
یک : یه دختر کوچولو شاده. توی کوچه دست مادرشو میکشه و قاه قاه میخنده.مادرش میگه : هیس س س .عزیزم آرومتر زشته ها. دو :همون دختر کوچولو غمگینه و دنبال مادرش از عقب میاد.زار زار با صدای بلند میزنه زیر گربه.مادرش گاه گاهی یه نگاه به عقب میاندازه و دوباره به راهش ادامه میده میدونه اون چی میخواد توجه نمیکنه.فقط از دور مراقبشه. مادرش دیگه نمیگه آرومتر یا مثلا نمیگه گریه ی بلند عیبه وایراد داره. مثل اینکه ناف ملت ما رو با غم و غصه بردیدن.غصه با تمام وجود هیچ عیبی نداره امــــا شاد بودن از ته دل یه جورایی عیب و ایراده. روز وفات تعطیل عمومی : مداحی های دلخراش از هر طرف , القا بغض و ماتم به مردم و قانع کردن مردم بوسیله ی سوء استفاده از عقاید دینی. روز میلاد : باید از تعطیلی ها کم کرد چون به اقتصاد مملکت ضریه میزنه, اااا مگه امروز میلاد بود نمیدونم والا منم از تو تقویم فهمیدم , گاه گاهی چند تا تبریک خشک و خالی توی تلویزیون. آخرین حد تفریح قشر متوسط دیدن سریال تلویزیونی آخر شب:از سه حالت خارج نیست. فیلم بزن بکش تا حد غرق شدن در خون ,فیلم گریه دار ایرانی همراه با لحظات رمانتیک و با جنبه های القا افسردگی برای تاثیر گذار بودن فیلم, تازگی ها فیلم بیماری وضعف و بدبختی هم مد شده (نیست مردم ایران خودشون کم مریض دارن). یه نفر بیچاره که پیدا کنیم آخ و اوخمون به هوا میره.طفلکی,حیوونکی,بیمرم الهی و شرکت در درد و غصه و همینطور اضافه کردن به ناله و آه.بابا جون اون بدبخت نیاز به آه و ناله ی اضافی شما نداره اگه مردی بیا یه لحظه شادش کن. البته غمگین کردن مردم هم روشهای بخصوص خودشو داره ها.نمیان صاف صاف بزنن تو گوشتون که ( اینم باب شده خودم دیدم پریروز دو تا دختر طفل معصوم رو چند تا کماندو !بردن تو اون ماشین های سیاه .آخه قاتل و جانی رو هم اینطوری دستگیر نمیکنن دیگه چه برسه به دو تا بچه ی فسقلی بد حجاب!) با موجهای مخفی کار میکنن.خودتم نمیفهمی چطور اینطوری شدی.ظاهر کار:ارائه برنامه ها و کنفرانس در جهت توسعه ی شادی در جامعه اما در باطن:همون چیزایی که اون بالا گفتم.به علاوه ی مشکلات روزمره که گریبانگبر همه هست افزایش غم ها با راهکارهای مختلف چه نفعی داره ؟! میدونین این جور چیزا در بلند مدت چه تاثیری میتونه رو جامعه و نسل آینده بذاره؟
میخوام از گفتنی هایی بگم که احتمالا بسیاری از شما اونو میدونید ولی جرات ابراز آن را حتی برای خودتان ندارید. چند سال پیش با یک جهانگرد تحصیل کرده و خوش فکر صحبت می کردم. نظرش را درباره ی ایران پرسیدم. گفت:نمیدانم...مردم خوبی هستند!...