
امشب باز از اون شباست که این دل من توی جاش بند نمیشه و هی همینجووور هیجان ازش فوران میکنه. وای خدا جونم الههی دورت بگردم که انقد خوبی . وقتی ماه رمضون میخواد شروع بشه من همینطوری میشم.دل تو دلم بند نیست البته امسال یه هیجان به طور همزمان اضافه شده .اگه بگم نمیخندین ؟ با اینکه من چندین سال از کلاس اولی بودنم میگذره اما هنوزم که هنوزه هر سال وقتی میخواد اول مهر بشه دلم قیلی ویلی میشه.دلم مداد و پاکن و دفتر نو میخواد.یه مانتوی تمیز اتو کشیده که هنوز بوی رنگ میده.یه کیف که اونم هنوز بوی چرم میده. دوست دارم پاکنم از هر سال بزرگتر و رنگ وارنگتر باشه.دلم میخواد دوباره یه بسته گچ بخرم و وقتی خانوم معلمم از کلاس میره بیرون تموم تخته سیاه و نقاشی بکشم.حتی دلم قاضی نون پنیر مادر و میخواد که همیشه به زور میذاشت توی کیفم.هوا یه کوچولو خنک شده دم دمای صبح که انگار خوده پاییزه .دو تا نفس عمیییییق بکش اونوقت میفهمی چی میگم.
وای بذار چشمامو ببندم و هر کلمه ای که میاد تو ذهنم و تایپ کنم.صبح زود ( صبح که نمیشه گفت , سحر) ساعت زنگ میزنه .خوابی حال بیدار شدن و نداری .مادر پا میشه.کتری و پر آب میکنه و کم کمک چایی رو دم میکنه .بعد بابا میاد و بیدارت میکنه .مگه نمیخوای روزه بگیری ؟؟ با چشمای پر خواب میری سحری بخوری که یکدفعه همه رو میبینی : آبجی , مامان , بابا و داداش.کم کم پلکات از هم باز میشه و به زور چند تا لقمه میچپونی تو دهنت.هول هولکی آب میخوری و مسواک میزنی و صدای موذن.. یه نفس عمیق .اذان و گفتن.سفره ی افطار که دیگه نگو .چشات همش چهار تا میبینه و از گشنگی دیگه نمیخوای حتی لبات و بجنبونی.با اینکه از صبح تا حالا هی به خودت وعده ی این غذا و اون غذا رو میدادی وقتی اذان میگن دلت هیچ چیز نمیخواد جز اینکه یه لحظه از سر خدایی بهت نگاه کنه و بگه نگا کنین این همون بنده ی آتیشپاره ی منه ...