فید روز نوشت  
Thursday August 30, 2007
چوب خدا

از همون اول خودشو یه جورایی توی سِپ... و بـَس...جا کرده بود.از همین طریق توی این چند سال کلی مال و منال بدست آورده بود. یه جورایی چند تاچند تا ماشین میخرید اونم از اوناش.خونه ی آنچنانی .یه سوپری بالای شهر.از یه طرف راننده تاکسی هم بود! از طرف دیگه میگفت استعفا دادم.خلاصه ما که نفهمیدیم چیکاره بود.فقط میفهمیدیم هر روز پولدارتر میشه .البته سن و سالی نداره,40 چهل و پنج سال.بچه هاش خیلی براش عزیزن اینم که میدونین خصیصه ی آدماست.همه چیز واسه بچه هاش فراهمه .از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.یکی از دختراش یه موبایلی داشت ...با انگشتات بازی میکرد.بیچاره بلد نبود چطوری باهاش کار کنه از بس دم و دستگاه داشت .اومده بود خونه ی ما یادش بدم. خیلی سخته یه عمر واسه پول هر کاری بکنی ( هر کاری) و بعد که بدستش آوردی دیگه نتونی ازش استفاده کنی.خیلی سخته .فکرشو بکن..دخترت یه بیماری روانی بیاد سراغش که راه علاجی هم نداره.هر چند وقت یه بار شبها مجبور بشی اونو به زور ببری توی بیمارستان قسمت بیماران روان و اعصاب بستری کنی تا آخر شب به قرص و دوا ببندیش تا یه کم آروم شه و بعد سلانه سلانه و نگران برای دفعه ی بعد برگردی خونه.این کارو مجبوری واسه جیگر گوشت بکنی کسی که یه عمر سالم بوده و یهو اینطور شده.

+      نویسنده : سلطان بانو
4 نظر
Tuesday August 21, 2007
روزی, روزگاری , شهری

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.زیر آسمون آبی یه شهر بود که نه کوچیک بود و نه بزرگ.مردم شهر از دو دسته تجاوز نمیکردند, عاقبتشون هم همیشه یه چیز بود . دسته اول همیشه خلاق بودند.همیشه فکرای نو  توی ذهنشون جرقه میزد.با فکرشون به زندگیشون رنگ میدادند.هیچ لحظه ای از زندگیشون مثل لحظه ی قبل نبود.به چیزای کوچیک توجه میکردن و با همون نقاط ریز به موفقیت های بزرگ میرسیدند, خوب زندگی میکردند و از فکر خوبشون سود خوبی هم  بدست می آوردند.این کارو به بچه هاشون یاد میدادن و از اونا میخواستن که همینطور زندگی کنند.دسته ی دوم: این دسته همیشه فکر میکردن که دسته ی اول جزو از ما بهترون هستند.همیشه در حال کینه توزی و حسادت نسبت به گروه اول بودن.هیچوقت زحمت فکر کردن به خودشون نمیدادن و فکر میکردن اگر همون کارهایی رو که گروه اول انجام دادن و انجام بدن به همون موفقیت میرسند.اونا سعی میکردن همه ی خلاقیت های گروه اول رو رو نوشت کنن.همه چیز و کپی میکردن و وقتی با شکست رو به رو میشدند هرگز حاضر نبودن قبول کنن که طرز فکرشون اشتباهشه و باز به کار رو نوشت ادامه میدادن.اونا گاهی موفقیت های کوچیکی بدست می آوردن اما هیچ وقت موفقیتشون و سودشون مثل گروه اول نبود.اونا با اشتیاق تجربه ی اشتباهشون رو در اختیار بچه هاشون میذاشتن و بچه ها هم دقیقا همون اشتباهات و تکرار میکردند.

+      نویسنده : سلطان بانو
4 نظر