ماجراهای من و سرما
By on December 25, 2007 11:55 PM

آخ چه دل آدم تو این هوا پر می کشه تو چاله ی خاطراتش و دست می کنه از اون ته مها یه چند تا خاطره ی بکر و گرم و با صفا از چالوس و نمک آبرود و عباس آباد و متل قو می کشه بیرون اونم چه مدلیش؟؟؟ با رکابی و شلوارک وسط کوچه پس کوچه های با صفاش ...اونم کی؟؟؟ نصف شب ... اونم با چه حالی؟؟؟ بزنی زیر آواز و با چند تا تصنیف آبگوشتی با حال و داش مشتی از داریوش رفیعی ..." گلنار... کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار..." تموم حال دنیا رو بریزی وسط جیگرت... هیشگیم کاری به کارت نداشته باشه... هوا هم مرد مرد...!!!!...!!!
الله اکبر :23:
اينجاست که ميگن شبا زود بخواب که شاملوی بدبخت و از گور نکشی بيرون و ماجراهای بعدش :4: