<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>روزنوشت</title>
      <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 19 Mar 2009 18:54:58 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

      
      <item>
         <title>حمایت از ماهی قرمز توی تنگ</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<center><img src="http://usera.imagecave.com/m4ndm/blog/fish1.jpg" align="center" border="1" /></center>
<br />چند ساعت تا سال تحویل مونده .اگر الان سرکی از پنجره به پیاده رو بندازی حداقل یه نفر و پیدا میکنی که یه پلاستیک پر آب دستشه و یه ماهی قرمز کوچولو توش وول میخوره.خیلی ها میذارن آخرین لحظه میخرن تا بیشتر زنده بمونه.بعضی ها حتی نمیتونن تا لحظه ی سال تحویل زنده نگهش دارن.خیلی زود میمیره .روزای اول بیشترتکون میخوره. دقت کردین بعد دو سه روز همش ته تنگه و فقط اگه به تنگ ضربه بزنی تکون میخوره.به نظر من بیچاره دیگه نا امید شده.اونا زود میمیرن زود خفه میشن و مثل آدما افسردگیشون چند سال طول نمیکشه فوقش یکماه یا دوماه بعد میمیرن.
<br />آیا راه حلی وجود داره که این ماهی های کوچولو و خوشگل فقط واسه قشنگی سفره هفت سین ما انقدر زود نمیرن؟ <a target="_blank" href="http://sinac.ws/">سیناک عزیز</a> راه حل خوبی داده و اونو به صورت بازی وبلاگی در اورده.
اون میگه <b>ماهی وجود داره به نام فایتر</b> که خیلی قشنگه و عمر خیلی طولانی تری نسبت به ماهی قرمز داره در ضمن توی تنگ افسرده نمیشه <b>قیمتشم مناسبه</b>. <a target="_blank" href="http://sinac.ws/fighter-ft-goldfish-for-1388/">توضیحات کامل و اینجا بخونین</a>. <b>چرا فایتر نخریم؟؟</b>
<br />عکسایی که گذاشتم عکس دو تا فایتر قشنگه همونطور که میبینید خیلی زیباترند. هر کس این مطلب و میخونه به این بازی دعوته لطفا برای حمایت از ماهی قرمزای کوچولو فایتر و معرفی کنید<br />.
<center><img src="http://usera.imagecave.com/m4ndm/blog/fish2.jpg" align="center" border="1" /></center>
]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000212.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000212.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 19 Mar 2009 18:54:58 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>خودخواهی متد جدید روانشناسی</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<center><img src="http://usera.imagecave.com/m4ndm/blog/khod.jpg" align="center" border="1" /></center>
<br />یکی از دوستان فوق مشاوره داره. چند روز پیش داشتیم با هم گپ میزدیم.در مورد مشکلاتم باهاش حرف زدم .میگفت تو باید یاد بگیری یه کم خودخواه باشی انقدر به فکر راحتی دیگران نباش.همیشه کاری و انجام بده که خودت دوست داری و راحتی , دائم به این فکر نباش که دیگران راحتند یا نه.
خوب این کار برام کمی ثقیله.من از اول عمرم یاد گرفتم خودخواه نباشم حالا چطور عادت یک عمر و فراموش کنم و خودخواه بشم. درضمن شک دارم که این اصلا درسته یا نه ؟! خود خواهی خوبه ؟ یا ممکنه در برحه ایی از عمر نیاز زندگی باشه. شاید این متد جدید علم روانشناسی و مشاورست. خود خواهی برای من مثل این درخت تنهای سفیده.
