ی شما مبارک باشه .جلو جلو گفتم که یه وقت پیش دستی نکنین .همونطور که می بینین من و ممد سفره ی هفت سین مون رو اون بالا پهن کردیم و منتظریم تا سال نو شروع بشه .راستی ما فردا به مناسبت سال نو اینجا مهمونی داریم .تشریف بیارین خوشحال میشیم.یه لقمه نون و بوقلمون داریم دور هم میخوریم.

من همتون و دعوت کردم فردا پا نشین بیاین بگین کسی ما رو دعوت نکرد.از ما گفتن بود

سلطان بانو

حالشو نداری؟ .....پس توقف ممنوع

By سلطان بانو on February 7, 2006 5:32 PM

چند روز پیش یه خانومه زنگ زد خونه گفت به علت اضافه کردن خطوط نمیدونم چی چی (یه اسم خارجی خوشگل داشت) تیلیفونتون( درستش همینه که نوشتم ) از فردا ساعت 8 صبح به مدت 5 ساعت قطع میشه ما هم که اصولا موافق و حامیه پیشرفت تکنولوژی هستیم گفتیم مشکلی نیست قطعش کن خانوم فدای سرتون

طبق قراری که بود تلفن قطع شد ولی طبق قرار وصل نشد و دقیقا 72 ساعت یا به عبارتی 3 روز بعد وصل شد بعد وقتی هم وصل شد به طرز برره ای وصل کرده بودن مثلا زنگ میزدی خونه دایی, عمه گوشیو برمیداشت زنگ میزدی خونه عمه, اسمال آقا ساندویچی گوشیو برمیداشت که همین مورد اخیر منجر به سوء تفاهماتی شده بود و نزدیک بود اسمال اقا سرشو به باد بده

خلاصه ملت شریف و همیشه در صحنه ی اصفهون ریختند جلو مخابرات مرکزی وهر چی شیشه میشه بود رو آوردن پایین و واقعا تحسین اقشار مختلف اجتماع رو بر انگیختند و دقیقا 2 ساعت بعد تموم مشکلات خطوط حل شد و من الان با خیال راحت در خدمت شومام

حالا بریم سر اصل مطلب

سلطان بانوی عزیز لطف کن یه لیوان آب بده دست من گلوم تازه شه میخوام نطق کنم

این جا یه کلبه ی کوچیکه .عده ای دور هم جمع شدیم که نه خیلی زیادیم نه خیلی کمیم .مثل خیلی جاهای دیگه , اینجا هم یه چیزایی مهمه که همه جاهای دیگه مهمه , ولی بعضی چیزای دیگه هم مهمه که شاید جاهای دیگه مهم نباشه (ما که خودمونم نفهمیدیم چی گفتیم شما اگه فهمیدید بعد اینکه نطقم تموم شد اون پایین واسمون بنویسین)

یادمه وقتی که میخواستم کتاب قطور و به قول بچه ها ریشه سوزه موازنه رو پاس کنم شب امتحان ناخوداگاه به فکر موازنه کردن معادلات اجتماعی افتادم واینکه یکی خیلی فقیر و آه نداره با ناله سودا کنه ویکی دیگه ماشین اونچنانی سوار میشه و خونه ی این چنینی داره و...., خیلی تکراریه حرفام , نه ؟ آره میدونم ! منتها سوالم این بار اینه که چرا تکراریه ؟! (خواهشا از حرفام برداشت سیاسی نکنید چون اصلا باهاش میونه ی خوشی ندارم حرفام به خودمه به خودمون ) چرا این حرفای تکراری تموم نمیشه ؟ چه مکانیسمی باعث میشه که سالیان سال , هی این حرفای تکراریو بزنیم و هی بزنیمو و هی بزنیم و هیچ اتفاقی هم نیفته ؟! چرا کشوری مثل اتریش , بی خانه (homeless) نداره و ما داریم ؟ آیا اتریشیها هم از بس مثل ما ((جشن عاطفه ها)) گرفتند [و تلویزیونشون ( 2 بار در سال ) از صبح تا شب کرده تو بوق که آهای مردمی که (( دارید)) بیاید بدید به اونایی که (( ندارن )) و لبخند را بر لبانشان بنشانید!] بی خونه هاشون تموم شده ؟! آیا اونا با چنین مکانیسمی اختلاف طبقاتی رو تو کشورشون به حداقل رسوندن ؟ یا مکانیسمای خردمندانه و برنامه ریزی شده ی دقیقی بر این تغییر حاکم بوده؟ آیا با این کارایی که ما چند صد ساله میکنیم اختلاف طبقاتیمون حل میشه؟ این روشایی که تو درس و مشقامون واسه موازنه کردن معادلات خوندیم اینجا ها هم به درد میخوره یا..؟!

