" /> : روزنوشت

By سلطان بانو on December 12, 2006 10:15 PM

دلم میخواد این چیزایی رو که میگم از ته قلبت تصور کنی و ببینی دست آخر به چه نتیجه ای میرسی.یک روز طبق معمول از خواب بیدار میشی و کارای تکراریه هر روزتو انجام میدی. در اولین ساعات همون روز یه اتفاقی میافته که تو رو بهت زده می کنه .این اتفاق دقیقا به تو مربوطه و شخص شخیص تو رو زیر سوال برده.یه لحظه به اون خبر در حالی که دهانت باز مونده فکر میکنی.بعد به این نتیجه میرسی که با این اتفاق دیگه واقعا زندگی تو زیر سوال رفته یعنی زحمات یه عمرت به باد رفته.دقایقی بعد به این نتیجه میرسی که آیندت هم سیاه شده و دیگه هیچ راهی نداری.تا شب همینطور فکر میکنی که داری کابوس می بینی و ..و هر لحظه ممکنه از خواب بیدار بشی اما با کمال ناباوری میبینی نه واقعیت داره.بعد سعی میکنی به خودت بقبولونی که این مشکل هم راه حلی داره .حتما میتونی اینو هم یه جوری بپیچونی.راههای مختلف و تو ذهنت طی میکنی اما هر بار به بن بست برخورد میکنی. چقدر عجیب این اولین باره که این اتفاق افتاده و تو نمیدونی برای مشکلی که هیچ راه حلی نداره و داره زندگیت و زیر سوال میبره چی کار کنی.دو سه روز تو حالت بهت و نگرانی باقی میمونی.کم کم این مشکل برات تهوع آور میشه طوری که دیگه دلت نمیخواد بهش فکر کنی .اما مسئله اینجاست که این مشکل با زندگی آینده و گذشتت گره خورده.روزا هزار بار از خودت میپرسی چیکار کنم؟ همه ی افراد خانواده یه راهی بهت پیشنهاد میدن اما تو نه طاقت از نو شروع کردن و داری نه امتحان راههای نرفته رو.عمری که گذشت و اینطوری به هدر رفت چی میشه؟ بعد از چند هفته افسرده , نگران , پریشون و رنگ پریده ای.فکر میکنی اگه بازم از نو شروع کنی کی ضمانت میکنه که بازم این اتفاق نافته.دلت میخواد یه جوری از مهلکه فرار کنی اما تنها راه فرار از مشکلت نبودن خودته !!!! آیا باید خودتو نابود کنی؟

نظر شما در ارتباط با این مطلب چیست؟

برای نگارش میتوانید از کدهای HTML استفاده کنید