]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000211.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000211.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 16 Mar 2009 10:20:51 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>معجون عمر جاویدان : دوغ</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p><img src="http://usera.imagecave.com/m4ndm/blog/dogh.jpg" align="left" border="0" vspace="1" hspace="10" />من جز اون گروه افراد بودم که لب به دوغ نمیزدم, به هیچ وجه اما بالاخره یک روز دوغ خوردم و فهمیدم اگر دوغش خوب باشه خیلی خوشمزست خیلی خیلی بهتر از نوشابست.اگر شما از اون گروه آدما هستید که خیلی نوشابه می خورید توصیه میکنم یکروز بعد از تلاش و کار سخت دوغ خنک و تگری با نعناع بخورین اونوقت واقعا دوغ و درک میکنید. حتما میدونید نوشابه چقدر مضر و برای دندونا دستگاه گوارش و اسکلت بدن بده.<a target="_blank" href="http://banoo.net/index.php?topic=2289.msg8542#msg8542">اینجا</a> کامل نوشته.<br />
حتما میگید که نوشابه گاز داره و دوغ و هر کاری کنیم مثل اون نمیشه اینجا یک روش برای گازدار کردن دوغ براتون مینویسم : بهتره همیشه یک مقدار ماست در خونه داشته باشین که ترجیحا ترش باشه برای ترش شدن ماست لازم نیست ماست خاصی بخرید ماست بعد از چند روز در یخچال موندن ترش میشه. اول ماست را آنقدر هم ميزنيم تا كاملا براق شود آنگاه دو برابر ماست موجود آب به آن اضافه ميكنيم و ميزان نمك هم به دلخواه خواهد بود.بهتره نمک کمی بزنید چون برای سلامتی بده و مقدار بیش از حد اون باعث چاقی میشه.میزان مورد نیاز روزانه ی نمک 5 گرمه و بیشتر نیست.حال براي گازدار شدن دوغ كافيست دو حبه قند به آن اضافه كنيم.سپس دوغ را به مدت ۱۰ دقيقه در ظرف سربسته اي ( كاملا بسته و محكم ) خوب هم ميزنيم و بعد ظرف حاوي دوغ را در هواي آزاد مدتی نگهداري ميكنيم.این زمان بستگی به فصل داره مثلا در تابستان ده ساعت کافیه در زمستان یکشبانه روز.هرگز بيش از حد از قند براي گازدار كردن دوغ استفاده نكنيد. بعد دوغ وداخل یخچال بگذارید و هنگام استفاده میتوانید نعناع خشک , پونه , گیاهان معطر کوهی و یاخیار رنده شده اضافه کنید که خیلی خوشمزش میکنه.<br />
امروزه بیشتر پزشکان برای انواع رژیم های سالم استفاده از دوغ را توصیه میکنند بخصوص در وعده های شب میتواند به عنوان شام یا بعد از شام استفاده شود. آیا میدانید : دوغ تأمین كننده یك چهارم نیاز روزانه به كلسیم و حاوی ویتامین هایB2 وB6 و B12است. از این رو دقیقاً برعكس نوشابه، قوی كننده استخوان ها است.<br />
دوغ علاوه بر مزایای تغذیه ای، حاوی باكتری های مفیدی است كه اثرات زیادی بر سلامت دستگاه گوارش دارند. اگر بطور مرتب دوغ مصرف كنید، باكتری های مفید استرپتوكوكوس، ترموفیلوس و لاكتوباسیلوس بولگارس موجود در آن، در دستگاه گوارش شما لانه می گزینند و اثرات بسیار مفیدی بر سلامت دستگاه گوارش شما خواهند داشت . همچنین موجب عدم رشد ارگانیسم های مضرمی شوند.<br />
</p>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000209.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000209.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 28 Feb 2009 14:42:17 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>بالاترین با اقتدار برگرد</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<img src="http://usera.imagecave.com/m4ndm/bala.jpg" align="left" border="1" vspace="4" hspace="13" />همین الان با خوندن <a target="_blank" href="http://1pezeshk.com/archives/2009/02/dont-forget-balatarin.html">فید ها</a> متوجه ی اتفاق بدی که برای <a target="_blank" href="http://tinyurl.com/2w7r4c">بالاترین</a> افتاده شدم. هر چند تا به حال بالاترین نفعی برای من نداشته اما من همیشه از ته قلب به اون افتخار میکردم.اون طراحی خوب و حرفه ایی و کارایی بالا و مدیرانی که همیشه براشون احترام قائلم.
<a target="_blank" href="http://www.osyan.net/1387/11/post_1325.php">نیما</a> در وبلاگش نوشته که باید برای بالاترین چاره ای اندیشید و مثل اینکه میخواسته بگه فقط پست زدن و نوشتن اینکه ما از بالاترین حمایت میکنیم فایده ای نداره.اما منم میخواستم در این چند کلام بگم من و ممد از بهترین سرویس وب دوی فارسی حمایت میکنه.امیدوارم هر چه سریعتر مشکلات سرورشون حل بشه و دوباره بتونیم بالاترین و داشته باشیم. 
