
واقعا چه دلیلی داره که آدم باید درد ها و رنج ها رو تحمل کنه. که چی ؟ که چی بشه ؟ فکر نکنین حالا با یه مشکل برخورد کردم دنیا برام تیره و تار شده و قدرت حل مشکل ندارم یا اینکه افسرده شدم. نه واقعا که چی بشه.اصلا متوجه نمیشم دلیل این همه فشار درد و رنج بر انسان چیه ؟ دلم نمیخواد این سوال و با جوابهای ماورایی جواب بدم .یا اینکه به خودم بقبولونم که آدم آزمایش میشه و باید لایق خدا بشه. یه جواب صریح میخوام. اگه به امید بهشت دارین تو این دنیا خودتون رو خفه میکنید و یکی یکی بدبختی های وارده رو تحمل میکنی کور خوندین. آخه بهشت چیه ؟ واقعا این همه درد و رنج و تحمل میکنین که تا ابد برین توی یک سرزمین خوش آب و علف و خوش بگذرونین و حوریان بهشتی دورتون بشکن و بالا بندازن. اگه آخرش اینه میخوام صد سال سیا نباشه. آخر آخر آخرش چی؟ میخوای به خدا برسی.اونوقت چی؟ آخه وقتی نمیتونی درک کنی خوبی در کنار خدا بودن چیه چطور یه عمر بدبختی تحمل میکنی تا اون لحظه ی آخر مرگ هم نمیدونی بعدش چی میشه. زندگی آدم یک علامت سوال بزرگه .حالا هی بیاین تو سر خودتون بزنین وعلت فلسفی بیارین که من به این دلایل زندگی میکنم. عرفان هم نتونسته قانعم کنه. تا خودم به اون حالت نیمدونم چی چیه عارفانه نرسم نمیتونم بفهمم باید حتما خودم درکش کنم.حالا مشکل اینجاست که اگر من تا آخر عمرم هم به اون حالات نرسیدم یا جواب سوالاتم و پیدا نکردم باید چه گلی به سرم بگیرم. واقعا مردن هم چیز خوبیه ها ؟؟ نه ؟؟ چیه این کارای بچگونه که از صبح تا شب سگ دو بزنی واسه هیچ و پوچ آخر سرم هیچی به هیچی. هر روزم یک مشکل به مشکلات قبلیت اضافه میشه که نفس کشیدن و برات هر روز سخت تر میکنه.چیه هر روز کار کردن ؟ چیه هر روز مرگی دوباره ؟ چیه زندگی تو دنیای به این کثیفی ؟چیه هر روز دیدن پلیدی های نو که بیشتر ازش اوغت میگیره؟