
دلم میخواد این چیزایی رو که میگم از ته قلبت تصور کنی و ببینی دست آخر به چه نتیجه ای میرسی.یک روز طبق معمول از خواب بیدار میشی و کارای تکراریه هر روزتو انجام میدی. در اولین ساعات همون روز یه اتفاقی میافته که تو رو بهت زده می کنه .این اتفاق دقیقا به تو مربوطه و شخص شخیص تو رو زیر سوال برده.یه لحظه به اون خبر در حالی که دهانت باز مونده فکر میکنی.بعد به این نتیجه میرسی که با این اتفاق دیگه واقعا زندگی تو زیر سوال رفته یعنی زحمات یه عمرت به باد رفته.دقایقی بعد به این نتیجه میرسی که آیندت هم سیاه شده و دیگه هیچ راهی نداری.تا شب همینطور فکر میکنی که داری کابوس می بینی و ..و هر لحظه ممکنه از خواب بیدار بشی اما با کمال ناباوری میبینی نه واقعیت داره.بعد سعی میکنی به خودت بقبولونی که این مشکل هم راه حلی داره .حتما میتونی اینو هم یه جوری بپیچونی.راههای مختلف و تو ذهنت طی میکنی اما هر بار به بن بست برخورد میکنی. چقدر عجیب این اولین باره که این اتفاق افتاده و تو نمیدونی برای مشکلی که هیچ راه حلی نداره و داره زندگیت و زیر سوال میبره چی کار کنی.دو سه روز تو حالت بهت و نگرانی باقی میمونی.کم کم این مشکل برات تهوع آور میشه طوری که دیگه دلت نمیخواد بهش فکر کنی .اما مسئله اینجاست که این مشکل با زندگی آینده و گذشتت گره خورده.روزا هزار بار از خودت میپرسی چیکار کنم؟ همه ی افراد خانواده یه راهی بهت پیشنهاد میدن اما تو نه طاقت از نو شروع کردن و داری نه امتحان راههای نرفته رو.عمری که گذشت و اینطوری به هدر رفت چی میشه؟ بعد از چند هفته افسرده , نگران , پریشون و رنگ پریده ای.فکر میکنی اگه بازم از نو شروع کنی کی ضمانت میکنه که بازم این اتفاق نافته.دلت میخواد یه جوری از مهلکه فرار کنی اما تنها راه فرار از مشکلت نبودن خودته !!!! آیا باید خودتو نابود کنی؟
+

نویسنده : سلطان بانو
و اما روز دانشجو...

نه اینکه خطر در کمین دانشجو بودنمان است، که کار ما از خطر گذشته و دانشجوبودنمان را در نبودنمان معنا کرده اند .و امروز از سرِ زنده بودن دانشگاه،فریاد زنده بودن مان را بر سر آنانی خواهیم کشید که تیشه کهنه و پوسیده خویش را به ریشه های جوان اما تنومند دانشگاه فرود آورده اند.و با نگاه بر معصومیت اکبر محمدی، و با نگاه بر دشنه فرود آمده در سبزوار، و با نگاه بر جولان سفیر مرگ در دانشگاه های علم و صنعت و علامه، و با یادآوری ستاره های نشسته بر سینه دانشجویان و خطوط قرمزتر از همیشه نظام... و با یادآوری ستاره های نشسته بر سینه دانشجویان و خطوط قرمزتر از همیشه نظام با یادآوری تصفیه اساتید مستقل و زرخرید آزادی و استقلال دانشگاهیان و در آرزوی آزادی و استقلال برای دانشگاه امروز فریاد بر می آوریم که دانشگاه زنده است.
دیروز در ۱۵ آذر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج دانشجویان با تجمع خود در دانشگاه تهران حماسه ای آفریدند و ایرانی بودنمان را فریاد زدند...
بخوانید این حماسه را
+