شاید حالا به نظرتون بیاد که ای آقا , چه ربطی داره آخه شیمی به این حرفا ! ولی به نظر من همه ی ربطش تو همینه ! جایزه ی صلح نوبل سال 2003 را یه خانوم ایرونی (شیرین عبادی) برد , حقوق دان بود و این جایزه رو به خاطره فعالیتای انسان دوستانش تو رشته ی حقوق بهش دادند یا درست ترش اعطا کردند. جایزه صلح نوبل 2004 رو هم یه خانوم کنیایی برد به نام (( وانگاری ما آتای)) "خدا کنه درست گفته باشم اسمشو"که رشته ی تحصیلیه دانشگاهیش زیست شناسی بود ایشون یه پروژه ی عظیم رو ساماندهی کرده بود به نام (جنبش کمربند سبز) و به کمک جامعه زنان کنیا بیشتر از 20 میلیون اصله نهال تو کنیا و شرق افریقا کاشت! به خاطر تلفیق نگاه زیست-محیطیش با فرایندهای جامعه شناختیش و تاثیر عظیم اون روی ملت افریقا جایزه ی بزرگ صلحو دادند دستش و رفت. آلبرت شوایترز (اینو دیگه مطمئنم درست تلفظ کردم) چه طور , میشناسیدش که؟ (عمرا) پزشک انسان دوست اروپاییه که تموم عمرشو صرف خدمت به محرومترین مناطق افریقا کرد و حیرت جهانیان رو برانگیخت.

سلسله جبال هیمالیا رو میدونید چند رشته کوه داره؟ خیلی! درسته که یکی از اونا ((اورسته)) ولی کلی کوهای کوتاه و بلند و متوسط دیگه هم داره که یکی به نمایندگی از بقیه شده اورست ! مهم دراز بودن نیست , مهم کوه بودنه استوار ایستادن , و بخشی از اون زنجیر بودنه," نوع" مهمه , حالا کدوم کوه درازتره دیگه میشه فرع قضیه. کمّی نیست , کیلویی نیست , بعضی چیزا تو قالب عدد و کیلو و این حرفا در نمیاد( مثل وقتی که میگی چند تا دوسم داری) مهم اینه که شناختی از این جنس تو آدم حلول کنه. اونوقته که آدم کم کم شروع میکنه به " سوختن" و بعد یه مدتی دیگه عادت میکنه به سوختن , اصلا تنش میخاره واسه سوختن ! راسی گفتم سوختن , اینم از بین واکنشای کتابم دیدم! یه جور سوختنی داریم مثل سوختن منیزیم , سریعو و پر سر و صدا و پر نور و حرارت ( زود هم تموم میشه البته). اما سوختن انواع آرومتری هم داره , گاهی شعلش هم چندان حس نمیشه . محدوده ی سنی ما جوونا طوریه که شاید بیشتر مدل اول رو بپسندیم , جوونیه و حرارت و انرژی ولی عجله نکنید ! صبر داشته باشید. سوختن هم "مایه" میخواد. یه چیزی باید تو خمیره ی آدم جمع بشه تا وقتی سوخت, از خودش نور بده, و اونقدر باشه که زود تموم نشه. جمع کردن اون خودش کلی زمان میخواد . میشه مثل پروانه ناگهانی سوخت میشه هم مثل شمع سوخت, آرام. یاد صحبت شمع و پروانه سعدی میفتم: پروانه هه میره پیش شمعه و بهش میگه من چون عاشقم میسوزم تو چرا گریه میکنی و میسوزی؟ شمعه در جوابش میگه تو فقط ادعای عشقو داری و عشق کار تویی که نه صبر داری و نه یارای مقاومت نیست اگه آتیشه عشق فقط پره تو رو سوزونده منو ببین که از سر تا پام سوخت.

