فید روز نوشت  
چهارشنبه 21 شهریور 1386
نوشته ای از سر جوگیری

امشب باز از اون شباست که این دل من توی جاش بند نمیشه و هی همینجووور هیجان ازش فوران میکنه. وای خدا جونم الههی دورت بگردم که انقد خوبی . وقتی ماه رمضون میخواد شروع بشه من همینطوری میشم.دل تو دلم بند نیست البته امسال یه هیجان به طور همزمان اضافه شده .اگه بگم نمیخندین ؟ با اینکه من چندین سال از کلاس اولی بودنم میگذره اما هنوزم که هنوزه هر سال وقتی میخواد اول مهر بشه دلم قیلی ویلی میشه.دلم مداد و پاکن و دفتر نو میخواد.یه مانتوی تمیز اتو کشیده که هنوز بوی رنگ میده.یه کیف که اونم هنوز بوی چرم میده. دوست دارم پاکنم از هر سال بزرگتر و رنگ وارنگتر باشه.دلم میخواد دوباره یه بسته گچ بخرم و وقتی خانوم معلمم از کلاس میره بیرون تموم تخته سیاه و نقاشی بکشم.حتی دلم قاضی نون پنیر مادر و میخواد که همیشه به زور میذاشت توی کیفم.هوا یه کوچولو خنک شده دم دمای صبح که انگار خوده پاییزه .دو تا نفس عمیییییق بکش اونوقت میفهمی چی میگم.

وای بذار چشمامو ببندم و هر کلمه ای که میاد تو ذهنم و تایپ کنم.صبح زود ( صبح که نمیشه گفت , سحر) ساعت زنگ میزنه .خوابی حال بیدار شدن و نداری .مادر پا میشه.کتری و پر آب میکنه و کم کمک چایی رو دم میکنه .بعد بابا میاد و بیدارت میکنه .مگه نمیخوای روزه بگیری ؟؟ با چشمای پر خواب میری سحری بخوری که یکدفعه همه رو میبینی : آبجی , مامان , بابا و داداش.کم کم پلکات از هم باز میشه و به زور چند تا لقمه میچپونی تو دهنت.هول هولکی آب میخوری و مسواک میزنی و صدای موذن.. یه نفس عمیق .اذان و گفتن.سفره ی افطار که دیگه نگو .چشات همش چهار تا میبینه و از گشنگی دیگه نمیخوای حتی لبات و بجنبونی.با اینکه از صبح تا حالا هی به خودت وعده ی این غذا و اون غذا رو میدادی وقتی اذان میگن دلت هیچ چیز نمیخواد جز اینکه یه لحظه از سر خدایی بهت نگاه کنه و بگه نگا کنین این همون بنده ی آتیشپاره ی منه ...

+      نویسنده : سلطان بانو
پنجشنبه 8 شهریور 1386
چوب خدا

از همون اول خودشو یه جورایی توی سِپ... و بـَس...جا کرده بود.از همین طریق توی این چند سال کلی مال و منال بدست آورده بود. یه جورایی چند تاچند تا ماشین میخرید اونم از اوناش.خونه ی آنچنانی .یه سوپری بالای شهر.از یه طرف راننده تاکسی هم بود! از طرف دیگه میگفت استعفا دادم.خلاصه ما که نفهمیدیم چیکاره بود.فقط میفهمیدیم هر روز پولدارتر میشه .البته سن و سالی نداره,40 چهل و پنج سال.بچه هاش خیلی براش عزیزن اینم که میدونین خصیصه ی آدماست.همه چیز واسه بچه هاش فراهمه .از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.یکی از دختراش یه موبایلی داشت ...با انگشتات بازی میکرد.بیچاره بلد نبود چطوری باهاش کار کنه از بس دم و دستگاه داشت .اومده بود خونه ی ما یادش بدم. خیلی سخته یه عمر واسه پول هر کاری بکنی ( هر کاری) و بعد که بدستش آوردی دیگه نتونی ازش استفاده کنی.خیلی سخته .فکرشو بکن..دخترت یه بیماری روانی بیاد سراغش که راه علاجی هم نداره.هر چند وقت یه بار شبها مجبور بشی اونو به زور ببری توی بیمارستان قسمت بیماران روان و اعصاب بستری کنی تا آخر شب به قرص و دوا ببندیش تا یه کم آروم شه و بعد سلانه سلانه و نگران برای دفعه ی بعد برگردی خونه.این کارو مجبوری واسه جیگر گوشت بکنی کسی که یه عمر سالم بوده و یهو اینطور شده.

+      نویسنده : سلطان بانو