فید روز نوشت  
دوشنبه 17 دی 1386
ببین باز می بارد آرام برف

برف ..برف ..برف .بالاخره اصفهان هم برف اومد .هوووورا .آخ چقدر دلم هوس برف کرده بود .هر چند میدونم فردا که از خونه میخوام بیرون برم خودمو لعنت میکنم.آخه انقدر از سُر خوردن میترسم که عین حلزون راه میرم و خدا نکنه سوژه ی کسی بشم کلی بهم میخنده. خوبه اونایی که تو برف بی توجه و با کفش نامناسب راه میرن نگاهی بندازن به آمار دست و پاهای شکسته در سالهای قبل .اون موقع از منم آرومتر راه میرین .بخصوص الان که فصل امتحاناته بهتره دانشجویان عزیز و محترم مواظب دست و پا و سایر اعضا باشن. میدونین تو این هوا چی میچسبه ( تو کامنتا بنویسین شما چی فکر میکنین ) از نظر من : آدم بیکار باشه یعنی بیکاره بیکار.هیچ دغدغه ای هم نداشته باشه .صبح که چشماشو باز میکنه با چند جفت دستکش بپره وسط حیاط ( حالا هر جایی که انبوهی از برف باشه) بعد یه آدم برفی درست کنه اونم این هوااا ( اینم دست جمعیش بیشتر میچسبه مثلا همراه با همسر , دوست, آشنا ,خواهر, برادر خلاصه کسی که باهاش راحتین) بعد یه هویج بزنه رو کله ی گردش چند تا زغال هم جای دکمه های کتش دو تا تربچه جای چشماش.هیی شال گردن یادت نره. آخر سر با دستای یخ زده برین توی خونه و صبحانه همراه با شیر کاکائوی داغ.بعد صبونه, گوله برف بازی. اونم تا خوده خوده ظهر.ناهار :آش رشته دست جمعی همراه با ریز و درشتای خانواده.عصر هم بعد از چند ساعت خواب یک پیاده روی رمانتیک ( همراه با همسر ...) در نزدیکترین پارک ممکن. حالا دیگه شب شده. بخار گرم از دودکش همه ی خونه ها آروم آرو بالا میره و مردم کنار بخاریهای گرمشون لم دادن و عینهو دوم خاطره تعریف میکنن و البته خالی بندی های اعجاب آور!
+      نویسنده : سلطان بانو
سه شنبه 4 دی 1386
ماجراهای من و سرما

 

عجب هوای نامردی شده...!!!تازه الان می فهمم این شاملوی مادر مرده( منظور خدا بیامرزه) چی کشیده که گفته هوا بس ناجوانمردانه سرد است.... . لامصب تا مغز اونجای آدم رو میسوزونه(استخون رو عرض می کنم) و دود از همه ی سوراخای آدم میزنه بیرون( همون بخار دیگه... ای بابا..!!!!!!) ... تصورش رو بکن شاملو با یه رکابی و شلوار گشاد راه راه !! اونم چی؟ لچ آب ( روایتی هست که می گه خانومش از خونه انداختتش بیرون) کنار کوچه داره می لرزه و شعر می گه...!!!!( بابا چه حالی داری تو..!!!) ... .
آخ چه دل آدم تو این هوا پر می کشه تو چاله ی خاطراتش و دست می کنه از اون ته مها یه چند تا خاطره ی بکر و گرم و با صفا از چالوس و نمک آبرود و عباس آباد و متل قو می کشه بیرون اونم چه مدلیش؟؟؟ با رکابی و شلوارک وسط کوچه پس کوچه های با صفاش ...اونم کی؟؟؟ نصف شب ... اونم با چه حالی؟؟؟ بزنی زیر آواز و با چند تا تصنیف آبگوشتی با حال و داش مشتی از داریوش رفیعی ..." گلنار... کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار..."  تموم حال دنیا رو بریزی وسط جیگرت... هیشگیم کاری به کارت نداشته باشه... هوا هم مرد مرد...!!!!...!!!
+      نویسنده : ممدرضا