میگن علم شیمی حاصل جست و جوی انسانها به دنبال "کیمیا" بوده که مسو به طلا تبدیل کنن . یاد گروهی از مردم انسان دوست میفتم, گروهی صلح طلب که در قالب یه تشکل کاملا مردمی و غیر دولتی تو اروپا فعالیت میکنن. گروهی از مردم عادی کوچه بازار گروهی که وقتی شنیدن تو یکی از کشورای خاور میانه, مردم بی دفاع شهری در معرض حمله ی تانک های نظامی قرار دارند, رنج سفر رو به خودشون آسون کردنو تا اون شهره رفتند, و گرداگرد دروازه های ورودیه شهر, دستاشونو به هم دادندو زنجیره ای انسانی درست کردند, یک پلیمر انسانی! و من تصویری که از اونا دیدمو هیچوقت فراموش نمیکنم, ایستاده بودنند مثل کوه, اورست هم نداشتند اصلا! و هیچ سلاحی هم نداشتند جز انسونیتشون, و من تصویر اون نظامی رو هم که تانکش رو متوقف کرده بود و سرشو از دریچه ی تانک بیرون آورده بود و بهت زده به این سدّ انسانی نگاه میکرد و مونده بود که حالا باید چه جوری پیشروی کنه رو هرگز فراموش نمیکنم ( و البته فراموش نمیکنم که اون نظامی هم یک انسان بود حتما.)

به دنبال کیمیایی میگردم که به اندیشه ی این آدما زده شده, و به دنبال آدمایی میگردم که ساختن چنین کیمیایی رو به من یاد بدند. حتما بین شما هم کسی هست که تو فکر یافتن کیمیایی باشه که اونو به اندیشه ی آدما بزنه, و اندیشه ی آدما رو جلا بده. حتما هست. اما کجا؟

هرکجا هست

سلامت باشد

ای بابا صبح شد من هنوز یه کلمه نخوندم.......

یا علی

ممد رضا

ما مردم با ادبی هستیم...

By سلطان بانو on January 10, 2006 5:23 AM

, ,

عرض ادب داریم


والا این اصفهون ما یه جورایه که خارجی یا به قولی توریست توش زیاد پیدا میشه مثلا وقتی تو خیابون راه میری معمولا زبونهای ناهنجاری به گوشت میرسه که هیچی ازش نمیفهمی همشونم یه پیرهن کتون با یه دامن بلند (البته خانوما) آقایون هم یه شلوار کتون گشاد یه کلاه هم رو سرشون ویه شیشه آب معدنی دستشون که مرتبا یه جرعه ازش میرن بالا راستی دوربینو یادم رفت که همگی دو سه تاشو انداختن گردنشون همش هم دارن به درو دیوار نیگا میکنن , اوه اوه عید که میشه من نمیدونم این همه آدم از کجا میریزن تو این شهر خدایی آدم احساس غربت تو شهر خودش میکنه وقتی سالی یه بار از تو جمعیت یه اصفهونی میبینی دلت میخواد بغلش کنی و های های از درد غربت گریه کنی ,ماشینهای پلاک اصفهان هم مرتب تو خیابونا واسه هم بوق میزنن و دست تکون میدن به نشانه ی اینکه همشهری خیلی نوکرتیم ,البته اصفهون خودش شلوغ هست اما جمعیت مسافر خیلی بیش از این حرفاس ,سرتونو درد نیارم برم سر اصل مطلب:

وقتی دانشجوی دکترای رشته مردم شناسی دانشگاه سوربن پاریس رو تو دفتر دیدم خوشحال شدم .زبان فارسی رو فوت آب بود و قرار بود یک پژوهش ادب شناسی را در اصفهون انجام بده قرار شد من راهنماش بشم و همون روز کارمونو شروع کردیم.

قند تو دلم آب می شد تا به این فرانسوی نشون بدم ادب کجا خوابیده . سوار تاکسی شدیم.

نرسیده به سعادت آباد راننده کوفت رو ترمز و سرشو از شیشه بیرون کرد و به یه عابر عینکی گفت:آهای نفله سقط میشی.اینجا که پشت کوه نیست.سرت رو میندازی مثل خر راه میری.عابر گفت:سقط بابات میشه,بی پدر مگه سر میبری گاریچی راننده شیشه رو داد بالا و گفت عجب شهری شده نه حسابی نه کتابی.

