
اول از همه آقا سهیل به مناسبت شب یلدا یک مراسم حافظ خوانی توی وبلاگشون ترتیب دادن .علت برگزاری این مراسم بزرگداشت و ادامه دادن این سنت قدیمی و یاد دادن اون به نسل جدیده پس برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ آقا سهیل مراجعه کنید.ما هم بیکار ننشستیم و از حالا میوه هامونو شستیم و آماده کردیم گذاشتیم رو سر وبلاگ . منتظریم تا شب یلدا برسه البته من یه خورده نگرانم آخه همونطور که میبینین ممکنه اون هندونه قل بخوره بیافته پایین واسه همین ممد با یه چسب دو قلو ترتیبش و داده. دیروز میخواستم روز نوشت بنویسم دیدم میهن بلاگم مثله بلاگفا جونش در اومده وخرابه.اما مثل اینکه مشکلات اونا مثل بلاگفا پایدار نیست و سریع رسیدگی میکنن.میخواستم راجع به ..راجع به روز جمعه بنویسم که یک روز تعطیلمون هم خراب شد .مگه واسه کسی هم مهمه. دیگه حالم از هر چی مجری و آدمی که در حال دادن رای بهم میخوره ووااا منظورم شما نبودی که منظورم اونی بدو که هی تو تلویزیون نشون میداد. سرگیجه گرفتیم بخدا. ولی خوب , خوب که فکر میکنم می بینم این مجریای دره پیت صدا و سیما هم زن و بچه دارن و باید نون بخورن .جشن و شادی این بیچاره ها هم یه روز برنامه ی زندست دیگه.من همش فکر میکردم حتما این دفعه زمان رای ریزی تا دوازده نصفه شب تمدید میشه و ما مجبوریم این برنامه های زنده رو تا اون زمان تحمل کنیم اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر ساعت 10 تمومش کردن. از همه ی اینا هم که بگذریم سخن باغ مظفر خوش تر است .مثل اینکه داره روز به روز بهتر میشه.خوشم اومده ازش .هرچند هی توش تبلیغ میکنن. آخه من موندم یه سریال 40 قسمتی که همشم توی یه خونه فیلم برداری شده چقدر بودجه میخواسته که انقدر اسپانسر داره !!!! فکر نکنین اون عکس که گذاشتم اول روز نوشت بی ربطه ها .نخیر اون بچه رو گذاشتم وقتی حواستون نیست دارین روز نوشت میخونین ازتون عکس بگیره بعد تو وبلاگ منتشر کنیم.

پاهام گزگز و مورمور میکنه؛ خواب رفتند طفلکیا! آخه خیلی وقته که از جای خودم تکون نخوردم. راستی من دیروز کجا بودم؟ امروز کجا هستم؟ چقدر جابه جایی داشتم؟ آیا امروز از دیروز انسانترم؟ چقدر؟ سرعت حرکتم چقدر بوده؟ چند متر بر ثانیه؟ چند میلیمتر در سال؟ چند کیلو روح بر ثانیه؟! چند چی نمی دونم. واحدش چیه اصلا؟ راستی٬ نکنه که جابه جاییم منفی بوده باشه و منه روزمره٬ سرم به روزمرگی خودم گرم٬ و اصلا نفهمیده باشم. چقدر نگرانم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. باید اندازه بگیرم. آهای اصغر آقا٬ اون متر رو بنداز این طرف بی زحمت.

دلم میخواد این چیزایی رو که میگم از ته قلبت تصور کنی و ببینی دست آخر به چه نتیجه ای میرسی.یک روز طبق معمول از خواب بیدار میشی و کارای تکراریه هر روزتو انجام میدی. در اولین ساعات همون روز یه اتفاقی میافته که تو رو بهت زده می کنه .این اتفاق دقیقا به تو مربوطه و شخص شخیص تو رو زیر سوال برده.یه لحظه به اون خبر در حالی که دهانت باز مونده فکر میکنی.بعد به این نتیجه میرسی که با این اتفاق دیگه واقعا زندگی تو زیر سوال رفته یعنی زحمات یه عمرت به باد رفته.دقایقی بعد به این نتیجه میرسی که آیندت هم سیاه شده و دیگه هیچ راهی نداری.تا شب همینطور فکر میکنی که داری کابوس می بینی و ..و هر لحظه ممکنه از خواب بیدار بشی اما با کمال ناباوری میبینی نه واقعیت داره.بعد سعی میکنی به خودت بقبولونی که این مشکل هم راه حلی داره .حتما میتونی اینو هم یه جوری بپیچونی.راههای مختلف و تو ذهنت طی میکنی اما هر بار به بن بست برخورد میکنی. چقدر عجیب این اولین باره که این اتفاق افتاده و تو نمیدونی برای مشکلی که هیچ راه حلی نداره و داره زندگیت و زیر سوال میبره چی کار کنی.دو سه روز تو حالت بهت و نگرانی باقی میمونی.کم کم این مشکل برات تهوع آور میشه طوری که دیگه دلت نمیخواد بهش فکر کنی .اما مسئله اینجاست که این مشکل با زندگی آینده و گذشتت گره خورده.روزا هزار بار از خودت میپرسی چیکار کنم؟ همه ی افراد خانواده یه راهی بهت پیشنهاد میدن اما تو نه طاقت از نو شروع کردن و داری نه امتحان راههای نرفته رو.عمری که گذشت و اینطوری به هدر رفت چی میشه؟ بعد از چند هفته افسرده , نگران , پریشون و رنگ پریده ای.فکر میکنی اگه بازم از نو شروع کنی کی ضمانت میکنه که بازم این اتفاق نافته.دلت میخواد یه جوری از مهلکه فرار کنی اما تنها راه فرار از مشکلت نبودن خودته !!!! آیا باید خودتو نابود کنی؟
و با یادآوری ستاره های نشسته بر سینه دانشجویان و خطوط قرمزتر از همیشه نظام با یادآوری تصفیه اساتید مستقل و زرخرید آزادی و استقلال دانشگاهیان و در آرزوی آزادی و استقلال برای دانشگاه امروز فریاد بر می آوریم که دانشگاه زنده است.
دیروز در ۱۵ آذر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج دانشجویان با تجمع خود در دانشگاه تهران حماسه ای آفریدند و ایرانی بودنمان را فریاد زدند...