۲۴ مرداد ۱۳۸۷

زورگیری گربه ها

 امسال تابستون به خاطر شرایطی که داشتم می بایست در هفته چند روز در یکی از دانشگاه های استان اصفهان فعالیت می کردم . تایمم طوری بود که مجبور میشدم در محوطه ی دانشگاه ناهار بخورم البته ناهار که نمیشه گفت چند لقمه ی سرپایی برای رفع گرسنگی.فضای سبز با طراوتی بود و خلوت به هر حال تابستونها اون محوطه از هر جای دانشگاه خلوت تر بود و بخصوص صدای زنگ هیچ موبایلی به گوش نمیرسید چون در اون قسمت موبایلها هم آنتن نمیدادند . فقط گاهی صدای جیغ عجیبی به گوش میرسید که تعجب برانگیز بود.به هر حال من از سر اجبار اونجا روی چمن یا نیمکت ها می نشستم تا غذا بخورم. روز اول بعد از یک روز سخت کاری غافل از همه جا داشتم منظره ی سبز رو به رو رو نگاه میکردم و گاهی گازی به لقمه ای که دستم بود میزدم ناگهان حضور سیاه رنگی رو حس کردم که به طرفم می اومد.

دیدم یک گربه ی سیاه سفیده که به طرفم میاد من هیچ عکس العملی نشون ندادم چون میدونم تو این مواقع گربه ها اگه احساس خطر بکنند دم و بدنشون و به بالا میدن و حالت تدافعی میگیرند.اما این گربه بیخیال تر از این حرفها بود کم کم نزیکتر شد به حدی که نیم متر بیشتر با من فاصله نداشت و در نهایت کنار من لم داد و فقط به صورتم نگاه میکرد هرچقدر هم سعی میکردم اونو دور کنم هیچ فایده ای نداشت.کم کم سر و کله ی یک گربه ی دیگه هم پیدا شد.آخرش اینکه اونها منو مجبور کردن پاشم برم روی نیمکت بشینم. اونها هم دنبالم اومدند و بعد از گذشتن زمانی شروع به جیغ زدن کردند. وای خدای من این گربه ها چشونه من که تا به حال همچین چیزی ندیده بود.در این چند روز چیزایی متوجه شدم. این گربه ها به غذا خوردن از دست آدم ها عادت کرده بودند و توقع داشتند هرکسی که اونجا میاد حتما بهشون غذا بده.اول به دهنت نگاه میکردن اگر متوجه میشدند داری غذا میخوری اونجا می نشستند تا بالاخره بهشون چیزی بدی و اگه این کارو نمیکردی شروع به جیغ زدن میکردن.خلاصه اینکه یا به زور غذا میگرفتن یا اینکه تو رو میترسوندند. من شده بودم موش اونها هم گربه و هر روز سر ناهار خوردن فلاکت داشتم.چند تا عکس ازشون گرفتم که اگه روی عکسها کلیک کنید میتونین بزرگ شدشو ببینید. این یکی عکس خیلی جالبه نگاه کنید چون نمیتونست بیاد روی نیمکت اومده بود زیر نیمکت که به من نزدیکتر باشه دمش پیداست.

۳ مرداد ۱۳۸۷

رد پا

 