یه موتور سیکلت از یه کوچه ای بیرون اومد ونزدیک بود با تاکسی تصادف کنه باز راننده فریاد زد:یابو,ننه ات سیاه پوش میشه ها..موتوری یه فحش داد و راننده یه درجه بالاتر جواب داد.دانشجوی فرانسوی گفت شما خیلی عصبی هستید.راننده گفت ای ول آق خارجی خوب حرف میزنی

نرسیده به سپه یه وانتی زد رو ترمز راننده ما هم ترمز کرد و صدای وحشتناکی به گوش رسید.حالا راننده میخواست کمربندش رو باز کنه اما باز نمی شد.گفت:بیا,لامصب باز شو.آخه یکی نیست بگه شما که آفتابه نمیتونید بسازید چیکار دارین ماشین بسازید. کمربند باز شد راننده پرید پایین و دست به یقه شد فحش هایی به هم میدادن که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد منم که دیدم اوضاع خیطه کرایه رو گذاشتم رو صندلیو پیاده به طرف میدون شاه(نقش جهان) راه افتادیم.

جلوی یه مغازه خانومی. داد میزد: نامرد بی شرف مگه ناموس نداری مگه خواهر نداری,دو تا جوون میخندیدند

اونطرف یه نفر کنار ماشینش ایستاده بود و داد میزد این صاحب مرده از کیه اومده چسبیونده به ما

اونروز با فحش گذشت

روز بعد دانشجو خارجی گفت: الا و بلا میخوام برج مرداویج رو ببینم گفتم آخه اون که چیز جالبی نیست گفت نه من باید ببینم. رفتیم خیابون مرداویج دانشجو گفت خودم میخوام نشانی برج باستانی رو بگیرم

جلو یه مرد میانسال رو گرفت وگفت "آقا ببکشید ما آدرس برج مرداویج رو خواست" . مرد فوری گفت :به به معلوم خارجی هستین خیلی خوش اومدین قدمتون رو چشم مرد پرسید واسه چه منظور تشریف آوردید ؟ دانشجو گفت تحقیق مردم شناسی.مرد گفت به به اینجا مهد فرهنگه اما نشونی برج: باید تشریف ببرید پایین سر چهار راه که رسیدید دست راست هزار متر که جلو رفتید جلو ساختمون ژاندارمری... یکی از عابرا که حرفای ما رو میشنوید جلو اومد و گفت: نه آقا ژاندارمری مال اون رژیمه , حالا شده پاسگاه. مرد که تا حالا خیلی با ادب حرف میزد و منو جلو خارجیه رو سفید کرده بود به عابر گفت : آخه پدر...آخه مادر... ژاندارمری با پاسگاه چه فرقی داره که خودتو مثل مگس انداختی وسط. حتما ژاندارما خواستگار آبجیت نبودند .اون مرد که یکه خورده بودگفت:بابا غلط آدرس میدی حالا این خارجیه میگه این مردم بی فرهنگن .ما جدا شدیم سوار ماشین شدیمو رفتیم به سمت برج

وقتی رسیدیم در برج بسته بود از یه نفر پرسیدم چرا در برج بستس.گفت ای بابا کی باز بوده که حالا باشه؟یه نفر دیگه گفت حتما رفته مادرشو عروس کنه. اما اولی شروع کرد به داد زدن : غلام خیکی,آهای غلام خیکی پیرمردی با شیکم برآمده در حالی که یه آفتابه تو دستش بود پیدا شد گفت: مگه مادرتو صدا میزنی چه مرگته.اون مرده گفت بیا و نیکی کن این آقایون خارجیا اومدن بازدید.غلام گفت از چی؟ مرد اولی گفت از حجله آبجیت آخه مرتیکه به تو حقوق میدن که توریست جلب کنی بالاخره در باز شد وقتی دور میشدیم صداشو میشنیدم که میگفت مادر... تا بیکار میشن یه دوربین میگیرن دستشونو میان اینجا.

روز بعد تاکسی تلفنی گرفتیم.راننده جوون بود . از چهار راه توحید که گذشتیم یه خانومه گفت :خاقانی راننده گفت وایسا تا برگردم.

به سرعت گیر که رسیدیم راننده گفت ای تف به ذاتتون بیاد.لوله آب ترکیده بود و گوشه خیابونو آب گرفته بود راننده با سرعت از آب گذشت و یه پیرزن رو خیس کرد پیرزن گفت ای بر پدر مادرت لعنت راننده خنده ملیحی تحویلش داد بعد هم شروع کرد به آواز خوندن که سنیوریتا بیا جلو اون با من سنیوریتا بپر تو بغلم اون با من... نزدیک حکیم نظامی که رسیدیم بوق زد. راننده پژو نگاه کرد . راننده ما گفت علی تو هنوز زنده ای؟ اون گفت اگه بمیرم مادرت دق میکنه....