نویسنده : سلطان بانو
کاريکاتور زيبای خفته ی ايران

اولین باری که کاریکاتور دیدم توی مجله ی بچه ها گل آقا بود. با اینکه اون زمان کوچولو بودم اما بد جوری عاشق اون مجله شده بودم. تو چند روز اولی که اون مجله رو دیدم صد بار از اول تا آخرشو تماشا کردم و میخوندم.آخی چقدر با مزه بود.چند بار دیگه هم مجله رو گرفتم و خوندم اما شیطنت های بچگی و تلویزیون مانع از این میشد که من مجله بخونم.تلویزیون (یا بهتر بگم کارتونها) نقاط مشترک زیادی با کاریکاتور داره و من از بچگی دلباخته ی این دو مورد بودم. البته با کمال خجالت باید عرض کنم هنوزم که هنوزه من کارتون زیاد میبینم.نمیدونم علتش چیه اما کارتون خیلی ساده , جالب و جذابه .سادگی در عین مفهوم و تنها مدل نمایشی توی رسانه ها که هنوز مفاهیم مهربونی و صداقت و عشق و ... قاطی پاتی نشده.هر چند اون رو هم دارن رو مخ بچه ها کار میکنن که پارازیت بندازن. وقتی بزرگتر شدم رو آوردم به گل آقای بزرگسالان , آخ آخ با اون شاغلام بامزه چه حالی میداد.خیلی وقته به علت مشغله ی زیاد از روزنامه و مجله خوندن دور افتادم و صبحانه و نهار و شامم شده اینترنت و طراحی رایانه ای.امروز با دیدن وبلاگ آقای حسین پور یک سری خاطرات برام زنده شد.
دلم واسه روزنامه نگارا و کاریکاتورویستا کبابه.از بس این بیچاره ها سانسور میشن.اما به نظرم در مورد کاریکاتور بیشتر ظلم شده.آخه وقتی آدم طرحی رو با دل و جون ایجاد میکنه دلش میخواد برخورد چند نفر دیگه رو در مقابل طرحش ببینه و تنها بیننده کارش خودش نباشه.یه جوریه مثل اینکه اثر خلق شده رو تو خودش خفه کنن.آقای حسین پور تعدادی از کاراش که اجازه ی چاپ پیدا نکرده رو گذاشته تو وبلاگش.خیلی عالی و جالبن و از همه مهمتر خنده دار.کاریکاتور خلاقیت زیادی میخواد بیشتر از یه طراحی معمولی . به سختیه نوشتن یک مطلب طنز حوصله هم میخواد.
آقا نیکان هم گه گداری کاریکاتو هاشو میذاره توی وبلاگش اونا هم خیلی بامزن و ارزش دیدن و دارن.
+

نویسنده : سلطان بانو
ازدواج کیلو چند ؟!

مهریه موضوعیست که تمام خانواده های دختر و پسردار با آن درگیرند و خیلی ها رقم بالای مهریه را نشان شخصیت یا ضریب اطمینان بیشتر زندگی دخترشان می دانند. فلذا اگر دخترشان متولد مثلا ۱۳۶۰ است٬ مهریه ناقابلش را ۱۳۶۰ سکه تمام بهار آزادی اعلام می کنند. این وسط٬ خانواده پسر هم با استناد به اینکه : ای بابا ... مهریه رو کی داده ٬ کی گرفته٬ در کمال آزادی٬ زیر بار قبول مهریه مذکور می روند ولو تا خرخره.جگر شیر نداری سفر عشق مرو/سکه بسیار نداری خواستگاریش نرو! چند وقت پیش با یکی از دوستان بلاگر در همین زمینه صحبت می کردم و منم که معمولا فکر و ذهنم در خزعولات سیر می کند گفتم الان تفریبا نرخ مهریه در حدود ۸ میلیون به ازای هر کیلو است٬و مهریه خانوم خودم هم با این تقریب محاسبه کردم.اما مطلب خیلی جالب در یکی از روزنامه ها چند روز پیش توجه من را به خود جلب کرد که واقعا خودم متحیر ماندم که این دیگه چه مدلشه؟!!! ...واقعا خودم متحیر ماندم که این دیگه چه مدلشه؟!!! ...جدا که در خواب شب یلدا هم چنین چیزی را نمی دیدم.زن جوانی به دادگاه خانواده مراجعه کرد تا مهریه اش را عندالمطالبه به اجرا بگذارد. ظاهرا شرط ضمن عقد این زوج مبتکر این بوده که هنگام دریافت مهریه از سوی زوج مکرمه٬ به ازای هر کیلو از وزنش ۳ سکه طلا از شوهرش بگیرد. بنده پیشنهاد دارم که زین پس در دفاتر ازدواج و طلاق و دادگاه های خانواده محض احتیاط یک ترازو هم در محضر و محکمه شان داشته باشند. در این مورد که نقل شد٬ پس از طرح شکایت زن جوان٬ شوهرش می گوید: جناب قاضی! زمانی که من به خواستگاری این خانم رفتم ۶۰ کیلو وزن داشت و مهریه اش هم ۱۸۰ سکه طلا می شد٬ اما از وقتی که فکر طلاق به سرش زده٬ پر خوری را شروع کرده و تا الان ۱۵ کیلو به وزنش اضافه شده که مصداق کاهبرداری است. از قرار معلوم٬ همسر این خانم بنا به حکم دادگاه قرار شده همان ۱۸۰ سکه طلا را بپردازد که معادل وزن اولیه خانم است.و توصیه ما به دختران و پسران دم بخت این است که ... در این موارد با پدر مادر خود مشورت کنند که طبق نرخ روز و متناسب با رشد تورم مهریه بریده بشه مثلا کیلویی ۱۰۰ سکه ....
+

نویسنده : سلطان بانو