پدرم وقتی که ... ساله بودم
By on March 11, 2007 10:39 PM

۴ ساله: بابا هرکاری میتونه انجام بده.
۵ ساله: بابام خیلی چیزها میدونه.
۶ ساله: بابام از بابای تو باهوشتره.
۸ ساله: بابام هرچیزی رو دقیقا نمیدونه.
۱۰ ساله: در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئنا متفاوت بود.
۱۲ ساله: خوب٬ طبیعی است پدر در آن مورد چیزی نمی دونه٬ اون برای به خاطر آوردن کودکی اش خیلی پیر است.
۱۴ ساله: به پدر خیلی توجه نکن٬ اون خیلی قدیمی فکر می کنه
۲۰ ساله: آه خدای من! اون از جریان روز خیلی پرته.
۲۵ ساله: پدر کمی درباره ی اون اطلاع داره. باید اینطوری باشه چون اون خیلی با تجربه اس
۴۰ ساله: متعجبم که پدر چطور اون جریانو حل کرد. اون خیلی عاقل و دانا بود و دنیایی تجربه داشت.
۵۰ سالگی: اگه پدر اینجا بود همه چیزو در اختیار اون میذاشتم و در اینباره با اون مشورت میکردم. خیلی بد شد که نفهمیدم اون چقدر فهمیده بود. میتونستم خیلی چیزا ازش یاد بگیرم.
یعنی قابل باوره که کسی تو بیست و پنج سالگی به این باور برسه؟؟!! کاشکی بود..!!!