دیگه هر چی آبرو داشتیم به باد رفت. دانشجو رو روز بعد بردم فرودگاه یکی از مسافرا گفت حیف ما مردم با ادبی هستیم وگرنه نشونشون میدادم تاخیر هواپیما یعنی چه گفتم آره ما خیلی مردم با ادبی هستیم واسه همینه که هرچی شاعر و فیلسوف و دانشمنده زادگاهش اصفهونه (مثلا خواستیم آخرین تیرمونو خالی کنیم که خارجیه حال کنه). طرف هم چند تا فحش به ادیبان بزرگ داد.

دانشجو وقتی داشت ازم دور میشد دست تکون داد یکی از مامورا گفت :ببین این خارجیای بی پدر مادر چه طوری دست تکون میدن

و.....


حرفای بی ربط:

بدنت را برای کسی عریان کن که روحش را برایت عریان کند

(گوشه ای از وصیت چارلی چاپلین به دخترش)

ماندگار به ماندنتان


ممد رضا

قورباغه رو قورت بده

By سلطان بانو on December 12, 2005 2:44 AM

مگه میشه قورباغه رو قورت داد؟ کسی تا حالا این کارو کرده ؟ والا امروز داشتم از جلو کتابفروشی رد میشدم یه دفه چشم افتاد به این کتاب"قورباغه رو قورت بده " تصور کردم که ممد بیفته به جون یه قورباغه و قورتش بده بعد سلطان بانو هی جیغ بزنه اه اه اه نکبت این کارا چیه . تو این فکرا بودم که یه دفه کرکره مغازه با صدای هویییییییی اومد پایین گفتم آقا نکش پایین این کتاب رو بده من ببینم چی چی توشه بیچاره دوباره کرکره رو داد بالا رفت کتاب رو آورد خریدم اومدم خونه عجب کتابیه پیشنهاد میکنم یه دونشو بخرین بخونین بد دیگه از صبح تا شب تو جوب دنبال قورباغه میگردین که بگیرین قورتش بدین جدا میگم کار سختی نیست فقط اراده میخواد اتفاقا گوشت لذیذی داره فقط پوستشو نکنید که تمومه ویتامینش تو پوستشه

نه حالا گذشته از شوخی کسایی که فکر میکنن زمین و زمون بر علیهشون صف آرایی کردن و میخوان باهاش بجنگن با خوندن این کتاب از این رو به اون رو میشن دیگه هیچ کاری واستون سخت نیست و به خودتون ایمان میارین به قول یه بزرگی به این نتیجه میرسید که آدمی زاده ی افکار خویش است.....

خوب حالا میخوام یه داستان از کودکی بگم

یادمه بچه که بودم خیلی در مورد خدا و زندگی کنجکاوی میکردم عین همه بچه ها اما مال من یه کم دزش بالاتر بود بیچاره مادرم گاهی اوقات از دستم دیوونه میشد یه بار از خواهرم پرسیدم چرا طوطی سبزه گفت چون کاله و هنوز نرسیده

آره خلاصه یه ویژگیه دیگه هم که داشتم این بود که همیشه عاشق این بودم که برم سر وسایل خواهرم و اونا رو ازش بدزدم البته قصد بر دزدی نبود چون آدم با خدایی بودم ولی فقط اونا رو به عنوان قرض ازش میدزدیدم که بعد یه مدت برگردونمشون اما همیشه جز یه لاشه ی درب و داغون چیزی عاید خواهرم نمیشدچون هر چیزی از نگاه من نیاز به یه کالبد شکافیه دقیق داشت یادمه هیچ رادیو سالمی تو خونه وجود نداشت همشونم نگه میداشتم به امید اینکه یه روز تعمیرش کنم یه بار در تلویزیون رو باز کردم و جوری سوزوندمش که بد از 3 بار تعمیر گاه رفتن درست نشد و بابا مجبور شد بره یکی دیگه بخره یه بار حس کردم چرخ گوشت زیاد صدا میده درشو باز کردم اما نمیدونم چرا ازش دود بلند شد یه دود سفید بد بو. دیگه کاربراتور ماشین هم که هر روز باز میکردم دوباره میبستم بابا هم مجبور بود همش ببره تنظیم کاربراتور اما خبر نداشت پسرشو باید ببره دکتر

داشتم خواهرمو میگفتم که یه روز رسید که دید هیچی تو وسایلش واسش نمونده بعد هی به من نگاه میکرد میگفت اینجا غیر تو کسی نیست که از این کارا بکنه منم میگفتم به جون یه دونه آبجیم که تو باشی من روحمم خبر نداره منو این حرفا تو که منومیشناسی من بمیرمم دست به وسایل تو نمیزنم اینقدر واسش آسمون ریسمون بافتم تا بی خیالم شد البته ظاهرا تازه به چند تا از دوستاشم تهمت دزدی و افترا زدم که شکش از من برطرف شه .