دیروز اتفاقی افتاد که منو تکون داد.در واقع چیزی خوندم که تکون خوردم.اون از قسمت حوادث روزنامه نبود.اخبار جنجالی و دروغی تلویزیون هم نبود, یک واقعیت بود اونم از قلم دوستی که حرفش برام از سند معتبرتره.ماجرا از جایی شروع میشه که الهام خانوم از خدا عیدی خواست اونم توی وبلاگش یعنی درخواست عیدی و تو وبلاگش تایپ کرد برای خدا.الهام خانوم یا همون بانوی زمستان یک آدم خاصه, من اینطور فکر میکنم.اون خیلی قوییه.خیلی مطالعه میکنه و تجربه ی زیادی داره شاید این به خاطر شغلش باشه آخه ایشون وکیل هم هستند.متن اون درخواست عیدی اینجاست بخونین کوتاهه و خیلی خیلی پرمعنا.خلاصه اینکه بعد از نامه به خدا یعنی درست فردای اونروز یه اتفاق خاص میافته ,چیزی که هر روز اتفاق نمی افته, چیزی که در زندگی یک وکیل ممکنه بازم خاص به نظر بیاد,از یه جنبه ی دیگه در زندگی یک زن هم خیلی تکان دهندست.تصور بکنید صبح با امید بیدار شدین دارین مثل همیشه میرین سر کار که یهو خودتونو تو جوب آب میبینین و بعد تازه می فهمین کیفتون و زدن.تموم شدو رفت.شرح دزدی که خیلی هم بانمک نوشته شده به قلم الهام خانوم و اینجا بخونین.راستش چند وقتی بود که ردپای خدا رو اینطور ندیده بودم.درواقع عشق شو اینطوری یا نظرشو اینطور صریح و واضح.اینکه این واقعا جواب نامه ی الهام خانوم از طرف خدا بوده یا اینکه این چطور عیدی بوده با این درد و رنج و ... به نظرم بستگی به طرز برداشت شما داره.خیلی دلم میخواد از دریچه ی چشم شما به این اتفاق نگاه کنم تا بیشتر بفهمم.میشه شما هم اونو نگاه کنین؟

۹ اسفند ۱۳۸۶

بهترین خاله ی وبلاگ نویس جهان

بهترین خاطراتی که از دوران وبلاگ نویسیم دارم بر میگرده به دو سال پیش وقتی که ما تازه این وبلاگ و شروع کرده بودیم و خاله سوسکه ی عزیزم حدود یکسالی بود که وبلاگ قبلیش رو می نوشت .یادمه وبلاگ پر رفت و آمد و پر طرفداری داشت به طوری که خودش به تنهایی با نوشتن یک پیام در وبلاگش میتونست کل وبلاگستان و با خودش همراه کنه. انقدر بامزه و جالب مینوشت که موقع پینگ وبلاگش نمیشد طاقت بیاری و سریع روی لینک کلیک میکردیم.خود وبلاگ یه طرف کامنت ها خودش کلی برو بیا داشت.اونجا کلی با هم شوخی و دعوا و کل کل داشتیم.کلی جمعمون جمع و بود و با هم مچ بودیم.خاله سوسکه یه آدم مهربون و بی ریاست که هیچ حرفی تو دلش نمیمونه ,شاد و سرزنده, رک و رمانتیک و در نهایت یک مادر. دوستای قدیمی میدونن که اون کیه ( اونایی که سه چهار سال پیش وبلاگ مینوشتن) .اونجور که من بعدها فهمیدم یه خاله زنک با عوام فریبی های مذهبیش در اون زمان باعث شد که خاله وبلاگشو با تمام آرشیوش حذف کنه ( حیف که خاله به من نگفته بود و الا میدونستم چیکار کنم) .

از نظر من هر چی بوده گذشته و حالا این مهمه که خاله دوباره شروع کرده مثل سابق با همون قدرت و در این آدرس . امیدوارم که موفق باشی عزیز دلم.

