چوب خدا
By on August 30, 2007 12:55 AM

از همون اول خودشو یه جورایی توی سِپ... و بـَس...جا کرده بود.از همین طریق توی این چند سال کلی مال و منال بدست آورده بود. یه جورایی چند تاچند تا ماشین میخرید اونم از اوناش.خونه ی آنچنانی .یه سوپری بالای شهر.از یه طرف راننده تاکسی هم بود! از طرف دیگه میگفت استعفا دادم.خلاصه ما که نفهمیدیم چیکاره بود.فقط میفهمیدیم هر روز پولدارتر میشه .البته سن و سالی نداره,40 چهل و پنج سال.بچه هاش خیلی براش عزیزن اینم که میدونین خصیصه ی آدماست.همه چیز واسه بچه هاش فراهمه .از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.یکی از دختراش یه موبایلی داشت ...با انگشتات بازی میکرد.بیچاره بلد نبود چطوری باهاش کار کنه از بس دم و دستگاه داشت .اومده بود خونه ی ما یادش بدم. خیلی سخته یه عمر واسه پول هر کاری بکنی ( هر کاری) و بعد که بدستش آوردی دیگه نتونی ازش استفاده کنی.خیلی سخته .فکرشو بکن..دخترت یه بیماری روانی بیاد سراغش که راه علاجی هم نداره.هر چند وقت یه بار شبها مجبور بشی اونو به زور ببری توی بیمارستان قسمت بیماران روان و اعصاب بستری کنی تا آخر شب به قرص و دوا ببندیش تا یه کم آروم شه و بعد سلانه سلانه و نگران برای دفعه ی بعد برگردی خونه.این کارو مجبوری واسه جیگر گوشت بکنی کسی که یه عمر سالم بوده و یهو اینطور شده.
:22: يعنی شما معتقدی لياقتشو نداشته؟!