]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000204.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000204.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 04 Feb 2009 21:09:30 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>عوضی تر از عوضی</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p><img src="http://usera.imagecave.com/m4ndm/blog/avazi.jpg" align="left" border="1" vspace="1" hspace="10" />تصور کنید بین دو نفر دعوایی اتفاق میافتد یک نفر حق است و دیگری حق نیست. این وسط نفر سومی هم وجود دارد که به خوبی میداند کدام برحق هست و کدام بر حق نیست اما فکر میکند که به روابط با هر دو شر و خیر نیاز دارد و به هیچ وجه نمیتواند سختی را بر خود ببیند.<br />
حال کمی به فکر فرو میرود که که چه کند از طرفی شرو خیر به او فشار میآورند که از من حمایت کن تا خودم را ثابت کنم. این نفر سوم در خفا با هر دو رفت آمد میکند وبه هر دو میگوید که من با تو هستم و برای خود سلطنت میکند به راحتی آب خوردن و هر دو میدان را به برای خود حفظ میکند.<br />
نفر سوم حتی از شر داستان هم بدتر است او عوضی تر از عوضی است.<br />
</p>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000201.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000201.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 09 Jan 2009 19:49:46 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>افتتاح لینک رولینگ من و ممد</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p><img src="http://i36.tinypic.com/1zpi045.jpg" align="left" border="1" vspace="2" hspace="8" />امسال اتفاقات عجیبی در من و ممد افتاده مثلا: سالگرد سوم وبلاگ من و ممد و جشن نگرفتیم یا اینکه تولد ممد جشن گرفته نشد و یا مدتها وبلاگ بدون مطلب بود.از نظر من و وبلاگ این چیزها خیلی عجیبه. هر چیزی علتی داره و این اتفاقات نادر هم بی دلیل نبوده. امیدوارم دوستان و کسانی که وبلاگ و پیگیری میکنند آدم های بخشنده ای باشند. زندگی انسان غیر قابل پیش بینیه و مدام در حال تغییر گاهی وقتها برای انجام بهتر کارها وقت نداریم و گاهی برای عذاب آور ترین کارها وقت می گذاریم. چند هفته ایی میشه که بلاگ رولینگ من و ممد و طراحی کردم اما متاسفانه فرصتی برای معرفی نداشتم. همونطور که قبلا گفتم برای کم کردن حجم لود صفحه ی اول لینک رولینگ وبلاگ رو به یک صفحه ی جداگانه منتقل کردیم.مبنای این لینک رولینگ فید هست. در حال حاضر وبلاگ های زیادی در این قسمت لینک نیستند.امیدوارم دوستان برای درج وبلاگهاشون یاد آوری کنند. توضیحاتی در مورد لینک رولینک من وممد : <a target="_blank" href="http://www.m4ndm.org/ghaleb/blogroll.htm">لینک این صفحه در بالای وبلاگ کاملا مشخصه</a>. در این رول جدیدترین پست هر وبلاگ با عنوان همون پست نشون داده میشه و این عنوان به آدرس اون سایت لینک شده.</p>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000199.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000199.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Dec 2008 15:44:46 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title> بانک سایتی که چندین ساعت در دسترس نبود</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<a href="http://bmi.ir/Fa/BMIServiceHome.aspx"><img src="http://www.bmi.ir/Fa/uploadedFiles/NewsFiles/236bd061e8cf4de.jpg" align="left" border="0" vspace="4" hspace="10" /></a>ذهنم درگیره مجبورم منتظر باشم و در واقع هیچ کاری از دستم برنمیاد جز اینکه منتظر باشم دیگران کاری بکنند. امیدوار بودن خوبه پس  در حال انتظار این روزانه رو مینویسم تا شاید برود میخ آهنی در سنگ. بعد از هفت هشت سال تصمیم گرفتم به یکی از خدمات اینترنتی داخلی و در واقع ملی اعتماد کنم.بعد از اون همه تبلیغات در تلویزیون و کلی مسابقه و تبلیغات در وب پیش خودم فکر کردم شاید بشه اعتماد کرد. یکی از ویژگیهای زندگی امروزی اینه که دیگه نمیشه هر کاری و خودت شخصا انجام بدی.دنیا کوچک شده و همه در ارتباط تنگاتنگند و گاهی مجبوریم این رابطه رو حفظ کنیم. وقتی چیزی به اسم مسافت در میان باشه اونوقته که حفظ رابطه سخت تره. تکنولوژی روز این مشکل و با اینترنت تا حدودی حل کرده. حالا وقتی وبسایت معتبرترین بانک یک مملکت 9 ساعت تمام کاملا غیرقابل دسترسی باشه  و وقتی هم دردسترس بشه معمولی ترین کار دریک سرویس مجازی بانکی ( پرداخت وجه) و نشه انجام داد چیکار میشه کرد؟ وقتی حتی پشتیبانی برای وبسایت این بانک به صورت آنلاین برای پاسخگویی وجود نداشته باشه. احتمالا مسئولان اصلی بانک از این فاجعه بیخبرند.