۱۱ بهمن ۱۳۸۶

در توهم استفاده

نمیدونم این چه حسیه , وقتی یه چیزی رو یه جایی ممنوع میکنن گریبان منو میگیره. استفاده از موبایل این روزا خیلی از جاها ممنوع شده. در واقع میشه گفت واسه چند تا خاصیت و امکانات جدید در گوشی های جدید آقایون ترس برشون داشت یا بهتر بگم مردم ترس برشون داشت.آخه میدونین چیه ما ایرانیا یه خاصیتی داریم اونم اینکه همین که یه چیز جدید دستمون میرسه اولین چیزی که به مغزمون میرسه سواستفاده از اونه. این حس جوگیری در استفاده از وسایل بماند , یک سری عقاید کهنه و زنگ زده ی قدیمی روی همه چیزو سفید میکنه.نمیدونم درک میکنین چی میگم.می دونین که گوشی های موبایل امروزه یک سیستم همه فن حریف هستند.عکس برداری , فیلم برداری, پخش صوت و تصویر فضای زیاد برای انتقال و نگهداری اطلاعات از کارهای پیش پا افتاده ی گوشی های امروزیند.مسلمه که از هر چیزی هم میشه خوب استفاده کرد هم بد.حتی از پاک ترین و بهترین وسایل هم میشه بدترین و نادرست ترین استفاده رو کرد. تا کی میخوایم روی یک عقیده ی نادرست پافشاری کنیم, نمیدونم. طرف را افتاده از چند تا دختر توی خیابون عکس و فیلم گرفته.بعد کلی های و هوی که من از فلانیا عکس و فیلم گرفتم بعدم با کمال افتخار میذاره توی وبلاگش و ... بعد که میری عکسا رو میبینی کلی ته دلت بهش میخندی آخه خوب چیزی نیست چند تا دختر با روسری و مانتو.خوب این ظاهر عمومیشونه.یعنی چیزی که همه می بینن.از اون طرف پدر مادرای همین دخترا اگه اون عکسا رو ببینن فکر میکنن دخترشون جنایتکاره.آخه باباجون بچه بیچاره چه گناهی کرده همینطور که داشته قدم میزده یکی ازش عکس گرفته. اونم که نه بی حجاب بوده نه کار خاصی میکرده.این فقط یک نمونشه. من موندم عکس خانوما چه چیز گنده اییه که همه روش حساسن.خوب اونم یه آدمه با حجاب باشه چه اشکالی داره.صدا و تصویر و صوت یک خانوم اگه کار خلافی نکنه چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟؟ ( حالا اگه توی 300 تا سایت هم پخش بشه) فقط میخواستم بگم دنیای رشد و تکامل بشری دنیای قایم موشک بازی و قایم کردن همه چیز زیر صد خروار چادر نیست. واقعا بعضی چیزا اجتناب ناپذیره. یه کم باید ظرفیت خودمون رو افزایش بدیم. پس فردا ممکنه دوربین های اختراع بشه که عین اشانتیون روی خریدامون بهمون بدن با کیفیت بالا آیا اون موقع میشه بازم متعصب بود اگرم بخوای نمی تونی. فیلم و عکس فقط یک نمونه ست.کی میدونه فردا چی اختراع میشه.

پ. ن : در مورد اون بازی بعدا پست میذارم.قابل توجه مشتاقان.

۱۷ دی ۱۳۸۶

ببین باز می بارد آرام برف

برف ..برف ..برف .بالاخره اصفهان هم برف اومد .هوووورا .آخ چقدر دلم هوس برف کرده بود .هر چند میدونم فردا که از خونه میخوام بیرون برم خودمو لعنت میکنم.آخه انقدر از سُر خوردن میترسم که عین حلزون راه میرم و خدا نکنه سوژه ی کسی بشم کلی بهم میخنده. خوبه اونایی که تو برف بی توجه و با کفش نامناسب راه میرن نگاهی بندازن به آمار دست و پاهای شکسته در سالهای قبل .اون موقع از منم آرومتر راه میرین .بخصوص الان که فصل امتحاناته بهتره دانشجویان عزیز و محترم مواظب دست و پا و سایر اعضا باشن. میدونین تو این هوا چی میچسبه ( تو کامنتا بنویسین شما چی فکر میکنین ) از نظر من : آدم بیکار باشه یعنی بیکاره بیکار.هیچ دغدغه ای هم نداشته باشه .صبح که چشماشو باز میکنه با چند جفت دستکش بپره وسط حیاط ( حالا هر جایی که انبوهی از برف باشه) بعد یه آدم برفی درست کنه اونم این هوااا ( اینم دست جمعیش بیشتر میچسبه مثلا همراه با همسر , دوست, آشنا ,خواهر, برادر خلاصه کسی که باهاش راحتین) بعد یه هویج بزنه رو کله ی گردش چند تا زغال هم جای دکمه های کتش دو تا تربچه جای چشماش.هیی شال گردن یادت نره. آخر سر با دستای یخ زده برین توی خونه و صبحانه همراه با شیر کاکائوی داغ.بعد صبونه, گوله برف بازی. اونم تا خوده خوده ظهر.ناهار :آش رشته دست جمعی همراه با ریز و درشتای خانواده.عصر هم بعد از چند ساعت خواب یک پیاده روی رمانتیک ( همراه با همسر ...) در نزدیکترین پارک ممکن. حالا دیگه شب شده. بخار گرم از دودکش همه ی خونه ها آروم آرو بالا میره و مردم کنار بخاریهای گرمشون لم دادن و عینهو دوم خاطره تعریف میکنن و البته خالی بندی های اعجاب آور!