بد فردا صبحش بعد از صبحانه جوری که من متوجه بشم به مامان گفت مامان میدونی فردا روز قیامته مامان هم تایید کرد منو میگی داشتم سکته میکردم با خودم گفتم دیدی بدبخت شدم دیدی اینقدر معطلش کردم که روز قیامت رسید دیدی دستی دستی خودمو جهنمی کردم دیدی چه خاکی تو سرم شد . خلاصه از ترس روز قیامت دویدم رفتم یه بغل از اجناسی که با هزار بد بختی و دوز و کلک کش رفته بودم آوردم ریختم جلو خواهرم بد به مامان گفتم مامان حالا دیگه میرم تو بهشت مامان گفت باید معذرت خواهی کنی و قول بدی دیگه از این کارا نکنی منم انجام دادم و یه نفس راحت کشیدم و از اینکه بار گناهانم سبک شده بود احساس وصف ناپذیری داشتم. بیچاره خواهرم داشت از خوشحالی پر در میاورد همش میگفت واییییییی این همونه که چند ماه دنبالش میگشتم وایییی این همونه که فکر میکردم محبوبه ازم کش رفته بیچاره محبوبه...

واین داستان ادامه داشت .....

سلی جون قربون دستت اون کرانچیا رو بیار(پذیرایی به سبک مدرن ) بچه ها گرسنن فقط به هر نفر یکی بیشتر نمیرسه ..نیما بذار سر جاش گفتم یه دونه

ماندگار به ماندنتان

ممد رضا

خبرای جدید داریم واستون

By سلطان بانو on November 28, 2005 9:45 PM

سلام به برو بچ و دوستان از برگ گل نازترو مهربون خودمون

آقا با عرض شرمندگی میخواستم خدمتتون بگم دیگه ما داریم از اینجا میریم و میخوایم درشو تخته کنیم

........

آ خ خ چقدر دل پر هست اینجا نه شوخی کردم از اون شوخی خرکیا که مخصوص خودمه آخه دیدم مد شده همه دارن میگن ما میخوایم بریم گفتم ما هم بگیم از قافله عقب نمونیم حالا هیچکی هم نمیره فقط کلاس میذارن

خوب خبرای جدید دارم واستون و میخوام یه بحث کارشناسی راه بندازم هیچکی هم حق نظر دادن نداره فکر کردین منم مثل سلطان بانو هستم که حافظ امنیت ملی باشم و بذارم اینجا دموکراسی برقرار باشه ( با توجه به پست قبلیه سلطان بانو) خوب خبر جدیدو بگم که سلطان بانوی ما با توجه به هنرهای زیادی که در ایشون موجود میباشه و هر دفه میاد ویکیشو واستون رو میکنه میخواد یه نمیدونم چی چی راه بندازه میگفت میخوام یه کلوپ راه بندازم بعد میگفت رفته یه هاست فری گرفته حالا من نمیدونم منظورش از کلوپ . ویدیو کلوپه یا کلوپ ورزشی دو سه ساعتی هم واسم توضیح داد ولی من که این چیزا حالیم نیست من اگه بتونم هفته ای یه بار بیام یه آپ بزنم برم خیلی کارم درسته به خدا الان دزدکی اومدم این طلبکارا که ما رو ول نمیکنن همش هم به خاطر این مهمونیاس که به شما ها میدیم الان کلی رفتم زیر بار قرض (اگه یه نیگا به کامنتای پست قبلی بزنین میفهمین به کیا بدهکارم)

خلاصه داشتم میگفتم این کلوپ که سلطان بانو میگه خیلی چیز خوبیه حتما بیاین عضو بشین احتمالا اردو اینا هم میبریمتون شاید وام هم بدیم ....شما چی فکر میکنین ؟تو یه کلوپ چیکارا میکنن ؟ آهان فیلم هم کرایه میدیم ولی خوب پول همشو میگیریما بالاخره ما هم باید از یه جایی نون در بیاریم اینجوری که نمیشه .....