روی حرفم با اون شرکتیه که ( به احتمال زیاد با پول کلان ) مسئولیت سایت بانک ملی و به عهده داره. واقعا زشت و نهایت بی مسئولیتی بود. حداقل برای شعار بانک ارزش قائل باشید ( هر جا سخن از اعتماد است نام بانک ملی ایران میدرخشد) ]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000195.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000195.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 30 Sep 2008 11:09:19 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>زورگیری گربه ها</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="center"><a href="http://flickr.com/photos/48862095@N00/2761926565/" target="_blank" title="برای بزرگ شدن کلیک کنید"><img src="http://i33.tinypic.com/97lk5s.jpg" border="0" width="180" height="131" /></a></p><p align="justify">&nbsp;<span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">امسال تابستون به خاطر شرایطی که داشتم می بایست در هفته چند روز در یکی از دانشگاه های استان اصفهان فعالیت می کردم . تایمم طوری بود که مجبور میشدم در محوطه ی دانشگاه ناهار بخورم البته ناهار که نمیشه گفت چند لقمه ی سرپایی برای رفع گرسنگی.فضای سبز با طراوتی بود و خلوت به هر حال تابستونها اون محوطه از هر جای دانشگاه خلوت تر بود و بخصوص صدای زنگ هیچ موبایلی به گوش نمیرسید چون در اون قسمت موبایلها هم آنتن نمیدادند . فقط گاهی صدای جیغ عجیبی به گوش میرسید که تعجب برانگیز بود.به هر حال من از سر اجبار اونجا روی چمن یا نیمکت ها می نشستم تا غذا بخورم. روز اول بعد از یک روز سخت کاری غافل از همه جا داشتم منظره ی سبز رو به رو رو نگاه میکردم و گاهی گازی به لقمه ای که دستم بود میزدم ناگهان حضور سیاه رنگی رو حس کردم که به طرفم می اومد.</span></p><p align="center"><a href="http://flickr.com/photos/48862095@N00/2761934683/" target="_blank" title="برای بزرگ شدن کلیک کنید"><img src="http://i34.tinypic.com/2ajqh3q.jpg" border="0" width="179" height="133" /></a></p><p align="justify"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">دیدم یک گربه ی سیاه سفیده که به طرفم میاد من هیچ عکس العملی نشون ندادم چون میدونم تو این مواقع گربه ها اگه احساس خطر بکنند دم و بدنشون و به بالا میدن و حالت تدافعی میگیرند.اما این گربه بیخیال تر از این حرفها بود کم کم نزیکتر شد به حدی که نیم متر بیشتر با من فاصله نداشت و در نهایت کنار من لم داد و فقط به صورتم نگاه میکرد هرچقدر هم سعی میکردم اونو دور کنم هیچ فایده ای نداشت.کم کم سر و کله ی یک گربه ی دیگه هم پیدا شد.آخرش اینکه اونها منو مجبور کردن پاشم برم روی نیمکت بشینم. اونها هم دنبالم اومدند و بعد از گذشتن زمانی شروع به جیغ زدن کردند. وای خدای من این گربه ها چشونه من که تا به حال همچین چیزی ندیده بود.در این چند روز چیزایی متوجه شدم. این گربه ها به غذا خوردن از دست آدم ها عادت کرده بودند و توقع داشتند هرکسی که اونجا میاد حتما بهشون غذا بده.اول به دهنت نگاه میکردن اگر متوجه میشدند داری غذا میخوری اونجا می نشستند تا بالاخره بهشون چیزی بدی و اگه این کارو نمیکردی شروع به جیغ زدن میکردن.خلاصه اینکه یا به زور غذا میگرفتن یا اینکه تو رو میترسوندند. من شده بودم موش اونها هم گربه و هر روز سر ناهار خوردن فلاکت داشتم.چند تا عکس ازشون گرفتم که اگه روی عکسها کلیک کنید میتونین بزرگ شدشو ببینید. <a href="http://flickr.com/photos/48862095@N00/2761939391/" target="_blank">این یکی عکس خیلی جالبه نگاه کنید چون نمیتونست بیاد روی نیمکت اومده بود زیر نیمکت که به من نزدیکتر باشه دمش پیداست</a>.</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma"></span></p>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000192.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000192.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 14 Aug 2008 16:58:05 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>رد پا</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="center">&nbsp;<a href="http://lady-winter.blogfa.com/" target="_blank"><img src="http://www.blogfa.com/photo/l/lady-winter.gif" border="0" width="100" height="106" /></a></p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">دیروز اتفاقی افتاد که منو تکون داد.در واقع چیزی خوندم که تکون خوردم.اون از قسمت حوادث روزنامه نبود.اخبار جنجالی و دروغی تلویزیون هم نبود, یک واقعیت بود اونم از قلم دوستی که حرفش برام از سند معتبرتره.ماجرا از جایی شروع میشه که الهام خانوم از خدا عیدی خواست اونم توی وبلاگش یعنی درخواست عیدی و تو وبلاگش تایپ کرد برای خدا.