فید روز نوشت  
Friday March 30, 2007
آفتابگردان!!

و چرا آفتابگردان؟!
چون هر روز گوشه ای می نشینه و بالا اومدن خورشید را نظاره می کنه، و تا شامگاهان رو به سوی او نگاه می داره. خورشید هم در اسطوره ها نماد حقیقت بود. پس نکو داشتیمش و نامش را اینجا به یادگار نوشتیم. تا با ما بماند. نه اینکه خود را حقیقت بپنداریم، و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سمت حقیقت بدونیم بلکه به نشان آرزویی که تو قلبمون روییدن گرفته بود که ای کاش میتوانستیم آنگونه باشیم.« با تشکر از بیگانه»
تاریخ صد سال اخیر ایران را که ورق بزنیم صفحات زیادی را می بینیم که نشان دهنده ی مبارزه ی مردم ایران برای رسیدن به آزادی و مردم سالاری بوده. مردان و زنان زیادی در این راه جان خود را از دست داده اند . دیکتاتورهای زیادی در این دوران بر مردم حکومت کرده اند و چاپلوسانی در هر دوره تملق آن ها را گفته اند. مجیزگویانی که شرافت خود را با اندکی ثروت و یا لحظه ای قدرت معاوضه کردند.

گالیله گفته : « آن کس که حقیقت را نمی داند ابله و آنکس که حقیقت را می داند و انکار می کند، تبهکار است.»
بسیار آزاد مردانی بوده اند که در این دوران حقیقت را تا به آخر فریاد کردند و حتی جان خویش را بهای این کار گذاشتند، اما حاضر نشدند که بر چرخش خورشید دور زمین صحه بگذارند!* زیرا ما ندانستیم و آنان می دانستند و به قول شاملوی بزرگ که یادش همواره گرانی باد:

...ما بی چرا زندگانیم

آنان

به چرا مرگ خود آگاهانند...  

یادشان گرامی و راهشان پاینده باد.

*اشاره به ماجرای دادگاه گالیله که وی را مجبور کردند اعتراف کند خورشید به دور زمین می گردد!

+      نویسنده : سلطان بانو
0 نظر
Wednesday March 14, 2007
رسانه ی جديد من

چند وقتیه اوقات فراغتم و موقعه ی کار با کامپیوتر رادیو گوش میدم اونم رادیو جوان. واسه من که فرصت اون رسانه ی ملی رو ندارم این رسانه ی ملی غنیمته. خیلی جالبه.اول اینکه آهنگهایی میذاره که عمرا توی تلویزیون شنیده باشی .امروز هم این آهنگه قدیمی رو پخش میکرد ( نمیدونم خوانندش کیه اما قدیما شنیده بودم ) اونی که میگه : سیب شیرین دارم سیب شمرون دارم و الی آخر ... بحث هاشم زیاد سانسور شده نیست.خوب حتما دلیلش اینه که پرمخاطب نیست(مثل تلویزیون) .اکثرا توی میزگرد های زنده خیلی رک و راست صحبت میشه و مشخصا خیلی چیزا از زیر زبونشون میپره. اوه اوه حالا که گیر دادن به این فیلم 300 و فرهنگ ایرانیا و آمریکایی های بی تربیت و ..( تا یادم نرفته تا میتونین به این صفحه لینک بدین برای اعتراض به فیلم 300 وبرای اطلاعات بیشتر هم به اینجا مراجعه کنید) .امروز یکی از میزگردهای این رادیو رو با دقت در فرصتی

که داشتم گوش دادم.در ارتباط با مد بود .دو تا کارشناس داشتن یک آقا و یک خانم به اسم مهلا (درسته؟) زمانی که یکیشون دیر کرده بود. .مجری برنامه هدفش این بود که بحث رو طوری راست و ریس کنه که مد یک موضوع تحمیل شده از سوی بیگانگان به کشور ماست اما مد چیز بدی نیست و میشه ما خودمون برای خودمون مد ایجاد کنیم و حتی اونو به کشورهای دیگه صادر کنیم. حالا این وسط یکاره کارشناس مرد میگه:مد های بدی که در کشور وجود داره اندکیش نشات گرفته از فرهنگ غربیه و بیشتر این مد ها فقط سود جویی تولید کننده هاست.همین طور مشغول کشمکش بودند تا کارشناس دوم سر رسید.خانوم زمانی که خیلی عصبانی بود گفت من نیم ساعت دیر رسیدم چون دم در به لباسم گیر دادن و بعد گفت : ما خودمون داریم در مورد ساماندهی مد کار مکینم اونوقت به خودمون گیر میدن من لباسم تا غوزک پامه و هیچ مشکلی نداره .مجری دید الانه که ناجور بشه گفت بله. اشکالی نداره حتما به خاطر طرح خاصه لباستونه که اینطور شده و قضیه رو پیچوند. آخرشم میزگرده دیگه فقط حرف .هیچ کاری عملی نشد.توصیه میکنم این رادیو رو گوش کنیند موج FM  حدود 130 مگاهرتز.امشب چهار شنبه سوریه زیاد شیطونی نکنین .آفرین چه بچه های خوبی

+      نویسنده : سلطان بانو
0 نظر
Sunday March 11, 2007
پدرم وقتی که ... ساله بودم

pedar

۴ ساله: بابا هرکاری میتونه انجام بده.

۵ ساله: بابام خیلی چیزها میدونه.

۶ ساله: بابام از بابای تو باهوشتره.

۸ ساله: بابام هرچیزی رو دقیقا نمیدونه.

۱۰ ساله: در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئنا متفاوت بود.

۱۲ ساله: خوب٬ طبیعی است پدر در آن مورد چیزی نمی دونه٬ اون برای به خاطر آوردن کودکی اش خیلی پیر است.

۱۴ ساله: به پدر خیلی توجه نکن٬ اون خیلی قدیمی فکر می کنه

۲۰ ساله: آه خدای من! اون از جریان روز خیلی پرته.

۲۵ ساله: پدر کمی درباره ی اون اطلاع داره. باید اینطوری باشه چون اون خیلی با تجربه اس

۴۰ ساله: متعجبم که پدر چطور اون جریانو حل کرد. اون خیلی عاقل و دانا بود و دنیایی تجربه داشت.

۵۰ سالگی: اگه پدر اینجا بود همه چیزو در اختیار اون میذاشتم و در اینباره با اون مشورت میکردم. خیلی بد شد که نفهمیدم اون چقدر فهمیده بود. میتونستم خیلی چیزا ازش یاد بگیرم.

یعنی قابل باوره که کسی تو بیست و پنج سالگی به این باور برسه؟؟!! کاشکی بود..!!!

+      نویسنده : سلطان بانو
0 نظر