۴ دی ۱۳۸۶

ماجراهای من و سرما

 

عجب هوای نامردی شده...!!!تازه الان می فهمم این شاملوی مادر مرده( منظور خدا بیامرزه) چی کشیده که گفته هوا بس ناجوانمردانه سرد است.... . لامصب تا مغز اونجای آدم رو میسوزونه(استخون رو عرض می کنم) و دود از همه ی سوراخای آدم میزنه بیرون( همون بخار دیگه... ای بابا..!!!!!!) ... تصورش رو بکن شاملو با یه رکابی و شلوار گشاد راه راه !! اونم چی؟ لچ آب ( روایتی هست که می گه خانومش از خونه انداختتش بیرون) کنار کوچه داره می لرزه و شعر می گه...!!!!( بابا چه حالی داری تو..!!!) ... .
آخ چه دل آدم تو این هوا پر می کشه تو چاله ی خاطراتش و دست می کنه از اون ته مها یه چند تا خاطره ی بکر و گرم و با صفا از چالوس و نمک آبرود و عباس آباد و متل قو می کشه بیرون اونم چه مدلیش؟؟؟ با رکابی و شلوارک وسط کوچه پس کوچه های با صفاش ...اونم کی؟؟؟ نصف شب ... اونم با چه حالی؟؟؟ بزنی زیر آواز و با چند تا تصنیف آبگوشتی با حال و داش مشتی از داریوش رفیعی ..." گلنار... کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار..."  تموم حال دنیا رو بریزی وسط جیگرت... هیشگیم کاری به کارت نداشته باشه... هوا هم مرد مرد...!!!!...!!!

۳۰ آذر ۱۳۸۶

شب قشنگ زمستونی

به به به یه شب بلند زمستونی. سوز و سرمای برفی,آجیل و میوه های آبدار و خوش بر و رو .دلای نزدیک بهم از عشق.آهنگای سنتی و بوی هندونه که تموم خونه و آشپزخونه و رو پر کرده.صدای گر گر آتیش توی شومینه.صدای سرفه های آقاجون از اون اتاق که داره خودشو واسه حافظ خونی آماده میکنه. اینا همش واسه من و ممد رنگ یلدا (چله) داره.یلدای همتون مبارک .خوب بخورین و خوب بخندین که از این شبای قشنگ کم پبدا میشه.شنیدم تهران برف اومده بابا ایوالا بازم دل شما تهرانیا. اصفهان که هنوز خبری نشده. میترسم امسال خشکسالی بشه.همش تقصیر این پیرمرد, پیرزناست .بیخود نمیگم که یه ذره صبر کنید.چند روز پیش رفته بودم کتابفروشی, فروشندش یه پیرمرده ,داشت به یه دختر خانوم میگفت الحمدلله که امروز نه برف اومد نه بارون و نه باد راحت اومدیم و رفتیم !!! یادمه مادربزگ خدا بیامرزم هم اگه بارون و برف میومد کلی شاکی میشدو فقط آرزوی روز آفتابی میکرد. خوب ما هم بالاخره پیر میشیم و عبور و مرور برامون سخت میشه اما تو رو خدا بیاین روزای بارونی و برفی بشینیم توی خونه هامون و هی دعای خشکسالی نکنیم .

امروز عیده.عید قربان همیشه منو یاد ابراهیم میندازه .مرد بزرگ و پیامبر خدا .ایستاده در برابر ظلم تا پای جان.عیدتون مبارک.

توصیه های ایمنی : عزیزم مگه مجبوری انقد بخوری که عیدت عزا بشه حالا درسته شب چلست اما دلیل نمیشه که خودتو بترکونی اونم خونه فامیل که اصلا آبرو حیثیت خانواده رو ببری.آفرین از همه چیز یه کم بخور تا ظرفیتت تکمیل بشه.

پ ن : این نوشته ی خانوم کوچولو قوانین خوبی در مورد اینترنت رو تذکر داده که فکر کنم خوندنش خالی از لطف نباشه.

پ ن دو : داداش سهیل به مناسبت شب یلدا مراسم حافظ خونی دارن که میتونین از طریق این لینک برین و شرکت کنین.