الهام خانوم یا همون بانوی زمستان یک آدم خاصه, من اینطور فکر میکنم.اون خیلی قوییه.خیلی مطالعه میکنه و تجربه ی زیادی داره شاید این به خاطر شغلش باشه آخه ایشون وکیل هم هستند.<a href="http://lady-winter.blogfa.com/post-25.aspx" target="_blank">متن اون درخواست عیدی اینجاست بخونین کوتاهه و خیلی خیلی پرمعنا.</a>خلاصه اینکه بعد از نامه به خدا یعنی درست فردای اونروز یه اتفاق خاص میافته ,چیزی که هر روز اتفاق نمی افته, چیزی که در زندگی یک وکیل ممکنه بازم خاص به نظر بیاد,از یه جنبه ی دیگه در زندگی یک زن هم خیلی تکان دهندست.تصور بکنید صبح با امید بیدار شدین دارین مثل همیشه میرین سر کار که یهو خودتونو تو جوب آب میبینین و بعد تازه می فهمین کیفتون و زدن.تموم شدو رفت.<a href="http://lady-winter.blogfa.com/post-26.aspx" target="_blank">شرح دزدی که خیلی هم بانمک نوشته شده به قلم الهام خانوم و اینجا بخونین</a>.راستش چند وقتی بود که ردپای خدا رو اینطور ندیده بودم.درواقع عشق شو اینطوری یا نظرشو اینطور صریح و واضح.اینکه این واقعا جواب نامه ی الهام خانوم از طرف خدا بوده یا اینکه این چطور عیدی بوده با این درد و رنج و ... به نظرم بستگی به طرز برداشت شما داره.خیلی دلم میخواد از دریچه ی چشم شما به این اتفاق نگاه کنم تا بیشتر بفهمم.میشه شما هم اونو نگاه کنین؟</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma"></span>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000190.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000190.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 24 Jul 2008 00:21:57 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>بهترین خاله ی وبلاگ نویس جهان</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="center"><a href="http://1maman.blogfa.com" target="_blank"><img src="http://m4ndm.persiangig.ir/roz-nevesht/maman.jpg" border="0" width="175" height="122" /></a></p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">بهترین خاطراتی که از دوران وبلاگ نویسیم دارم بر میگرده به دو سال پیش وقتی که ما تازه این وبلاگ و شروع کرده بودیم و <a href="http://1maman.blogfa.com/" target="_blank">خاله سوسکه ی عزیزم </a>حدود یکسالی بود که وبلاگ قبلیش رو می نوشت .یادمه وبلاگ پر رفت و آمد و پر طرفداری داشت به طوری که خودش به تنهایی با نوشتن یک پیام در وبلاگش میتونست کل وبلاگستان و با خودش همراه کنه. انقدر بامزه و جالب مینوشت که موقع پینگ وبلاگش نمیشد طاقت بیاری و سریع روی لینک کلیک میکردیم.خود وبلاگ یه طرف کامنت ها خودش کلی برو بیا داشت.اونجا کلی با هم شوخی و دعوا و کل کل داشتیم.کلی جمعمون جمع و بود و با هم مچ بودیم.خاله سوسکه یه آدم مهربون و بی ریاست که هیچ حرفی تو دلش نمیمونه ,شاد و سرزنده, رک و رمانتیک و در نهایت یک مادر. دوستای قدیمی میدونن که اون کیه ( اونایی که سه چهار سال پیش وبلاگ مینوشتن) .اونجور که من بعدها فهمیدم یه خاله زنک با عوام فریبی های مذهبیش در اون زمان باعث شد که خاله وبلاگشو با تمام آرشیوش حذف کنه ( حیف که خاله به من نگفته بود و الا میدونستم چیکار کنم) . </span><p style="text-justify: kashida; margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">از نظر من هر چی بوده گذشته و حالا این مهمه که خاله دوباره شروع کرده مثل سابق با همون قدرت و <a href="http://1maman.blogfa.com/" target="_blank">در این آدرس&nbsp;</a>. امیدوارم که موفق باشی عزیز دلم.</span></p>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000183.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000183.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 28 Feb 2008 11:35:27 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>در توهم استفاده</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="center"><img src="http://m4ndm.persiangig.com/roz-nevesht/teknolo.jpg" border="0" width="175" height="148" /></p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">نمیدونم این چه حسیه , وقتی یه چیزی رو یه جایی ممنوع میکنن گریبان منو میگیره. استفاده از موبایل این روزا خیلی از جاها ممنوع شده. در واقع میشه گفت واسه چند تا خاصیت و امکانات جدید در گوشی های جدید آقایون ترس برشون داشت یا بهتر بگم مردم ترس برشون داشت.آخه میدونین چیه ما ایرانیا یه خاصیتی داریم اونم اینکه همین که یه چیز جدید دستمون میرسه اولین چیزی که به مغزمون میرسه سواستفاده از اونه. این حس جوگیری در استفاده از وسایل بماند , یک سری عقاید کهنه و زنگ زده ی قدیمی روی همه چیزو سفید میکنه.نمیدونم درک میکنین چی میگم.