" /> ماجراهای من و سرما : روزنوشت

ماجراهای من و سرما

By ممدرضا on December 25, 2007 11:55 PM

 

عجب هوای نامردی شده...!!!تازه الان می فهمم این شاملوی مادر مرده( منظور خدا بیامرزه) چی کشیده که گفته هوا بس ناجوانمردانه سرد است.... . لامصب تا مغز اونجای آدم رو میسوزونه(استخون رو عرض می کنم) و دود از همه ی سوراخای آدم میزنه بیرون( همون بخار دیگه... ای بابا..!!!!!!) ... تصورش رو بکن شاملو با یه رکابی و شلوار گشاد راه راه !! اونم چی؟ لچ آب ( روایتی هست که می گه خانومش از خونه انداختتش بیرون) کنار کوچه داره می لرزه و شعر می گه...!!!!( بابا چه حالی داری تو..!!!) ... .
آخ چه دل آدم تو این هوا پر می کشه تو چاله ی خاطراتش و دست می کنه از اون ته مها یه چند تا خاطره ی بکر و گرم و با صفا از چالوس و نمک آبرود و عباس آباد و متل قو می کشه بیرون اونم چه مدلیش؟؟؟ با رکابی و شلوارک وسط کوچه پس کوچه های با صفاش ...اونم کی؟؟؟ نصف شب ... اونم با چه حالی؟؟؟ بزنی زیر آواز و با چند تا تصنیف آبگوشتی با حال و داش مشتی از داریوش رفیعی ..." گلنار... کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار..."  تموم حال دنیا رو بریزی وسط جیگرت... هیشگیم کاری به کارت نداشته باشه... هوا هم مرد مرد...!!!!...!!!

نظر شما در ارتباط با این مطلب چیست؟

برای نگارش میتوانید از کدهای HTML استفاده کنید

12 نظر