خوب بیایم دیگه برسیم به خودمون. ما (منو سلی جون) از همه ی دوستانی که تشریف میارن اینجا و یه حالی احوالی از ما میپرسن ممنونیم از دوستانی هم که میان زنگ میزنن و فرار میکنن هم بازم ممنونیم راستی سری قبل که ما اینجا مهمونی گرفته بودیم 3 از لیوانامون کم شده بود احتمال میره دوستانی که تو کار کافی شاپو قهوه خونه هستن واسه کارشون کش رفتن ولی من همین جا اعلام میکنم اینا مال جهازه سلطان بانو من رو این قضیه خیلی حساسم چون فردا باید همینا رو کادو کنیم بدیم واسه جهازه بچه هامون این قضیه به شدت پیگیری میشه و آخرین خبر حاکی از اینه که هیچ گروه یا سازمانی مسئولیت این فاجعه را بر عهده نگرفته من همینجا از همه ی دوستانی که کلشون بوی قرمه سبزی میده ( اصطلاح اصفهانی) و یا به قول دوستان سرشون واسه ماجراجویی درد میکنه همینجا برن اون کاغذا که دست سلطان بانو میبینید( سلی جون بیا اینجا تا همه ببینن) امضا کنید و با ما همکاری کنید در ضمن هر اتفاقی هم که بیفته مسئولیتش به گردن خودتونه

دیگه خیلی ممنون که تشریف آوردین و اینجا رو با قدوم خودتون مزین و معطر ( بوی جوراب) فرمودید ممنونم ببخشید که امروز وسایل پذیرایی فراهم نبود ولی نمیذارم دست خالی برید من وقتی داشتم از صحرا برمیگشتم و گوسفندا رو میبردم تو طویله دیدم این خونه بغلیه نیستن لای درشونم باز بود بساط چاییشونم به راه حالا شما جوری که جلب توجه نکنید دو نفر دو نفر برید چایی بزنید و بعد تشریف ببرید خونه هاتون تو رو خدا میبینید ما چقدر مهمون نوازیم و دوستون داریم عمرا نمیذاریم دست خالی برید

دیگه دیگه .....

مثل همیشه

موندگاریم به موندنتون

یا علی

فکرشو بکن

By سلطان بانو on November 26, 2005 5:59 AM

گاهی اوقات تو شرایطی هستیم که فکر می کنیم همه چیز بر علیه ماست , فکر می کنیم هیچ راه نجاتی برای ما نیست و این احساس که باید با این شرایط کنار بیایم ما رو آزار میده .خیلی خوبه اگه آدم تو همچین شراطی چشماشو ببنده و فقط به چیزای خوب فکر کنه .اون موقه حتی گذروندن سخت ترین سختی ها هم آسون میشه. یه جایی خوندم که آدم می تونه حتی با افکار و رویاهای دست نیافتنی آیندشو تغییر بده به طوری که همه ی دست نیافتنی ها به واقعیت تبدیل بشه.

این آهنگ سیاوش قمیشی خیلی با حرفایی که زدم مطابقت داره به همین علت منم اونو واستون گذاشتم این پایین .هر کسی این آهنگو گوش نکرده توصیه می کنم که این کارو بکنه خیلی باحاله (از نظر من) . از آلبوم جدیدشه به نام بوسه ی باد .فکر کنم اسم آهنگش هست : تصور کن

این عکسم تقدیم می کنم به ممد عزیزم

سلطان بانو

فکرشو بکن

By سلطان بانو on November 26, 2005 5:59 AM

گاهی اوقات تو شرایطی هستیم که فکر می کنیم همه چیز بر علیه ماست , فکر می کنیم هیچ راه نجاتی برای ما نیست و این احساس که باید با این شرایط کنار بیایم ما رو آزار میده .خیلی خوبه اگه آدم تو همچین شراطی چشماشو ببنده و فقط به چیزای خوب فکر کنه .اون موقه حتی گذروندن سخت ترین سختی ها هم آسون میشه. یه جایی خوندم که آدم می تونه حتی با افکار و رویاهای دست نیافتنی آیندشو تغییر بده به طوری که همه ی دست نیافتنی ها به واقعیت تبدیل بشه.