می دونین که گوشی های موبایل امروزه یک سیستم همه فن حریف هستند.عکس برداری , فیلم برداری, پخش صوت و تصویر فضای زیاد برای انتقال و نگهداری اطلاعات از کارهای پیش پا افتاده ی گوشی های امروزیند.مسلمه که از هر چیزی هم میشه خوب استفاده کرد هم بد.حتی از پاک ترین و بهترین وسایل هم میشه بدترین و نادرست ترین استفاده رو کرد. تا کی میخوایم روی یک عقیده ی نادرست پافشاری کنیم, نمیدونم. طرف را افتاده از چند تا دختر توی خیابون عکس و فیلم گرفته.بعد کلی های و هوی که من از فلانیا عکس و فیلم گرفتم بعدم با کمال افتخار میذاره توی وبلاگش و ... بعد که میری عکسا رو میبینی کلی ته دلت بهش میخندی آخه خوب چیزی نیست چند تا دختر با روسری و مانتو.خوب این ظاهر عمومیشونه.یعنی چیزی که همه می بینن.از اون طرف پدر مادرای همین دخترا اگه اون عکسا رو ببینن فکر میکنن دخترشون جنایتکاره.آخه باباجون بچه بیچاره چه گناهی کرده همینطور که داشته قدم میزده یکی ازش عکس گرفته. اونم که نه بی حجاب بوده نه کار خاصی میکرده.این فقط یک نمونشه. من موندم عکس خانوما چه چیز گنده اییه که همه روش حساسن.خوب اونم یه آدمه با حجاب باشه چه اشکالی داره.صدا و تصویر و صوت یک خانوم اگه کار خلافی نکنه چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟؟ ( حالا اگه توی 300 تا سایت هم پخش بشه) فقط میخواستم بگم دنیای رشد و تکامل بشری دنیای قایم موشک بازی و قایم کردن همه چیز زیر صد خروار چادر نیست. واقعا بعضی چیزا اجتناب ناپذیره. یه کم باید ظرفیت خودمون رو افزایش بدیم. پس فردا ممکنه دوربین های اختراع بشه که عین اشانتیون روی خریدامون بهمون بدن با کیفیت بالا آیا اون موقع میشه بازم متعصب بود اگرم بخوای نمی تونی. فیلم و عکس فقط یک نمونه ست.کی میدونه فردا چی اختراع میشه.</span> <p style="text-justify: kashida; margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">پ. ن : در مورد اون بازی بعدا پست میذارم.قابل توجه مشتاقان.</span></p>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000181.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000181.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 31 Jan 2008 23:39:41 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>ببین باز می بارد آرام برف</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="center"><img src="http://m4ndm.persiangig.ir/roz-nevesht/81g9l4w_th.jpg" border="0" width="160" height="110" /></p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">برف ..برف ..برف .بالاخره اصفهان هم برف اومد .هوووورا .آخ چقدر دلم هوس برف کرده بود .هر چند میدونم فردا که از خونه میخوام بیرون برم خودمو لعنت میکنم.آخه انقدر از سُر خوردن میترسم که عین حلزون راه میرم و خدا نکنه سوژه ی کسی بشم کلی بهم میخنده. خوبه اونایی که تو برف بی توجه و با کفش نامناسب راه میرن نگاهی بندازن به آمار دست و پاهای شکسته در سالهای قبل .اون موقع از منم آرومتر راه میرین .بخصوص الان که فصل امتحاناته بهتره دانشجویان عزیز و محترم مواظب دست و پا و سایر اعضا باشن. میدونین تو این هوا چی میچسبه ( تو کامنتا بنویسین شما چی فکر میکنین ) از نظر من : آدم بیکار باشه یعنی بیکاره بیکار.هیچ دغدغه ای هم نداشته باشه .صبح که چشماشو باز میکنه با چند جفت دستکش بپره وسط حیاط ( حالا هر جایی که انبوهی از برف باشه) بعد یه آدم برفی درست کنه اونم این هوااا ( اینم دست جمعیش بیشتر میچسبه مثلا همراه با همسر , دوست, آشنا ,خواهر, برادر خلاصه کسی که باهاش راحتین) بعد یه هویج بزنه رو کله ی گردش چند تا زغال هم جای دکمه های کتش دو تا تربچه جای چشماش.هیی شال گردن یادت نره. آخر سر با دستای یخ زده برین توی خونه و صبحانه همراه با شیر کاکائوی داغ.بعد صبونه, گوله برف بازی. اونم تا خوده خوده ظهر.ناهار :آش رشته دست جمعی همراه با ریز و درشتای خانواده.عصر هم بعد از چند ساعت خواب یک پیاده روی رمانتیک ( همراه با همسر ...) در نزدیکترین پارک ممکن. حالا دیگه شب شده. بخار گرم از دودکش همه ی خونه ها آروم آرو بالا میره و مردم کنار بخاریهای گرمشون لم دادن و عینهو دوم خاطره تعریف میکنن و البته خالی بندی های اعجاب آور!</span>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000177.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000177.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 07 Jan 2008 00:35:03 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>ماجراهای من و سرما</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p style="margin: 0cm 0cm 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">&nbsp;<img src="http://images.creatas.com/common/detail/20/11/22201120.jpg" border="0" width="204" height="108" align="top" /></span></p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">عجب هوای نامردی شده...!!!