۸ آذر ۱۳۸۶

شرلوک هلمز

سلام چطورین ؟ خوبین ؟ ای بابا حالا انگار هزار ساله ما رو ندیدین انقدر روبوسی نوبره والااا.راستش میخواستم چند تا نکته ی تاریک و روشن کنم .اولی مشکل سایت پرشین گیگ هست .اونطور که متوجه شدم اخیرا مشکلات کوچکی در مورد لود فایل ها داره .کسی هم مطلبی در این موارد ننوشته. توجه داشته باشین سایت پرشین یک سایت بسیار بزرگ و دارای یک سرور قوی هست و مطمئن ترین هاست رایگان ایرانی.هر گونه تغییرات در این سایت زمان زیادی میبره و ممکنه چند ماه طول بکشه.قبلا هم این اتفاق افتاده بود .اگه یادتون باشه یک سری تغییرات ظاهری میخواستن در سایت ایجاد کنن که مشکلاتی ایجاد کرده بود تقریبا مثل مشکلات حالا. اما بعد از مدتی کاملا برطرف شد چون کار بر روی سایت به اتمام رسیده بود.احتمالا در زمان حاضر هم مدیران این سایت در حالا تغیرات مفیدی هستند که مشکلات اندکی ایجاد کرده که به زودی برطرف میشه پس کمی دندون روی جیگر مبارک بگذارید.حالا کمی در مورد اون مشکلات کوچک .مثلا اینکه از عکس ها و فایل های آپلود شده روی سرور پرشین بعضی باز میشه و بعضی ارور میده.در واقع این همون مشکل عمده هست .اما راه حل .البته نمیشه گفت راه حل صد در صد من پشنهاد میدم از دامنه ی .ir پرشین گیگ استفاده کنید یعنی هر جا که از آدرس پرشین گیگتون استفاده کردین حالا چه در قالب و چه عکس و فایل ها .com  رو به  .ir  تبدیل کنید .بازم میگم که این مشکل رو تا حدودی حل میکنه چون این دامنه ی پرشین گیگ ترافیک کمتری داره کمک میکنه فایل ها بهتر باز بشن.( ممنون از فرزانه ی عزیزم که این راه حل رو تذکر داد).

مدتی بود که خانومی آماتور از طرح بعضی از قالب های من و ممد و تعدادی طراح دیگه کپی میکرد .کپی که نمیشه گفت چون کپی مطابق اصل و حرفه ای انجام میشه این کار در واقع میشه گفت نوعی تقلید  ناشیانه بود.از اونجا که این قالبها از حفاظت قانونی برخوردار بودند با مشورتی که با وکیلم داشتم تصمیم گرفتیم این کار رو مورد پیگرد قانونی قرار بدیم. آی پی مورد نظر پیگری شد و و اطلاعات لازم در مورد اون خانم بدست اومد .البته به صورت کاملا قانونی. اون چیزایی هم که بدست اومد خیلی جالب و تا حدودی باورنکردنی و خیلی هم خنده دار بود .به پیشنهاد وکیلم از پیگری شکایت انصراف دادم.چون چیزایی در مورد اون فرد متوجه شدم که بسیار برام خنده دار بود و اون فرد انقدر در نظرم حقیر و کوچیک اومد که دیدم حتی ارزش شکلایت خشک و خالی رو هم نداره. البته ظاهر حقیقی اون فرد  در دنیای واقعی و انواع و اقسام چاخان هاش در اوناع و اقسام وبلاگ برام رو شد ( تا حدودی هم در دنیای واقعی کاراگاه بازی کردم که نتایج بیسار بیسار جالبی بدست اومد).همه ی وبلاگهاش همه ی شخصیت هایی که برای خودش خلق کرده ,همه ی حرف های ضد و نقیضش و همه ی ننه من قریبم بازیاش .و اینم فهمیدم که واقعا در دنیای اینترنت چقدر آدم بیمار و روانی پیدا میشن. 

