امسال تابستون به خاطر شرایطی که داشتم می بایست در هفته چند روز در یکی از دانشگاه های استان اصفهان فعالیت می کردم . تایمم طوری بود که مجبور میشدم در محوطه ی دانشگاه ناهار بخورم البته ناهار که نمیشه گفت چند لقمه ی سرپایی برای رفع گرسنگی.فضای سبز با طراوتی بود و خلوت به هر حال تابستونها اون محوطه از هر جای دانشگاه خلوت تر بود و بخصوص صدای زنگ هیچ موبایلی به گوش نمیرسید چون در اون قسمت موبایلها هم آنتن نمیدادند . فقط گاهی صدای جیغ عجیبی به گوش میرسید که تعجب برانگیز بود.به هر حال من از سر اجبار اونجا روی چمن یا نیمکت ها می نشستم تا غذا بخورم. روز اول بعد از یک روز سخت کاری غافل از همه جا داشتم منظره ی سبز رو به رو رو نگاه میکردم و گاهی گازی به لقمه ای که دستم بود میزدم ناگهان حضور سیاه رنگی رو حس کردم که به طرفم می اومد.
دیدم یک گربه ی سیاه سفیده که به طرفم میاد من هیچ عکس العملی نشون ندادم چون میدونم تو این مواقع گربه ها اگه احساس خطر بکنند دم و بدنشون و به بالا میدن و حالت تدافعی میگیرند.اما این گربه بیخیال تر از این حرفها بود کم کم نزیکتر شد به حدی که نیم متر بیشتر با من فاصله نداشت و در نهایت کنار من لم داد و فقط به صورتم نگاه میکرد هرچقدر هم سعی میکردم اونو دور کنم هیچ فایده ای نداشت.کم کم سر و کله ی یک گربه ی دیگه هم پیدا شد.آخرش اینکه اونها منو مجبور کردن پاشم برم روی نیمکت بشینم. اونها هم دنبالم اومدند و بعد از گذشتن زمانی شروع به جیغ زدن کردند. وای خدای من این گربه ها چشونه من که تا به حال همچین چیزی ندیده بود.در این چند روز چیزایی متوجه شدم. این گربه ها به غذا خوردن از دست آدم ها عادت کرده بودند و توقع داشتند هرکسی که اونجا میاد حتما بهشون غذا بده.اول به دهنت نگاه میکردن اگر متوجه میشدند داری غذا میخوری اونجا می نشستند تا بالاخره بهشون چیزی بدی و اگه این کارو نمیکردی شروع به جیغ زدن میکردن.خلاصه اینکه یا به زور غذا میگرفتن یا اینکه تو رو میترسوندند. من شده بودم موش اونها هم گربه و هر روز سر ناهار خوردن فلاکت داشتم.چند تا عکس ازشون گرفتم که اگه روی عکسها کلیک کنید میتونین بزرگ شدشو ببینید. این یکی عکس خیلی جالبه نگاه کنید چون نمیتونست بیاد روی نیمکت اومده بود زیر نیمکت که به من نزدیکتر باشه دمش پیداست.