دیروز اتفاقی افتاد که منو تکون داد.در واقع چیزی خوندم که تکون خوردم.اون از قسمت حوادث روزنامه نبود.اخبار جنجالی و دروغی تلویزیون هم نبود, یک واقعیت بود اونم از قلم دوستی که حرفش برام از سند معتبرتره.ماجرا از جایی شروع میشه که الهام خانوم از خدا عیدی خواست اونم توی وبلاگش یعنی درخواست عیدی و تو وبلاگش تایپ کرد برای خدا.الهام خانوم یا همون بانوی زمستان یک آدم خاصه, من اینطور فکر میکنم.اون خیلی قوییه.خیلی مطالعه میکنه و تجربه ی زیادی داره شاید این به خاطر شغلش باشه آخه ایشون وکیل هم هستند.متن اون درخواست عیدی اینجاست بخونین کوتاهه و خیلی خیلی پرمعنا.خلاصه اینکه بعد از نامه به خدا یعنی درست فردای اونروز یه اتفاق خاص میافته ,چیزی که هر روز اتفاق نمی افته, چیزی که در زندگی یک وکیل ممکنه بازم خاص به نظر بیاد,از یه جنبه ی دیگه در زندگی یک زن هم خیلی تکان دهندست.تصور بکنید صبح با امید بیدار شدین دارین مثل همیشه میرین سر کار که یهو خودتونو تو جوب آب میبینین و بعد تازه می فهمین کیفتون و زدن.تموم شدو رفت.شرح دزدی که خیلی هم بانمک نوشته شده به قلم الهام خانوم و اینجا بخونین.راستش چند وقتی بود که ردپای خدا رو اینطور ندیده بودم.درواقع عشق شو اینطوری یا نظرشو اینطور صریح و واضح.اینکه این واقعا جواب نامه ی الهام خانوم از طرف خدا بوده یا اینکه این چطور عیدی بوده با این درد و رنج و ... به نظرم بستگی به طرز برداشت شما داره.خیلی دلم میخواد از دریچه ی چشم شما به این اتفاق نگاه کنم تا بیشتر بفهمم.میشه شما هم اونو نگاه کنین؟