۲۱ شهریور ۱۳۸۶

نوشته ای از سر جوگیری

امشب باز از اون شباست که این دل من توی جاش بند نمیشه و هی همینجووور هیجان ازش فوران میکنه. وای خدا جونم الههی دورت بگردم که انقد خوبی . وقتی ماه رمضون میخواد شروع بشه من همینطوری میشم.دل تو دلم بند نیست البته امسال یه هیجان به طور همزمان اضافه شده .اگه بگم نمیخندین ؟ با اینکه من چندین سال از کلاس اولی بودنم میگذره اما هنوزم که هنوزه هر سال وقتی میخواد اول مهر بشه دلم قیلی ویلی میشه.دلم مداد و پاکن و دفتر نو میخواد.یه مانتوی تمیز اتو کشیده که هنوز بوی رنگ میده.یه کیف که اونم هنوز بوی چرم میده. دوست دارم پاکنم از هر سال بزرگتر و رنگ وارنگتر باشه.دلم میخواد دوباره یه بسته گچ بخرم و وقتی خانوم معلمم از کلاس میره بیرون تموم تخته سیاه و نقاشی بکشم.حتی دلم قاضی نون پنیر مادر و میخواد که همیشه به زور میذاشت توی کیفم.هوا یه کوچولو خنک شده دم دمای صبح که انگار خوده پاییزه .دو تا نفس عمیییییق بکش اونوقت میفهمی چی میگم.

وای بذار چشمامو ببندم و هر کلمه ای که میاد تو ذهنم و تایپ کنم.صبح زود ( صبح که نمیشه گفت , سحر) ساعت زنگ میزنه .خوابی حال بیدار شدن و نداری .مادر پا میشه.کتری و پر آب میکنه و کم کمک چایی رو دم میکنه .بعد بابا میاد و بیدارت میکنه .مگه نمیخوای روزه بگیری ؟؟ با چشمای پر خواب میری سحری بخوری که یکدفعه همه رو میبینی : آبجی , مامان , بابا و داداش.کم کم پلکات از هم باز میشه و به زور چند تا لقمه میچپونی تو دهنت.هول هولکی آب میخوری و مسواک میزنی و صدای موذن.. یه نفس عمیق .اذان و گفتن.سفره ی افطار که دیگه نگو .چشات همش چهار تا میبینه و از گشنگی دیگه نمیخوای حتی لبات و بجنبونی.با اینکه از صبح تا حالا هی به خودت وعده ی این غذا و اون غذا رو میدادی وقتی اذان میگن دلت هیچ چیز نمیخواد جز اینکه یه لحظه از سر خدایی بهت نگاه کنه و بگه نگا کنین این همون بنده ی آتیشپاره ی منه ...

۸ شهریور ۱۳۸۶

چوب خدا

از همون اول خودشو یه جورایی توی سِپ... و بـَس...جا کرده بود.از همین طریق توی این چند سال کلی مال و منال بدست آورده بود. یه جورایی چند تاچند تا ماشین میخرید اونم از اوناش.خونه ی آنچنانی .یه سوپری بالای شهر.از یه طرف راننده تاکسی هم بود! از طرف دیگه میگفت استعفا دادم.خلاصه ما که نفهمیدیم چیکاره بود.فقط میفهمیدیم هر روز پولدارتر میشه .البته سن و سالی نداره,40 چهل و پنج سال.بچه هاش خیلی براش عزیزن اینم که میدونین خصیصه ی آدماست.همه چیز واسه بچه هاش فراهمه .از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.یکی از دختراش یه موبایلی داشت ...با انگشتات بازی میکرد.بیچاره بلد نبود چطوری باهاش کار کنه از بس دم و دستگاه داشت .اومده بود خونه ی ما یادش بدم. خیلی سخته یه عمر واسه پول هر کاری بکنی ( هر کاری) و بعد که بدستش آوردی دیگه نتونی ازش استفاده کنی.خیلی سخته .فکرشو بکن..دخترت یه بیماری روانی بیاد سراغش که راه علاجی هم نداره.هر چند وقت یه بار شبها مجبور بشی اونو به زور ببری توی بیمارستان قسمت بیماران روان و اعصاب بستری کنی تا آخر شب به قرص و دوا ببندیش تا یه کم آروم شه و بعد سلانه سلانه و نگران برای دفعه ی بعد برگردی خونه.این کارو مجبوری واسه جیگر گوشت بکنی کسی که یه عمر سالم بوده و یهو اینطور شده.