این آهنگ سیاوش قمیشی خیلی با حرفایی که زدم مطابقت داره به همین علت منم اونو واستون گذاشتم این پایین .هر کسی این آهنگو گوش نکرده توصیه می کنم که این کارو بکنه خیلی باحاله (از نظر من) . از آلبوم جدیدشه به نام بوسه ی باد .فکر کنم اسم آهنگش هست : تصور کن

این عکسم تقدیم می کنم به ممد عزیزم

سلطان بانو

عشقولانه زندگی کنیم

By سلطان بانو on November 14, 2005 10:07 PM

به ممد قول دادم امروز آپ کنم .اگه بدونین امروز چه روزی داشتم خودم موندم تا حالا چطور مخم سالم مونده .زیاد نمی خوام بگم امروز چیکار کردم چون میدونم شما هم دل خوشی از این حرفا ندارین.فقط همین و بگم که از صبح ساعت چهار داشتم درس می خوندم بعدم رفتم کلاس و ...

آخه یه کار بدی کردم هنوزم به ممد نگفتم . اون روز که باید امتحانم و می خوندم (امتحان میان ترم) نشستم و قالب این وبلاگ و طراحی کردم اما نمی دونین چه کیفی داره آدم واسه ی عشقش یه کاری بکنه و بعد سورپرایزش کنه.از من به شما نصیحت اگه تا حالا هیچ کار عشقولانه ای توی زندگیتون انجام ندادین حتما هر چه سریعتر دست به کار بشین که اگه این کار و نکنین نصفه عمرتون تباهه.

آقایون که می دونم تو این مورد کم نمییارن و خودشون همیشه دست به کارن اگه مشکلی هم هست به خاله سوسکه مراجعه کنین که سرش درد میکنه واسه این حرفا . خانومای عزیز , خوب یه خورده تو این موارد حساسن اما بازم زحمت می افته گردن آقایون که کمی باید ناز بخرن ( اونم با چه قیمتی ).همیشه دقت کنین چه کسی رو انتخاب می کنین .کسی رو انتخاب کنین که ارزش عشق شما رو داشته باشه.به این چیزای الکی مثل ظاهر و کلاس و تیپ هم توجه نکنین .این چیزا واسه آدم عشق (نون و آب) نمیشه.دیگه نصیحت کافیه

یه دستت درد نکنه ی حسابی واسه اونایی که توی جشن ما شرکت کردن . من و ممد و شرمنده کردین .قربون صفای همتون .قربون هر چی بچه ایرانیه باحاله .لینکاتونم گذاشتیم حالا اگه کسی ما رو اد کرده و ما اونو از قلم انداختیم یه تذکری بده که از خجالتش در بیایم.

در مورد لوگو باید یه چیزایی بگم . من و ممد با همدیگه توافق کردیم که بیخیال لوگو بشیم همش درد سره ( اول دادنش بعد هم گرفتنش) از همه مهمتر حجم وبلاگ رو بالا میبره .از اونجایی که هدفمون این بوده که یه وبلاگ سبک بسازیم که مردم مشکل رفت و آمد نداشته باشن پس بازم بیخیال لوگو.

جواب کامنت های شما دوستای عزیز رو هم توی همون قسمت کامنت ها میدیم .اگه سوالی یا حرف و حدیثی داشتین بگین و بعد بازم یه سری به کامنت ها بزنین من و ممد سعی می کنیم زود زود براتون جواب بنویسیم.

آقا ممد گفتن اسم مستعار سلطان بانو واسه من خیلی خوبه .نظر شما چیه ؟ ما که گفتیم چشم.من که مخلص آقا ممد و اون اخلاق ورزشکاریشم

نویسنده : سلطان بانو

Daily writing

    روزنوشت
    فید روز نوشت  
    Thursday August 19, 2010
    ضد ارزش از نظر من

    میخوام از این به بعد گاهی روزنوشتم و با چیزایی که فکر میکنم ضد ارزشه مخلوط کنم.

    گاهی بعضی چیزها تو جامعه, کوچه و خیابون و خانواده ها میبینم که خیلی اذیتم میکنه.به نظرمن بهترین روش تخلیه خودم همین نوشتنه.
    اینجور چیزها رو نمیشه هیج جا گفت یا به کسی تذکر داد.شایدم اون موضوع فقط از نظر من ضد ارزشه و وطرف مقابل اونطور فکر نمیکنه.به هر حال من مینویسم.

    +      نویسنده : سلطان بانو
    0 نظر