تازه الان می فهمم این شاملوی مادر مرده( منظور خدا بیامرزه) چی کشیده که گفته هوا بس ناجوانمردانه سرد است.... . لامصب تا مغز اونجای آدم رو میسوزونه(استخون رو عرض می کنم) و دود از همه ی سوراخای آدم میزنه بیرون( همون بخار دیگه... ای بابا..!!!!!!) ... تصورش رو بکن شاملو با یه رکابی و شلوار گشاد راه راه !! اونم چی؟ لچ آب ( روایتی هست که می گه خانومش از خونه انداختتش بیرون) کنار کوچه داره می لرزه و شعر می گه...!!!!( بابا چه حالی داری تو..!!!) ... .<br />آخ چه دل آدم تو این هوا پر می کشه تو چاله ی خاطراتش و دست می کنه از اون ته مها یه چند تا خاطره ی بکر و گرم و با صفا از چالوس و نمک آبرود و عباس آباد و متل قو می کشه بیرون اونم چه مدلیش؟؟؟ با رکابی و شلوارک وسط کوچه پس کوچه های با صفاش ...اونم کی؟؟؟ نصف شب ... اونم با چه حالی؟؟؟ بزنی زیر آواز و با چند تا تصنیف آبگوشتی با حال و داش مشتی از داریوش رفیعی ...&quot; گلنار... کجایی کز غمت ناله می کند عاشق وفادار...&quot;<span>&nbsp; </span>تموم حال دنیا رو بریزی وسط جیگرت... هیشگیم کاری به کارت نداشته باشه... هوا هم مرد مرد...!!!!...!!!</span>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000176.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000176.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 25 Dec 2007 23:55:14 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>شب قشنگ زمستونی</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="center"><img src="http://m4ndm.persiangig.com/roz-nevesht/yald.jpg" border="0" width="175" height="123" /></p><p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">به به به یه شب بلند زمستونی. سوز و سرمای برفی,آجیل و میوه های آبدار و خوش بر و رو .دلای نزدیک بهم از عشق.آهنگای سنتی و بوی هندونه که تموم خونه و آشپزخونه و رو پر کرده.صدای گر گر آتیش توی شومینه.صدای سرفه های آقاجون از اون اتاق که داره خودشو واسه حافظ خونی آماده میکنه. اینا همش واسه من و ممد رنگ یلدا (چله) داره.یلدای همتون مبارک .خوب بخورین و خوب بخندین که از این شبای قشنگ کم پبدا میشه.</span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">شنیدم تهران برف اومده بابا ایوالا بازم دل شما تهرانیا. اصفهان که هنوز خبری نشده. میترسم امسال خشکسالی بشه.همش تقصیر این پیرمرد, پیرزناست .بیخود نمیگم که یه ذره صبر کنید.چند روز پیش رفته بودم کتابفروشی, فروشندش یه پیرمرده ,داشت به یه دختر خانوم میگفت الحمدلله که امروز نه برف اومد نه بارون و نه باد راحت اومدیم و رفتیم !!! یادمه مادربزگ خدا بیامرزم هم اگه بارون و برف میومد کلی شاکی میشدو فقط آرزوی روز آفتابی میکرد. خوب ما هم بالاخره پیر میشیم و عبور و مرور برامون سخت میشه اما تو رو خدا بیاین روزای بارونی و برفی بشینیم توی خونه هامون و هی دعای خشکسالی نکنیم .</span></p><p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">امروز عیده.عید قربان همیشه منو یاد ابراهیم میندازه .مرد بزرگ و پیامبر خدا .ایستاده در برابر ظلم تا پای جان.عیدتون مبارک.</span></p><p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma"></span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">توصیه های ایمنی : عزیزم مگه مجبوری انقد بخوری که عیدت عزا بشه حالا درسته شب چلست اما دلیل نمیشه که خودتو بترکونی اونم خونه فامیل که اصلا آبرو حیثیت خانواده رو ببری.آفرین از همه چیز یه کم بخور تا ظرفیتت تکمیل بشه.</span> </p><p style="text-justify: kashida; margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">پ ن : <a href="http://kolbe22.blogfa.com/post-81.aspx" target="_blank">این نوشته ی خانوم کوچولو </a>قوانین خوبی در مورد اینترنت رو تذکر داده که فکر کنم خوندنش خالی از لطف نباشه.</span></p><p style="text-justify: kashida; margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">پ ن دو : داداش سهیل به مناسبت شب یلدا مراسم حافظ خونی دارن که میتونین از طریق <a href="http://sobhebahary.blogfa.com/post-79.aspx" target="_blank">این لینک </a>برین و شرکت کنین.</span></p>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000175.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000175.