اما یک جوری هستند! این پاسخ منو خیلی به فکر فرو برد. راستی چرا ما ایرانیها یک جوری هستیم که خودمون هم میدونیم نباید اینجوری باشیم؟! حالا به نتایجی رسیدم که که چونکه قصد دارم بدون رودربایسی و ملاحظه کاری با برخی از ویژگیهای منفی ای که درفرهنگ کهن و عزیز کشورمان رسوخ کرده سرشاخ شوم٬ و صد البته احتمال میدهم که بزرگترها را رنجیده خاطر کنم٬ خودم پیشاپیش اعتراف میکنم که دارم زبون درازی میکنم و گنده تر از دهنم حرف میزنم٬ ولی آماده ام پاسخ بزرگترها (چه از نظر عقلی و چه از نظر سنی) را بشنوم. ببینید در کل ما ایرانیها علاقه ی چندانی به روبه رو شدن با حقایقی که به دلایلی مطابق میل و سلیقه ی ما نباشد نداریم. از مسائل جنسی بگیر تا معضلات و مشکلات اجتماعی و عاطفی مان ترجیح میدهیم در بهترین حالت با سکوت به آسانی از کنار آن بگذریم٬ نمونه هاش هم فراوانند مثل همین مساله تجرد جوانان که به واقع مشکل بزرگیست در جامعه ی ما و عملا بدون راه حل مانده است.وقتی این مشکل پنهان کاری و حقیقت گریزی در ما ایرانی ها وجود دارد٬ خوب حالا این فرد در آینده وزیر می شود٬ وکیل می شود٬...این روحیه را که نمیتونه از خودش دور کنه.وقتی قرار باشد مشکلات را به روی خود نیاوریم جامعه ای را می بینیم ساکت٬ آرام٬ معقول٬ همه سربه زیر٬ نه کسی خلاف می کند٬ نه چشم کسی به نامحرم می افتد و نه آثاری از این همه تلاطم در جامعه ای که اصطلاحا جامعه ی جوان است٬ به چشم می خورد. وقتی مدتی می گذرد این آتش زیر خاکستر به هر دلیلی در گوشه ای فوران می کند٬ آنچنان که باورتان نمی شود. مطمئن باشید این همه برخورد یک شبه به وجورد نیامده. این مسائل طی سالها شکل گرفته ٬ پنهانکاری که علاقه مندم روی آن تاکید کنم همینجاست . لابد می پرسید چاره ی درد در کجاست؟ پاسخ نگارنده به این سوال این است که در سرآغاز هر حرکتی بیایید به پنهانکاریهایمان پایان دهیم. حداقل دردها را و صورت مسائل را برای یکدیگر بازگو کنیم. اگر قرار بود از حاشا کردن مشکلات درست شوند تا به حال قطعا یک کشور بی درد و مشکل داشتیم. چرا باید آنقدر چشم روی واقعیت ها ببندیم تا روزی مساله خودش را به صورت بحران اجتماعی نشان دهد؟!

آخه وقتی نمیتونی درک کنی خوبی در کنار خدا بودن چیه چطور یه عمر بدبختی تحمل میکنی تا اون لحظه ی آخر مرگ هم نمیدونی بعدش چی میشه. زندگی آدم یک علامت سوال بزرگه .حالا هی بیاین تو سر خودتون بزنین وعلت فلسفی بیارین که من به این دلایل زندگی میکنم. عرفان هم نتونسته قانعم کنه. تا خودم به اون حالت نیمدونم چی چیه عارفانه نرسم نمیتونم بفهمم باید حتما خودم درکش کنم.حالا مشکل اینجاست که اگر من تا آخر عمرم هم به اون حالات نرسیدم یا جواب سوالاتم و پیدا نکردم باید چه گلی به سرم بگیرم. واقعا مردن هم چیز خوبیه ها ؟؟ نه ؟؟ چیه این کارای بچگونه که از صبح تا شب سگ دو بزنی واسه هیچ و پوچ آخر سرم هیچی به هیچی. هر روزم یک مشکل به مشکلات قبلیت اضافه میشه که نفس کشیدن و برات هر روز سخت تر میکنه.چیه هر روز کار کردن ؟ چیه هر روز مرگی دوباره ؟ چیه زندگی تو دنیای به این کثیفی ؟چیه هر روز دیدن پلیدی های نو که بیشتر ازش اوغت میگیره؟