" /> روزی, روزگاری , شهری : روزنوشت

روزی, روزگاری , شهری

By سلطان بانو on August 21, 2007 2:06 PM

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.زیر آسمون آبی یه شهر بود که نه کوچیک بود و نه بزرگ.مردم شهر از دو دسته تجاوز نمیکردند, عاقبتشون هم همیشه یه چیز بود . دسته اول همیشه خلاق بودند.همیشه فکرای نو  توی ذهنشون جرقه میزد.با فکرشون به زندگیشون رنگ میدادند.هیچ لحظه ای از زندگیشون مثل لحظه ی قبل نبود.به چیزای کوچیک توجه میکردن و با همون نقاط ریز به موفقیت های بزرگ میرسیدند, خوب زندگی میکردند و از فکر خوبشون سود خوبی هم  بدست می آوردند.این کارو به بچه هاشون یاد میدادن و از اونا میخواستن که همینطور زندگی کنند.دسته ی دوم: این دسته همیشه فکر میکردن که دسته ی اول جزو از ما بهترون هستند.همیشه در حال کینه توزی و حسادت نسبت به گروه اول بودن.هیچوقت زحمت فکر کردن به خودشون نمیدادن و فکر میکردن اگر همون کارهایی رو که گروه اول انجام دادن و انجام بدن به همون موفقیت میرسند.اونا سعی میکردن همه ی خلاقیت های گروه اول رو رو نوشت کنن.همه چیز و کپی میکردن و وقتی با شکست رو به رو میشدند هرگز حاضر نبودن قبول کنن که طرز فکرشون اشتباهشه و باز به کار رو نوشت ادامه میدادن.اونا گاهی موفقیت های کوچیکی بدست می آوردن اما هیچ وقت موفقیتشون و سودشون مثل گروه اول نبود.اونا با اشتیاق تجربه ی اشتباهشون رو در اختیار بچه هاشون میذاشتن و بچه ها هم دقیقا همون اشتباهات و تکرار میکردند.

نظر شما در ارتباط با این مطلب چیست؟

برای نگارش میتوانید از کدهای HTML استفاده کنید

4 نظر