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 21 Dec 2007 13:56:45 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>شرلوک هلمز</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<p align="center"><img src="http://m4ndm.persiangig.com/roz-nevesht/holmz.jpg" border="0" width="175" height="148" /></p><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">سلام چطورین ؟ خوبین ؟ ای بابا حالا انگار هزار ساله ما رو ندیدین انقدر روبوسی نوبره والااا.راستش میخواستم چند تا نکته ی تاریک و روشن کنم .اولی مشکل <a href="http://www.persiangig.com" target="_blank">سایت پرشین گیگ </a>هست .اونطور که متوجه شدم اخیرا مشکلات کوچکی در مورد لود فایل ها داره .کسی هم مطلبی در این موارد ننوشته. توجه داشته باشین سایت پرشین یک سایت بسیار بزرگ و دارای یک سرور قوی هست و مطمئن ترین هاست رایگان ایرانی.هر گونه تغییرات در این سایت زمان زیادی میبره و ممکنه چند ماه طول بکشه.قبلا هم این اتفاق افتاده بود .اگه یادتون باشه یک سری تغییرات ظاهری میخواستن در سایت ایجاد کنن که مشکلاتی ایجاد کرده بود تقریبا مثل مشکلات حالا. اما بعد از مدتی کاملا برطرف شد چون کار بر روی سایت به اتمام رسیده بود.احتمالا در زمان حاضر هم مدیران این سایت در حالا تغیرات مفیدی هستند که مشکلات اندکی ایجاد کرده که به زودی برطرف میشه پس کمی دندون روی جیگر مبارک بگذارید.حالا کمی در مورد اون مشکلات کوچک .مثلا اینکه از عکس ها و فایل های آپلود شده روی سرور پرشین بعضی باز میشه و بعضی ارور میده.در واقع این همون مشکل عمده هست .اما راه حل .البته نمیشه گفت راه حل صد در صد من پشنهاد میدم از <a href="http://www.persiangig.ir" target="_blank">دامنه ی </a></span><span></span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma"><span></span><a href="http://www.persiangig.ir" target="_blank">.ir</a></span><span></span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma"><span></span><a href="http://www.persiangig.ir" target="_blank"> پرشین گیگ </a>استفاده کنید یعنی هر جا که از آدرس پرشین گیگتون استفاده کردین حالا چه در قالب و چه عکس و فایل ها </span><span></span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma"><span></span>.com </span><span></span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma"><span></span><span>&nbsp;</span>رو به </span><span></span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma"><span></span><span>&nbsp;</span>.ir </span><span></span><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma"><span></span><span>&nbsp;</span>تبدیل کنید .بازم میگم که این مشکل رو تا حدودی حل میکنه چون این دامنه ی پرشین گیگ ترافیک کمتری داره کمک میکنه فایل ها بهتر باز بشن.( ممنون از <a href="http://joojeeee.blogfa.com/" target="_blank">فرزانه ی عزیزم </a>که این راه حل رو تذکر داد).</span> <p style="text-justify: kashida; margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify; text-kashida: 0%" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma">مدتی بود که خانومی آماتور از طرح بعضی از قالب های من و ممد و تعدادی طراح دیگه کپی میکرد .کپی که نمیشه گفت چون کپی مطابق اصل و حرفه ای انجام میشه این کار در واقع میشه گفت نوعی تقلید<span>&nbsp; </span>ناشیانه بود.از اونجا که این قالبها از حفاظت قانونی برخوردار بودند با مشورتی که با وکیلم داشتم تصمیم گرفتیم این کار رو مورد پیگرد قانونی قرار بدیم. آی پی مورد نظر پیگری شد و و اطلاعات لازم در مورد اون خانم بدست اومد .البته به صورت کاملا قانونی. اون چیزایی هم که بدست اومد خیلی جالب و تا حدودی باورنکردنی و خیلی هم خنده دار بود .به پیشنهاد وکیلم از پیگری شکایت انصراف دادم.چون چیزایی در مورد اون فرد متوجه شدم که بسیار برام خنده دار بود و اون فرد انقدر در نظرم حقیر و کوچیک اومد که دیدم حتی ارزش شکلایت خشک و خالی رو هم نداره. البته ظاهر حقیقی اون فرد <span>&nbsp;</span>در دنیای واقعی و انواع و اقسام چاخان هاش در اوناع و اقسام وبلاگ برام رو شد ( تا حدودی هم در دنیای واقعی کاراگاه بازی کردم که نتایج بیسار بیسار جالبی بدست اومد).همه ی وبلاگهاش همه ی شخصیت هایی که برای خودش خلق کرده ,همه ی حرف های ضد و نقیضش و همه ی ننه من قریبم بازیاش .و اینم فهمیدم که واقعا در دنیای اینترنت چقدر آدم بیمار و روانی پیدا میشن.<span>&nbsp; </span></span></p>]]></p></description>
         <link>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000173.php</link>
         <guid>http://www.m4ndm.org/rooznevesht/000173.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 29 Nov 2007 19:56:01 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
